

مهرالدین مشید
افغانستان و بحران سیاستزدگی؛ جامعهای گرفتار منازعه و محرومیت
سیاستزدگی در افغانستان؛ ریشههای ساختاری و پیامدهای انسانی
سیاست در جوامع مدرن، در اصل، ابزاری برای سازماندهی قدرت، تأمین منافع عمومی، حل مسالمتآمیز اختلافات و تحقق عدالت اجتماعی است؛ اما زمانی که سیاست از جایگاه ابزار مدیریت جامعه خارج شود و به محور اصلی هویت، روابط اجتماعی، داوریهای اخلاقی و رقابتهای روزمره تبدیل گردد. در این صورت پدیدهای شکل میگیرد که میتوان آن را «سیاستزدگی» نامید. سیاست زدگی یعنی زمانی که سیاست از خدمت به مردم فاصله می گیرد. با تاسف که افغانستان سخت درگیر منازعه و محرومیت های شدید اجتماعی؛ پس از دههها جنگ، مداخله خارجی، رقابتهای قدرت و بحرانهای پیدرپی سیاسی، با پیامدهای گسترده سیاست زده گی روبهرو است. در این کشور، سیاست در بسیاری موارد بهجای آنکه فرایند و روش حل اختلاف ها و تأمین منافع عمومی باشد، برعکس خود به بخشی از چرخه منازعه تبدیل شده است.
سیاست زدگی در افغانستان را نمیتوان صرف به تعصب افراد یا اختلاف نظر های سیاسی و اختلاف های قومی نسبت داد؛ بلکه تمرکز قدرت، ضعف نهادهای پاسخگو، سیاسیشدن هویتهای قومی و زبانی، رقابتهای ایدئولوژیک و مداخله های خارجی، از عوامل مهم شکلگیری و تداوم این بحران در این کشور بودهاند. پس سیاست زدگی در افغانستان ریشه های بحران زا دارد که در چنین فضایی، رقابت بر سر برنامهها و راهحلها، جای خود را به رقابت بر سر تصاحب قدرت و منابع آن داده است. با تاسف که در افغانستان وابستگی های گروهی و قومی بر شایستگی، قانون و منافع عمومی غلبه کرده و در نتیجه نقد سیاسی به دشمنی شخصی تبدیل شده و اشتباههای یک جریان به دلیل تعلقات هویتی توجیه می گردد.
با توجه به نکات یاد شده، سیاست زدگی با آگاهی سیاسی و مشارکت شهروندی تفاوت اساسی دارد. آگاهی سیاسی، توانایی شناخت قدرت، ارزیابی عملکرد حکومت و مطالبه حقوق شهروندی را تقویت میکند؛ اما سیاستزدگی، در شکل افراطی خود، میتواند همه مسائل زندگی را به رقابتهای سیاسی تقلیل بدهد. در نتیجه روابط انسانی را تابع صفبندیهای گروهی گردانیده و مجال اندیشیدن مستقل، گفتوگوی سازنده و همکاری اجتماعی را محدود می کند.
افغانستان، با پیشینه طولانی جنگ، مداخله خارجی، منازعات قدرت، ضعف نهادهای دولتی و گسستهای اجتماعی، بستر پیچیدهای برای بررسی این پدیده است. در این کشور، سیاستزدگی را نمیتوان صرف به علاقه بیش از حد مردم به سیاست یا اختلاف نظر میان شهروندان تقلیل داد؛ بلکه باید آن را در پیوند با ساختار قدرت، بحران مشروعیت سیاسی، ضعف فرهنگ مدارا، رقابتهای هویتی و محرومیتهای اقتصادی و اجتماعی بررسی کرد.
گزارشهای توسعهای سازمان ملل متحد و بانک جهانی نیز نشان میدهند که بحران معیشت، فقر ساختاری، محدودیت مشارکت اقتصادی زنان، بازگشت گسترده مهاجران و ضعف فرصتهای اشتغال همچنان از چالشهای جدی افغانستاناند. این شواهد بهخودیخود اثبات نمیکنند که سیاستزدگی علت مستقیم همه این مشکلات است؛ اما زمینه هایی را نشان میدهند که در آن، منازعه سیاسی و انحصار قدرت میتوانند هزینههای اجتماعی و انسانی سنگینی در پی داشته باشند.
