داکتر غلا م  حيد ر  « يقين »

 

آیین عیا ری و جوانمردی

 

 

قسمت بیستم

 

حکایات عیاران، جوانمردان و فتیان

(پیوسته به گذشته)

 

هرقصه را، مغزی هست

قصه را، جهت آ ن مغزآ ورده اند

نه از بهردفع ملالت!

به صورت حکایت، برای آ ن آ ورده اند

تا آ ن « غرض » در آ ن بنما یند.

« شمس تبریزی »

 

بدانکه قصه خواندن و قصه شنیدن فایده بسیار دارد:

اول: آ نکه از احوال گذشته گان خبردار شود.

دوم: آ نکه چون غرائب و عجائب شنود، نظر او به قدرت الهی، گشاده گردد.

سوم: چون محنت و شدت گذشته گان شنود، داند که هیچ کس از بند محنت آ زاد نبوده است، او را تسلی باشد.

چهارم: چون زوال ملک و مال سلاطین گذشته شنود، دل از مال دنیا بر دارد و داند که با کس وفا نکرده و نخواهد کرد.

پنجم: عبرت بسیار و تجربۀ بیشمار، او را حاصل آ ید و خدای تعا لی با حضرت رسالت (ص) میگوید:

(ای محمد! ما بر تو میخوانیم از قصۀ رسولان و خبر های پیغمبران، آ نچه بدان دل را ثابت گردانیم و فایده های کلی او را حاصل گردد و هود، آ یۀ ۲۰)

 پس معلوم شد که در قصه های گذشته گان، فایده های هست. اگر واقع باشد و بر آن وجه که وجود داشته باشد، خوانده شود، خواننده و شنونده را از آ ن فایده های رسد ؛ و اگرغیر واقع باشد، گوینده را وبال باشد و شنونده فایدۀ خود بر گیرد. به همین دلیل می پندارم که این حکایات که یاد کرده آ ید، پر است از پند ها و اند رز ها ی با ارزش و تجارب درون مایۀ آ دمی گری و انسا ن دوستی و مروت و جوانمردی وخدا جویی ودیگر منشهای خوب و مفید اجتماعی که در هر دور و زمانی میتواند انسان را برای آ دم شدن یاری رساند و مددگار باشد.

 هدف ما از باز نویسی حکایات آنست، که نشان داده باشیم (ولیکن چو گفتی، دلیلش بیار) که زبان و ادب فارسی پر است ازحکم وامثال مفید و سودمند اجتماعی که باز تاب آ یین عیاری و جوانمردی است. در این حکایات خواننده گان میتوانند به تمام ویژه گیها و خصوصیات (عیاران)، (جوانمردان)، (اخییان) و(فتییان) آ شنا ئی و آ گاهی کاملی پیدا نما یند ؛ و در یا بند که این آ یین مردمی و انسا نی که متأ سفانه امروز بقایای آ ن به انحرافات اخلاقی کشانده شده است، در گذشته دارای اندیشه ها و عمل کردهای والای انسانی و اهو رایی بوده است. امید وارم که این حکایات مورد طبع صاحب نظران و دلبسته گان و هوا خواهان آ یین عیاری و جوانمردی، قرار گرفته و ایشان را پسند افتد:

 

حکا یت اول: تو جوانمرد این امتی

 درخبر است که پیغامبر- علیه الصلوة و السلام - روزی با جمعی نشسته بود، شخصی در آ مد و گفت: یا رسول الله! در فلان خانه مردی و زنی به فساد مشغول اند. فرمود: ایشان را طلب باید داشت وتفحص کردن. چند کس از صحابه در احضار ایشان دستوری خواستند ؛ هیچ یک را اجازه نداد.

 امیر ا لؤمنین علی - علیه السلام - در آمد، فرمود: یا علی! تو برو و ببین تا این حال راست است یا نه؟ امیر ا لمؤ منین علی بیا مد. چون به در خانه رسید، چشم بر هم نهاد و در اندرون رفت و دست بر دیوارمی کشید، تا گرد خانه بر گردید و بیرون آ مد ؛ چون پیش پیغمبر رسید، گفت: یا رسو ل ا لله! گرد آ ن خانه بر آ مدم، هیچ کس را در آ نجا ندیدم. پیغامبر- علیه الصلو ة و السلام - به نور نبوت بیا فت، فرمود که: یا علی! « انت فتی هذاة الامة ». یعنی تو جوانمرد این امتی. بعد از آ ن قد حی آ ب و قدری نمک خواست. سلمان فارسی آ ن را حاضر کرد. رسول - علیه ا لصلوة و ا لسلم - کفی نمک بر داشت و گفت: « هذه الشریعة » و در قدح افکند. و کفی دیگربر داشت و گفت: « هذا الطریقة » و در وی افکند، و کفی دیگر بر داشت و گفت: « هذا الحقیقة » و درو انداخت و به علی داد تا قدری باز خورد و گفت: « انت رفیقی و انا رفیق جبرئیل و جبرئیل رفیق ا لله تعالی ». بعد از آ ن سلمان را فرمود، تا رفیق علی شد و قدح از دست او باز خورد، و حذیقه را فرمود تا رفیق سلمان شد و قدح از دست سلمان باز خورد.

 بعد از آ ن زیر جامۀ خود در علی پوشانید و میان او در بست و فرمود که: « اکملک یا علی ». یعنی ترا تکمیل میکنم. ومأ خوذ فتوت و اصل این طریقت این حدیث است. و شرب قدح و لیس ازار و بستن میان که اکنون میان جوانمردان متعارف و قاعد ۀ فتوت بر آ ن مؤ سس و اساس طریق رفاقت و اخوت بر آ ن می نهند و تصحیح نسبت و شجرۀ خویش بدان میکنند، از اینجا ست. (۱)

 

حکایت دوم: جوانمردی یعقوب لیث

 آ ورده اند آ ن وقت که حال یعقوب لیث هنوز منتظم نشده بود، جماعتی از عیاران به وی جمع شده بودند ؛ گفتند: صلاح ما آ ن باشد که به صحرا رویم و با کاروان های خلیفه در آ ویزیم، تا استعدادی به دست آ ید. پس به صحرا رفتند ؛ اما اولین کاروانیان چون ظاهر شدند معلوم شد که زن همراه داشتند. عیاران از ستیزه خود داری کردند و کسی را نزد آ نان فرستادند، و گفتند: اگر به شما آ نچه کنیم، چون در میا ن شما زنا نند، فضیحت شود. شما به اختیار خود، توزیعی کنید و از کاروان آ نچه بدان محتا جیم، بفرستید تا به سلامت بروید.

