شعرهايي از سيد فريدون ابراهيمي
من با خدا گره
ميخورم
وقتي خمپاره هاي خشم
مسير زخمهاي مرا ميپيمايد
من با خدا گره ميخورم
و هر نگاهم حادثه ييست
در خط بي خاصيت
زمان
مادر!
آندم که از چشمهايت برايم وحي
آمد
به خدا دانستم
که خدا خواهم شد.
برادران
برادران
به من ايمان بياوريد
من خداي ديگرم.
23 - 8 – 2003
آرزوهاي
زنجيري
راه نيست
در مساحت لحظة من
تاريکي انفجار کرد
احتفال جوانمرگي آرزوهاي
زنجيري من
در دنبالة چشم انداز مه آلود
فضاحت مضاعف جنون
شد
آنگاه
راه
ادامة خود را سپرد
به
بن بست
5 - 11 – 2003
...
در انديشة بومي من
جنگل انبوه آرزو
شاخه
شاخه
شد
در استخر رؤياي تو
آب تکان نخورد
انتحار گاه
سنگلاخهاي سرزمينم
دست ميسايند
حلول حادثه يي را فرياد ميکشند
سنگلاخهاي سرزمينم
سنگر چريک سلحشوريست
که سنگنعرة نفرت خويش را
در فلاخن فريادي
بر
روي آفتاب تف مياندازد.
سنگلاخهاي سرزمينم
انتحارگاه چکامه گريست
که نيمة نامرئي لحظه ها را
ميشناسد
استخر قرون جنگ
شوره زار صلحيست کنون
و رسولان
ديهيم غرور شان را
باژگونه به پاي پتيارة زمان
به تکدي نهاده
اند.
سنگلاخهاي سرزمينم
دست ميسايند.
q
ستم سرنوشت را تجربه کرده ام
از بنده گي بدم آمد
مادر!
باري دگر
تعويذي به بازويم ببند
من انقلاب خواهم کرد
خدا
خواهم
شد.
ديوانه گي
ديوانه گيم بهانه يي ساز نکرد
انگاره پري نداد، پرواز نکرد
انگشت نما نمود در کوچه مرا
الهام نشد، چکامه پرداز نکرد
q
انصاف نبود آنچه که تقديرم کرد
چون طرح کبود زخم تصويرم کرد
می ديدم خواب - خواب استاره شدن
در عمق عبث به هيچ تعبيرم کرد
به نام عشق
خود را فريفتم
من بلندتر حرف ميزنم
هراسي ندارم که صداي مرا
مرگ
ميشنود
به من دروغ گفتند
و من چه بيهوده
به نام عشق خودم را فريفتم.
زمان بي آنکه با من مشوره کند
ميگذرد
هيچ اتفاقي نخواهد افتاد
سرنوشتم به مرگ ميرسد
و دلم
دلم براي حادثه يي
ميسوزد. 8 -
8 - 2003
عزيز!
هميشه شب همان است
روز همان
هميشه لحظه همان
اما اندوه تازه است
هميشه اندوه تازه است
عزيز!
اندوه بي اندازه است.
درد!
زيارت تربت دوست
پادزهر نشد
درد از شقيقه هايم تير ميکشد
علاجگاه از علاجم عاجز افتاد
مادر!
اين زخم پا سفت کرده است
گور مرا در من
حفر ميکند.
29 ثور
1382
هق هق
من عشق هايم را به دار کشيده ام
و روحم را شلاق ميزنم
درد در زخمهايم آماسيده
و هق هق ناهنجار گريه هايم
خواب شبانگاهي ماهتاب را
پريشان ميکند.
q
... که آفتاب وامدار منست
من و يادها را زير پا نکني،
اي شب!
3 ثور 1382
ترانة تلخ
دريغ
در انجماد خيالم چگامة دگري
نيست
جز اين ترانة تلخ دريغ شعر
تري نيست
سموم حادثه تخدير کرده آينه
ها را
و در مخيلة شهر نيز جيوه گري
نيست
زمام حنجرة خويش را به کي
بسپارم
کنون که عاطفة رود بستر گهري
نيست
ز ذهن پنجره ها محو گشت معني
باران
در آستان افق نيز ابر باروري
نيست
16 اسد 1381
انگارة ماه
خنياگر تبعيدي
سمفوني شستة شب را
از سنگراهة کبود لحظه ها
به هودج فردا
فرياد
کشيد
و انگارة ماه
در انديشة آيينه ترک برداشت
26 عقرب 1381
الفباي عشق
فراموشم شده
من در سنگر
خواهرم مقابل آيينه
مادرم در آستانة در
پير شده ايم.
کنار ما سنگيست
به اندازة عشق
در انساج عقيم زمان
عنکبوت مرگ
رج ميرود
بابا!
الفباي عشق فراموشم شده
اينجا سنگيست
بسيط تر از مساحت رؤيا
«من» در سنگر
شکست خورده
آيينه در احتضار سکوت
ترک برداشته
در آستانة در
جسمي سرد شده
ديدم
ديدم
ديدم
اينها همه پيش چشمهايم اتفاق
افتاد
29 نومبر 2003
من به فصل
ويران شدنم رسيده ام
من براي آزادي گريستم
عشق آمد
احساس غربت مرا
تا عزيمت خورشيد
از مساحت زمان من
همياري
کرد
ترا در تورق بيهوده
از ميان خاطرات موذي
برگزيدم
مبدأ نگاهت
تر شده
با همه غمهايت
مهبط فرداي مني
تو
من راز وجود ترا کشف کرده ام
و تو مرا ميسرايي
من خودم شعر ميشوم
ترا فرياد ميکشم
در اين کنيسة زوال
تو مانند خسته ترين زاير
يله
برباد
با چشمهاي سياهت
خيره
به آسمان مينگري!
26 نومبر 2003
( )
زنده گي
در
طرح گنگي
تبخير
بي مفهوم زمان است
براي تحمل آزرده جاني جان غمناکم
ديگر
عشق وسيلة ناچيزيست
زمين!
مانند غم چهرة تو
تکليف بلاهت خويش را
قرنهاست
که
رنج
ميبرم
جبران نميشود
جبران نميشود؛
اما.
23 نومبر 2003
من از ريزه
کاري هاي خدا هستم
براي خود در جهان تو
براي تو در سيارة ديگر
براي «ما» در جايي که اينجا نيست
اين را بي دريغ ميگويم،
عشق تسلاي پوک است.
من از ريزه کاريهاي خدا هستم
زمان را لمس کرده ام.
به غمناکي جان خويش
با تو ام
کشور من
دستمال کهنه ييست
که از مادرم به يادگار مانده
18 نومبر 2003