
عبدالله سپنتگر
نگرشی کوتاه بر یک اثر تاریخی

با پایان جنگ جهانی اول و دگرگونیهای ژئوپولیتیک در منطقه، افغانستان فرصت بیسابقهای یافت تا جایگاه خود را در میان دولتهای نوین باز تعریف کند. در چنین فضایی بود که امانالله خان، پس از اعلان استقلال در سال ۱۹۱۹ میلادی، به قدرت رسید و فصلی تازۀ را در تاریخ معاصر افغانستان گشود. او با الهام از سفرهایش به اروپا و آشنایی با الگوهای مدرنیزاسیون، کوشید کشور را از حصار سنتهای ریشهدار بیرون کشد و به سوی استقلال سیاسی، پیشرفت اقتصادی و اصلاحات اجتماعی هدایت کند. پرسش محوری این اثر بر همین نقطه متمرکز است: امانالله خان چگونه کوشید افغانستان را به دولت مدرن سوق دهد و چرا این تلاشها سرانجام ناکام ماند؟
شاه امانالله را میتوان نماد ارادهی «اصلاحات» در افغانستان دانست. اصلاحاتی که او در عرصههای گوناگون طرحریزی کرد - از نوسازی نظام آموزشی و ایجاد ارتش منظم گرفته تا تحدید نفوذ قبایل و روحانیون، ارتقای جایگاه زنان و تغییر در سبک زندگی - بازتابی از تحولات روز اروپا و نشانهای از ارادهی او برای ساختن افغانستانی نوین بود. اما این برنامهها با مقاومت شدید نیروهای سنتی و مذهبی روبهرو شد. سرعت اجرای اصلاحات، بدون آمادهسازی ذهنی و فرهنگی جامعه، بر شدت مخالفتها افزود و سبب بحرانهای پیاپی در تمام عرصهها گردید.
سقوط سلطنت امانالله خان در سال (۱۹۲۹میلادی/۱۳۰۷هجری خورشیدی) نقطهی عطفی در تاریخ معاصر کشور به شمار میآید. این فروپاشی نه تنها نتیجهی مخالفتهای داخلی علما، قبایل و رهبران محلی با اصلاحات او بود، بلکه انعکاسی از فشارهای خارجی نیز محسوب میشد. بریتانیا، بیمناک از نزدیکی کابل به مسکو، با حمایت غیرمستقیم از شورشهای قبایلی در تضعیف دولت مرکزی نقش ایفا کرد. همزمان، شوروی گرفتار بحرانهای داخلی خود بود و نتوانست پشتیبانی مؤثری ارائه دهد. در چنین بستری، اصلاحات امانالله خان بیپشتوانه ماند و سرانجام حاکمیت در برابر موج مخالفتهای داخلی و رقابتهای بینالمللی فروپاشید.
شورشهای گستردهی قبایل در اواخر سال ۱۹۲۸ سر برآورد و حبیبالله کلکانی "خادم دین رسول الله" با بهرهگیری از نارضایتی و ضعف ساختاری نظام، قدرت را به دست گرفت. امانالله خان پس از مقاومت ناکام، به قندهار عقبنشینی کرد، سپس از سلطنت استعفا داد و به تبعید در ایتالیا رفت. این شکست، نه صرفاً سقوط یک پادشاه، بلکه نشانهی دشواریهای گذار به مدرنیته در جامعهای است که میان سنت و تجدد گرفتار مانده بود.
اثر حاضر میکوشد تصویری از ریشههای داخلی و خارجی این سقوط در دههای سرنوشتساز را در سیمای مناظره و بحثِ گروهی از نخبگان آن زمان ارائه دهد؛ دههای که میراث آن هنوز بر تاریخ سیاسی و اجتماعی افغانستان سایه افگنده است.
لویه جرگهی پغمان، که در سال ۱۳۰3 هجری خورشیدی در کابل برگزار شد، نمونهای برجستۀ از تلاش برای نهادینه کردن قانونگذاری مدرن در افغانستان است. کار این جرگه، که طی بیست روز به بحث و تصویب چهل سند تقنینی انجامید، ویژگیهایی یگانه داشت: نخست، مشارکت فعال شخص شاه در تمامی مباحث و دوم، طولانی بودن مدت آن در قیاس با جرگههای پیشین و پسین.
نسخهی چاپ سنگی این جرگه در ۴۶۲ صفحه، به خط سید محمدایشان و به کوشش برهانالدین کشککی منتشر شده و اکنون منبعی ارزشمند برای مطالعهی تاریخ اصلاحات امانی به شمار میآید.
مطالعهی این کتاب امروز اهمیتی دوچندان دارد، زیرا مسائل مطرحشده در لویه جرگهی پغمان همچنان در جامعهی افغانستان حلنشده باقی مانده است. مثالهای برجسته این جدال در مباحث امروزی اینها اند:
نخست: مسألهی مشروعیت سیاسی و پیوند آن با نظام در مشروطیت حقوقی.
دوم: جدال میان شریعت و قانون و ناتوانی در یافتن راهی کارآمد برای تلفیق این دو شیوهی نظم اجتماعی.
سوم: غلبهی شیوههای تولید سنتی و اندیشهی قرونوسطایی که افغانستان را در انزوای جهانی نگه داشته است.
چهارم: افزایش فاصلهی ما با جهان مدرن.
پنجم: وجود موانع جدی در برابر حقوق انسانی زنان در عرصهی آموزش، کار و انتخاب آزادانه.
ششم: عدم حل عادلانه و قانونمند حقوق اقلیتهای دینی و تباری.
بررسی این جرگه و اصلاحات امانی باید با معیارهای سیاسی و اجتماعی همان زمان سنجیده شود؛ نه با قالبهای امروزی. ارزش این مطالعه برای امروز، کشف ریشههای اجتماعی و سیاسی منازعه است، نه داوری عاطفی دربارهی شخصیتهایی که سالهاست به تاریخ پیوستهاند.
به باور نگارنده، امانالله خان تنها زمامدار افغانستان است که حضورش در حافظهی سیاسی و اجتماعی مردم همچنان زنده و انکارناپذیر است. مبارزهی او برای ایجاد افغانستان مدرن، نیرومند و قانونمدار پیوندی ناگسستنی با تاریخ کشور دارد. نقد منصفانهی عملکرد او میتواند ناسازگاریهای گذشته را روشن سازد و مانع تکرار آنها در امروز شود. در مقابل، برخورد تعصبآمیز و سیاهنمایی این میراث تاریخی، تنها مسیر را برای نیروهای بنیادگرا و مخالف اصلاحات هموار میسازد.
از اینرو، بازخوانی روایتهای تاریخی چون لویه جرگهی پغمان نه صرفاً تکرار گذشته، بلکه تلاشی برای فهم ریشههای بحران کنونی افغانستان است. این مقدمه دعوتی است به پژوهشگران، روشنفکران و علاقهمندان تاریخ تا در پرتو تجربههای امانی، به راههای نوین برای گذار از بنبستهای کنونی بیندیشند.
از محترم قاسم آسمایی روشنگر خستگی ناپذیر و انتشارات راه پرچم که در نشر مدرن و بدون هزینه این روایت تاریخی (بعد از یکصد و یک سال) بخشی از وقت خود را وقف کرده اند مثل همیشه سپاسگزارم. آنکه شمع نیم سوخته ِرا از گوشه فراموشی برمیدارد و روشن میکند تا دیگران از تاریکی نجات یابند؛ شایسته حرمت و سپاس است.