 اهل کاروان به دو گروه شدند. یک قوم گفتند: ایشان را چیزی بدهیم، و قوم دیگرمخالفت کردند و گفتند: ما صد مردیم و همه با سلاح، اگر دویست باشند، همه را بزنیم. چون خبر امتناع کاروان اعراب به یعقوب رسید، یاران خود را در موضعی بر رهگذر کاروان بنشاند و خود با بوقی دو منزل جلو تر از آ نان برفت و چون شب بر آ مد، یعقوب بوق را به صدا درآ ورد و اعراب همه سلاح بر گرفتند و تمام شب بیدار ماندند و روز دیگر روان شدند.

 یعقوب در هر نیم فرسنگی، بوق بزدی و کاروانیان همچنا ن به احتیاط می رفتند و سلاح از خود جدا نمی کردند و عیاران، هر ساعت از طرفی دیگر بوق می زدند واعراب به هر طرف روی میکردند و با صدای تشویش آ وربوق روبرومی شدند. همه متحیر شدند و گفتند: دشمن چند برابر از ما پیش است، وهمه شب بیدار می ماندند و هر روز و هر شب از هر طرف صدای بوق می آ مد.

 

 بالاخره روزی که آ نان خسته شدند، یعقوب با خون مرغی پیراهن خود بیالود وپیش کاروان اعراب رفت و گفت: من گرفتار(خارجیان) شدم، و آ نان پنجاه نفر باشند و شما با سلاح و دو برابر ایشان، از آ نان بیم به خود راه ندهید. اعراب مسلح مغرور شدند و کاروان به موضعی فرود آ مد، و آ نان چند شبانه روز بود که نخفته بودند، از اینرو با خیال آ سوده از ضعف دشمن به خسپیدند و یعقوب لیث به نزدیک یاران رفت و ایشان را ساخته کرد و جمله گی با سلاح از چهار طرف کاروان در آ مدند و بانگ با ایشان زدند و جمله از خواب در جستند و متحیر شدند. یعقوب فرمود: هر کس سلاح خود بیاندازد و دست های یکد یگربه بندد، جمله چنین کردند.

 پس یعقوب گفت: رئیس و سالار کاروان کیست؟ به چند کس اشارت کردند. یعقوب آ نان را گفت: ما به اندک چیزی از شما راضی بودیم و شما در آ ن مضایقت کردید. اکنون به دام گرفتار شدید و من با شما آ نگونه رفتار نکنم که شما با ما کردید. از آ نچه دارید، ده درصد ما را مالیات دهید و به سلامت بروید. اهل کاروان به خوشحالی قبول کردند و پنجاه جما زۀ خوب و مبلغی رخت و سلاح و آ نچه ایشان را به کار آ ید، دادند، و هر که کم بضاعت بود از او هیچ نگرفتند. اهل کاروان از آ ن لطف که در باب ایشان کردند شکر گزاری کردند و به دل خوش راه در پیش گرفتند (۲).

 

 حکا یت سوم: چها ر یار جوانمرد

 واقدی گوید که: وقتی مرا دست تنگی روی نمود، و ثروت به من پشت آ ورد، و فقر به غایت کشید و فاقه به نهایت انجا مید، و ماه رمضان از افق سال طالع شد و از تأ ثیر طالع بد، ترتیب اخراجات ماه رمضان بر من متعذ ر گشت.

دوستی علوی داشتم، رقعۀ بدو نوشتم و هزار درم قرض خواستم. او هزاردرم در کیسۀ که مهر بر نهاده بود، به من فرستاد و هم در آ ن لحظه، رقعۀ از آ ن دوستی دیگربه من آ وردند که او از من به جهت اخراجات ماه رمضان هزار درم التماس کرده بود. من هم چنان آ ن کیسۀ سر به مهربدو فرستادم و جانب او را بر جانب خود ترجیح دادم.

 چون روز دیگرشد، آ ن دوست که از من قرض گرفته بود و آ ن علوی که من از او قرض گرفته بودم، هر دو به نزد من آ مدند. علوی از من پرسید که آ ن دراهم را که با من انبسا ط نمودی و با استغراض آ ن مرا رهین منت گردانیدی، چه کردی؟ گفتم: در مهمی صرف کردم. او به خندید و کیسۀ زر سر به مهربیرون کرد و در پیش من نهاد، و گفت: من به جز از این درم ها هیچ نداشتم و آ نرا به جهت اخراجات ماه رمضان، نهاده بودم. چون رقعۀ تو به التماس آ ن محضررسید ؛ هم چنان ایثار کردم و چون محتاج اخراجات ماه رمضان گشتم، به نزد این دوست رقعۀ نوشتم و قرض خواستم. اواین کیسۀ مختوم نزد من فرستاد. چون مهر خود بر وی بدیدم، تعجب نمودم و کیفیت آ ن حال را از وی پرسیدم.او با من حکایت کرد و ماجرا چنانکه بود، شرح داد. اینک هر دو نزدیک تو آ مده ایم و کیسه را آ ورده ایم، تا با یک دیگر مقاسمت کنیم. و تا آ ن را خرج کنیم، باشد که خدای تعالی، دری از درهای روزی بر ما گشاده گرداند.

 واقدی گوید: نمی دانم که در افشای این مکرمت از ما هر سه کدامیک کریم تر است. ما با یکد یگر آ ن دراهم را تخصیص کردیم و ماه رمضان در آ مد و بیشتر آ ن دراهم را خرج کرده بودم، که یحی بن خالد البرمکی بامدادی پگاه مرا بخواند و گفت: ترا دوش به خواب دیدم، در حالتی که تعبیر آ ن دلالت بر آ ن میکند که در محنتی سخت و اندوهی بسیار بوده باشی. حال خود را با من تقریر کن و از حقیقت آ ن و سبب تشویش مرا با خبر کن.

 من آ ن سّر مکتوم را معلوم کردم و صورت ماجرا را که میان من و علوی و آ ن دوست، رفته بود، با وی شرح دادم. او از آ ن تعجب نمود و گفت: نمیدانم از شما کدامیک کا ملتر است و در مروت تمام تر. به فرمود تا سی هزار درهم به من دادند و ایشان هر یکی را ده هزار درهم بفرستاد و حال ما نیکو شد و از ضیق و شدت فرج یافتیم. (۳)

 

 حکا یت چهارم: عیاری و راستگویی

 چنین گویند که روزی به کوهستان عیاران به هم نشسته بودند. مردی از در اندر آ مد و سلام کرد و گفت: من رسولم، از نزدیک عیاران مرو و شما را سلام همی کنند و همی گویند که: سه مسأ لۀ ما را بشنوید ؛ اگرجواب دهید، ما راضی میشویم به کهتری شما ؛ و اگر جواب صواب ندهید، اقرار دهید به مهتری ما.

