


چهگونه قدرتِ پوچ، خدا[و امر قدسی] را به گروگان گرفته است-چهگونه خدا به برندِ قدرت تبدیل شد؟
مریم زنگنه
اخبار روز : حتما مناجات ترامپ را دیدهاید؛ چهگونه چنین مردی ناگهان مذهبی میشود؟ او نوید بازگشت مسیح را میدهد. خود را جای مسیح میگذارد. با پاپ درگیری مذهبی پیدا میکند. آیا گرایشِ نمایشیِ رهبرانِ جهان به مذهب، بهویژه در ایالات متحده، اسرائیل، ترکیه، هند و مجارستان، یک «بیداریِ معنوی»یِ راستین است یا واکنشی ساختاری به نهیلیسمِ زاییدهی سرمایهداریِ انحصاریِ شبکهمحور؛ و اگر این گرایش، پاسخی به بحرانِ مشروعیتِ لیبرالیسم در خلأِ معناست، چگونه میتوان از آن بهعنوانِ «مذهبِ نهیلیستی» یاد کرد که در آن، خدا و شیطان، هر دو به ابزارهایی برایِ مدیریتِ افکارِ عمومی و توجیهِ خشونت بدل میشوند؟ بهعبارتِ دقیقتر، آیا بلوفِ هستیشناختیِ ترامپ در کلیسایِ سنتجان، یا اعلامِ «جنگِ صلیبی» توسطِ هگزت در پنتاگون، یا تشبیهِ ایران به «عمالیق» توسطِ نتانیاهو، یا تدریسِ دینِ دولتی در مدارسِ مجارستان، یا سرکوبِ اقلیتها در هند به نامِ هندوتوا، همگی مصادیقِ یکسانِ «تولیدِ واقعیتِ دینی» برایِ پوششِ پوچیِ ارزشهایِ متجدد هستند؟ آیا ترامپ، با آنکه ۶۳ درصدِ آمریکاییها او را فردی «مذهبی» نمیدانند، توانسته با افرادی چون ونس (که به پاپِ جدید درسِ الهیات میدهد) و هگزت (که خالکوبیِ «خواستِ خدا» بر بازو دارد)، یک «دولتِ مسیحیِ مدرن» را شکل دهد که در آن، جنگ با ایران، نه نقضِ اخلاق، که «ارادهی خدا» تفسیر میشود؟ چگونه است که توییتهایِ تولیدشده با هوشِ مصنوعیِ ترامپ، که سرشار از کلیشههایِ تکراری و تهی از معناست، بهجای تضعیف، موقعیتِ او را تقویت میکند و آیا این پدیده، نشان از مرگِ «نویسنده» و غلبهی «عملکردِ بلوف» بر حقیقت دارد؟ اگر مذهبِ دولتیِ امروز، تهیتر از هر ایدئولوژیِ سکولاری است، چگونه میتوان آن را «تریاکی» برایِ جامعۀ مدرن دانست که سرمایهدارانِ بزرگ به تودهها میدهند تا دردِ نابرابری را فراموش کنند؟ و آیا این بازگشتِ وارونه به مدلِ شرقیِ حکمرانیِ دینی (همچون جمهوریِ اسلامیِ ایران)، که در آن، مذهب عینِ سیاست است، اما با کیفیتی «شبیهسازیشده» و «بیروح»، در نهایت به تشدیدِ شکافهایِ داخلی و جهانی دامن نمیزند، چنانکه درگیریِ پاپ با ونس، یا مسجدالاقصی به میدانِ نبرد، یا هندوها و مسلمانانِ هندی زیرِ پرچمِ ناسیونالیسمِ مذهبی، همگی گواهِ آناند؟ سرانجام، آیا این «مذهبِ نهیلیستی» که در آن، هرچه پوچتر، «صادقانهتر» بهنظر میرسد، جز به «اقتدارگراییِ قدسیِ بیمحبّت» و تشدیدِ ملالِ جهانی منجر خواهد شد؛ ملالی که در آن، شهروندان، همچون تماشاگرانی که کانال را عوض نمیکنند، به تماشایِ جنگهایِ نامقدس و توافقاتِ نمایشی مینشینند و دیگر حتی از این نمایش، لذت نمیبرند، بلکه فقط از سرِ عادت و ناتوانیِ ذهنی، در برابرِ آن کرنش میکنند؟
