انقلاب: پویائی در کشاکش گرایش های گوناگون

 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com

 

درک از انقلاب فرانسه در چند دهه اخیر به شدت متحول شده است. پژوهشگرانی موسوم به تجدید نظر گرا درک سنتیِ متأثر از مارکسیسم درباره آن انقلاب را به چالش خوانده‌اند. اما درک ما از انقلاب ۵۷ و بطور کلی‌تر از پدیده انقلاب ایستا باقی مانده است. هنوز انقلاب نقطه اوج سرزندگی و پویایی سیاسی و در هم شکننده موانع تحول اجتماعی بشمار می‌ آید. شاید اکنون به جنبه‌های ایدئولوژیک و فرهنگی انقلاب توجه بیشتری شود ولی هنوز تجدید نظری جدی در برداشتهای بنیادین ما از انقلاب رخ نداده است. دوئیت کهنه بین ساختار گرائی (انقلاب مهندسی نمی شوند، رخ می دهند) و کنشگرائی (انقلاب برساخته اراده و جایگاه اجتماعی کنشگرانی معین است) یا بین توضیح مادی و اجتماعی و توضیح ایدئولوژیک رخداد آن، هنوز بر ذهنمان حاکم است. اگر نقدی جدیدی هم به درک سنتی از انقلاب داریم بیشتر در چارچوب نقد تمامیت گرائی و ترور و وحشت آفرینی انقلاب می‌ گنجد. نقدی که بیش از آنکه جدید باشد نشان از محافظه کاری دارد و آرمانگرائی رادیکال انقلاب را نشانه می رود.   

            پس از گذشت نزدیک به چهار دهه از انقلاب ایران و در پرتو آنچه که در چند دهه اخیر در رابطه با انقلاب فرانسه نوشته شده است اینک باید از دوئیتها بر گذشت و آنها را درنظریه ای کلی تر ادغام کرد. انقلاب بیش از آنکه برای گشودن بستن فضاهای بسته و بسته شده رخ دهد و نشان از سرزندگی و پویائی داشته باشد سرِ ستیز با سرزندگی و پویائی دارد ولی چون انقلاب همچون بسیاری از دیگر پدیده های اجتماعی آکنده از تناقض است از سر پویائی و سرزندگی به ستیز با پویائی و سرزندگی زندگی اجتماعی می رود. انقلاب در صحنه سیاست رخ می ‌دهد و آن گستره را آکنده از شور و پویائی می سازد اما هدف نهائی آن متوقف ساختن پویائی عرصه‌های دیگر زندگی اجتماعی است. سرزندگی و پویائی عرصه های اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی از کارکرد نظمی ریشه می گیرد که خود-کار است و در سیری تدریجی همه جنبه های زندگی اجتماعی و شخصی شهروندان را زیر و رو می سازد. توده های مردم نقش چندانی در ایجاد آن سرزندگی و پویائی نداشته به اجبار بدان کشیده می شوند. برای متوقف کردن آن (سرزندگی و پویائی)، آنها در صحنه سیاست حرکتی را دامن می زنند. حرکت آنها در این صحنه خودانگیخته است و به گونه ای نمایشی سازماندهی می شود. انسانهائی که در عرصه های دیگر نمی توانند خود را آنگونه می خواهند به نمایش بگذارند اینجا خود و خواسته هایشان را به نمایش می گذارند. ولی چون صحنه های نمایشی جدید از دسترس آنها خارج است مجبور هستند از صحنه ها و آئینهای کهنه (تر) بهره جویند. در این فرایند، سرزندگی، بازیگوشی و احساس خود نمایشی کنشگران در تقابل با نظام مندی و جدیت نهفته در مراسم آئینی قرار می گیرد.

نظریه ای درباره انقلاب

بطور کلی، انقلاب در کشاکش بین چهار دسته گرایش های دو قطبی تاریخی-اجتماعی شکل می گیرد و انکشاف می یابد. کشاکش بین دو گرایش مجزا رخ نمی دهد بلکه در به هم تنیدگی دو گرایش متناقض تکوین می یابد. رابطه پیچیده، تنش مند و چند سویه بین دو نیرو یا دو گرایش را معمولا رابطه ای دیالکتیکی می خوانند. ولی ما اینجا نه با رابطه ای دیالکتیکی که با شکلی از رابطه که می توان آنرا وا تنیدگی نامید (از یکسو تضاد یا تناقض از سوی دیگر در هم تنیدگی، از یکسو واکنش از سوی دیگر به هم پیوستگی، از یکسو واسازی از سوی دیگر بازسازی) روبرو هستیم. رابطه دیالکتیکی را بیشتر به سان رابطه و برخورد دو عامل یا نیروی تفکیک یافته از یکدیگر با فرجامی قطعی می فهمیم. چنین رابطه ای را نمی توان به گرایشهای نهفته در انقلاب نسبت داد. در انقلاب گرایشهائی که در تضاد یا تناقض با یکدیگر قرار دارند در وابستگی و کناکنش با یکدیگر تکوین می یابند بدون آنکه در آن فرایند وضعیتی معین پیدا کنند.

            اولین وا تنیدگی را در برخورد انقلاب به گذشته و آینده می بینیم. انقلاب آینده را رقم می زند ولی در نگاه به گذشته و با وام گیری عناصری از گذشته. می خواهد حال را با بهره گیری از گذشته در آینده محو سازد، ولی در نهایت گذشته و حال را در آینده ای نفی می کند که هر چند نشان از گذشته دارد آنرا کتمان می کند. دومین وا تنیدگی را در زمینه سرزندگی و پویائی در ستیز با سرزندگی و پویائی می بینیم. انقلاب در ستیز با سرزندگی پویائی حوزه های گوناگون زیست اجتماعی رخ می دهد ولی خود یکسره از سرزندگی و پویائی کنشگرانی ریشه می گیرد که خود می خواهند سر رشته امور را در دست گیرند. در نهایت نیز سرزندگی و پویائی در هیأت شور به جنگ شور می رود تا ثبات را در جامعه برقرار سازد. سومین وا تنیدگی را در زمینه تلاقی حوزه سیاست با دیگر حوزه های گستره زیست اجتماعی داریم. سرزندگی و پویائی اولیه در گستره سیاست ممکن است و متحقق نیز می شود ولی از این گستره به تمامی دیگر گستره های زیست اجتماعی سرریز پیدا می کند. در سرریز با غایت انقلاب مبتنی بر بازایستانیدن پویائی حوزه های گوناگون زیست اجتماعی تضاد پیدا می کند. همزمان بدون سرزندگی به دست آمده در گستره سیاست نمی توان حوزه ها دیگر را متحول ساخت و بدون این تحول نمی توان انقلاب را متحقق ساخت. چهارمین و آخرین وا تنیدگی مربوط به کشاکش بین صحنه های نمایشی و مراسم آئینی است. انقلاب در صحنه های نمایشی انکشاف می یابد. آنجا نیروها را بسیج کرده و هدف و غایت پیدا می کند. نمایش نهفته در مبارزه انقلابی به اتکای مراسم آئینی نظم، جلال و جذابیت می یابد ولی در این فرایند از سرزندگی، بازیگوشی و حس خودنمایشی کنشگران تهی می شود. نمایش انقلابی همواره از مراسم آئینی فراتر می رود ولی همزمان همواره مقید به آن می ماند و خود را به بازی می گیرد.         