گفتند: بگوی.

 گفت: بگویید که جوانمردی چیست؟ و اگر عیاری به راهگذری نشسته باشد، مردی بر وی بگذرد و زمانی بود، مردی با شمشیر از پس وی همی رود به قصد کشتن وی، از این عیار به پرسد که فلان کس بر گذشت؟ این عیار را چه جواب باید داد؟ اگر گوید که نگذشت، دروغ گفته باشد ؛ و اگرگوید که گذشت، غمز کرده باشد. و این هر دو در عیار پیشه گی نیست.

 عیاران قهستان چون این مسأ له ها بشنیدند، یک به دیگر نگریستند. مردی در آ ن میان بود به نام فضل همدانی، گفت: من جواب دهم. گفتند: رواست. گفت: اصل جوانمردی آ ن است که هر چه بگویی بکنی، و فرق میان جوانمردی و نا جوانمردی، صبر است. جواب آ ن عیا رآ ن بود که از آ ن جای که نشسته بود، یک قدم فرا تر نشیند و گوید ؛ تا من ایدر نشسته ام، کس ایدر نگذشت، تا راست گفته باشد. (۴)

 

 

 حکا یت پنجم: ابو سعید ابوالخیرو کنیزک

 روزی شیخ ابو سعید ابو الخیردر بازار نیشا بورمیرفت، نزدیک برده فروشی رسید. آ واز چنگ شنید. بنگریست. کنیزک ترک مطربه چنگ میزد و این بیت میگفت:

ا مروز در این شهر چو من یاری نی آ ورده به بازار و خریداری نی

آ ن کس که خریدار، بدو رأیم نی وآن کس که بدو رأی، خریدارم نی

 شیخ هما نجا سجاده بیفکند و بنشست و فرمود که این کنیزک را بیاورید. در حال آ وردند. فرمود که صاحب کنیزک کجاست؟ گفتند: حاضر است. آ واز دادند، آمد. فرمود که به چند می فروشی؟

گفت: یک هزار دینار. فرمود که خریدم. برده فروش گفت: که فروختم. کنیزک را فرمود که رأیت به کیست؟

گفت: که به فلان. فرمود که حاضر کنیدش. حاضر کردند. کنیزک را آ زاد کرد و به زنی بدو دادند. فروشنده فریاد بر آ ورد که بهای کنیزک چه می شود؟

 فرمود که برسانیم. از مریدان یکی می گذشت. شیخ آ واز داد و فرمود، که هزار دینار از واجبات به این برده فروش ده. قبول کرد و در ساعت برسا نید. (۵)

 

 حکا یت ششم: پهلوان حیدر قصاب

 خواجه ظهیرالد ین کرایی هفتمین امیر سر بداران بود. او مردی بی تدبیر، آ سا نگیر و راحت طلب و بیشتر اوقات خود را به کار های بیهوده هدر میداد.

 روزی پهلوان حیدر قصاب که مردی با همت، غیرتمند و جوانمرد بود، به دارالاماره رفت. او را دید که بی خبر از حال مردم به بازی شطرنج مشغول است. پهلوان حیدر، آ ستینش را گرفت و گفت: حکومت و سروری کار مردان کوشنده و با تد بیر است، نه تن پروران نا لایق که جز آ سایش طلبی و گذراندن وقت به باطل، هنری ندارند. بر خیزو به دکان من رو و قصابی کن، تا من به جای تو موافق عقل و عدل بر مردم حکومت کنم ؛ البته به خاطر داشته باش که شغل قصابی هم با آ سایش طلبی ساز گار نیست. خواجه ظهیر الدین کرایی پذیرفت، حکومت را رها کرد و قصابی پیشه نمود و پهلوان حیدر قصاب، مهترسربداران شد.

 مورخی این حکایت را شنید و گفت: پهلوان حیدر شجاعت کرد ؛ اما شجاعت وجوانمردی کرایی بیشتر بود، زیرا در این موقع معمول حاکمان نالایق، شاعران و نویسنده گا ن و خطیبا نی چاپلوس به دور خود گرد می آ ورند، به ایشان زر و سیم می بخشند، تا از آ نان از مردم دوستی و تد بیرو لیاقت شان به سرایند و مقاله ها به نویسند. اینکه کرایی چنین نکرد و حکومت را بدان آ سانی رها نمود، معلوم می شود که نشانۀ از شجاعت و شرف داشته است. (۶)

 

 حکا یت هفتم: یعقوب لیث و آ زاد مردان

 در اخبار یعقوب لیث چنان خواندم که وی قصد نیشابور کرد، تا محمد بن طاهر بن عبد ا لله بن طاهر امیر خراسان را فرو گیرد ؛ و اعیان روزگار دولت وی به یعقوب تقرب کردند و قاصدان مسرع فرستادند با نامه ها و دعا که زود تر ببا ید شتافت که از این خداوند ما هیچ کاری نیاید، جز لهو. و ثغر خراسان که بزرگ ثغری است، به باد نشود.

 سه تن از پیران کهن تر دانا، سوی یعقوب ننگریستند و بد و هیچ تقرب نکردند و بر در سرا ی محمد طا هر می بودند ؛ تا آ نگاه که یعقوب لیث در رسید و محمد طاهر را به بستند. این سه تن را بگرفتند و پیش یعقوب آ وردند. یعقوب گفت: چرا به من تقرب نکردید ؛ چنانکه یارانتا ن کردند؟

 گفتند: تو پادشاه بزرگی و بزرگتر از این خواهی شد ؛ اگر جوابی حق بد هیم، خشم نگیری، بگوییم. گفت: نگیرم بگویید. گفتند: امیر جز از امروز هر گز ما را دیده است؟ گفت: ندیدم. گفتند: به هیچ وقت ما را با او و او را با ما هیچ مکاتبت و مراسلت بوده است؟ گفت نه.

 گفتند: پس ما مردما نیم، پیر و کهن و طا هریان را سال های بسیار خدمت کرده و دردولت ایشان نیکویی ها دیده و پایگاه ها یا فته، روا بودی ما راه کفران نعمت گرفتن و به مخالفان ایشان تقرب کردن. اگر چه گردن بزنند؟ گفتند: پس احوال ما این است و ما امروز در دست امیریم و او با ما آ ن کند که ایزد عزاسمه به پسندد و از جوانمردی و بزرگی او سزد.