نهیلیسم سرمایهدارانه، پس از آنکه همهی ارزشهای متجدد را به کالاهای قابلمبادله بدل کرد و هر حقیقتی را به روایتی موقت تقلیل داد، اکنون در برابر آن پرسشِ بیپاسخِ خود ایستاده است: «اگر هیچچیز راست نیست، پس چهگونه باید حکمرانی کرد؟» پاسخ این پرسش، نه در کتب فلسفی، که در رفتارِ نمایشیِ رهبران جهان، در لفاظیهای پرشورِ کلیساها و مساجدِ دولتی، و در انفجارِ ناگهانیِ شعائرِ مذهبی در بسترِ سیاستِ روزمره یافت میشود. آنچه امروز شاهد آن هستیم، نه «بازگشتِ دین» به معنایِ کلاسیکِ آن، که تولدِ «مذهبِ نهیلیستی» است؛ آیینی که در آن، «خدا» نه خالقِ جهان، که کارآمدترین برچسب برای مشروعیتبخشی به پوچیِ حاکم بر جهان است. این مذهبِ جدید، برخلافِ ادیانِ سنتی که از دلِ ایمان، مناسک و زیستجهانِ جمعی زاده میشدند، از دلِ بحرانِ مشروعیتِ نظامِ سرمایهداری سر برآورده و برایِ پر کردنِ خلأیی طراحی شده که خودِ سرمایه، با شناورسازیِ معنا، آن را پدید آورده است.
بنیانِ این مذهبِ نهیلیستی، بر «بلوفِ هستیشناختی» استوار است. دونالد ترامپ، بهعنوانِ درخشانترین تجلیِ این پدیده، مرزِ میانِ «جلوی صحنه» و «پشت صحنه» را چنان فرو ریخته که دیگر نه تنها ایمانِ قلبیاش، که حتی سخنانِ منتسب به او نیز نیازی به «نویسنده» ندارند. توییتهایِ اخیرش که بهوضوح توسطِ هوشِ مصنوعی تولید شدهاند و سرشار از کلیشههایِ تکراری و ساختارهایِ الگوریتمی هستند، دقیقاً بههمان دلیل، «اثر» خود را میگذارند؛ زیرا در این جهانِ نهیلیستی، دیگر مهم نیست که چهکسی یا چهچیزی حرف میزند، مهم «تکرار» و «بلندیِ صدا»ست. ترامپ در کلیسایِ سنتجان در سال ۲۰۲۰، آنهم پس از پاکسازیِ خشونتآمیزِ میدان با گازِ اشکآور، کتابِ مقدس را چونان یک «ویژگیِ صحنه» در برابرِ دوربین گرفت. این حرکت، مبدأِ یک تحولِ ساختاری بود: «قدرت» از این پس، نه با استدلال یا اجماع، که با «حضورِ نمایشیِ امرِ قدسی» مشروعیت مییابد.
این منطق، در سالهایِ بعد، بهروشنی در پستِ ریاستجمهوریِ دومِ او تداوم یافت؛ جایی که او در مراسمِ صبحانهی دعایِ ملی، از ایجادِ «دفترِ ایمانِ کاخِ سفید» خبر داد و وزیرِ دادگستریِ خود، پم باندی، را مأمورِ ریشهکنیِ «تعصباتِ ضدِمسیحی» در دولت کرد؛ گامی که بهوضوح، ساختارهایِ سکولارِ لیبرالیسمِ کلاسیک را به چالش میکشید و در جهتِ تأسیسِ یک «دولتِ مسیحیِ مدرن» حرکت میکرد، بیآنکه حتی زحمتِ پنهانکردنِ این دگردیسی را به خود بدهد.
