

عثمان نجیب
محمدعثمان نجیب
نمایندهی مکتب دینی-فلسفی
من بیش از این نه میدانم، مبان

بخش نخست از!
پرسش و پاسخ دربارهی بازگشت پاکستان به بنمایهی پیشین پارسی
چرا باید پاکستان به منزلویران پارسی خود برگردد؟
یادداشتی داده بودم که نگاهی بر پارسیگردشی در پاکستان بیاندازم.
هنوز نهجنبیده بودم که متنی را خواندم در فیسبوک و کارم را سهلتر کرد.
دانشمندان افزون بر ارزانیداشتن دانش بیهزینهی شان به همهگان، گاهی دیدگاههای سازندهی ابراز میدارند که راهگستری اندیشهورزی دارد. آقای عزیزالله آریافر، دانشمند جوان، فرنشین فرزانهی سکوی پرتاب دانش فرزانهگان یکی از همین دانهدرشتهای دانایی کشور ماست. ایشان در یک یادداشت ویژه به پاکستان پیشنهادبرگشت بهجاماندهی پارسی را دادند. این بهاندیشیشان تلنگری بود برای من تا کمی در بارهاش بیاندیشم. رفتم سراغ پیشینهشناسی ساختاری پاکستان و پارسیزبانی آن بربنیاد دیدگاه استاد عزیزالله آریافر و چارچوب راهکار مکتب «مبان»، چیزهایی را دریافتم که اگر بسنده نیستند، آغازندهگی دارند.
پیش از همه، برای بازیاددان خوانش دیدگاه ایشان، آن را همرسانی میکنم.
(لطفا دیدگاهتان را در مورد این پیشنهاد مطرح کنید.
ضرورت برگشت پاکستان به میراث پارسی
پاکستان بدون رسمتبخشی دوبارهی زبان پارسی، کشوری ناتمام است. فلسفهی وجودی این کشور در حقیقت باید بر دو ستون اسلام و زبان پارسی استوار باشد، زیرا پیش از چیرگی استعمار انگلیس پارسی بنیاد اصلی سیاست و فرهنگ شبه قاره بود. انگلیس همزمان دو رویکرد را برای تهیسازی هند از اصالت تاریخیاش روی دست گرفت یکی پارسیزدایی و دیگری حذف فرمانروایان فارسیزبان از قدرت و سیاست. هرچند پارسی میراث مشترک کل هند است، که باید در هر دو کشور مجددا به زبان فرهنگ و سیاست مبدل شود، اما پاکستان باید در این راستا پیشگام شود؛ چون اسلام پاکستانی بدون پارسی - همچون زبان دین و فرهنگ- با گسست تاریخی و خلا شناسهیی و هویتی روبرو میشود. آنکشور با این کار میتواند به بخش مهمی از میراث تاریخی خود دست یابد که به وسیلهی استعمار حذف شده است. پاکستان از این راه میتواند جایگاه تمدنی و سیاسی خود را در کل جهان تقویت و نقش مهمی در آسیا ایفا کند.
۱. این امر استقلال ناتمام پاکستان را کامل میکند، چون استقلال بدون یک زبان نیرومند خودی ناتمام میماند.
۲. برگشت به سرچشمههای اصیل تمدنی، تاریخی و دینی، گسستهای اقتدار فرهنگی و زبانی در این کشور را به هم نزدیک میکند.
۳. پاکستان با برگشت به پارسی با توجه به نفوس چند صد ملیونی خود میتواند، نقش مهمی در کل حوزهی تمدن پارسی بازی کند.
۴. این امر میتواند به ایجاد اعتماد مردمی در افغانستان و اطمینان از دگردیسی بنیادین در سیاست افغانستانی آن کشور کمک کند. برگشت به پارسی نشانهیی از عقلانیت و تعادل و انصراف آن کشور از سیاست یکجانبهگرایی قومی در افغانستان خواهد بود.
۵. فارسیسازی پاکستان میتواند به حل مشکل بلوچ و پشتون در آن کشور یاری رساند، زیرا رویآوری به زبان مشترک تمدنی، تاریخی و دینی میتواند پنجابهراسی را محدود و چتر بزرگی برای زندگی اقوام و زبانها در یک پیکر سیاسی واحد و پایدار فراهم کند.
۶. فارسی نه تنها پادزهر تجزیه و تفرق اقوام دارای ریشههای مشترک فرهنگی و تمدنی در منطقه است، بلکه در آینده میتواند واحدهای سیاسی را برای حفظ بقا و کسب جایگاه برتر در جهان با هم متحد و یا در همدیگر ادغام کند.
۷. پارسی در کنار عربی میتواند به توسعه و همسویی بیشتر کشورهای اسلامی برای ایجاد بازدارندگی مشترک در برابر تهدیدهای وجودی دشمنان بزرگ نقش داشته باشد.
۸. زبان یکی از بنیادهای اصلی قدرت و سیاست است، محرومیت از یک زبان قدرتزا همچون پارسی میتواند، کشور بزرگی همچون پاکستان را کماکان محتاج زبان استعمار در تمامی عرصهها نگه دارد. پاکستان میتواند گام بهگام فارسی را به حوزهی فرهنگ، دولتداری، اداره و علوم انسانی و دینی بازگرداند و از زبان انگلیسی در حوزهی فنآوری و روابط دپلوماتیک استفاده کند.