بحث اصلی این مقاله آن است که بحران سیاستزدگی در افغانستان زمانی عمیقتر میشود که سیاست بهجای حل مسائل جامعه، خود به منبع بازتولید منازعه تبدیل گردد؛ یعنی رقابت بر سر قدرت، بیش از حقوق شهروندان، رفاه عمومی، آموزش، اشتغال و ساختن نهادهای پاسخگو اهمیت پیدا کند. برای روشن شدن موضوع لازم است تا به تفاوت ها، ریشه ها، پیامدها، بحران ها، راهکار ها و ابعاد گوناگون سیاست زده گی اشاره شود.
۱. تفاوت میان مشارکت آگاهانهٔ سیاسی و سیاستزدگی اجتماعی
از دیدگاه علوم سیاسی و جامعهشناسی، لازم است میان سه مفهوم چون؛ آگاهی سیاسی،مشارکت سیاسی و سیاست زده گی تفاوت قایل شد. در حالیکه آگاهی سیاسی بر شناخت ساختار قدرت، حقوق شهروندی، سیاستهای عمومی و مسئولیت حکومت و مشارکت سیاسی بر حضور آگاهانه و مسئولانه در تصمیمگیریهای عمومی، مطالبهگری، فعالیت مدنی و نظارت بر قدرت تمرکز دارد؛ اما سیاست زدگی مفهوم عکس این ها را بازتاب می دهد؛ سیاستزدگی یعنی آنکه منازعات و گرایشهای سیاسی بر بخشهای مختلف زندگی چیره شوند و بر قضاوت مستقل، روابط انسانی و همکاری برای تأمین منافع مشترک و همگانی اثر منفی بگذارند.
بنابراین، هر شهروندی که درباره حکومت، حقوق زنان، انتخابات، فساد یا آینده کشور سخن میگوید، سیاست زده نیست. برعکس، سیاست زده جامعهای است که شهروندان آن از مسائل عمومی فاصله می گیرند و در این صورت ممکن است در برابر قدرت غیرپاسخ گو آسیب پذیرتر شوند. مسئله زمانی آغاز میشود که تعلق سیاسی جای معیارهای عقلانی را به خود بگیرد؛ یعنی عملکرد یک فرد نه براساس کارنامه و مسئولیت او؛ بلکه براساس وابستگیاش به یک گروه ارزیابی شود. در این صورت خطای هم فکران توجیه و همان خطا در مخالفان محکوم می گردد؛ و در نتیجه نقد سیاسی به دشمنی شخصی، تحقیر و حذف دیگری می انجامد. در چنین وضعیتی، سیاست دیگر صرف عرصه اختلاف بر سر راهحلها نیست؛ بلکه به میدان تعیین دوست و دشمن تبدیل میشود. این تحول، ظرفیت جامعه برای تشخیص منافع مشترک و حل اختلافات را کاهش میدهد.
۲. ریشههای تاریخی سیاستزدگی در افغانستان
سیاستزدگی در افغانستان تنها نتیجه رفتار چند فرد یا یک عامل مشخص نیست؛ بلکه از مجموعهای از عوامل تاریخی و سیاسی سرچشمه میگیرد. جنگهای طولانی، ضعف نهادهای دولتی، رقابتهای گروهی و قومی و تلاش برای به دست آوردن قدرت و حفظ قدرت، به گسترش این پدیده کمک کردهاند. بنابراین، برای شناخت درست سیاست زدگی باید بررسی کرد که چگونه منازعات تاریخی بر جامعه تأثیر ناگوار برجا گذاشتهاند؛ دولت تا چه اندازه توانایی اجرای قانون و تأمین عدالت را داشته و قدرت سیاسی چگونه به دست آمده و اعمال شده است. در چنین شرایطی، سیاست بهجای آنکه وسیلهای برای حل مشکلات مردم و بهبود زندگی آنان باشد، به عرصه رقابت، دشمنی و منافع گروهی تبدیل شده است. نتیجه آن، تضعیف اعتماد اجتماعی، کاهش همکاری میان شهروندان و دور شدن جامعه از اولویت هایی چون آموزش، توسعه، عدالت و رفاه عمومی است.
سیاستزدگی در افغانستان پدیدهای تکعلتی یا صرف فردی نیست. پس لازم است که برای فهم آن باید به پیوند میان تاریخ منازعه، ساختار دولت و شیوههای دستیابی به قدرت توجه کرد. از جمله این عوامل تاریخی می توان به مباحثی چون؛ . دولت متمرکز و ضعف نهادهای پاسخگو؛ جنگهای ایدئولوژیک و نظامیشدن سیاست؛ و هویتهای جمعی و سیاسیشدن تفاوتها، اشاره کرد.