در متنِ این تحول، شخصیتهایِ پیرامونِ ترامپ، هرکدام بهنوعی، نقشِ یک «مرجعِ نهیلیستی» را در قالبِ قداستنمایی ایفا میکنند. جی.دی. ونس، معاونِ رئیسجمهور که در سنِ سیوپنجسالگی به کاتولیسیسم گرویده، اکنون در مقامِ یک «مؤمنِ تازهکار»، به پاپِ جدید (لئوی چهاردهم) درسِ الهیات میدهد و به او هشدار میدهد که در موردِ مسائلِ سیاسیِ بینالمللی، مثلِ جنگ با ایران، «بیش از حدِ مبتنی بر رویا» سخن نگوید. این واژگونیِ سلسلهمراتبِ سنتیِ کلیسا، نه از سرِ جسارتِ یک مؤمن، که از سرِ اطمینانِ یک مأمورِ سیاسی به «قدرتِ تولیدِ واقعیتِ سکولار» است. ونس میداند که در عصرِ نهیلیسم، پاپ نیز بدونِ پشتوانهی یک دولتِ قدرتمند، تنها یک «صدایِ بیاثر» است و او، با تکیه بر جایگاهِ دولتیاش، میتواند تفسیرِ جدیدی از مسیحیت را بهعنوانِ «دینِ رسمیِ کاخِ سفید» به جهان عرضه کند که در آن، انفجارِ بمب بر سرِ کودکانِ غزه و ایران، نه نقضِ اخلاقِ مسیحی، که «ارادهی خدا» برایِ شکستِ دشمنانِ اسرائیل و آمریکاست. بههمینسان، پیت هگزت، وزیرِ دفاع، با خالکوبیِ «خواستِ خدا» به زبانِ لاتین بر بازوی خود، و با برگزاریِ مراسمِ عبادتِ هفتگی در پنتاگون، سازمانِ نظامیِ آمریکا را به «سپاهِ صلیبیِ مدرن» تبدیل کرده است. او در دعاهایش برایِ سربازان، آرزو میکند که هر گلولهای «به هدفِ خود اصابت کند» و این خشونتِ بیحدوحصر را با نقلِ آیاتی از مزامیرِ داوود توجیه میکند که خداوند را «معلّمِ جنگ» مینامد. در این چارچوب، قوانینِ بینالمللی، کنوانسیونهایِ ژنو، و حتی منشورِ مللِ متحد، همه بهحاشیه رانده میشوند تا «کتابِ مقدس» بهعنوانِ تنها مرجعِ رفتارِ دولت، بر تختِ فرمانرواییِ واشنگتن تکیه زند؛ و این، دقیقاً همان چیزیست که میتوان آن را «نهیلیسمِ نظامیِ مقدسنما» نامید.
این مذهبِ نهیلیستی، هرگز محدود به قلمرویِ آمریکا و چهرههایِ آن نمیماند و بهخوبی، ماهیتِ شبکهایِ خود را در سراسرِ جهان آشکار میسازد. بنیامین نتانیاهو، نخستوزیرِ اسرائیل، با بهرهگیری از اسطورههایِ کهنِ یهودی، جنگِ جاری بر سرِ ایران را به نبردِ «نور علیه ظلمت» و نبرد با «عمالیق» (ملتی که در تورات دستور به نابودیِ کاملِ آن داده شده) تبدیل کرده است. او این استعاره را نه در خلوتِ کنیسه، که در مقابلِ دوربینهایِ تلویزیونی و در میانِ خاکسترِ حملاتِ موشکی، به کار میگیرد تا جنایتِ جنگی را به یک «وظیفهی مقدس» و هرگونه مخالفتِ سیاسی را به «خدعهی اهریمن» بدل کند. در آنسویِ جهان، در ترکیه، رجبطیب اردوغان از نهادِ «دیانت» (ریاستِ امورِ دینی) بهعنوانِ ستونِ پنجمِ دولتِ خود برایِ بازتعریفِ اسلامِ سنی بر اساسِ منافعِ نئولیبرال و سرکوبِ هرگونه صدایِ مخالفی که با سیاستهایِ بازارِ آزاد و نظامِ ریاستجمهوریِ متمرکز همراه نیست، سود میجوید. در هند، نارندرا مودی و حزبِ بهاراتیا جاناتا، ایدئولوژیِ «هندوتوا» را بهعنوانِ چماقی بر سرِ مسلمانان و سایرِ اقلیتها میکوبند تا همزمان با غارتِ زمینهایِ آنان به سودِ سرمایهدارانِ بزرگ، جلویِ هرگونه نقدِ اجتماعی را با برچسبِ «خطرِ اسلامی» بگیرند. در مجارستان، ویکتور اوربان، با تغییرِ قوانینِ کلیسایی و تخصیصِ بودجههایِ کلان به سازمانهایِ مذهبیِ وفادار، خدماتِ عمومی و آموزشی را به «شاخهای از تبلیغاتِ دولت» بدل کرده تا نسلِ جدید را با نسخهای از «دموکراسیِ مسیحی» پرورش دهد که در آن، رفاه، موکول به اطاعتِ بیچونوچرا از دستوراتِ دولت است. این همافزاییِ غرب و شرق، نشان میدهد که سرمایهداری، فارغ از بافتِ جغرافیایی و دینی، در مرحلهی انحصاریِ خود، بهطورِ نظاممند در جستجویِ «سپرِ قدسی» برایِ حفاظت از پوچیِ خود است.