            با استفاده از تفسیر مشهور والتر بنیامین درباره نقاشی پل کله به نام فرشته نو[1] می توان گفت که فرشته انقلاب رویگردان از اکنون و در ستیز با آنچه که در حال رویداد است آینده ای را می جوید که گذشته را زنده و باز آفرینی کند. انقلاب از دو سوی چشم به گذشته دارد یکی آنکه توده های انقلابی چشم به بازآفرینی عرصه هائی دارند که به گمان خود پیشتر در آن سرزنده و پویا بوده اند و دیگر آنکه همان توده ها برای مبارزه از صحنه ها و آئینهائی بهره می جویند که هر چند به زیست بوم فرهنگی شان تعلق دارند ولی در دیرینگی در حال فرو پاشی هستند. انقلاب اکنون را به گذشته پیوند می دهد و می کوشد آینده را به گذشته وصل کند ولی در این فرایند آینده ای برمی سازد در تداوم حال و در نفی گذشته. انقلاب ردی از خود در تاریخ برجای می گذارد ولی بیش از هر چیز خود را نفی می کند. فرشته ای است که از فردوس آرزوهای خوش می آید و می خواهد که در صحنه های نمایشی سرمستی را تجربه کند ولی در را به جهنمی می گشاید که همان تاریخی است که بینامین به آن اشاره دارد و آکنده از کشتار و بدبختی است. به این جهنم فرشته پای نمی نهند. چون در گشوده شده است همه به سوی آن هجوم می آورند. فرشته دیگر کار خود را انجام داده است.

            اگر بخواهیم در این میان از انقلاب ایران سخن بگوئیم باید بر این نکته پای فشاریم که اگر در انقلاب فرانسه آنگونه که آلفرد کوبان مشخص ساخته این پویائی عرصه اقتصاد و پیدایش و گسترش سرمایه‌داری بود که باید متوقف می ‌شد و در ایران این پویائی عرصه فرهنگ و پیدایش و گسترش رویکردها و گرایشهای مدرن بود که باید مهار می ‌شد.[2] حرکت برای این کار در صحنه های نمایشی برخاسته از سنتهای فرهنگی شروع شد و در بستر خودانگیختگیِ به بند مراسم آئینی دینی کشیده شده تداوم یافت. آغاز دولت نیز باید تغییر می ‌کرد و تحولی جدی را از سر می ‌گذراند. مهم در این زمینه اما نه ایجاد گشایش در ساختار دولت و دموکراتیک ساختن آن که، همانگونه که میشل فوکو درباره تحول نهادهای اجتماعی در آغاز دوران مدرن روشن ساخته، پویاتر و کارآمد تر ساختن دولت بود. دولتی مقتدر و کارآمد باید کار مهار پویائی عرصه اقتصاد و فرهنگ را به عهده می‌ گرفت. مفهوم مورد اشاره قرار گرفته فوره، ایدئولوژی انقلاب، اینکه دولت، به سان تجلی اراده توده ای، وظیفه پیشبرد انقلاب و ستیز با دشمنان آنرا به عهده دارد، در این میان نقش مهمی ایفا می ‌نمود.[3] دولتی مقتدر باید شکل می گرفت، تا به گونه ای متناقض، به اتکای شور توده ای، شور برانگیخته شده در وجود شهروندان در هم شکند و ثبات نظم را تضمین کند.                     

پسزمینه‌های انقلاب
۵۷

انقلاب نه به دست گروه‌هائی ایستاده در آستانه افقهای باز و متکی به آخرین منابع تولید شده فرهنگی و اجتماعی که با مشارکت فعال نیروهائی انجام می ‌گیرد که بازنده سیر تحولات هستند. گروه های برنده تاریخ یا حتی گروه‌هائی که بر آن باورند که در نهایت برنده سیر تحولات خواهند بود خود را وارد مخمصه مبارزه انقلابی نمی‌ سازند. آنها نیازی به دست زدن به کنشهائی ویژه ندارند. سیر حوادث بر وفق مراد آنها می چرخد. به علاوه آنها می توانند به کمین بهترین فرصتها برای تکمیل موفقیتهای خود بنشینند. آنها توان تحمل چنین انتظاری را دارند. از اینرو نیز پژوهشگران تجدیدنظر گرای انقلاب فرانسه دیگر آن انقلاب را انقلاب بورژواها نمی‌ دانند. در مقایسه، گروه‌هائی که خود را بازنده‌ سیر تحولات می ‌یابند راهکاری جز دست زدن به مبارزه انقلابی ندارند. آنها نه در اوج قدرت یا در بهترین فرصتها که به گاه گرفتاری در بن بست و مواجهه با تهدید نیستی جبهه مبارزه را می‌ گشایند. انقلاب برای آنها بمثابه باز ایستانیدن چرخ تحولات است. چارلز تیلی در نظریه مشهور خود درباره خشونت جمعی به اعتراضات واکنشی پرداخته است. او دوران انقلاب فرانسه تا دهه‌ های آغازین سده نوزدهم را دوران جنبشهای اعتراضی خشونت آمیز واکنشی می‌ داند.         

            در ایران در دهه پنجاه، نهادهای اجتماعی و فرهنگی مدرنی که چندین دهه پیشتر بنیاد گذاشته شده بودند حضور و اقتداری فراگیر در جامعه یافتند.[4] نهادهای جدید دیگر محدود به زندگی و فعالیتهای نخبگان نبودند بلکه به عمق زندگی اجتماعی و روزمره توده مردم راه یافته بودند. رسانه‌های همگانی، از روزنامه و مجله گرفته تا رادیو و تلویزیون، به وقت فراغت و خانه‌های مردم آمده بودند. نهادهای آموزشی نه فقط در سطح دبستان و دبیرستان که در سطح دانشگاه، به جای نهادهای سنتی، وظیفه انتقال دانش و سنتهای فرهنگی را به اعضای جدید جامعه به عهده گرفته بودند. تفریحات جدید همچون تماشای فیلم در سینما و مسابقه ورزشی در استادیوم، حضور در کافه، رستوران و کاباره و عضویت در باشگاه‌های ورزشی برای بسیاری بدیلی جدی شده بود. همزمان، عرصه‌های نوین بازتولید فرهنگ همچون رمان، فیلم، شعر نو و موسیقی پاپ جای پای محکمی در زندگی اجتماعی مردم پیدا کرده بودند. برخی از نویسندگان، هنرپیشگان، ورزشکاران، شاعران و خوانندگان دیگر چهره‌های مطرح و مرجع فرهنگی جامعه بشمار می ‌آمدند. گسترش و شکوفائی نهادهای اجتماعی و فرهنگی جدید همه به بهای عقب نشینی و به حاشیه در غلطیدن نهادهای سنتی رخ می ‌داد. عرصه‌ها و شیوه‌های قدیمی انتقال سنتهای فرهنگی، همه، در حال زوال بودند. مکتب خانه‌های سنتی در حال برچیده شدن بودند. بازی های گروهی محلی، نقالی، حکایت خوانی، مراسم آئینی و روضه خوانی در حال از دست دادن اعتبار و جایگاه خود در جامعه بودند. دانش سنتی دیگر برای کسی اعتبار و شأن فرهنگی ایجاد نمی ‌کرد.