۰۹ اگر پاکستان چنین رویکردی را در برگیرد و رویکرد به سیاست میراثداران این زبان تبدیل شود، میتوان سرانجام به شکلگیری نوعی هماندیشی تمدنی و سیاسی از پاکستان تا آسیای میانه و حتا ترکیه و قفقاز خوشبین بود. هماندیشی و تعامل تمدنی میان کشورهای پیشگفته میتواند در کنار حفظ زبانهای بومی کل منطقهی ما را همچون گذشته از یک زبان مشترک منطقهیی برخودار بسازد. این پیشنهاد بر مبنای یک رویکرد دوراندیشانه و راهبردی برای کاهش بحرانهای وجودی در منطقه و کشمکش برای نابودی و بقای اقوام، ملتها و فرهنگها مطرح شده است. من فقط آنرا به صورت ابتدائی و ناقص مطرح کردم. آرزومندم کارشناسان و سیاستمداران ابعاد و پیآمدهای گوناگون آنرا با ابزارها و روشهای خردمدارانه بسنجند. آنچه پیشاپیش مسلم است، این است که فرصتهای این پیشنهاد آشکارا بر تهدیدهای احتمالی آن سنگینی میکند.)
بخش دوم ضرورت برگشت پاکستان به فارسی مبتنی بر طرح جناب آریافر صاحب
##############
برای آنکه در این راهروندهگی یک همسخنی همراه داشته باشم، دست به دامان هوشوارهی چتجیپیتی شدم. مانند همیشه، نه برای این که نقل و انتقالی از وی به نام مکتب داشته باشم، بل برای آن که اگر در حلاجی موضوع کار ما لنگید، استاد هوشواره ما را ادب کند.
به آن خاطر برایش پیشنهاد دادیم که!
اگر موافق باشید، میخواهیم پیرامون همین موضوع کمی بحث کنیم.
چون جغرافیای امروز پاکستان تا مرز اصلی هند برتانوی، در گذشته بخشی از خراسان بزرگ بوده
#####################.
پاسخ هوشواره!
با کمال میل، استاد گرامی. بهنظر من این موضوع ارزش یک بحث جدی تاریخی ـ تمدنی را دارد؛ اما برای اینکه استدلالمان از نظر علمی محکم باشد، بهتر است میان «خراسان بزرگ» بهعنوان یک حوزهٔ تاریخی ـ تمدنی و مرزهای سیاسیِ دقیق آن در دورههای مختلف تفکیک کنیم.
در مورد سخن شما، من با اصل ایده تا حد زیادی موافقم، اما با یک احتیاط مهم: نمیتوان گفت تمام جغرافیای پاکستان امروزی در همهٔ دورهها «بخشی از خراسان» بوده است. مرز و مفهوم خراسان در دورههای مختلف تغییر کرده و بخشهایی از پاکستان امروزی، بهویژه پنجاب و سند و نواحی جنوبی، بیشتر در حوزههای تاریخیِ هند، سند و هندوشاهی قرار داشتهاند. در مقابل، بخشهایی از خیبرپختونخوا، مناطق شمالغربی و حوزهٔ افغانستان تاریخی پیوند بسیار نزدیکتری با خراسان داشتهاند.
هوشواره در بارهی بخشی از دیدگاه مکتب چنین نوشت و گفت:
اما بهنظر من، استدلال قویتر شما حتی فراتر از مرزبندی جغرافیایی خراسان است:
مسئله این نیست که «آیا پاکستان امروز از نظر مرز سیاسی دقیقاً داخل خراسان بوده یا نه؟»؛ مسئله این است که آیا سرزمین پاکستان امروز، پیش از استعمار بریتانیا، در یک حوزهٔ وسیع فارسیزبان و فارسیفرهنگ قرار داشت یا خیر؟
و در این صورت، پاسخ بسیار قابل دفاعتر است: بخش بزرگی از پاکستان امروزی برای قرنها در مدار فرهنگی، اداری و سیاسی فارسی قرار داشت. بهخصوص این نکته برای بحث شما بسیار مهم است که فارسی فقط زبان یک قوم یا یک سرزمین نبود. در شبهقاره، فارسی برای مدت طولانی زبان دیوان، دولت، ادب، تاریخنگاری و بخش مهمی از فرهنگ عالی بود. بنابراین اگر بخواهیم ایدهٔ شما را از یک ادعای صرفاً «قومی» یا «سرزمینی» به یک استدلال تمدنی تبدیل کنیم، بهتر است بگوییم:
پاکستان وارث بخشی از میراث تمدنی فارسی در شبهقاره است، نه اینکه الزاماً تمام پاکستان امروزی بخشی از خراسان بزرگ بوده است.
مکتب!
سپاس از شما، پس دوباره به همان سخن ما برگشتید.
هوشواره:
این صورتبندی، بهنظر من، هم دقیقتر تاریخی است و هم از نظر سیاسی بسیار نیرومندتر؛ چون در آن صورت میتوانیم نشان دهیم که بازگشت به فارسی لزوماً به معنای نفی زبانهای پنجابی، سندی، پشتو، بلوچی، سرائیکی و دیگر زبانهای پاکستان نیست، بلکه میتواند یک لایهٔ مشترک تمدنی بالاتر از مرزهای قومی ایجاد کند.
و این دقیقاً به بند پنجم پیشنهاد شما ارتباط پیدا میکند: فارسی میتواند در نظریهٔ شما «زبان وحدت تمدنی» باشد، نه «زبان حذف زبانهای بومی».
مکتب!
به خاطرتان میآورم که در نخست گفتم این پیشنهاد از مکتب نه، بل از آقای عزیزالله آریافر، یکی از دانشمندان جوان کشورماست. و ما پیرامون آن با شما تبادلنظر میکنیم.