 یعقوب، گفت: به خا نه ها باز روید و ایمن باشید، که چون شما آ زاد مردان را نگاه باید داشت و ما را به کار آ یید. پیوسته به درگاه من باشید. ایشان ایمن و شاکر باز گشتند، و یعقوب پس از این، آ ن جما عت قوم را که بدو تقرب کرده بودند، بفرمود تا فرو گرفتند و هر چه داشتند پاک بستدند و براندند، و این سه تن را برکشید و اعتماد ها کرد، در اسباب ملک. (۷)

 

 حکا یت هشتم: سیاه جوانمرد

 مروان بن ابی حفصه گوید که: معن بن زایده، حکا یت کرد با من که: درآ ن وقت که ایا لت واسط به من مفوض بود و من در حرب یزید بن عمروبن هبیره مبارزت ها نموده بودم و از شجاعت و مردا نه گی من شکا یت ها و حکا یت ها به ابو جعفر منصور رسیده بود، بر من خشمنا ک شده، فرمود تا مرا به جد تمام مطالبت میکردند، ودرتجسس و بحث از حال من مبالغت ها می نمودند و مال ها وعده می دادند کسانی را که از من نشانی برند و من در بغداد متواری بودم ؛ و چون مدت استتار امتداد یافت، و طالبان به جد فرا گرفتند، من مضطر شدم و خواستم که به موضعی دیگر نقل کنم.

 من در آ فتاب بسیار بنشستم، تا رنگ من سیا ه شد و موی روی را به ناخن پیرا فرا گرفتم، و به شکل دیگر گردانیدم و بر مثال حمالان جبۀ پشمین شتری درپوشیدم و بر اشتری نشستم و بدین هیأ ت خواستم که به بادیه روم. هنوز به یک دربند از دربند های محلا تی که در شهر بغداد معهود بود، نگذشته بودم که شخصی سیاه، تیغی حمایل کرده، بیا مد و زمام نا قۀ مرا بگرفت و فرو خوابا نید و گفت: وا لله که مقصود و مطلوب امیر ا لمؤمنین منصور را یافتم و مرا سخت بگرفت. گفتم: مرا چه می شنا سی تو و که گمان میبری؟

 گفت: تو معن بن زاید ای. گفتم: بترس از خدا و از این افترا، استغفار کن، من کجا و معن بن زایده از کجا. گفت: ترک این نوع حیلت ها گیر، که من در این معنی به شک نیستم و نخواهم افتاد و به تو عارف تر از آ نم که تو بر نفس خویش.

 چون بدیدم که انکار، مفید نخواهد بود، گفتم: انگار که چنین است که تو میگویی. ترا از این چه که من هلاک شوم، اگر به طمع مالی افتادۀ که ایشان به تو دهند و ترا بر این حرکت همان باعث است، اینک عقد جواهری با من است که قیمت آ ن ده چندان بیش از آ ن مال باشد که ترا در خیال آ ید که بتو دهند. آ نرا از من قبول کن و در ریختن خون من سعی مکن. گفت: بیا ر.

 من آ ن عقد جوا هر را بدو دادم. سا عتی در آ ن نگاه کرد و گفت: راست گفتی، در آ ن چه این مال عظیم می ارزد و قیمتی تمام دارد و در آ ن شکی نیست. اما از تو قبول نکنم، تا آ نگاه که از تو سخنی نپرسم. راست بگوی. و اگر راست گویی، اطلاق کنم تا بروی.

 گفتم به پرس. گفت: تو در میان خلا یق به سخاوت معروفی و به کرم و مروت موصوف و در جوانمردی مبا لغت های بسیارمی نمائی. راست بگوی که در مدت عمر خویش، هرگز تما مت مال خود را به کسی داده ای؟ گفتم: نه. گفت: نیمی از مال خویش را به کسی بخشیده ای؟ گفتم: نه. گفت: ثلثی داده ای؟ گفتم: نه. هم چنین می پرسید، تا به عشری رسید. من شرم داشتم که بگویم، نه. گفتم: ممکن است که این قدر را داده باشم. گفت: میدانم که نداده ای. پس بدان که من مردی ام پیاده، و اجر و جامه گی من از منصور هر ماه بیست درم است، و این عقد جواهری که تو به من داده ای، من این عقد جواهر را به تو بخشیدم و ترا برای خرد مأ ثور و کرم مشهور تو بخشیدم ؛ و این گذشت را بدان جهت کردم تا بدانی که در دنیا از تو جوانمرد تر و با همت تر، کس هست و به خویشتن معجب و مغرورنباشی و بدانی که هر مبا لغتی که در بذ ل و عطا بعد از این فرما ئی، در چشم تو حقیر آ ید، و عقد را در کنارمن انداخت و زمام ناقۀ مرا بگذاشت و برفت.

 من آ واز دادم که ای جوانمرد! والله که مرا فضیحت کردی و خجل گردانیدی. اگر خون مرا می ریختی، بدون شک بر من آ سانتربودی. بر گرد و منت احسان خود را بر من تمام گردان و این عقد را از من قبول کن و تضرع و زاری شروع نمودم. او بخندید، و گفت: می خواهی که مرا هم بر این جا یگاه در این دعوی که کرده ام، دروغ زن گردانی. والله که این هر گز نخواهد شد. پس برفت و مرا بر جا یگاه بگذاشت، و من بعد از آ نکه ایمن شدم، چندانکه او را طلب کردم، نیافتم. (۸)

 

 حکا یت نهم: کریم ترازحا تم طا یی

 آ ورده اند که از حا تم طا یی - رحمته الله علیه - سؤال کردند که: از خود کریم تر دیده ای؟ گفت: دیدم. گفتند: کجا دیده ای؟ گفت: وقتی در بادیه میرفتم. به خیمۀ برسیدم. زالی در آ ن بود، و بزکی در پس خیمه بسته. چون برسیدم، زال پیش من باز دوید و مرا خدمت کرد. عنان من بگرفت، تا فرود آ مدم.

 چون زمانی بود، پسر او بیامد، و بشا شتی هر چه تمام تر، مرا پرسید. پس زال پسر را گفت: بر خیز و به مصباح مهمان قیام نمای. آ ن بزک را بسمل کن و طعام بساز. پسر گفت: نخست بروم و هیزم بیا ورم.

 زال گفت: تا تو به صحرا روی و هیزم آ ری، دیر شود و مهمان را گرسنه داشتن از مروت، دور بود. پس دو نیزه داشت، هر دو را به شکست و آ ن بزک را به کشت، و در حال طعام ساخت و بیا ورد.

 چون تفحص کردم از حال وی، جز آ ن هیچ چیز دیگر نداشت، و آ ن را ایثارما کرد. پس آ ن زال را گفتم: مرا می شناسی؟ گفت: نه. گفتم: من حا تمم. باید که به قبیلۀ ما آ ئی، تا در حق شما تکلفی واجب دارم، و حق آ ن ضیافت بگزارم.