            همزمان در حوزه اقتصاد نیز تحولی جدی در حال رویداد بود. نهادها و عرصه‌های سنتی فعالیت تجاری و تولیدی از همه سوی زیر فشار و هدف حمله قرار گرفته بودند. بازار دیگر اهمیت و اعتبار تاریخی خود (در دوران جدید) را از دست داده بود. تولید کارگاهی بیشتر و بیشتر جای خود را به تولید انبوه صنعتی می‌ داد. موسسات مدرنی همچون کنسرنهای تجاری-صنعتی، بانک و بیمه حضوری محسوس در گستره فعالیتهای اقتصادی پیدا کرده بودند. بازار محلی بیش در بازار ملی و بازار ملی پیش از پیش در بازار بین‌المللی ادغام می ‌شد. در حوزه اقتصاد نیز گسترش و شکوفائی نهادهای جدید به بهای عقب نشینی و به حاشیه رانده شدن گروهای سنتی رخ می‌ داد. تجار، پیله‌وران، صنعتکاران و استادکاران دیگر جایگاه گذشته خود را در جامعه نداشتند. تجارتِ نابِ محدود مانده در چارچوب بازار، تولید خرد کارگاهی و معامله پیله ‌وری توان رقابت و رویاروی با موج جدید را نداشتند و در حال واگذاری نبرد بودند.[5]

اهداف و خواستهای انقلاب

انقلاب فوران خشم بخش مهمی از توده‌های مردم از پیدایش و گسترش نهادهای جدید بود. نهادهای جدید با پویائی خود فقط نهادهای قدیمی را به حاشیه نرانده بودند، زندگی اجتماعی آنها را زیر رو کرده بودند. سیر تحولات خیل توده‌ها را از روستا به شهر و زندگی پر تلاطم شهری کشانده بود، بسیاری را با پدیده‌های اقتصادی و فرهنگی جدید نا آشنا روبرو ساخته بود و بستر زیست فرهنگی سنتی کم و بیش همه آنها را بی اعتبار ساخته بود. گسترش نهادهای جدید دیگر ابعادی یافته بود که جهان زیست مجموعه شهروندان را تهدید می ‌کرد. خشم خود را نیز مردم با اقدامات اعتراضی نسبت به وجود و پویائی نهادهای فرهنگی و اقتصادی جدید نشان می ‌داد. سینماها و بانکها را آتش می‌ زدند؛ به مشروب فروشی‌ها، فروشگاه‌های زنجیره‌ای و کاباره‌ها حمله می‌ کردند؛ و دیگران را از شرکت در برخی حوزه‌های نوین فرهنگی و اقتصادی باز می ‌داشتند. خواست آنها توقف فعالیت و بر چیده شدن نهادهای جدید فرهنگی و اقتصادی بود. در این مورد، آنها خواهان اقداماتی فوری بودند. تغییر دولت را نیز در این راستا می ‌جستند.

            اگر خشم آنها متوجه نهادها و شیوه جدید زیست فرهنگی و اقتصادی بود، لطف آنها متوجه نهادهای سنتی و شیوه قدیمی زیست فرهنگی بود. زندگی و تحرک در این عرصه برای آنها معنامند و معنا ساز بود. آنجا آنها می توانستند خود و توانمندی ها و مهارت هایشان را به نمایش بگذارند. برای پیشبرد مبارزه خود، آنها نهادها و مراجع سنتی را بار دیگر زنده و مطرح کردند تا یکبار دیگر بتوانند نقش آفرین نمایشی این بار سیاسی شوند. از مسجد و مراسم آئینی دینی به سان محور گردهمائی و سازماندهی حرکتهای اعتراضی خود استفاده می ‌کردند. تقویم و ضربآهنگ فعالیتهایشان را بر مبنای سنتهای دینی همچون هفتم و چهلم و مراسم تشیع جنازه و دفن مردگان تنظیم می کردند. روحانیون را نیز در کانون توجه و رهبری جنبش خود قرار داده بودند و به بازار و بازاریان به سان یار و یاور خود در مبارزه می‌ نگریستند.

            منتقدین رادیکال فرایند انقلاب این رویکرد را ناشی از بسته بودن فضای سیاسی و نبود بدیلی دیگر می ‌دانند. به باور آنها چون نیرویهای چپ و ملی از سوی رژیم شاه سرکوب شده بودند، روحانیون توانستند رهبری انقلاب را به دست گیرند. در تمامی دوران حکومت شاه، روحانیون توانسته بودند با آزادی بس بیشتری نسبت به دیگر نیروهای سیاسی و اجتماعی فعال باشند. در آستانه انقلاب مکانهائی مانند مسجد و حسینیه و مراسم آئینی به روحانیون اجازه داد تا بتواند مبارزه توده‌ها را پیرامون وجود خود در جامعه سازمان دهد. این منتقدین نقش بازار را نیز یا حاشیه‌ای ارزیابی کرده یا در صورت پذیرش اهمیت آن باز آنرا به غیاب بدیلهای دیگر سیاسی نسبت می ‌دهند.

            این درک اما بیانگر نکته‌ای نو و جالب در زمینه توضیح فرایندهای منجر به رخداد انقلاب نیست. تمایل به روحانیت و بازار، یا آنچه برخی از آن به عنوان اتحاد توده‌های حاشیه‌ نشین (شهرهای بزرگ)، روحانیون و بازاری‌ها یاد کرده‌اند، ریشه در فرایند انقلاب و توده‌های شرکت کننده در آن داشت و نه عدم حضور فعال نیروهای معینی.[6] نیروی متحد چپها اصلاً حضوری جدی در فرایند انقلاب نداشت. طبقه متوسط شهری نقش مهمی در فرایند مبارزه نداشت و کارگران در دوره پایانی مبارزه به آن پیوستند و آنها دارای خواست مستقلی نیز نبودند. [7] مشکل بدیل سوسیالیستی چپ آن نبود که رهبران و کادرهای فعالش در آستانه انقلاب یا کشته شده یا در زندان بودند. مشکل آن بود که در چارچوب مبارزه جاری، آن بدیل اصلا انقلابی نبود و موضوعیت نداشت. شعارهای متعارف چپ همچون برابری، بهبود شرایط کار، سازماندهی برنامه‌مند اقتصاد و رهائی زنان در انقلاب مطرح نبودند. نیروهای ملی نیز به همانگونه بنا بر ماهیت خود نمی ‌توانستند سازی همگن با فرایند انقلاب بزنند. شکوفائی اقتصاد ملی، ناسیونالیسم و دموکراسی لیبرال مورد نظر آنها خواست مهمی برای کسی نبود.

            انقلابیون خواهان توقف سیر تحولات فرهنگی و اقتصادی بودند و در این زمینه روحانیون و بازاری‌ها را نیروی همراه مبارزه خود می‌ دیدند. آنها به آئینهای مذهبی و بازار همچون عرصه تولید و بازتولید ارزشها و مناسبات سنتی فرهنگی و اقتصادی می ‌نگریستند. در یک عرصه روحانیت سررشته امور را در دست داشت و در عرصه دیگر بازاری‌ها. به تصادف و بنا به موقعیت کسی به آنها مراجعه نکرده بود. در وجود آنها بازمانده سرزندگی و همچنین شور مقاومت در مقابل نوآوری دیده می ‌شد. شکی نیست که این فریبی بیش نبود. مراسم آئینی مذهبی و روحانیون از عهده بازتولید فرهنگی به گستردگی یک جامعه به شدت پویای مدرن بر نمی ‌آمدند و بازار و بازاری‌ها مدتها بود که به حاشیه فعالیتهای اقتصادی رانده شده بودند. پیروزی انقلاب اما باعث شد تا برای چند سال این دو حوزه نقشی مهم در جامعه پیدا کنند. ولی پس از یک، دو دهه پویائی جامعه مراسم آئینی دینی را به حاشیه راند و تبدیل به مراسم محض نمایشی با عناصری از فرهنگ عامیانه ساخت و بازار را زیر پای رانتخوارانی وابسته به دولتی بیش از بیش قدرت یافته له کرد.