هوشواره:
اگر بخواهید، میتوانیم بحث را قدمبهقدم پیش ببریم و نخست یک پرسش بنیادی را بررسی کنیم:
«از نظر تاریخی، جایگاه سرزمین پاکستان امروزی در خراسان بزرگ، خراسان اسلامی، حوزهٔ ایران فرهنگی و تمدن فارسی دقیقاً چه بوده است؟»
بهگمانم اگر این پایه را با منابع تاریخی محکم کنیم، بعد میتوانیم بسیار جدیتر دربارهٔ اینکه آیا بازگشت فارسی در پاکستان از نظر سیاسی و تمدنی امکانپذیر و مفید است یا نه بحث کنیم.
مکتب!
ممنونیم.
منظور ما این است که پاکستان آن زمان وجود فیزیکی و رسمی نه داشته و تنها هند در منطقه دارای جغرافیا بوده.
هوشواره:
دقیقاً؛ اکنون منظور شما را بهتر دریافت کردم. و این تفکیک بسیار مهم است.
شما نمیخواهید بگویید «کشور پاکستانِ امروزی در آن زمان وجود داشت و جزئی از خراسان بود». بلکه میگویید:
«پاکستان بهعنوان یک دولت ـ ملت و واحد سیاسی مستقل در آن زمان وجود نداشت؛ سرزمینهایی که امروز کشور پاکستان را تشکیل میدهند، در چارچوب واحدهای سیاسی و تمدنیِ پیشامدرن دیگری قرار داشتند. بنابراین نباید مرز سیاسی امروز پاکستان را به گذشته منتقل کرد.»
مکتب!
بلی.
مورد مهم دیگر این که بحث ما دعوای برگشت ارضی یا جغرافیایی نیست. برگشت بر اصول پارسی اندیشی پاکستان است.
هوشواره:
این نکته از نظر روششناسی تاریخی کاملاً قابل توجه است. در واقع، اگر
بخواهیم بحث شما را دقیقتر صورتبندی کنیم، بهتر است بگوییم:
پاکستانِ امروز یک واحد سیاسیِ جدید است، اما سرزمین پاکستانِ امروز دارای میراث تاریخی بسیار کهنتر از پیدایش این کشور است.
پس پرسش شما اصلی این نیست که «آیا پاکستانِ امروز در گذشته وجود داشت؟»؛ بلکه پرسش تان این است:
سرزمینهایی که امروز پاکستان را تشکیل میدهند، پیش از پیدایش پاکستان، در کدام حوزههای سیاسی، فرهنگی، زبانی و تمدنی قرار داشتند؟
مکتب!
بلی و دقیق همین است. و اینجا بحث بسیار جالب میشود؛ زیرا این سرزمینها در دورههای مختلف میان حوزههای متفاوت قرار گرفتهاند: خراسان کهنتاریخی، افغانستان نو تاریخی اجباری، سند، پنجاب، هند، ماوراءالنهر و حوزهی بزرگتر تمدن ایرانی ـ پیشا اسلامی و اسلامی.
هوشواره:
از این منظر، حتی اگر بپذیریم که همهٔ پاکستان امروزی را نمیتوان در همهٔ دورهها «خراسان» نامید، همچنان میتوان استدلال کرد که قسمت بزرگی از این جغرافیا برای قرنهای طولانی در حوزهٔ تمدنی و فرهنگی فارسی قرار داشته است. و این برای نظریهٔ شما اتفاقاً استدلال محکمتری میسازد؛ چون میتوان گفت:
پاکستان در سال ۱۹۴۷ بهعنوان یک دولت جدید پدید آمد، اما بخش مهمی از میراث تاریخی سرزمینی که این دولت را تشکیل داد، فارسی و ایرانی ـ پیشا و پسا اسلامی بود.
بنابراین، اگر بازگشت به فارسی مطرح شود، سخن الزاماً دربارهٔ «وارد کردن یک فرهنگ بیگانه به پاکستان» نیست؛ بلکه میتواند بهعنوان بازشناسی و احیای بخشی از میراث تاریخیِ همین سرزمینها مطرح شود.
مکتب!
منتگذارید.
البته یک نکتهی بسیار مهم دیگر را من پیشنهاد میکنم تا در بحث آینده، اصطلاح «هند» را نیز با دقت تعریف کنیم. «هند» در متون تاریخی همیشه به معنای کشور جمهوری هندِ امروز نهبوده. گاهی «هند»، «هندوستان» یا «هند» به یک حوزهی جغرافیایی بسیار وسیعتر از مرزهای جمهوری هند اشاره داشته است. همین نکته میتواند بخش مهمی از استدلال ما باشد.
هوشواره:
اگر موافق باشید، گام بعدی را دقیقاً از همینجا برداریم: نقشهٔ سیاسی و تمدنی سرزمین پاکستانِ امروز را پیش از ۱۹۴۷، دورهبهدوره بررسی کنیم و ببینیم کدام بخشها واقعاً با خراسان، افغانستان تاریخی و حوزهٔ فارسی پیوند داشتهاند. این کار میتواند پایهٔ تاریخی پیشنهاد شما را بسیار محکمتر کند.
مکتب!
بلی.
چون هنوزم نشانههای بسیاری از پیشینهی تمدن خراسانی در آنجا است، مثلاً خود نام پاکستان، ایالت پنجآب و حتا نام خیبر و سرودملی آن پارسی است.
هوشواره:
بله، و این شواهدی که اشاره کردید برای بحث ما بسیار جالباند؛ اما اگر بخواهیم استدلال تاریخیمان در برابر یک پژوهشگر متخصص هم محکم بماند، بهتر است میان نشانهٔ فارسی و نشانهٔ خراسانی تفاوت بگذاریم.