دولت متمرکز و ضعف نهادهای پاسخگو: یکی از مسائل تاریخی افغانستان، تمرکز قدرت سیاسی و دشواری ایجاد نهادهایی بوده است که بتوانند قدرت را بهصورت پایدار محدود، نظارت و پاسخگو سازند. هرگاه دسترسی به منابع، فرصتهای اقتصادی، مقامهای دولتی و امنیت به تصمیم یک مرکز قدرت وابسته باشد، رقابت سیاسی ممکن است به رقابت برای تصاحب تمام دستگاه دولت تبدیل شود. در چنین ساختاری، شکست سیاسی صرف از دست دادن یک موقعیت حکومتی تلقی نمیشود؛ بلکه ممکن است به معنای محرومشدن از منابع، نفوذ و فرصتهای اقتصادی نیز تلقی می شود. به همین دلیل، گروههای سیاسی انگیزه مییابند که پیروزی خود را مطلق و شکست رقیب را غیرقابل قبول بدانند.
باید یادآور شد که تمرکز قدرت به تنهایی همه منازعه های افغانستان را توضیح نمیدهد؛ بلکه مداخلات خارجی، جنگهای منطقهای، رقابتهای ایدئولوژیک، ضعف اقتصاد و شکافهای اجتماعی نیز در این روند نقش داشتهاند. بااینحال، نبود سازوکارهای موثر برای محدود کردن قدرت، زمینه را برای تبدیل اختلاف سیاسی به منازعه وجودی فراهم میکند. منازعهٔ وجودی یعنی کشمکشی که در آن، طرفهای درگیر نه تنها بر سر منافع یا قدرت اختلاف دارند؛ بلکه موجودیت، هویت، حق حضور یا حق زندگی و مشارکت یکدیگر را نیز به رسمیت نمیشناسند.
جنگهای ایدئولوژیک و نظامیشدن سیاست: از دهه ۱۹۷۰ میلادی به اینسو، افغانستان دورههایی از کودتا، جنگ داخلی، مداخله خارجی، مقاومت مسلحانه و تغییرات و تحولات نظامی و سیاسی را تجربه کرده است. این تحولات، افزون بر تلفات انسانی و ویرانی اقتصادی، بر فرهنگ سیاسی جامعه نیز اثر منفی برجا گذاشته اند.
واضح است، در محیطی که چندین نسل جنگ را تجربه کردهاند، گاه زبان نظامی بر زبان مدنی غلبه میکند؛ مخالف سیاسی بهجای رقیبی با دیدگاه متفاوت، دشمنی تصور میشود که باید شکست بخورد یا حذف گردد. در این فضا، مصالحه ممکن است نشانه ضعف و پذیرش تکثر نشانه تهدید تلقی شود. با تاسف این میراث تاریخی در همه شهروندان یا گروههای سیاسی کشور به یک اندازه وجود ندارد؛ اما در سطح ساختاری، یکی از موانع شکلگیری فرهنگ گفتوگو، رقابت مسالمتآمیز و انتقال منظم قدرت بوده است.
هویتهای جمعی و سیاسیشدن تفاوتها: افغانستان جامعهای متکثر از نظر قومی، زبانی، مذهبی، فرهنگی و منطقهای است. این تنوع در ذات خود، عامل بحران نیست؛ برعکس، میتواند منبع غنای فرهنگی و همکاری اجتماعی باشد؛ اما مشکل زمانی پدید میآید که تفاوتهای هویتی به ابزار توزیع قدرت و تعیین میزان برخورداری از حقوق تبدیل شوند. در این حالت، افراد ممکن است نه براساس برنامه، توانایی و پاسخگویی، بلکه براساس وابستگی گروهی حمایت یا طرد می شوند. در چنین فضایی، نقد عملکرد یک رهبر ممکن است حمله به یک قوم تعبیر شود و دفاع از حقوق یک گروه نیز بهعنوان مخالفت با گروه دیگر معرفی گردد. نتیجه آن است که فضای عمومی از بررسی سیاست ها و کارنامه ها فاصله میگیرد و درگیر رقابت بر سر روایتهای هویتی میشود.