            در درک سنتی مارکسیستی از انقلاب مبارزه طبقاتی جایگاه مهمی دارد. انقلاب مبارزه طبقه ای رو به رشد و شکوفائی ولی سرکوب شده با طبقه یا طبقات حاکم بر جامعه است. انقلاب فرانسه را از آنرو بورژوائی خوانده اند که آنرا انقلاب بورژوازی علیه فئودالیسم یا امتیازات تعلق گرفته از سوی نهادهای سیاسی و اجتماعی به زمیندازان فئودال دانسته اند. در درکی تحول یافته و بیشتر امروزین نیز انقلاب مبارزه گروهای معین اجتماعی برای تسلط بر نهادهای سیاسی و اجتماعی در جهت متحول ساختن کارکرد آن است. در این درک همچون درک سنتی به گروه های اجتماعی، طیفی از کنشگران، درک، خواستها و هدفهای همسان معینی نسبت داده می شود. هر دو درک را باید امروز به کنار نهاد. برداشت پساانسانگرائی حاکم بر ذهنیت امروزین ما چنین درکی را بر نمی تابد. بیش از تقابل دو دسته از انسانها یا یک دسته از انسانها با امتیازات تعلق گرفته به دسته ای دیگر، خاستگاه انقلاب را در تقابل یک رویکرد با سیر تحولات می توان یافت. انقلاب آنگاه رخ می دهد که سیر تحولات ساختاری زیست (روزمره) انسانها را به گونه ای بنیادین دگرگون می سازد. تحولات را کسی به سان کنشگر دامن نمی زند. پویائی جهان مدرن، سرمایه داری جهانی و ادغام هر چه بیشتر جوامع و بازارها در جامعه و بازار جهانی آنرا دامن می زند. دگرگونی زیست روزمره آنهنگام شور اعتراضی و انقلابی انسانها را بر می انگیزد که دلبستگی آنها را در هم شکسته به وازدگی تبدیل کرده است. دلبستگی احساسی است که انسانها را وصل به زیست-جهان خود می سازد. زیست-جهانی معمامند، گشوده به روی حضور کنشگران و سازگار با سرزندگی کنشگران حس دلبستگی انسانها را بر می انگیزد. دلبستگی بدون تردید ریشه در وابستگی دارد. هیچ انسانی نمی تواند خودسامان و مستقل از ساختارهای اجتماعی زندگی کند. وجود و جایگاه او وابسته به کارکرد ساختارها و نهادهای اجتماعی است. آنها زندگی و حتی ذهنیت او را سامان می دهند. دلبستگی وابستگی را به امری پذیرفتنی و بیش از آن امری خواستنی تبدیل می کند. وابستگیِ بدون دلبستگی وازدگی را دامن می زند. وازدگی نسبت به حوزه هائی از زیست و کنش شکل می گیرد که به اجبار باید به آنها وابسته و در گستره آنها فعال بود بدون آنکه وابستگی و حضور خود در آنها را معنامند احساس کرد.   

            دلبستگی در معنامندی به معنای داشتن توضیحی قابل درک و پذیرفتنی برای وجود و کارکرد حوزه های فعالیت است. گشودگی به آمادگی حوزه های گوناگون برای پذیرش حضور کنشگران در صورت آماده بودن شرایط و سازگاری اشاره دارد. سرزندگی به معنای فراهم آوردن امکان سرزندگی کنشگران به گاه حضور آدر یک حوزه فعالیت است. در یک کلام، دلبستگی از امکان فهم، امکان حضور و امکان سرزندگی نشأت می گیرد. بدون آن می توان باز زیست و فعال بود ولی دیگر شوری برای کنش و فعالیت وجود نخواهد داشت. انسان فقط آنچه را که باید و انتظار می رود را انجام می دهد. فقدان دلبستگی به خودی خود انقلاب را دامن نمی زند. انقلاب آنگاه رخ می دهد که حوزه های (جدید) امکان معنامندی، حضور و سرزندگی را از توده های باز می ستانند و خود را اصلا مقید به آن نمی بینند فعالیت خود را آنگونه پیش برند که قابل فهم باشند، حضور هر چه بیشتر کنشگران را ممکن سازد یا زمینه سرزندگی انسانها را فراهم آورد. در دگردیسی دلبستگی به وازدگی نسبت به حوزه های موجود از یکسو و دلبستگی به یک بدیل ممکن جرقه انقلاب زده می شود.               

            شکست سرنوشت کلی انقلاب است. این را هیچ کس بهتر از یکی از مهمترین نظریه پردازان انقلاب مارکس با پرداختن به پویائی جامعه مدرن به ما نیاموخته است. جلو پویائی جامعه مدرن را نمی ‌توان گرفت. سرمایه‌داری و فرهنگ مدرنِ بیش از پیش رهائی یافته از قید و بندهای هنجارهای اجتماعی و اخلاقی پویاتر از آن هستند که انقلاب بتواند آنها را مهار و متوقف کند. پس از پیروزی انقلاب توقفی در پویائی فرهنگ و اقتصاد جامعه رخ می‌ دهد، ولی این توقف به ضرورت کوتاه مدت است. انقلاب دولت را تسخیر می ‌کند و از آن به سان ابزار ساماندهی جامعه بهره می ‌جوید. در پیامد انقلاب، دخالت دولت در جامعه بطور کلی و در اقتصاد و فرهنگ بطور ویژه نهادینه می ‌شود. این اما کارکرد اقتصاد و سرزندگی فرهنگ را مختل می ‌کند و به سامان جامعه ضربه‌های جدی می‌ زند. خود دولت نیز که در دوران مدرن باید از بیشترین میزان کارآئی برخوردار باشد پس از چندی زیر بار ساختار ایدئولوژیک (یا فرهنگی) انقلاب از پا در می‌ آید. سنگینی و در نهایت تصادم انقلاب با سیر تحولات، آنچه که در آغاز انقلاب را دامن زده است، انقلاب را از پای در می ‌آورد.

            بدون تردید انقلاب از همان آغاز خود را نفی می ‌کند. انقلاب، با در هم شکستن ساختار دولت کهنه، رهائی نیروهای مانده در بندِ ساختارهای کهنه را موجب می ‌شود. هجوم انقلابیون به سمت قدرت شوری همگانی در جامعه می‌ آفریند. همه، از درماندگان تاریخ گرفته تا گروه‌های تا حدی مقتدرتر جامعه شور طرح خواستهای خود و ستیز برای متححق ساختن آنها را پیدا می ‌کنند. انقلاب به جای بازایستانیدن چرخ تحولات آنرا شتابی نو می ‌دهد. ولی همین مسئله در جامعه، بین دولت و نیروهای مدعی رهبری انقلاب از یکسو و نیروهای چالشگر انقلاب از سوی دیگر تنش ایجاد می ‌کند. ترور اینجا وارد فرایند انقلاب می‌ شود. دولت جدید و نیروهای مدعی رهبری انقلاب کوشش می‌ کنند با سرکوب نیروهای چالشگر از در هم شکسته شدن هر چه بیشتر ساختارهای کهنه جلوگیری کنند. این ولی کوششی عبث گونه است. ترور و کشتار در نهایت راه به جائی نمی ‌برد. در نهایت انقلاب باید گفتمان و عملکرد انقلابی خود را نفی کند تا کسی تحریک به سرزندگی و چالشگری نشود. آنهائی که به گفتمان و عملکرد انقلابی وفادار می ‌مانند را باید سرکوب کرد تا در فرایند چرخش مانعی ایجاد نکنند ولی اینکار به سادگی ممکن نیست. دولت جدید خود متکی به چنین گفتمان و عملکردی است.