نکتهی محوری در تحلیلِ این وضعیت، آن است که این گرایشِ نمایشیِ رهبران به مذهب، نه یک «واکنشِ ارتجاعی» ساده، بلکه «بازتولیدِ همان منطقِ نهیلیستی» در قالبی تازه است. در دورانِ اوجِ مدرنیته، پروژهی سکولار با اتکا به عقلِ خودبنیاد و قوانینِ عرفی، وعدهی پیشرفت و معناداری میداد. اما امروز، پس از دو جنگِ جهانی، هزاران بحرانِ مالی و انفجارِ اطلاعاتِ بیمعنا، آن پروژه عملاً ورشکسته است. تودهها، بهاصطلاحِ ژیل دلوز، از «جامعهی انضباط» به «جامعهی کنترل» و سپس، بهنظر میرسد، به «جامعهی ملال» قدم گذاشتهاند.
ملالی که نه از کمبودِ تحریک، که از انباشتِ بیحدِ همان محرکهای تکراری (جنگ، انتخابات، شوک، آتشبس و دوباره جنگ) ناشی میشود. در چنین فضایی، یک جملهی پوچ دربارهی «کوسهها و باتریِ قایق» یا یک شایعهی مضحک دربارهی «موشهای تراجنسیتیِ ۸ میلیون دلاری» بهسرعت جایِ تحلیلِ عمیق را میگیرد، زیرا «حیرتزاییِ بیمعنا» در دنیایِ یکنواختِ خبری، تنها پادزهرِ موقتِ ملال است. رهبرانِ سیاسی، بهویژه ترامپ و همتایانِ اروپایی و آسیاییِ او، بهخوبی آموختهاند که در فضایِ نهیلیسمِ عمومی، دیگر «حقیقت» و «دروغ» مطرح نیست؛ آنچه مطرح است، «شدتِ اثر» است. کتابِ مقدس، تورات، قرآن یا آموزههایِ بوداییِ ذهنآگاهی، همگی به «پالتهایی از رنگ» تبدیل شدهاند که هر یک، برایِ کشیدنِ تصویری از یک «دشمنِ شرور» و یک «قهرمانِ موعود» به کار میروند تا از این طریق، سادهترین و قدیمیترین شکلِ بسیجِ سیاسی یعنی «ما در برابرِ آنها» را احیا کنند.
این بازگشت به دین، اما، بهقیمتِ نابودیِ خودِ دین تمام میشود. مذهبِ دولتیِ امروز، تهیتر از هر ایدئولوژیِ سکولاری است، چون نه عقلانیتِ جهانشمولِ لیبرالیسم را دارد و نه معنایِ عمیقِ عرفانِ سنتی را. این، «دینِ بیخدا»یی است که در آن، خدا صرفاً یک «اسم» است برایِ توجیهِ سیاستی که پیشتر، بهدلایلِ مادی و طبقاتی، اتخاذ شده است. چه فرقی میکند که خاخامها در اسرائیل، جنگِ غزه و ایران را «پوریمِ جدید» بنامند، یا کشیشهایِ انجیلیِ آمریکا، ترامپ را «ابزارِ خدا» برایِ نجاتِ تمدنِ غرب معرفی کنند؟ هر دو، در عمل، «خشونت» را تقدیس کرده و «سیاست» را به «الهیاتِ مرگ» بدل میسازند. در این فرایند، مؤمنانِ واقعی (اعم از مسلمان، مسیحی و یهودی) نیز بهدامِ این جریانِ ابزاری میافتند و یا در مقابلِ آن سکوت میکنند، یا در همان موجِ شورِ کاذبِ ملی-مذهبی حل میشوند. مثلاً کاتولیکهایی که در آمریکا، با رفتارهایِ ونس که به پاپ توهین میکند، مخالفند، اما ناچارند برایِ حفظِ «جبههی ضدِ سقطجنین»، سکوت کنند و در نتیجه، به بازتولیدِ همان نهیلیسمی کمک کنند که روزی قرار بود با آن مبارزه کنند. بنابراین، مذهبِ نهیلیستی، نه یک آیینِ رهاییبخش، که «تریاکی» است برایِ جامعۀ مدرن؛ تریاکی که سرمایهدارانِ بزرگ به تودهها میدهند تا دردِ نابرابریِ مزمن را فراموش کنند، و سیاستمداران، آن را بهعنوانِ «افیونی» میبلعند تا از بحرانِ مشروعیتِ خود غافل شوند.