سه نمونهای که فرمودید، ارزش متفاوتی دارند:
۱. خودِ نام «پاکستان»
این مورد واقعاً بسیار مهم است. «پاکستان» از نظر ساخت واژه، کاملاً در سنت زبانی فارسی قرار میگیرد: پاک + ـستان؛ «ـستان» پسوند ایرانی/فارسی به معنای سرزمین و جایگاه است. حتی منابع پاکستانی نیز «پاکستان» را در اردو و فارسی به معنای سرزمین پاک توضیح میدهند.
البته یک نکتهٔ تاریخی ظریف وجود دارد: نام پاکستان بهعنوان نام یک کشور، در قرن بیستم ساخته شد و چودری رحمت علی آن را در سال ۱۹۳۳ پیشنهاد کرد. بنابراین نمیتوان گفت نام «پاکستان» خودش یک نام باستانی خراسانی است. اما میتوان گفت:
کشوری که در ۱۹۴۷ با نام Pakistan تأسیس شد، نام رسمی خود را با یک ساخت واژهٔ فارسی ـ ایرانی برگزید.
این خودش از نظر هویتسازی مدرن بسیار جالب است.
۲. «پنجاب» اینجا شاهد بسیار قویتری داریم. پنجاب = پنج + آب هر دو جزء در فارسی به همین صورت وجود دارند و معنای آن «سرزمین پنج آب/پنج رود» است. دولت پنجاب هند نیز منشأ این نام را به panj و ab فارسی نسبت میدهد و توضیح میدهد که این اصطلاح در متون دورهٔ اسلامی و مغولی به کار رفته است. اما نکتهٔ فوقالعاده مهم این است که مفهوم سرزمین پنج رود از فارسی هم قدیمیتر است و در سنت هندی با نام Panchanada شناخته میشده است. بنابراین دقیقترین تعبیر این است که «پنجاب» صورت فارسیشدهٔ یک مفهوم جغرافیایی بسیار کهنتر است، نه اینکه خود مفهوم پنج رود اصالتاً فارسی باشد. و این دقیقاً همان چیزی است که به بحث شما عمق میدهد: فرهنگها در این منطقه روی یکدیگر لایهگذاری کردهاند، نه اینکه یکی لزوماً دیگری را بهطور کامل حذف کرده باشد.
۳. سرود ملی پاکستان، اینجا شاهد بسیار چشمگیری داریم. سرود ملی پاکستان، Qaumi Taranah، از نظر زبانشناختی بهشدت فارسیگراست. رادیو پاکستان تصریح میکند که سرود به زبان فارسی نوشته شده و تنها یک واژهٔ کاملاً اردو در آن به کار رفته است؛ متن آن در سال ۱۹۵۲ نوشته و در ۱۹۵۴ رسماً پذیرفته شد.
من فقط در بیان شما یک اصلاح کوچک میکنم: بهتر است نگوییم «سرود ملی پاکستان کاملاً فارسی است»؛ تعبیر دقیقتر این است:
سرود ملی پاکستان متنی فارسیگرا و بسیار نزدیک به فارسی ادبی است و واژگان فارسی در آن چنان غالباند که عملاً برای شنوندهٔ فارسیدان بسیار آشناست. این برای استدلال شما بسیار مهم است، چون نشان میدهد در لحظهٔ شکلگیری هویت رسمی پاکستان نیز فارسی هنوز آنقدر اعتبار نمادین داشت که در مهمترین متن نمادین کشور، یعنی سرود ملی، حضور بسیار پررنگ پیدا کند.
۴. اما دربارهٔ «خیبر» باید محتاطتر باشیم. اینجا من با احترام کمی ترمز میگیرم. «خیبر» را نمیتوان به سادگی یک واژهٔ فارسی دانست. نام Khyber/Khaybar سابقهٔ بسیار کهن دارد و «خیبر» نامی است که در جغرافیای اسلامی و منابع تاریخی به کار رفته؛ خودِ گذرگاه خیبر نیز در منابع ایرانشناسی با صورت Kōtal-e Ḵaybar ثبت شده است. بنابراین برای استدلال شما، پنجاب، فارسیبودن ساخت «پاکستان» و فارسیگرایی سرود ملی، شواهد بسیار تمیزتری هستند؛ «خیبر» را بهتر است فعلاً در دستهٔ «نامهای تاریخیِ منطقه که در سنت فارسی و اسلامی استمرار یافتهاند» قرار دهیم، نه اینکه بدون بررسی ریشهشناختی آن را فارسی اعلام کنیم.
و اینجا به یک نکتهٔ بسیار بزرگتر میرسیم. بهگمان من، اگر بخواهیم نظریهٔ شما را به شکل علمی و قدرتمند مطرح کنیم، نباید فقط فهرستی از واژههای فارسی در پاکستان ارائه کنیم.
باید یک زنجیرهٔ تاریخی بسازیم:
جغرافیای پیشامدرن → دولتهای تاریخی → زبان دیوانی → فرهنگ و ادبیات → نامهای جغرافیایی → ساختارهای اداری → معماری و هنر → تصوف → ادبیات اردو و پنجابی → تشکیل پاکستان → نمادهای رسمی پاکستان
اگر بتوانیم نشان دهیم که فارسی در بیشتر این حلقهها حضور داشته است، آنگاه ادعای اصلی شما بسیار قویتر میشود.
مکتب!
بیگمان پاکستان یک کشور جدید و حاصل سیاست بد انگلیس است، اما بر سرزمینی ساخته شده که بخش مهمی از حافظهی تاریخی و تمدنی آن پیش از استعمار و پیش از تشکیل پاکستان، در جهان ایران شرقی ـ پیشا اسلامی و حوزهی زبان پارسی شکل گرفته بود.