سیاست و انقلاب

مارکس شاید این استدلال را در ذهن داشت که در هیجدهم برومر لوئی بناپارت گذشته‌گرائی انقلاب را امری صرفا نمایشی و مربوط به سنگینی بار تاریخ بر دوش نیروهای تحول جوی انقلابی می‌ خواند. مارکس به نوجوئی انقلاب فرانسه و انگلیس (
۱۶۴۰-۱۶۶۰) اعتقاد داشت. او آن آندو انقلاب را بورژوائی و زمینه ساز استقرار جامعه بورژوائی و سلطه طبقاتی بورژوازی می‌ دانست. ولی او به سان ناظری تیز هوش از توجه به گذشته‌گرائی انقلابیون باز نمانده بود. او خود به این نکته اشاره می ‌کند که انقلابیون فرانسه خود را در جامه جمهوری و امپراطوری روم می‌ پوشاندند و کرامول از شور و کلام‌پردازی عهد عتیق بهره می‌ جست. توضیح مارکس آن است که سنگینی بار تاریخ و آنکه هنوز ذهنیت انسان یکسره از وضعیت کهنه رهائی نیافته است چنین شرایطی را می ‌آفریند. مارکس می‌تواند چنین توضیحی را ارئه دهد چون بین نمود و واقعیت به جای یگانگی شکاف می ‌بیند. برای مارکس آنچه که کنشگران می ‌گویند و حتی انجام می‌ دهند به ضرورت آنچه نیست که آنها واقعا می ‌جویند و می‌ خواهند.

            مارکس استدلال خاصی در آن باره که چرا انقلاب حتما اقدامی در زمینه گشایش انسداد و شتاب بخشیدن به سیر تحولات است ارائه نمی ‌دهد. او از این امر که در نهایت انقلاب به استقرار جامعه بورژوائی و حاکمیت بورژوازی انجامیده است نتیجه می ‌گیرد که انقلاب بورژوائی باعث و بانی آن کار بوده است. در این که انقلاب در نهایت گشایشی در جامعه بوجود می‌ آورد و سیر تحولات را شتاب می‌ بخشد تردیدی نیست. ولی این را نمی‌ توان به انقلاب، به پیروزی آن، نسبت داد. انقلاب برای توقف سیر تحولات براه می‌ افتد. اما نمی‌تواند سیر تحولات را متوقف سازد. انقلاب در مواجهه با شتاب تحولات شکست می ‌خورد. پویائی جامعه مدرن را نه با انقلاب و نه بوسیله نهادهای سیاسی برخاسته از انفلاب می توان متوقف ساخت. همزمان شتاب سیر تحولات بخاطر ورود یا حتی سرازیری خیل توده‌ها به عرصه‌های گوناگون زندگی اجتماعی است. بدون تردید در عرصه‌هائی که حضور توده‌ها فعالیتها را با مشکل روبرو می‌سازد، سیر تحولات شتاب نمی‌ گیرد بلکه کند می ‌شود. والرشتاین اشاره می ‌کند که آهنگ رشد و اعتلای مناسبات سرمایه‌داری در فرانسه بعد از انقلاب نسبت به انگلستان دچار سکته و کاهش شتاب شد.[8]

            فرایند انقلاب با ورود بخشی از توده‌ها به صحنه سیاست آغاز می‌ شود که خود را بیگانه با و بازنده سیر تحولات احساس می ‌کنند. آنها دراین صحنه حضور پیدا می ‌کنند تا مهار سیر تحولات را در دست گیرند. خواست آنها پیش و بیش از هر چیز مهار و توقف شتاب تحولات و بازگرداندن آن به ثبات و وضعیتی پیشتر داده شده است. انقلاب زمانی رخ می ‌دهد که توده‌ها به خاطر سیر تحولات مجبور به حضور در صحنه هائی از زندگی اجتماعی شده اند که آمادگی لازم برای ایفای نقش در آنها را ندارند. مسئله فقط آن نیست که در چنین صحنه هائی، آنها همواره از شکست در هراس هستند بلکه آن است که از تحقیر، توهین و تمسخر دیگر کنشگران می ترسند. آنها از حضور لخت خود، حضور بدون پوشش و ابزار مناسب می ترسند. می کوشند از حضور در آن صحنه ها بپرهیزند ولی سیر تحولات راه گریز را بر آنها می بنند. زندگی، کار و تفریح در عرصه های سنتی زندگی دیگر نا ممکن است. در واکنش، آنها به صحنه سیاست وارد می شوند تا آنجا کارزار خود را برای بازپس راندن یا تسلط بر صحنه های نوین سازمان دهند.

            صحنه سیاست صحنه مناسب و جذابی در دوران مدرن برای پیشبرد مبارزه اعتراضی است. عرصه سیاست بر مبنای حضور شهروندان بنا نهاده شده است. دولت مدرن، دولت-ملت است و ملت آحاد جامعه را در بر می گیرد. هر کس بنا به عضویتش در قاموس ملت حق ابراز وجود در عرصه سیاست دارد. کسی این حق را جدی نمی گیرد. بیشتر اوقات ساز و کاری جز انتخاباتی که در بسیاری جوامع به گونه ای سازماندهی شده برگزار می شود برای متحقق ساختن آن وجود ندارد. ولی صِرف وجود حق شهروندانی را بر می انگیزد که حضور در صحنه سیاست را جدی بگیرند و به هنگام احساس ضرورت بدان روی آورند. ابزارِ کار کنشگران در این صحنه شوری است که به شکل احساسات بروز می یابد. مهم بیان احساسی باورها در قالب سخن (رانی)، نوشتار تهیجی، شعار، و داد و فریاد است. این کار از همه کنشگران ولی به ویژه از کنشگران معترض خشمگین از به حاشیه رانده شدگی بر می آید. اگر در گستره اقتصاد کنشگران باید به سرمایه یا سنخی از مهارت و توان بدنی مجهز باشند و در گستره تفریح از منابع مادی و اجتماعی لازم برخوردار باشند، در گستره سیاست حضور فردیِ حسی-نمایشی آنها کفایت می کند. امروز جامعه مدرن با برقراری دموکراسی نمایندگی حضور فردی و شخصی شهروند پای صندوق رأی را مبنای حضور در صحنه سیاست قرار داده و دیگر نمایش (جمعی) احساسات را امری فرعی ساخته است. ولی در آغاز استقرار مدرنیته، چه در ایران و چه در فرانسه و روسیه
۱۹۱۷، هنوز کنش جمعی نمایشی، که فوکو آنرا با مقداری گزافه گوئی امری متعلق به جامعه پیشامدرن می داند، وجه معمولی زندگی زندگی روزمره انسانها بود.

            حضور در صحنه سیاست دلیل دیگری نیز دارد. سیاست گستره معمول حضور توده ها نیست. حتی در دوران معاصر فقط حضور محدود هر چند سال یکبار توده ها پای صندوق رأی امری پذیرفته شده است. این حضور باید به صورت فردی رخ دهد و بیش از چند لحظه یا ساعت طول نکشد. انقلاب با حضور در صحنه سیاست شروع می شوند. این صحنه ای است که نیروئی موانعی برای حضور آنها نیافریده است، چرا که اساسا حضور آنها موضوعیت نداشته است. در دیگر صحنه ها سیر تحولات ساز و کارهای برون رانی توده ها را از موقعیتهای حساس تصمیم گیرنده نهادینه ساخته است. در گستره اقتصاد و بوروکراسی بطور نمونه ما مدام شاهد تکوین ساز و کارهائی هستیم که موانع هر چه بیشتری را در راه حضور پویائی کنشگران توده ای ایجاد می کند.