راه بیرون رفت از این دشواری تنها نفی قومیت، زبان یا مذهب نیست؛ بلکه ایجاد نظمی است که در آن هیچ یک از این تعلقات، امتیاز سیاسی یا محرومیت حقوقی ایجاد نکند. معیار مشترک باید شهروندی برابر، حاکمیت قانون و کرامت انسانی باشد.
۳. سیاستزدگی در دوره جمهوری؛ رقابت سیاسی یا رقابت بر سر منابع قدرت؟
دوره جمهوری پس از سال ۲۰۰۱، با وجود گسترش آموزش، رسانهها، فعالیتهای مدنی و برخی فرصتهای مشارکت سیاسی، نتوانست نظامی به صورت کامل پایدار و پاسخ گو ایجاد کند. انتخابات های پر از تقلب سازمان بافته، تشکیل حکومت، توزیع مقامها و رقابت میان جناحها، در مواردی به میدان چانه زنی شبکههای سیاسی و اقتصادی تبدیل شد. چنانکه پژوهش ها درباره انتخابات های ریاستجمهوری در ۲۰۱۴ و ۲۰۱۹ افغانستان نشان میدهد که شبکههای سیاسی، اقتصادی و هویتی در بازآرایی قدرت دولتی و توزیع منابع نقش مهمی داشتند. این پژوهش ها، پیوند میان رقابت انتخاباتی، شبکههای قدرت و ثبات سیاسی را بررسی میکند. از این دیدگاه یکی از مشکلات اساسی نظام جمهوریت آن بود که رقابت انتخاباتی همیشه به رقابت برنامهها و پاسخگویی عمومی محدود نماند؛ بلکه در مواردیچون؛ ائتلافهای مصلحتی، منازعات بر سر انتصابها، اختلافات درون حکومت و اتهامهای تقلب انتخاباتی، اعتماد عمومی را تضعیف کردند.
این وضعیت پیامد های ناگوار اجتماعی را در به دنبال داشت که در سه سطح چون؛ فرسایش یا تخریب اعتماد عمومی، تضعیف شایسته سالاری و گسترش بدبینی سیاسی قابل بررسی هستند که در نتیجه آن شهروندان افغانستان بهتدریج میان شعارهای سیاسی و نتایج عملی حکومت فاصله احساس کردند. واضح است، زمانی که شایستهسالاری تضعیف می شود. در این صورت وابستگی سیاسی بر توانایی و تخصص غلبه کرده و اداره عمومی از لحاظ کیفی آسیب میبیند. این وضعیت بدبینی های سیاسی را گسترش داد که در نتیجه این بدبینی، مردم همه جریانهای سیاسی را یکسان تلقی کردند و امکان اصلاح از راه نهادهای مدنی و قانونی را کمرنگ یافتند. بازهم در صورت ارزیابی علمی دوره جمهوری؛ البته با پرهیز از ساده سازی، نمی توان دستاوردهای آموزشی، رسانهای، مدنی و نهادی آن دوره را به مثابه بخشی از واقعیت تاریخی، دست کم گرفت . مسئله، انکار همه دستاورد ها نیست؛ بلکه بررسی این است که چرا این دستاوردها نتوانستند در برابر فساد، اختلافات نخبگان، ناامنی و ضعف مشروعیت سیاسی بها اندازه کافی پایدار بمانند.
سیاست زده گی پس از سال ۲۰۲۱
بازگشت طالبان به قدرت در اگست ۲۰۲۱، ساختار سیاسی افغانستان را بهطور بنیادی تغییر داد و گراف محرومیت های سیاسی سیر صعودی را پیمود. با این تحول، رقابت علنی انتخاباتی و فعالیت رسمی بسیاری از جریانهای سیاسی نه تنها محدود؛ بلکه متوقف شد؛ اما توقف رقابت انتخاباتی به معنای پایان سیاست زدگی یا حل بحران مشروعیت نیست. در تحلیل این دوره، باید میان کاهش برخی اشکال منازعه مسلحانه، تمرکز اقتدار و تحقق مشارکت سیاسی تفاوت قایل شد. هرچند در برخی مناطق افغانستان جنگ ها کاهش یافته؛ اما این کشورهمزمان از نبود مشارکت موثر شهروندان، محدودیت آزادیهای مدنی، محروم شدن زنان از کار و دختران از آموزش و فقدان سازوکارهای رقابتی برای نظارت بر قدرت رنج می برد.