 آ ن زن، گفت: انا لانطلب علی الضیف جزأ. جزا بر مهمانی نستا نیم و نان به بها نفروشیم. و از من هیچ قبول نکردند. من بدانستم که ایشان از من کریم تر اند. (۹)

 

 حکا یت دهم: مهلب عیار و پوست خربوزه

 شنودم که در خوراسان، عیاری بود، سخت محتشم و نیک مرد و معروف به مهلب عیار. گویند: روزی در کوی همی رفت. اندر راه پای بر پوستی خربوزه نهاد. پایش بلغزید، و بیفتا د. کارد بر کشید و خر بوزۀ پوست را به کارد زد.

 چاکران او را گفتند: ای سر هنگ! مردی بدین عیاری و محتشمی که توئی، شرم نداری که خر بوزۀ پوست را به کارد زنی؟

 مهلب عیار گفت: مرا خربوزه پوست بیفکند. من کرا به کارد زنم؟ هر کرا، مرا بیفکند، من او را زنم، که دشمن من او بود، و دشمن را خوارو حقیر نباید دا شت، اگر چه حقیردشمنی بود، که هر که دشمن را خواردارد زود خوار گردد. (۱۰)

 

 حکا یت یازدهم: ابله و عیاران

 ابلهی میرفت و افسار خری را گرفته و می برد. دو مرد از عیاران او را بدید ند. یکی از ایشان، گفت: من خر را از این بگیرم. آن یکی گفت: چگونه میگیری؟ گفت: با من بیا تا گرفتن به تو باز نمایم.

 پس از آن، عیار به سوی خر باز آمد و افسار را از سر خر بگشود و خر به رفیقش سپرده، افسار بر سر خود بنهاد و از پی آن ابله همیرفت ؛ تا این که رفیق آن مرد عیار، خر از میان برد. آنگاه مرد عیار به ا یستاد و قدم برنداشت. مرد ابله به سوی او نگاه کرد، دید که افسار در گردن مرد یست. به او گفت: تو چه چیز هستی؟ گفت: من خر تو هستم و حدیث من عجیب است ؛ و آن این است که مرا مادر پیر نیکو کاری بود. روزی من چوب بگرفتم و او را بزدم. او به من نفرین کرد. در حال به صورت خر درآمدم و بدست تو افتادم. من این مدت را نزد تو بودم. امروز مادرم از من باز گردید و مهرش به من بجنبید و مرا دعا کرد. به صورت اصلی خود در آمدم.

 

 پس آن مرد ابله گفت: ترا به خدا سوگند میدهم که من آنچه با تو کرده ام حلال کن. آنگاه افسار از سر او برداشت و به خانۀ خود بازگشت و از این حادثه غمین و اندوهناک بود و دیرگاهی بیکار در خانه نشست.

 روزی زن به او گفت: به خانه اندر بیکار نشستن تا بکی، بر خیز و به بازار شو و درازگوشی خریده به کار مشغول باش. آن مرد برخاسته، به بازار چارپا فروشان رفت. خر خود را دید که در آنجا میفروشند. چون او را بشناخت، پیش رفته دهان به گوش او نهاد و به او گفت: ای، پندارم که باز غلط کرده مادر خود را آزرده ای، و او ترا باز نفرین کرده. به خدا سوگند که من تو را دیگر نخواهم خرید. (۱۱)

 

 حکا یت دوازدهم: فدا کاری شیخ ابوالحسن نوری

  نقل است که بازار نخاس بغداد را آ تش افتاده بود، و خلق بسیار به سوختند. بر یک دکان دو غلام بچۀ رومی بودند، سخت صاحب جمال و آ تش گرد ایشان فرو گرفته بود و خداوند غلام می گفت: هر که ایشان را برون آ ورد، هزار دینار مغربی بدهم.

 هیچ کس را زهرۀ نبود که گرد آ ن گردد. نا گا ه نوری برسید، آ ن دو غلام بچه را دید که فریاد میکردند. گفت: بسم ا لله الرحمان الرحیم، و پای درنهاد، و هر دو را به سلا مت بیرون آ ورد. خداوند غلام هزار دینار مغربی پیش نوری نهاد. نوری گفت: بردارو خدای تعالی را شکر کن که این مرتبت که به ما داده اند، به نا گرفتن داده اند، که ما دنیا را به آ خرت بدل کرده ایم. (۱۲)

 

 حکا یت سیزدهم: جوان عیار و جوانمرد وفا دار

 آ ورده اند که در کوفه مردی بود از اهل فضل و ادب به معاشرت و خوش طبعی و لطا فت معروف بود، و به نظا رت و سبکروحی و ظرا فت موصوف. به مجالس انس اکابرو ارباب نعم و اصحاب مناصب حاضر شدی و مردمان به منا دمت و مجالست او رغبت نمودندی و او را عطا ها فرمودندی، و تحفه های فراوان فرستا د ندی. و وجوه معیشت او از آ ن بودی، و پیو سته در حال عیش و فرا خی نعمت روزگا ر گذ را نیدی. تا آ نکه زما نه برعا دت خود بیو فا ئی با او آ غاز نهاد و رغبت مردمان در صحبت او فتورپذ یرفت، و طبیعت ها از او ملول گشت، و خاطر ها سامت یافت، و از مجا لست و منا دمت او اعراض کردند و مبرات و هبات ایشان از او منقطع گشت ؛ و چون حرفتی دیگر نداشت، در خانه بیکا ربماند، و مرمان او را فرا موش کردند و قوت او از بها ی ریسما نی بود که عیا لش میرشت.

 اوحکا یت کرد که روزی از روزها، در حا لتی هر چه پریشا ن تر بودم و در منزل خود نشسته که آ واز اسبی به گوش من آ مد و ازپی آ ن حلقۀ در به جنبا نید ند. من جواب دادم و از اسب و غرضش پرسیدم. گفت: برا در زا دۀ از آ ن تو که نا مش را نمی گویم، ترا سلام میرسا ند و می گوید که چون من متوا ری و مستورم، دلتنگ می شوم و با هر کس راز در میان نمیتوانم نهاد، و پرده از کار خود بر نمیتوانم گرفت ؛ اگر لطف فرما ئی و امشب کرا مت حهضور ارزانی داری، تا به لطف مجا ورت و حسن منا دمت تو استینا س یابم، منتی عظیم و موهبتی عمیم باشد.

 با خود گفتم: مگر بخت خفته بیدارشد و چشم حرمان در خواب خواهد رفت. من هیچ جامه نداشتم که در پوشم. چادری از آ ن منکوحۀ خود در خود پیچید م و بر جنیبتی که با او بود بر نشستم و برفتم. او مرا نزد جوانی برد، خوب صورت، نیکو سیرت ؛ چون مرا بدید، بر پای خا ست، و معا نقه و تلطف و تفقد ی که رسم باشد، به جای آ ورد و بعد از آ ن طعام آ وردند...