            خیزش انقلابی نه در کارخانه، مزرعه و اداره که در انجمنها (بطور نمونه در فرانسه و روسیه) و گردهمائی های خیابانی و میدانی یا که بطور کلی تر در گستره ناب سیاست رخ می دهد. در گستره سیاست، در عرصه باز آن، صحنه خود را می آفریند و نمایشی را به اجرا می گذارد. همینجا نیز اولین پیروزی های خود را به دست می آورد. سازماندهی حرکت اعتراضی منجر به ایجاد کمیته ها، شوراها و انجمن های انقلابی می شود که سپس همانها قدرت سیاسی را در دست می گیرند. آنها اراده توده ای را بر ساختار دولت حاکم می سازند. بر ارتش فائق می آیند، به جای بوروکراسی اداره امور را به عهده می گیرند و سنخی از عدالت قضائی انقلابی-توده ای را به اجرا می گذارند. شور انقلابی درون مایه حرکت آنها را تشکیل می دهد. شوری که در ابتدا از دل مبارزه می جوشد و سپس در فرایند اقدامات انقلابی شتاب بر می دارد. ولی همه پیروزی ها و شور انقلابی به تدریج رنگ می بازد و شکست و بی تفاوتی جای آنرا می گیرد. جامعه پیچیده مدرن را نمی توان با کمیته های توده ای و شور انقلابی اداره کرد. نیاز به انظباط، برنامه ریزی عقلائی، تخصص، بوروکراسی و سلسله مراتب پایگانی برای اداره امور هست. این نیاز اداره شورمندانه و توده ای امور را پس می زند و نظم مطلوب خود را به جای آن حاکم می سازد.

            اراده و شور انقلابی خود پس نمی نشیند. آنرا باید سرکوب کرد. ارتش، نیروی انتظامی و بوروکراسی را باید هر چه سریعتر بازساماندهی کرد تا بتوانند کار سرکوب را به عهده گیرند. بدون تردید از همان آغاز نمی توان در ستیز با اندیشه ها و آرمانهای انقلاب سرکوب را پیش برد. سرکوب به نام انقلاب و با رهبری انقلابیون (کسانی مانند ناپلئون و تروتسکی) انجام می گیرد. این تناقضی در ساختار نظم جدید می کند، تناقضی که مدام مشکل می آفریند و به جدال بین گرایش انقلابی و گرایش نظم گرا دامن می زند. غایت به هر رو استقرار نظمی منظبط و پیش بینی پذیر است، نه نظمی انقلابی.

            هدف غائی انقلاب تسخیر گستره سیاست و برپائی صحنه هائی ویژه ابراز شور انقلابی نیست. هدف بازپس ستاندن تمامی سنگرهائی است که به تسخیر نظم نو در آمده اند. این هدف را انقلابیون به شکلهای گوناگون پی می گیرند، ولی ابزار اصلی مبارزه آنها همان صحنه های گستره سیاست است. بوسیله این صحنه ها به ستیز با فرهنگ، اقتصاد و روابط اجتماعی به باور خود کهنه می روند و آخرین نوآوری های نظم فرهنگی و اجتماعی را واسازی می کنند. صحنه ها به آنها اجازه می دهد که افکار عمومی یا خواست نخبگان فرهنگی و اجتماعی را خنثی سازند و در تقابل با آنها اهداف خود را پی گیرند.

            جامعه انقلابی ساختار اسپینوزائی یکپارچه و همگنی ندارد. جامعه به تمامی با همه آحاد خود و در همه عرصه ها دستخوش انقلاب نمی شود. مبارزه انقلابی را بخش کوچکی از مردم پیش می برند. همانها در آغاز بیشتر خواهان تغییراتی محدود در برخای ساختارهای سیاسی و اجتماعی هستند. انقلاب ولی رویکردی تمامیت جو و یگانه گرا به جامعه دارد. از گستره سیاست سیطره خود را بر تمامی عرصه های زیست اجتماعی می گستراند. شور گستره سیاست را به دیگر عرصه برده در صدد متحول ساختن آنها بر می آید. استقلال و خودپوئی هیچ عرصه ای را برسمیت نمی شناسد. همچون نیروئی ویرانگر پیش می تازد و همه دیوارهای به تدریج بر افراشته شده بین عرصه های زندگی اجتماعی را در هم می شکند. اصل یا اصولی نیز برای اداره امور در عرصه های گوناگون ندارد. مهم برای آن تبدیل هر عرصه به صحنه ایجاد شور است. همه عرصه ها قرار است بر مبنای شور انقلابی اداره شوند. بدون شک بر این مبنا هیچ نهاد و عرصه ای را نمی توان اداره کرد. برای مدتی شور و هیجان کارهائی را به انجام می رساند ولی سپس گرفتاری ها شروع می شود. در جهان پیچیده مدرن، در غیاب مهارت، تخصص، برنامه مندی و دقت هیچ کاری به درستی انجام نشده چرخ تولید صنعتی، آفرینش فرهنگی و اداره امور به تدریج از گردش باز می ماند. با سازش و با پذیرش حد معینی از مهارت، تخصص و برنامه مندی می توان مانع فروپاشی شد ولی انسداد را نمی توان گشود.

            در نهایت، به جای آنکه انقلاب جامعه را ببلعد جامعه به تدریج انقلاب را می بلعد. اراده انقلابی در برخورد به دیوار واقعیت زندگی اجتماعی مدرن جای خود را به سرخوردگی و افسردگی می دهد. نهادها و عرصه ها نیز به تدریج پویائی درونی خود را بازیافته، ساز و کار ویژه خود را باز برقرار می سازند. اراده انقلابی یا در حاشیه برای کسانی موضوعیت خود را حفظ می کند یا همچون پوسته ای بدون محتوی، به سان مجموعه ای از شعارهای تهییجی و تبیین های تبلیغاتی بازیچه سیاسی دست کسانی برای باز پس راندن شور انقلابی می شود.

دستاورد انقلاب

دستاورد انقلاب ایران چیست؟ این پرسشی جدی است برای ما که خود یا نزدیکانمان بطور مستقیم در انقلاب شرکت داشته و خسارتهائی را در آن رابطه از زندان، شکنجه و قتل گرفته تا در به دری و مهاجرت تحمل کرده ایم. می خواهیم بدانیم آیا رویهمرفته آنهمه مبارزه، ستیز و هزینه دستاورد و سودی در بر داشته یا خیر. برای انقلاب فرانسه دستاوردهای زیادی را از اعلامیه حقوق بشر و برابری همگان به سان شهروند گرفته تا الغای بقایای فئودالیسم بر شمرده اند. برای انقلاب روسیه نیز کمونیستها به دستاوردهائی اولیه ای همانند به رسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت ملل، آزادی زنان از قید سنت و قانونگذاری برای بهبود شرایط کار اشاره کرده اند. برای انقلاب ایران چه دستاورد یا دستاوردهائی می توان بر شمرد؟   

            از موضعی نیچه ای این پرسشی نابجا است زیرا کسی بر اساس محاسبه زیان و سود وارد فرایند کنشی در حد و حدود کنش جمعی انقلاب نمی شود. بعلاوه هیچ معیار جهانشمول عینی ای برای سنجش پیامدها و دسته بندی آنها در مقوله زیان یا سود وجود ندارد. هر کس و هر گروهی می تواند از چشم اندازی و بر مبنای معیارهائی (دلبخواهی) پیامدی را زیان یا سود بشمرد. با این حال می توان از موضعی معین بحث دستاورد را پیش کشید. انقلاب صرف نظر از آنکه به خاطر چه دغدغه هائی و در پی چه اهدافی به وقوع پیوست به دست توده های مردم یا به عبارت دقیقتر بخش معینی از توده های مردم پیش برده شد. آنها تا آنهنگام که دولت جدید "انقلابی" رشته امور را به عهده گرفت و توده ها را روانه خانه کرد نقش اصلی را در رخداد انقلاب داشتند. از چشم انداز آنها می توان برآوردی از دستاوردهای انقلاب داشت، البته با این محدودیت که اینجا ما از توده ای نا متعین سخن می گوئیم که به سختی می توانیم خواستهائی معین را به او نسبت دهیم.   