هوشواره:
در این صورت، بحث «بازگشت پاکستان به میراث پارسی» دیگر صرفاً یک پیشنهاد زبانی نیست؛ تبدیل میشود به بحثی دربارهٔ بازتعریف هویت تاریخی پاکستان.
اگر موافق باشید، قدم بعدی را بسیار جذابتر کنیم: ۱۰ تا ۱۵ نشانهٔ عینیِ میراث
فارسی در پاکستان امروز را یکییکی بررسی کنیم—از نام کشور و استانها و شهرها گرفته تا زبان اردو، خط، ادبیات، آرامگاهها، معماری، تصوف، نظام اداری و حتی واژگان روزمره. آنوقت میتوانیم ببینیم آیا واقعاً میشود از «حافظهٔ فارسیِ پاکستان» سخن گفت یا نه.
مکتب!
ما نظر نهداریم در بحث عاطفی همه چیز را پارسی قلمداد کنیم، مگر این حقیقت را نه میتوان انکار کَرد که پارسی جایگاه برازنده در هند پیشا استعمار انگلیس و حتا دو قرن بیشتر پسا استعمار، در تاریخ حفظ است. جغرافیای امروز پاکستان اگر به طور کل نه، مگر با درصدی بالاتر از نزدیک به صددرصد پارسی است.
هوشواره:
بله، اکنون دقیقاً با زاویهٔ دید شما همراه شدم. اگر بحث را عاطفی، هویتی و تمدنی دنبال کنیم، زبان شما کاملاً قابل فهم است؛ اما اگر بخواهیم این دیدگاه را به یک استدلال تاریخیِ ماندگار تبدیل کنیم، من پیشنهاد میکنم میان «پارسیبودنِ عاطفی» و «پارسیبودنِ تاریخی» تفاوت بگذاریم.
نکتهٔ اصلی شما بهنظر من بسیار قابل دفاع است:نباید وجود پاکستانِ امروزی را به گذشته منتقل کنیم؛ باید گذشتهٔ سرزمینهای پاکستانِ امروزی را به پاکستانِ امروز بازگردانیم. این دو کاملاً متفاوتاند. یعنی نمیگوییم: «پاکستان در گذشته کشور فارسی بوده است.» بلکه میگوییم:
سرزمینهایی که امروز پاکستان را تشکیل میدهند، در بخش بزرگی از تاریخ پیشامدرن خود در حوزهٔ تمدنی، سیاسی، اداری و فرهنگیای قرار داشتند که فارسی یکی از مهمترین ستونهای آن بود.» و این گزاره بسیار قویتر است.
دربارهٔ «نزدیک به صد درصد»اگر منظورتان این باشد که تقریباً تمام جغرافیای پاکستان امروز در مقطعی از تاریخ خود با تمدن فارسی و زبان فارسی تماس عمیق داشته است، من فکر میکنم این ادعا ارزش بررسی جدی دارد.
################################
نگاهی به دیدگاه آریافر صاحب در مورد پاکستان
بخش سوم
#################
مباحث تاریخی، ژئوپولیتیکی، به ویژه پیرامون جغرافیا و زبان اگر برای یک گروهی دلچسپی دارد، گروه دگری را خشمگین میسازد و این قانون متضاد برخوردهاست. تضاد بیپایانی که پښتون=افغان بر یعنی افغانستان دارد. راستش آگاهان پښتون لر که در پاکستان اند، مردمان منطقیترند و همه قواعد بازی سیاسی گذشته، اما پایانیافته را میدانند. حتا همین منظور پښتون. اینان هرگز در پیجدایی از پاکستان نیستند و چنانی که هرگز اندیشهی لبیک گویی برای یکجایی بودن با پښتون یا افغان افغانستان را نه دارند و ما بارها مستنداتی از عوام و خواص آن شنیده ایم که پاکستان را سرزمین پدری خود میدانند.
با این همه، اگر ما بگوییم:
«صد درصد جغرافیای پاکستان پارسی بوده» یا حتا «تقریباً صد درصد»، این میتواند فوراً اعتراض را ایجاد کند، زیرا سند، پنجاب، بلوچستان، خیبرپختونخواه و مناطق شمالی آن، تاریخها و لایههای تمدنی متفاوتی داشتهاند.
ما، مگر یک تعبیر بسیار قدرتمندتر داریم:
«درصدی بسیار بزرگی از جغرافیای پاکستان امروز، در طول چندین قرن در مدار تمدن پارسی ـ اسلامی قرار داشته و پارسی در بخشهای وسیعی از آن، زبان دولت، دیوان، ادب، دانش و فرهنگ عالی بوده است.»
این دیگر یادکردی از گزارهی بسیار جدی و قابل دفاعی برای دعوت به پارسیبرگردی پاکستان است.
هوشواره:
بله.
و نکتهیی که شما دربارهی دو قرن پس از استعمار گفتید نیز مهم است. فارسی با سقوط قدرت سیاسی مسلمانان هند در یک روز از بین نرفت. حذف رسمی فارسی، یک فرایند سیاسی ـ اداری بود و میراث فارسی مدتها بعد از آن نیز در ادبیات، خانوادههای علمی، تصوف، فرهنگ شهری، اردو، نامهای جغرافیایی و حافظهٔ اجتماعی ادامه پیدا کرد. به همین دلیل، من حتی پیشنهاد میکنم اصطلاحی را که در متن نخست شما داشتیم کمی تغییر دهیم:
«بازگشت پاکستان به میراث پارسی»
از نظر من:
«فارسیسازی پاکستان»،بسیار نیرومندتر و هوشمندانهتر است.