 در هرفن که من با او شروع کردم، او از من کاملتر بود و وقوف بیشتر داشت. چون وقت سحر نزدیک شد، گفت: طمع دارم که از حال من و اسم و نسب من نپرسی، و به زیا رت من مداومت نمائی، هر گاه که ترا بخوانم. و بعد انبا نی درم بیرون آ ورد و گفت: می باید که این قلیل هدیه را قبول کنی و بعد ازین خود هر چه مرا باشد، با تو مضا یقه نکنم.

 گفتم: لا والله، من از تو هیچ قبول نکنم، و تو مرا از میان خلق بر گزیدی و محرم راز و عبیۀ اسرار خود گردانیدی، من بر این حال اگر از تو اجرتی قبول کنم، و پاداشی طمع دارم، مروت نباشد. دست تهی و سر پر غرور، به خانه آمدم و عیا لان چشم به راه داشتند و امید که دری گشا ده شود، و به همه حال با فا ید ه باز گردم. ومن چون بیا مدم ازآن حال ایشا ن را اعلام دادم و از فعل خود پشیما ن شدم و احتیا ج سخت تر شد و فقر زیا د تر گشت و مدتی دیگر بگذ شت و هیچکس از من یاد نکرد ؛ تا آ نکه بعد از چند گاه دیگر، رسول آ ن مرد بیامد و استد عا ی حهضورمن کرد. با وی برفتم و او به همان نهج، با من صحبت داشت و هنگام سحر مقدار زر بر من عرضه کرد و من همان امتناع که بار اول کرده بودم، نمودم و بی بهره و خایب به خانه آ مدم و فرزندان مرا سر زنش کردند. من گفتم: اگر این نوبت مرا بخواند و چیزی بر من عرضه کند، اگر قبول نکنم، سوگند می خورم که تو به سه طلاق مطا لقه باشی.

مدتی دیگر، دراز تر از اول در آ ن محنت و بلیت بماندم، تا آ نگاه که دیگر باره رسول او به طلب من بیا مد ؛ و چون بر خاستم بروم، زنم گفت که: ای بد بخت! سوگند یاد دارو گریستن فرزندان و فقر و احتیاج خویش فراموش مکن.

 چون بنزد آ ن جوان رسیدم و بنشستم و صحبت گرم شد... من با او سخن میگفتم و دلداری می نمودم ؛ و چون وقت مرا جعت من شد، انبانی بیا ورد و الحاح کرد، تا قبول کنم. من قبول کردم. او سه بوسه بر سرم زد و بدان قبول از من منت بسیار داشت. من بر نشستم و به سرای خود آ مدم و انبان را در میان زمرۀ عیا لان بیفکندم. و چون سر انبان را بگشودم، پر از زر یافتم و چندین هزار دینار در آ ن بود. خدای را شکر گذاردم و حال من به غایت نیکو شد، و نظام تمام یافت و من از آ ن زر، اسباب و ضیاع و ا ثاث و مرکب و آ نچه خداوندان نعمت و ارباب ثروت، را داشتن آن لازم باشد، بخریدم و مردمان بار دیگر به دیدن من رغبت نمودند، و پنداشتند که من به حضرت پاد شاهی به انتجاع بوده ام و توانگر و با نعمت باز آ مده ام.

 پس از آ ن رسول آ ن مرد به نزد من نیا مد ؛ و چون مدتی از این سخن بگذشت، یک روز سواره در میان شهر میرفتم و غوغا ئی و انبوهی عظیم دیدم. سبب آ ن را پرسیدم، گفتند: مردی از فلان قبیله راه میزده است، و سلطان هم مد تی است که در طلب او بوده ؛ تا آ نکه امروز در فلان موضع نشان او را یافته اند و لشکریان سلطان در و بام آ ن مرد را فرو گرفته اند، تا او را بگیرند و او اینک بیرون آ مده است ؛ و چون شیر بر ایشان حمله میکند و به هر طرف که روی می آ ورد، از بیم شمشیر او هزیمت می یا بند.

 من بدان جمع نزدیک شدم و تأ مل کردم. دیدم که آ ن جوان بود که با من تلطف و احسان کرده بود. فی الحال از اسب فرود آ مدم و عنان در دست گرفتم، و درمیان آ ن جمع رفتم و روی بدو نهادم ؛ چون او بر ایشان حمله کرد و از بیم تیغ او منهزم شدند، من به ایستا دم تا او به من نزدیک رسید.

 گفتم پدر و مادر من فدای تو باد! بر اسب من سوار شو و راه خلاص بر گیر، و اسب پیش او کشیدم، و او در حال سوار شد و به آ ن جما عت حمله کرد ؛ و چون مرد میدان او نبودند، آ ن زمرۀ که گرد او بر آ مده بودند، به گردش ندیدند.

 پس مرا بگرفتند و خوار و ذ لیل با هزارتهد ید و تهویل، بعد از آ نکه به لطما ت متوا لی و مترا دف مرا سست کرده بودند، نزد عیسی بن موسی که وا لی بود، بردند و خیانت بر من ثابت کردند. من جزاعتراف به گناه و صدق در سخن چارۀ ندا شتم. از عیسی التماس کردم تا مرا به خویشتن نزد یک گرد ا نید و صورت حال را چنا نکه بود، از اول تا آ خر شرح دادم. بر انعا می و اکرا می که از وی مشا هده کرده بودم و در ازأ آ ن خلاصی او از این ورطه به طریق مکا فات بر خود وا جب دا نستم، بیان نمودم.

 عیسی بن موسی گفت: نیکو کردی، ایمن باش و باک مدار. پس روی به آ ن عوا نان کرد و گفت: بیچارۀ را که سنگ ریزه درسم اسب فرو رود و به جهت ازالت آ ن از اسب فرود آ ید و عیاری با تیغ برهنه ؛ چون شیر گرسنه که شما با حربه رو بروی او کم از روبا ه بودید، برو حمله آ رد و اسب ازو غصب کند، چه گناه باشد؟ عبث او را گرفته اید. پس بفرمود تا دست از من بداشتند و پای در راه بنها دم و سر خود گرفتم، که حق آ ن مرد جوانمرد را گذارده بودم و از خوف ایمن شده و غنا حاصل گشته، و بعد از آ ن، دیگر آ ن جوان را ند ید م. (۱۳)

 

 حکا یت چهاردهم: سخا وت یحیی برمکی

 شخصی گوید: از پدر شنیدم که در همۀ عا لم پیش از یحی بن خا لد برمکی و بعد از او، غیر از او کسی هزار هزار درم در هوا نه بخشیده است. از پدرسؤال کردم که: بخشش در هوا چگونه باشد؟

 گفت: وقتی جهت یحیی بن خا لد از ضیعتی هزار هزار درم، آ ورده بودند و در میان سرای او نها ده. به خزانه نبرده بودند. او از حرم بیرون آ مد و خواست سوار شود. جمعی از مستحقا ن و اربا ب حوائیج ایستا ده بود ند. پرسید که: این جما عت کیستند؟ گفتند: اصحاب حوا ئیج اند.