گزارشهای سازمان ملل متحد درباره وضعیت حقوق بشر افغانستان، محدودیتهای گسترده بر آموزش، اشتغال، آزادی رفت و امد و مشارکت زنان در زندگی عمومی را مستند کردهاند. سازمان ملل در مارچ ۲۰۲۵ اعلام کرد که محرومیت دختران از آموزش متوسطه برای چهارمین سال متوالی ادامه یافته و به گفته یونیسف، این وضعیت تا آن زمان بر حدود ۲.۲ میلیون دختر تأثیر گذاشته بود.
این محدودیتها صرف موضوعی حقوقی یا فرهنگی نیستند؛ پیامدهای اجتماعی و اقتصادی نیز دارند. محروم شدن بخش بزرگی از جامعه از آموزش و کار، ظرفیت تولیدی کشور را کاهش داده، خانوادهها را آسیب پذیرتر ساخته و امکان تربیت نیروی متخصص را محدود کرده است. در اینجا یک تفاوت بنیادی قابل اهمیت است؛ آن اینکه سیاستزدگی تنها زمانی وجود ندارد که گروههای مختلف بر سر قدرت رقابت میکنند؛ بلک انحصار قدرت و حذف مشارکت سیاسی نیز میتواند سیاست را از عرصه عمومی به قلمرو تصمیمگیری یکجانبه تبدیل کند. بنابراین، نقد سیاستزدگی نباید بهانهای برای خاموشکردن شهروندان یا بیاهمیت دانستن اختلاف های سیاسی تلقی شود. برعکس، راهحل پایدار در گسترش مشارکت مسئولانه، تضمین حقوق برابر و ایجاد سازوکارهای پاسخگویی نهفته است.
۵. پیامدهای اجتماعی و انسانی سیاست زدگی
سیاستزدگی زمانی به یک معضل اجتماعی تبدیل میشود که تعلقات و اختلاف های سیاسی بر روابط انسانی، قضاوت مستقل و منافع مشترک مردم غلبه کند. در چنین وضعیتی، اعتماد میان افراد و گروهها کاهش مییابد، روابط خانوادگی و اجتماعی تحت تأثیر اختلافات سیاسی قرار میگیرد و جامعه به جای همکاری و همبستگی، به سوی پراکندگی و تقابل سوق داده میشود. از نظر انسانی، سیاست زدگی میتواند به عادی شدن نفرت، بیاحترامی، حذف مخالفان و نادیده گرفتن کرامت انسانها بینجامد. در این فضا، افراد نه بر اساس رفتار، شایستگی و مسئولیت پذیری؛ بلکه بر بنیاد تعلقات سیاسی و گروهی ارزیابی میشوند. پیامد نهایی آن، فرسایش سرمایه اجتماعی، تضعیف همبستگی ملی و قربانی شدن نیازهای واقعی مردم در پای رقابتهای سیاسی است. فرسایش اعتماد و سرمایه اجتماعی؛ قطبی شدن رسانه ها و بحران گفت و گو؛ تضعیف اولویتهای اقتصادی و معیشتی؛ مهاجرت، فرار سرمایه انسانی و گسست نسلی؛ مهاجرت، عادی شدن بیاعتمادی و بیتفاوتی سیاسی، از پیامد های سنگین اجتماعی سیاست زده گی شمرده شده اند.
فرسایش اعتماد و سرمایه اجتماعی: سرمایه اجتماعی به شبکههای اعتماد، همکاری و روابطی گفته میشود که امکان اقدام جمعی را فراهم میکنند. هنگامی که اختلاف سیاسی به معیار دوستی، دشمنی و ارزشگذاری انسانها تبدیل شود، اعتماد میان افراد و گروهها آسیب میبیند و دیوار های اعتماد میان انسان ها فرو می ریزند. در چنین شرایطی، افراد ممکن است بهجای همکاری برای حل مشکلات محلی، درگیر اثبات حقانیت گروه خود می شوند. در نتیجه فعالیتهای اجتماعی نیز گاهی از نیازهای واقعی مردم فاصله میگیرند و تابع رقابتهای سیاسی میشوند.
گفتنی است که اختلاف نظر به خودی خود سرمایه اجتماعی را نابود نمیکند. آنچه زیانبار است، تبدیل اختلاف به دشمنی پایدار، نفی حق سخنگفتن دیگری و جایگزینی استدلال با تحقیر است.