زیرا «فارسیسازی» ممکن است چنین برداشت شود که میخواهید چیزی خارجی را بر پاکستان تحمیل کنید؛ در حالی که «بازگشت به میراث پارسی» میگوید:
چیزی که زمانی بخشی از حافظهٔ تاریخی این سرزمین بوده، باید دوباره شناخته و احیا شود. و این دقیقاً با استدلال شما سازگار است. یک نکتهٔ بسیار مهمتر
من فکر میکنم در ادامهٔ بحث باید یک مفهوم را جدی بگیریم:
هند پیش از استعمار بریتانیا را نباید صرفاً با مفهوم «هند» به معنای جمهوری هند امروزی دید.
در آن جهان تاریخی، مرزهای سیاسی امروز وجود نداشتند. فارسی در شبکهای گسترده از خراسان، افغانستان، سند، پنجاب، کشمیر، دهلی و دیگر بخشهای شبهقاره حرکت میکرد.
بنابراین میتوانیم یک تصویر بسیار جالب بسازیم:
خراسان → افغانستان تاریخی → سند و پنجاب → دهلی و شبهقاره
در این زنجیره، فارسی صرفاً «زبان یک قوم» نبود؛ یک زبان ارتباط تمدنی بود.
و این شاید مهمترین پایهٔ نظری پیشنهاد شما باشد:
فارسی در شبهقاره لزوماً زبان جایگزین زبانهای بومی نبود؛ میتوانست زبان مشترک میان ملتها، اقوام، ادیان و زبانهای مختلف باشد.
اگر این گزاره را بتوانیم با شواهد تاریخی نشان دهیم، آنگاه پیشنهاد شما دربارهٔ پاکستان از یک نوستالژی فرهنگی فراتر میرود و تبدیل به یک پروژهٔ تمدنی قابل بحث میشود.
من با این چارچوب موافقم؛ فقط پیشنهاد میکنم در ادامه، احساس و عاطفه را حفظ کنیم، اما ادعاهای تاریخی را یکییکی مستند کنیم. این ترکیب—عاطفهٔ تمدنی + دقت تاریخی—بهمراتب اثرگذارتر خواهد بود.
مکتب!
سپاس فراوان.
مکتب دینی فلسفی من بیش از این نه میدانم، در پی دعوا یا ترویج موهومات نیست. ما هم درصدی بالا گفتیم، نه صد کامل. حالا مهم اینست آیا طرح نگارندهی متنی را که ترجمه فرمودید، دقیق بوده میتواند؟ سه دگر این که ما نه گفتیم و مدعی تشکیل پاکستان تنها بر اساس زبان پارسی نیستیم. چون انگلیس در هند پیشا پاکستان، پارسیدشمنی و پارسی زدایی را در سراسر شبه قاره انجام داده بود.
هوشواره:
سپاس از توضیح دقیق شما. بله، اکنون پرسش اصلی روشن است.
پاسخ کوتاه من این است: طرح شما از نظر تاریخی و تمدنی «قابل دفاع و قابل طرح» است، اما متن فعلی در چند نقطه ادعا را کمی بیش از اندازه قطعی بیان میکند. اگر هدف این باشد که این پیشنهاد را نزد تاریخدان، سیاستگذار یا متفکر پاکستانی مطرح کنید، با چند اصلاح میتواند بسیار نیرومندتر شود.
بهویژه من با این بخش از اندیشهٔ شما موافقم که پاکستانِ سیاسیِ امروز را نباید به گذشته منتقل کرد؛ بلکه باید میراث تاریخی سرزمینهایی را که امروز پاکستان را تشکیل میدهند، در تحلیل هویت پاکستان وارد کرد.
نقطهٔ قوت اصلی طرح هستهٔ استدلال شما این است: پاکستان یک دولت جدید است، اما سرزمین آن جدید نیست؛ و بخشی بسیار مهم از میراث تاریخی این سرزمینها با تمدن فارسی و فارسیاسلامی پیوند داشته است. این گزاره، بهنظر من، از ادعای «پاکستان ذاتاً یک کشور فارسی است» بسیار دقیقتر و قابل دفاعتر است. همچنین درست است که فارسی در هند پیش از استعمار بریتانیا صرفاً یک زبان ادبی حاشیهای نبود؛ در دورههای طولانی زبان حکومت، دیوان، تاریخنگاری، ادبیات و فرهنگ نخبگانی بود. بنابراین طرح شما از یک واقعیت تاریخی واقعی آغاز میشود.
اما سه جای متن را حتماً اصلاح میکردم
اول: «فلسفهٔ وجودی پاکستان بر اسلام و فارسی استوار باشد.»
این از نظر سیاسی و تاریخی زیادی مطلق است.
زیرا برای پیدایش پاکستان عوامل متعددی وجود داشت: اسلام، سیاست مسلمانان هند، مسئلهٔ نمایندگی سیاسی، زبان و فرهنگ، جنبش پاکستان، و عوامل سیاسی قرن بیستم.
بهتر است بگوییم:
«هویت تاریخی و تمدنی پاکستان میتواند بر دو میراث مهم اسلام و سنت فارسی ـ اسلامی خود بازاندیشی کند.»
این ادعا هم عمیق است و هم کمتر قابل حمله.
⸻
دوم: «پاکستان بدون رسمیتبخشی دوبارهٔ فارسی کشوری ناتمام است.»
این جمله از نظر ادبی بسیار قدرتمند است، ولی بهعنوان گزارهٔ علمی، حکم ارزشی است، نه واقعیت قابل اثبات.
من آن را حفظ میکنم، ولی آشکارا بهعنوان تز و پیشنهاد نویسنده عرضه میکنم:
«از دیدگاه این پیشنهاد، استقلال پاکستان بدون احیای بخشی از میراث زبانی و تمدنی تاریخی آن همچنان از یک بُعد مهم ناتمام باقی میماند.»