 یحیی یک پای در رکاب کرده بود، و یک پای در هوا. گفت: این هزار هزار درم به ایشا ن دهید. آ ن زر به ایشا ن داد ند، و هیچ کس بعد از وی این سخا وت نکرد. (۱۴)

 

 

 حکا یت پانزدهم: مهما ن نوازی ملک کرما ن

 آ ورده اند که: ملکی بود در کرما ن، در غا یت کرم و مروت، و عا دت او آ ن بود که هر کس ازغربا و مسکینان به شهر او رسیدی، سه روز مهما ن او بودی و نان خوردی.

 وقتی لشکر عضد الد وله بیا مد و او طا قت مقا ومت ایشا ن را نداشت. در حصا ر رفت وهرصبح که برآمدی، جنگی کردی عظیم سخت، و خلقی را بکشتی ؛ و چون شب بر آ مدی مبلغی طعا م را بفرستا دی به نزد یک خصمان ؛ چنانکه لشکر خصم را کفا یت بودی.

 عضد الد و له رسول فرستاد بد و، و گفت: این چیست که تو میکنی؟ به روز ایشان را میکشی و به شب ایشان را، طعام میدهی! گفت: جنگ کردن اظها ر مردی است، و نان دادن اظهار جوانمردی. ایشان اگر چه خصم من اند، امادر این ولایت غریب اند ؛ و چون غریب باشند، در این ولا یت مهما ن باشند و جوانمردی نباشد که مهمان را بی برگ دارند.

 عضد الد وله گفت: کسی را که چنین مروت بود، ما را با او حرب کردن خطا ست. از در حصار بر خاست و بدین موت و مردی خلاص یافت. (۱۵)

 

 حکا یت شانزدهم: پیر جوانمرد

 گویند پیری بود از مشایخ کبارجوانمردان، او را فقیرۀ (زن) در خانه بود، که جفت حلال او بود، سالها در خدمت او بود. آ ن پیر در خانه نشسته بود و مرید در خدمت پیر نشسته. نا گاه منکوحۀ پیر از در خانه در آ مد و مرید را نظر بر روی آ ن فقیره (زن) افتاد. صورتی زیبا دید. مرید نو جوان بود، و درادبا ت نا تمام. حال بر وی متغییر شد و بیقرار شد و رنگ از روی وی برفت. چون پیر در روی او نظر کرد و او را بدان حال دید، دانست کی مرید، نگران زن وی شد.

 بعد ازروزی دیگراز مرید، پرسید که: ترا چه واقعه رسیده است؟ که متغیرت می بینم. مرید معترف نشد و حا ل پنهان داشت. چون شیخ الحا ح میکرد که البته حال خود به من بگوی، مرید گفت که: دیروزکه در خدمت پیر در خانه نشسته بودم، آ ن زن زیبا صورت که در خانه آ مد، او را بد یدم بر وی عاشق شدم.

 پیر گفت که: او زنیست در همسایه گی ما، شوهر ویرا طلاق داده است. خاطرخوش دار. اگر چنانک رغبتی داری، من او را از بهر تو بخواهم، به زنی. جوان گفت: بلی رغبت دارم. پیر گفت که: خاطر جمع باش که این کار سهل است. چون مرید این سخن بشنید، شادما نه از خانه بیرون رفت، و این شیخی بوده است از اهل فتوت، و آ ن شیخ که او از اهل فتوت نبود، او را شیخی نشاید، کی کمال فتوت مشایخ، از فتوت است.

 پیر بر فقیره رفت، و گفت: اگر ترا می باید که صحبت سی ساله بجا باشد، و از تو خشنود و راضی باشم، ترا سخن من می باید شنید. فقیره گفت: شاید، بگو. پیر گفت: بدان و آ گاه باش! که چنین حادثۀ افتا ده است، آ نچه در نظردیگر آ ید، از برای ما نشاید. علی الخصوص که فرزند و مرید ما باشد. او را در آ ن وایه بود، بر ما حرام گشت. ترا در راه مرید خواهم نهاد، باید که تو رضا دهی و راضی شوی.

 فقیره چون این سخن بشنید، زار زار بگریست، و گفت: من طاقت فراق تو ندارم، چون راضی شوم. پیر گفت: همانا که در ازل چنین رفته بوده است، که در میان صحبت ما این چنین حالی واقع شود. پیر گفت: باید که فرمان من بری، و از سخن من بیرون نشوی، تا در وبال نیفتی. فقیره گفت: این چگونه باشد. پیر گفت: باکی نیست، من در این حال از تو خشنودم، و به تقدیرالهی راضی، و نیز او فرزند اصلی ما نیست و نا محرم است، اگرحریم حرم بودی، او را خود این فضولی میسر نشدی، و اوخود همه را درین خانه پدر و مادر و خواهر دانستی ؛ زیرا که در راه اهل فتوت و جوانمردی، روا نیست که در خانۀ صاحب خود نگاه کند، و در خانۀ پیر خود و غیره.

 آ ن روز گذشت. پیر مرید را پیش خود خواند، گفت: بر سر آ ن سخن دوشینه هستی یا نه؟ مرید گفت: بلی. شیخ گفت: ترا صبر می باید کردن، تا عد ۀ این زن بر آ ید، که شوهر او را در این دو روز طلاق داده است. دیروز برفتم، و این حال ترا با او بگفتم، و مبا لغۀ بسیار کردم، و او را خشنود گردانیدم به الحاح هر چه تمام تر .

 فی الجمله چون روزی چند برین منوال بگذشت، و عدۀ شرعی منقضی شد، مرید را بخواند و دست او را بگرفت و عقد و نکاح شرعی ببست، و فقیره را در راه مرید نهاد. چون شب در آ مد و عروس را بر داما د عرضه کردند، و آن خانه را از اغیار خالی کردند ؛ چون داماد به سوی عروس بنگرید، او را نیک متغییر دید. با خود گفت: مگر عروس را از من شرم می آ ید. دست بر عروس دراز کرد و او را به سوی خویش کشید، عروس بانگ بر وی زد، که ادب نگاه دار. ای فرزند بی ادب نا خلف! که تویی داماد؟ گفت که: تو عروس شایسته و بایستۀ منی و جفت حلال منی. عروس گفت: که خاک بر سر چنین عروس باد. داماد گفت: چگونه؟ گفت: من حلال پیر رهبر توام، و سی سال در صحبت او عمر گذرانیدم، امروز به یک بی ادبی که تو کردی، مرا از خدمت او دور کردی.