در نهایت، آنچه از نظرِ ساختاری رخ میدهد، «گسستِ لیبرالیسم از بنیادهایِ عقلانیِ خود» و «تسلیمِ آن در برابرِ مدلِ شرقیِ حکمرانیِ دینی» است. در حالیکه جمهوریِ اسلامیِ ایران، از آغازِ انقلابِ خود، یک «دولتِ الهیاتی» را طراحی کرد که در آن، مذهب، عینِ سیاست بود، غربِ لیبرال، پس از فروپاشیِ ارزشهایِ مدرن، اکنون بهسویِ همان مدل، اما با کیفیتی کاملاً «شبیهسازیشده» و «بیروح» حرکت میکند. تفاوت در این است که در ایران، تشیعِ دولتی، ریشه در تاریخِ «فرّهایزدی» و دوگانهانگاریِ کهنِ ایرانی دارد و حاصلِ یک «سنتزِ تدریجیِ چندقرنه» میانِ فرهنگِ ایرانی و اسلام است؛ اما در آمریکا یا اروپا، این چسبیدنِ ناگهانی به مسیحیت، یک «واکنشِ اضطراری» به فروپاشیِ ارزشهایِ بازار و ناتوانیِ دموکراسیِ لیبرال در پاسخگویی به بحرانِ معناست. بههمیندلیل، این مذهبِ نوظهورِ غربی، بسیار شکنندهتر و ریاکارانهتر از رقیبِ شرقیِ خود بهنظر میرسد؛ و بههمیندلیل، بهجایِ ایجادِ «امتِ واحد»، به تشدیدِ شکافهایِ داخلی و جهانی دامن میزند. وقتی کلیسایِ کاتولیک با رئیسجمهورِ آمریکا درگیر است، وقتی مسجدِ الاقصی به میدانِ نبرد تبدیل میشود، و وقتی هندوها و مسلمانانِ هندی زیرِ پرچمِ ناسیونالیسمِ مذهبی به جانِ هم میافتند، مشخص است که این «بازگشتِ دین» هیچکدام از وعدههایِ همبستگی و آرامشِ خود را محقق نخواهد کرد.
پایانِ این مسیر، تشدیدِ همان «ملالِ جهانی» و تولدِ نوعی «اقتدارگراییِ قدسیِ بیمحبّت» است که در آن، شهروندان، همچون تماشاگرانی که کانالِ تلویزیون را عوض نمیکنند، به تماشایِ جنگهایِ نامقدس و توافقاتِ نمایشی مینشینند و حتی دیگر از این نمایش، لذت نمیبرند؛ بلکه فقط بهخاطرِ عادت و ناتوانیِ ذهنی، در برابرِ آن کرنش میکنند. مذهبِ نهیلیستی، سرانجام، به پوچترین شکلِ خود میرسد؛ جایی که ترامپ، همزمان با بمبارانِ ایران، تصویرِ خود را با تاجِ خار بر رویِ هوشِ مصنوعی میسازد، و نتانیاهو، آیههایِ تورات را در کنارِ نقشههایِ نظامیِ تازه بر رویِ میزِ جنگ میگسترد. اینها نه از سرِ تعصب، که از سرِ «یأسِ ایدئولوژیک» است. وقتی هیچچیز مقدس نیست، همهچیز مجاز است، و وقتی همهچیز مجاز است، تنها چیزی که باقی میماند، «قدرتِ مطلق» است در هیبتِ «خدایِ غایب».
و در این غیابِ خدا، نه انسانِ مدرن، که سرمایه، همچنان و همیشه، نامِ خدا را به یغما میبرد تا نظمِ خود را بر خرابههایِ معنا استوار کند. این، دقیقاً معنایِ بسطِ نهیلیسم به حوزهی امرِ قدسی است؛ یعنی پرکردنِ خلأ با خودِ خلأ، و تقدیسِ پوچی با نامِ خداوند.