            برای انقلاب در زمینه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی نمی توان دستاوردی مشخص سراغ گرفت. انقلاب رونق اقتصادی، شتاب در پیدایش نهادهای اجتماعی یا شکوفائی فرهنگی را دامن نزد. توده ها نیز بطور مستقیم خواهان آن نبودند. ولی می توان اندیشید که در فرایند شرکت خود در مبارزات می توانستند چشم به شکل گیری امکاناتی داشته باشند که رنج و دردهای آنها را التیام بخشد. ولی آنچه انقلاب برای آنها به ارمغان آورد رکود، سرکوب همگانی، جنگ و فلاکت بود. اینها را آنها به هیچ وجه نمی خواستند. خواست کلی آنها بازایستاندن چرخ تحولات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بود، نه برای آنکه شیرازه امور از هم بپاشد و درد و فلاکت بر جامعه حاکم شود بلکه برای آنکه ساختار سنتی اقتصاد دستخوش تغییر نشود، نهادهای سنتی جامعه از گزند تحول و پویائی دور بمانند و سنتهای فرهنگی پویائی تاریخی خود را حفظ کنند و به نقد و چالش گرفته نشوند. در این زمینه اگر چه انقلاب در همان فرایند رخداد و چند سال بعد از پیروزی دستاوردهائی داشت پس از آن بطور قطعی شکست خورد. نهادهائی سنتی همچون بازار، خانواده، روحانیت، آئینهای دینی و اقتدار پدر سالارانه بزرگترین ضربه ها در همان یک دو دهه بعد از انقلاب خوردند. دستاورد انقلاب را در زمینه دیگری باید جست.   

            دستاورد انقلاب همان شوری است که می آفریند. انقلاب از شوری خاص و متمرکز که معطوف با مبارزه با نوآوری ها است آعاز می شود ولی شوری کلی تر را دامن می زند. شور نو شور کنشگری و دخالتگری است، شور تصمیم گیری و دست زدن به اقدام. در این فرایند، شخص تبدیل به شهروندی سرزنده و درگیر می شود. شور بیش از هر چیز در صحنه سیاست جلوه پیدا می کند ولی آنگاه که انقلاب از سیاست به دیگر عرصه ها روی می آورد شور به آن عرصه ها نیز راه می یابد. شور شهروندان در برخی عرصه ها نمود مشخص تری می یابد. جنگ چه در ایران و چه در فرانسه نمونه بارزی در این زمینه است. ولی حتی در زمینه ایجاد نهادهای نو در عرصه فرهنگ و اداره امور اجتماعی نیز شور دارای برآمدهائی است. ساز و کار جامعه مدرن تا حد زیادی بر مبنای شور کنشگران بنیان گذاشته شده است: کارگری که کار خود را با جان و دل انجام می دهد، کارمندی که از سر همدلی کارهای ارباب رجوع را راه می اندازد و سربازی که از سر میهن پرستی وظایف خود را پیش می برد. انقلاب چنین شوری را نزد همگان به سان شهروند دامن می زند.

            شور برخاسته از انقلاب از سوی نظم حاکم بر جامعه به چالش خوانده می شود. همچون اقتدار فرهمندانه که به باور وبر باید در سنت یا عقلانیت در هم شکسته شود شور نیز باید جای خود را به نظم پذیری و انظباط دهد. شور هدیه انقلاب به شهروندان است اما کابوسی برای نظم اجتماعی است. دستاورد انقلاب، دستاوردی که از دل ستیز با نوآوری ها می جوشد در نهایت واکنش گرایش به نظمی مستقر را بر می انگیزد. دادگاه، گیوتین و اتاق شکنجه دایر می شوند تا شور به محاکمه کشیده شده و از وجود شهروند و ساختار جامعه برون رانده شود. ولی شور شعله ور شده در وجود شهروندان تا مدتها در وجود آنها باقی می ماند. در فرانسه هنوز بعد از بیش از دویست سال، این شور به گاه تظاه[9]رات و اعتصابهای ویژه تاریخ آن کشور شعله بر می کشد؛ در آمریکا به صورت عشقی دیوانه وار برخی به حمل اسلحه و مقاومت در مقابل قدرت دولت مرکزی تجلی پیدا می کند؛ و در ایران ما آنرا در جنبشهای اجتماعی و سیاسی و پویشهای فرهنگی شاهد هستیم.   

            به هر رو، شور انقلابی شکل گیری دولتی را ضروری می سازد که با کاربرد هر چه بیشتر خشونت استفرار نظم را در جامعه تضمین کند. شهروندان شورمند نه فقط انظباط حاکم بر پادگان، کارخانه، مدرسه (یا دانشگاه) و اداره را بر نمی تابند که آنرا در هم می شکنند. با شور خود، شهروندان می خواهند که خود تصمیمها را اتخاذ کنند، با ضرب آهنگ دلخواه خود کار کنند و خود سازماندهی امور را به عهده گیرند. همه اینها را نیز آنها می خواهند که در صحنه به شکلی نمایشی با بازیگوشی، خودانگیختگی و هیاهو (ی انقلابی) انجام دهند. هیچ فرمان برداری، تولید، آموزش و کاربرد مقرراتی بر این مبنا امکان پذیر نیست و در نتیجه کارآمدی و دقت ساختارهای مدرن لطمه می خورند. دولت به سان نهاد اداره و تضمین کننده نظم اجتماعی باید با شور در افتد و آنرا مهار کند.

            با انقلاب، دولتی جای خود را به دولتی دیگر می دهد. دولت جدید انقلابی هم باید اقتدار خود را بگستراند و مستحکم سازد و هم از فروپاشی نظمی که زندگی روزمره را ممکن می سازد جلوگیری کند. دولتی که اقتدار و مشروعیت خود را از شور انقلابی وام می گیرد مجبور است با همان شور بستیزد تا از فروپاشی اقتدار خود و نظم جامعه، هر دو، جلو گیری کند. در این فرایند دولتی قدرتمند شکل می گیرد. این دولت باید با تکیه و ارجاع به شور به ستیز با شور برود. بازی پیچیده ای اینجا شکل می گیرد. دولت شور را به ستیز با خود می کشاند. با گیوتین، جوخه اعدام و چوبه دار کسانی را می کشد و کسانی دیگر را روانه زندان می کند. نقش درد و خون بر چهره ها می نشیند. انقلاب از میان شکاف بر می دارد. شور باید سرکوب شود ولی در تداوم انقلاب این سرکوب باید بیشتر به اتکای خود شور انجام گیرد. تا آنگاه که شور جای خود را به نهادهای اداری و انظباطی بدهد شور از هر دو سو میدان دار صحنه خواهد بود.