 داماد بد بخت بیچاره چون این سخن از وی بشنید، بر خود بلرزید، آ هی بزد و باز پس نشست. روزی دیگر بر خاست و پیش فقیره آ مد. سر در قدمش نهاد و گفت: اکنون این جرم خود کرده ام، چه چاره سازم و از این شرمساری چون برهم؟ فقیره گفت: از کردۀ خود پشیمان گشتی؟ گفت: آ ری. گفت عذرخواه. مرید بیچاره و ضو تازه کرد و نماز صبح بگذارد. طبقی بر داشت، پیش مادر آ مد و انگشت بزد وهر دو چشم خود بیرون کرد، بر طبق نها د و گفت: ای ما در! از بهررضای حق تعا لی، مرا پیش شیخ بر؛ که مرا هیچ عذر خواهی بر پیر نیست. گناه این چشم ها کرده است، لاجرم به غرامت در میان آ وردم. این طبق بر یک دست گیر، و بیکدست دیگردست من ظا لم گناه کار بگیرو به خدمت پیرم بر.

 فقیره بر خاست، طبق بر دستی گرفت و به دستی دیگر، دست آ ن بیچاره گرفت و بخدمت پیر آ مد و سلام کرد و طبق در پیش پیر بنهاد ومرید سر در پیش افکنده و دست بر دست نهاد و به غرا مت به ایستا د. پیر گفت: این چه احوال است؟ فقیره قصه باز گفت. پیرساعتی با خود افتا د، گفت: از تقد یر رحمان بینم، یا از مکر شیطان؟ مرید را پیش خواند و چشم و روی او را ببوسید، و ازو سؤال کرد، که چونی؟ گفت: که کورو پشیمان، چنانک شاعرگوید:

 ز نا دیده نگهبان دل و جان آ مد از دیده بدل هزار نقصان آ مد

 ایمن باشد هر که نگهبان دارد ما را همه آ فت از نگهبان آ مد

 و این عادت در مبان خلق مثل است، اگر کسی کاری کند و عاقبت بر مراد او نباشد،ازو پرسند: که تو چونی؟ گوید: " کور و پشیمان ". این کور و پشیمان گفتن، میراث سخن آ ن مرید است، که هم کور بود و هم پشیمان ؛ و از کردارخود خجل و شرمسار. فقیره را پرسید، که تو چونی؟ گفت که: محکوم امر الهی و تسلیم بر قضا و قدر و به رضای تو...

 مقصود ازاین حکا یت پند و موعظه و فایده است. اگر پیر و یا صاحب فتوت، آ ن شخص را آ زموده بودی، چون دانستی که حریم حرم و مقبول خلوت نیست، او را خود مجال آ ن راه نبودی که چنان نزدیک شدی که روی او بدیدی، و آ ن بی ادبی کردی. لاجرم می باید همه را در کارها آزموده و دانسته بود، و معلوم شود که سزای هر کار کدام است، و لایق هر مقام کیست ؛ زیرا اگر نداند، همچنان پشیمان شود و نامرادی حاصل، و نقصان صاحب فتوت و علم و مرتبۀ صاحب فتوت بود. (۱۶)

 ادامه دارد...

 

 

فهرست مآ خذ این قسمت:

۱ - تحفة الاخوان فی خصا ئیص الفتیا ن، عبد الرزاق کاشی، به تصحیح مرتضی صراف، تهران: سال ۱۳۷۰ هجری، صفحه های ۱۲ و۱۳.

۲ - آ ر مانها ی انسانی در فرهنگ و هنر ایران، به نقل از هزارو یک حکا یت تا ریخی، به کوشش محمود حکیمی، جلد اول، صفحه های ۳۰۳ و ۳۰۴.

۳ - مولانا حسین بن سعد الد هستانی، ترجمۀ فرج بعد الشدت، ایران، انتشارات علمیۀ اسلامیه، صفحۀ ۱۸۶.

۴ - عنصرالمعا لی کیکا ووس، قابوسنا مه، به کوشش دکترغلام حسین یوسفی، تهران: سال ۱۳۷۷، صفحه های ۳۰۸و ۳۰۹.

۵ - حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر، به نقل از هزار و یک حکا یت تا ریخی، به کوشش محمود حکیمی، جلد اول، صفحۀ ۲۷۰.

۶ - محمود حکیمی، هزار و یک حکا یت تا ریخی، جلد سوم، صفحه های ۲۱۷ و۲۱۸.

۷ - ابو الفصل محمد بیهقی، تا ریخ بیهقی، به کوشش دکتر غنی و دکتر فیاض، تهران: سال ۱۳۷۰ چاپ چهارم، صفحۀ ۲۴۸.

۸ - مولا نا حسین بن سعد الد هستا نی، ترجمۀ فرج بعد الشد ت، ایران: انتشارات علمیۀ اسلا میه، صفحه های ۴۲۹ و۴۳۰.

۹ - محمد عوفی، جوا مع الحکا یات و لوامع الروایات، به کوشش جعفر شعار، صفحه های۲۱۴ و۲۱۵.

۱۰- عنصرالمعا نی کیکا ووس، قابوسنامه، به کوشش سعید نفیسی، تهران: سال ۱۳۲۹، صفحۀ ۱۸۲.

۱۱- هزار و یکشب به نقل از وب سایت هرات آ نلاین، به مدریت طارق پیمان، لندن: سال ۱۳۸۵ هجری.

۱۲- فرید الدین عطار، تذ کرة الاولیا، به کوشش دکتر محمد استعلا می، تهران: سال۱۳۷۲ هجری، صفحه های ۴۷۱ و ۴۷۲.

۱۳- مولا نا حسین بن سعد الد هستا نی، ترجمۀ فرج بعد الشدت، ایران: اتشارات علمیۀ اسلامیه، صفحه های ۲۷۷ تا ۲۸۰.

۱۴- ملا محمد باقرسبزواری، روضة ا لانوارعباسی، با مقدمۀ اسما عیل چنگیزی، تهران: سال۱۳۷۷، صفحۀ ۳۶۳.

۱۵- محمد عوفی، جوامع الحکا یات و لوامع الحکایات، صفحۀ ۲۱۶.

۱۶- شیخ شهاب الدین سهروردی، فتوت نامه، به تصحیح مرتضی صراف، تهران: سال، صفحه های۱۳۵ تا۱۴۰.

 

 

 

بخش های قبلی

بيوگرافی مختصر جناب داکتريقين

 


بالا
 
بازگشت