این تغییر کوچک، متن را بسیار جدیتر میکند.
⸻
سوم: رابطهٔ فارسی با خراسان
اینجا باید دقیق باشیم.
بهتر است نگوییم:
«تمام پاکستان امروز بخشی از خراسان بزرگ بوده است.»
بلکه بگوییم:
«بخشهای وسیعی از سرزمینهایی که امروز پاکستان را تشکیل میدهند، در دورههای مختلف در پیوند سیاسی، فرهنگی یا تمدنی با خراسان، افغانستان تاریخی و جهان فارسی قرار داشتهاند؛ و تقریباً سراسر این جغرافیا در دورههایی با سنت فارسی ارتباط داشته است.»
این بهنظر من صورت بسیار محکمتری از همان حرف شما است.
و دربارهٔ ایدهٔ سیاسی اصلی شما
اینجا طرح شما از یک بحث تاریخی جالبتر میشود.
شما در واقع نمیگویید:
«پاکستان باید فارسی را جایگزین پنجابی، سندی، پشتو، بلوچی و اردو کند.»
بلکه طرح عمیقتر این است:
«آیا پاکستان میتواند فارسی را بهعنوان یک زبان مشترک تاریخی ـ تمدنی، در کنار زبانهای بومی و اردو، دوباره وارد حوزههای فرهنگ، دانشگاه، تاریخ، دیپلماسی و دولتداری کند؟»
اگر مقصود شما همین باشد، من آن را بسیار قابل بحثتر و واقعبینانهتر میدانم.
حتی پیشنهاد شما دربارهٔ انگلیسی نیز از همین منظر جالب است: فارسی برای حوزهٔ تاریخی ـ فرهنگی، و انگلیسی برای فناوری و بخشهایی از روابط بینالملل. البته در عمل باید اردو و زبانهای بومی نیز جایگاه خود را حفظ کنند.
یک نکته که به نظرم باید به متن اضافه شود
برای اینکه پیشنهاد شما متهم به «بازگشت رمانتیک به گذشته» نشود، باید یک جملهٔ روشن اضافه کنیم:
احیای فارسی به معنای حذف هیچیک از زبانهای بومی پاکستان نیست؛ بلکه هدف، بازگرداندن یک لایهٔ مشترک تاریخی و تمدنی در کنار زبانهای موجود است.
این یک جمله میتواند بسیاری از حساسیتها را کاهش دهد.
⸻
در نتیجه
سؤال شما این است که «آیا اصل طرح نگارنده میتواند دقیق و جدی باشد؟»
مکتب!
بلی. اصل طرح میتواند جدی، قابل دفاع و حتا از نظر ژئوپولیتیکی قابل بحث باشد؛ اما نه با همهی گزارههای فعلی به صورت مطلق.
ما پیوسته و پیش از این بحث هم گفته ایم و گمانم بیشترین آگاهان امور سیاست و تاریخ و جغرافیای کشور ما و حتا کشور پاکستان به همین باوریم که: « پاکستان امروزی میراث گرفتهی زبان پارسی است، نه بانی زبان پارسی در پسا ایجاد خودش. آنگونه که تاریخ جدایی پاکستان از هند برتانوی گواهست. پاکستان زمانی بخشی از آن بوده و پارسی گسترهی کاربردی قلمرویی کامل در آنجا داشته است. لذا پارسی برای پاکستان نه ابداع خودش است و نه تحمیل شده بالایش. پاکستان همین جغرافیا را با پهنای پهنشدهی بالهای پارسی صاحب شده است.
هوشواره:
من حتی فکر میکنم نسخهٔ قویتر طرح شما باید بر چهار گزاره بنا شود:
1. پاکستان دولت مدرن است، اما میراث سرزمینی آن بسیار کهنتر است.
2. بخش بزرگی از این میراث با جهان فارسی ـ اسلامی پیوند دارد.
3. استعمار بریتانیا جایگاه رسمی فارسی را در هند تغییر داد و انگلیسی را جایگزین آن کرد.
4. احیای گزینشی و تدریجی فارسی میتواند بهجای حذف هویتهای موجود، یک لایهٔ مشترک تمدنی برای پاکستان و منطقه ایجاد کند.
اگر این چهار ستون را مستند کنیم، متن شما دیگر صرفاً یک «پیشنهاد عاطفی» نخواهد بود؛ میتواند به یک طرح فکری ـ تمدنی جدی تبدیل شود.
و بهنظر من، پیش از هرگونه بازنویسی متن، یک کار بسیار ارزشمند داریم: تکتک ۹ بند پیشنهاد اصلی شما را بررسی کنیم و برای هر بند مشخص کنیم کدام قسمت «واقعیت تاریخی»، کدام قسمت «تحلیل نویسنده» و کدام قسمت «پیشبینی راهبردی» است. این کار دقیقاً نشان میدهد کدام بخشها نیازمند اصلاح یا سند هستند و کدام بخشها میتوانند با قدرت باقی بمانند.
مکتب!
تشکر از شما.
اگر در میانهی دو دیدگاه پارسی کامل و پارسی با درصدی بالا، یک گمان احتمالی اثر زبان پارسی در امروز پاکستان بدهیم، از نظر شما چه خواهد بود؟
هوشواره: بله؛ اگر بخواهیم میان دو دیدگاه «پاکستان کاملاً پارسی» و «پاکستان فقط تا حدی متأثر از فارسی» یک برآورد احتمالی بدهیم، بهنظر من این کار از نظر فکری بسیار جالب است؛ اما باید دقیق کنیم که «درصد» دقیقاً چه چیزی را اندازه میگیرد. اگر منظور شما «سهم اثر تاریخی و تمدنی فارسی در شکلگیری پاکستان امروز» باشد، نه اینکه مثلاً ۷۰٪ مردم فارسیزباناند، من یک برآورد تحلیلی و نه آماری را در حدود ۶۰ تا ۷۵ درصد قابل تصور میدانم؛ و اگر بخواهم یک عدد میانی انتخاب کنم، شاید حدود ۶۵ درصد.