پس گفتار

برای انقلاب شاید بتوان به گونه ای نقطه آغازی را تعیین کرد ولی برای فرجام و پایان آن به سختی می توان تاریخ یا زمانی را مشخص ساخت. گرایشهای بر خیزاننده و پیش برنده آن، در وا تنیدگی، یکدیگر را به واکنش بر می انگیزند و مدام فرجام یافتگی را به تأخیر می اندازند. انقلاب نه فقط با شروع خود که همچنین با پایان ناپذیری خود همه را غافل گیر می کند. انقلاب همیشه بیشتر از آنچه که باید و انتظار می رود طول می کشد. نیروهائی که در فرایند آن پویائی پیدا می کنند و در عرصه عمومی خود را می نمایانند صحنه های به تسخیر در آورده را ترک نمی کنند. آن صحنه ها را آنها برای نمایش خود می آرایند و در شیفتگی به آنها نمایش خود را پیش می برند. در پی استقرار و تعمیق نظم، دولتی متکی به اراده عمومی به ستیز با شور برآمده از سرزندگی و پویائی و راه یافته به صحنه های نمایشی بر می خیزد ولی این خود شوری نو را دامن می زند.      

            در درکی که امروز در ایران پایگاه مستحکمی نزد توده های مردم یافته است، انقلاب زاده سرمستی و خوش باوری به آینده و نیروهای چالشگر سیاسی بود. بر اساس این درک، انقلاب در پی دوره ای از رونق اقتصادی، پویائی اجتماعی و گشایشهای فرهنگی رخ داد و مردم سرمست از وضعیتی بهینه مبارزه ای را آغاز کردند که گمان می کردند فقط به هر چه بهتر شدن اوضاع می انجامد. برای اثبات درستی این درک معمولا به رفاه، آزادی های اجتماعی و گشایشهای فرهنگی دوران پیش از انقلاب و اندوه زدگی، ناامیدی و حس بی اعتمادی امروز مردم، در کنار صدها یا که شاید هزاران خبر حاکی از وضعیت نابه هنجار اقتصادی و اجتماعی، اشاره می شود.

            در اینکه انقلاب بنیادی در سرمستی و خوش باوری داشت تردیدی نیست. حتی از خودفریبی نیز می توان سخن گفت. برای دست زدن به کاری سترگ در حد و حدود یک حرکت انقلابی باید سرمست، خوش باور و چشم فرو بسته بر بسیاری واقعیتها بود. انقلاب در پایان دوره ای از نو سازی اجتماعی، رونق اقتصادی و گشایشهای فرهنگی رخ داد، هر چند انقلابی زمانی رخ داد که سیر تحولات با انسداد روبرو شده بود. در میانه دهه پنجاه، نوسازی گرفتار ایستائی شده بود، رونق جای خود را به رکود سپرده بود و گشایشها چنان گسترشی یافته بودند که به سان تهدید برای مبانی زیست فرهنگی جلوه می کردند. شاید به همین دلیل، سرمستی، خوش باوری و خودفریبی آمیخته با اندوه مندی، خشم و اضطراب بود. آئینهای سوگواری دینی و خشم و اضطراب تبلور یافته در حرکتهای اعتراضی نقش مهمی در سازماندهی مبارزه انقلابی داشتند. این را نیز نباید به فراموشی سپرد که بخشی از سرمستی و خوش باوری از خود نگری، از وجد از سرزندگی و پویائی خود در به صحنه بردن مبارزه، ریشه می گرفت. به عبارت دیگر حرکت انقلابی خود سرمستی و خوش باوری را ایجاد می کرد. اینجا نیز ما بار دیگر با گرایشها و عوامل گاه فقط متفاوت و گاه متضاد یا متناقض روبرو هستیم. انقلاب در خود رخدادی دردناک و دهشتناک است، گره خورده به مبارزه در خیابان و سنگر آغشته به خون و مرگ است؛ با برانداختن نظمی کهنه زندگی بسیاری از انسانها را دستخوش بحران و نابسامانی می سازد؛ و نظمی نو را می آفریند که برای تثبیت باید راه سرکوب را پیش گیرد. ولی دردناکی و دهشتناکی آن علتی دیگر نیز دارد. تلاش در زمینه درک و توضیح آن ما را همواره با پرسشی روبرو می کند که هیچگاه پاسخی قطعی برای آن نداریم: آیا انقلاب ارزش تمامی فداکاری ها، خسارتها و پیامدهائی همچون رکود ممتد اقتصادی و جنگ را داشت؟ به عبارت دیگر آیا شور به سان دستاورد آن به نا بسامانی ها و خسارتهای مادی برخاسته از آن می ارزد؟      



[1] - والتر بنیامین، تزهایی درباره‍ی فلسفه تاریخ (ترجمه‍ی مراد فرهاد پور)، ارغنون شماره‍ی
۱۲-۱۱: صص ۳۲۸-۳۱۷. تز نهم این نکته را توضیح می دهد:

"در یکی ار نقاشیهای پل کله موسوم به
Angelus Novus فرشته ای را می بینیم با چنان چهره ای که که گوئی هم اینک در شرف روی برگرداندن از چیزی است که با خیرگی سرگرم تعمق در آن است. چشمانش خیره، دهانش باز، و بالهایش گشوده است. آین همان تصویری است که ما از فرشته‍ی تاریخ در ذهن داریم. چهره اش رو به سوی گذشته دارد. آنجا که ما زنجیره ای از رخدادها را رویت می کنیم، او فقط به فاجعه ای واحد می نگرد که بی وقفه مخروبه بر مخروبه تلنبار می کند و آن را پیش پای او می افکند. فرشته سر آن دارد که بماند، مردگان را بیدار کند، و آنچه را که خُرد و خراب گشته است، مرمت و یکپارچه کند؛ اما طوفانی از جانب فردوس در حال وزیدن است و با چنان خشمی بر بالهای وی می کوبد که فرشته را دیگر یارای بستن آنها نیست. این طوفان او را با نیروئی مقاومت ناپذیر به درون آینده ای می راند که پشت بدان دارد، در حالی که تلنبار مزبله ها پیش روی او سر به فلک می کشد. این طوفانی است که ما آن را پیشرفت می نامیم." صص ۳۲۳-۳۲۲.   

[2] -
Alfred Cobban (1964), The Social Interpretation of the French Revolution, Cambridge University Press, Cambridge.

[3] -
François Furet (1981), Interpreting the French Revolution, Cambridge University Press, Cambridge.

[4] - درباره‍ی سیر تحولات نگاه کنید به:

Theda Skocpol (1982), "Rentier State and Shi'a Islam in the Iranian Revolution", Theory and Society Vol. 11 (3): 265-283.

Said Amir Arjomand (1986), "Iran's Islamic Revolution in Comparative Perspective", World Politics, Vol. 38 (3): 383-414.

[5] - نگاه کنید به: یروند آبراهامیان (
۱۳۸۷)، ایران بین دو انقلاب، نشر نی، تهران.

[6] - نگاه کنید به:
Masoud Kamali (1998), Revolutionary Iran: Civil Society and State in the Modernization Process, Ashgate, Aldershot.

[7] - نگاه کنید به: احمد اشرف و علی بنو عزیزی (
۱۳۸۷)، "دولت، طبقات اجتماعی و روشهای بسیج توده‌ها در انقلاب ایران" در طبقات اجتماعی، دولت و انقلاب در ایران (ترجمه‍ی سهیلا ترابی فارسانی)، نیلوفر، تهران.

[8]-
Wallerstein, Immanuel (1974), The modern World System I: Capitalist Agriculture and the Origins of the European World-Economy in the Sixteenth Century, Academic press, New York.

 

 



بالا

بعدی * صفحة دری * بازگشت