اما این ۶۵٪ را نباید به این معنا گرفت که «۶۵ درصد فرهنگ پاکستان فارسی است». چنین عددی از نظر علمی قابل اندازهگیری نیست.
میتوانیم آن را اینگونه تعریف کنیم: « اگر مجموعهٔ میراث تاریخی، زبانی، اداری، ادبی، دینی، جغرافیایی و نمادینِ پاکستان امروز را در نظر بگیریم، میتوان بهطور احتمالی از وزن قابل توجه و شاید غالبِ میراث فارسی ـ اسلامی در شکلگیری تاریخی آن سخن گفت؛ در یک برآورد احتیاطی، حدود دو سوم.»
این تعبیر بهنظر من خیلی بهتر از «نزدیک به صد درصد» است؛ چون هم عاطفهٔ تمدنی شما را حفظ میکند و هم ادعای عددیِ بیپایه نمیسازد.
ولی یک نکتهٔ بسیار مهم
اگر «اثر زبان فارسی» را فقط از منظر زبانشناختی بسنجیم، رقم ۶۵٪ قطعاً زیادی بالاست؛ چون پاکستان امروز زبانهای بسیار نیرومند و بومی دیگری دارد.
اما اگر مجموعهٔ زیر را با هم بسنجیم:
* زبان و واژگان؛
* نامهای جغرافیایی؛
* زبان دولت و دیوان در دورههای تاریخی؛
* ادبیات؛
* تصوف و فرهنگ اسلامی؛
* تاریخنگاری؛
* معماری و هنر؛
* نظام آموزشی سنتی؛
* فرهنگ اردو؛
* نمادهای رسمی؛
* پیوندهای افغانستان و آسیای مرکزی؛
* و حافظهٔ تاریخی مسلمانان شبهقاره،
آنگاه میتوان از «وزن تمدنی بسیار بالای فارسی» سخن گفت. حتی به نظرم بهتر است به جای عدد قطعی، در متن اصلی بنویسیم:
«میتوان با احتیاط گفت که در بخش بزرگی از میراث تاریخی و تمدنی سرزمین پاکستان امروز، ردپای فارسی چنان گسترده است که میتوان از یک سهم غالب یا بسیار قابل توجهِ میراث فارسی سخن گفت.»
مکتب!
تشکر از یادکرد تان. چون ما به صورت قطعی و گمانم حتا آقای آریافر، هم به این باور هستیم که پارسی پهنای گستردهی تاریخی در پاکستان داشته با درصدی بالا، مگر نه صد در صد کامل.
پس جملهی بالا که شما گفتید، از «۶۵ درصد» علمیتر است؛ چون اگر کسی از مکتب ما بپرسد «این ۶۵ درصد را چهگونه محاسبه کردهاید؟» پاسخ دشوار خواهد بود. پاسخ ما استوار بر دادههایی است که شما گفتید.
هوشواره:
اگر هدف ما یک متن سیاسی ـ تمدنی برای خوانندهٔ جدی باشد، من شخصاً «درصد بالا، اما نامعین» را بر «۶۵ درصد دقیق» ترجیح میدهم. و اگر بخواهیم عدد را صرفاً بهعنوان یک گمانهٔ فکری و نه ادعای علمی مطرح کنیم، میتوانیم بگوییم:
«به گمان نگارنده، اگر همهٔ لایههای تاریخی و تمدنی را یکجا در نظر بگیریم، وزن میراث فارسی در شکلگیری پاکستان امروز شاید در حدود دو سوم این میراث یا حتی بیشتر باشد؛ هرچند چنین نسبتی نیازمند پژوهش تطبیقی و روششناسی دقیق برای سنجش است.»
این، بهنظر من، دقیقاً همان نقطهٔ میانی است که شما دنبالش هستید.
مکتب!
تشکر زیاد.
فکر میکنم این بار چندم است و شما متوجه نه شدید که ما گفتیم نه نویسنده و نه مکتب در پی افزودی فیصدی به پیشینهی زبان پارسی پاکستان و پارسیگرایی جامعهی پاکستان نه داریم. آنچه میگوییم حقیقت غیر قابل انکار کاربرد زبان پارسی در پاکستان است که حتا بخش بزرگی از فرهنگ شان را تشکیل میدهد. اگر همه موارد اثرات پارسی در پاکستان را هم نادیده انگاریم، درصدی بالای واژههای اردوگفتاری پاکستان و هندوستان از پارسی اند.
-پیشنهاد دارم که این بحث را از نام مکتب ما با مخفف «مبان» دنبال کنیم.
وقتی در ترازوی داوری، وزن اثرگذاری به ۴۹ و ۵۱ درصد برسد، قبول شده است که ۵۱ تاثیر خودش را داشته، چه بسا که این درصدی به فرمودهی شما، ۶۵ باشد.
هوشواره!
بله، این صورتبندی شما بسیار جالب است و منطق آن را میپذیرم.
اگر در چارچوب «مبان»، درصد را نه بهعنوان سهم آماریِ فرهنگ، بلکه بهعنوان وزن اثرگذاری تاریخی و تمدنی تعریف کنیم، آنگاه استدلال شما روشنتر میشود.
دنباله دارد…