قطبیشدن رسانهها و بحران گفتوگو: رسانههای اجتماعی در افغانستان، مانند بسیاری از جوامع دیگر، امکان بیان دیدگاهها و دسترسی به اطلاعات را گسترش دادهاند. بااینحال، همین فضا میتواند محل انتشار اطلاعات نادرست، تشدید اختلاف های گروهی و قومی، اتهامهای نا تایید شده، توهین و بازتولید خصومتهای سیاسی نیز شود. آشکار است، هنگامی که ارزش یک پیام نه با دقت و اعتبار آن؛ بلکه با میزان تحریک احساسات و جلب حمایت یک گروه سنجیده شود، گفتوگوی عمومی از مسیر بررسی شواهد فاصله میگیرد.
پیامد این وضعیت آن است که شهروندان بهجای پرسش از اعتبار ادعاها، بیشتر به هویت گوینده توجه میکنند. یک ادعا ممکن است صرف به دلیل بیانشدن از سوی فرد مورد علاقه پذیرفته شود و همان ادعا، اگر از زبان مخالف مطرح گردد، بدون بررسی رد شود. راه اصلاح این وضعیت، ممنوعکردن اختلاف نظر نیست؛ بلکه تقویت سواد رسانهای، مسئولیت پذیری در نشر اطلاعات، نقد مستند و رعایت حرمت انسانی است.
تضعیف اولویتهای اقتصادی و معیشتی: یکی از مهمترین پیامدهای سیاستزدگی آن است که توجه جامعه و نخبگان سیاسی از مسائل ملموس زندگی به منازعات بیپایان بر سر هویت، گذشته و مشروعیت رقبا منحرف شود. این موضوع در افغانستان اهمیت ویژه دارد؛ زیرا بخش بزرگی از مردم با مشکلات اساسی معیشتی روبهرو هستند. بر اساس بررسی اجتماعیـاقتصادی برنامه توسعه سازمان ملل متحد که در سال ۲۰۲۶ درباره وضعیت سال ۲۰۲۵ منتشر شد، حدود ۷۴ درصد جمعیت افغانستان قادر به تأمین نیازهای اساسی معیشتی خود نبودند. این گزارش همچنین از محدودیت فرصتهای شغلی، فشار بر خدمات عمومی و آسیب پذیری شدید بازگشت کننده گان خبر میدهد.
این آمار نشان میدهد که بحران معیشت، مسئلهای گسترده و ساختاری است. نمیتوان تمام آن را به سیاستزدگی نسبت داد؛ عوامل اقتصادی، کاهش کمکهای خارجی، خشکسالی، بازگشت گسترده مهاجران و محدودیت مشارکت زنان نیز در آن نقش دارند. بااینحال، هر نظام سیاسی که نتواند منابع و ظرفیتهای جامعه را به سوی اشتغال، آموزش، صحت و امنیت اقتصادی هدایت کند، با خطر گسترش نارضایتی و کاهش اعتماد عمومی روبهرو خواهد شد. سیاست زمانی معنای اجتماعی خود را حفظ میکند که به بهبود زندگی انسانها کمک کند؛ نه آنکه زندگی مردم همواره در حاشیه رقابتهای قدرت باقی بماند.
مهاجرت، فرار سرمایه انسانی و گسست نسلی: جنگ، ناامنی، محدودیت فرصتها و نبود چشمانداز روشن، در کنار عوامل اقتصادی و خانوادگی، بسیاری از شهروندان افغانستان را به مهاجرت واداشته است. مهاجرت همیشه نتیجه مستقیم سیاستزدگی نیست؛ اما هنگامی که حکومت نتواند فرصت مشارکت، امنیت و پیشرفت را فراهم کند، انگیزه خروج افزایش مییابد.
خروج استادان، متخصصان، پزشکان، مهندسان، روزنامهنگاران و نیروهای جوان، تنها به معنای کاهش نیروی کار نیست؛ بلکه انتقال تجربه، دانش و ظرفیتهای نهادی به بیرون از کشور را نیز در پی دارد. در نتیجه، جامعهای که برای ساختن آینده به دانش و مهارت نسل جوان نیاز دارد، ممکن است با گسست میان نسلها و کاهش ظرفیت بازسازی روبهرو شود.
عادیشدن بیاعتمادی و بیتفاوتی سیاسی: تکرار ناکامیهای سیاسی میتواند دو واکنش متضاد ایجاد کند؛ آن اینکه بخشی از جامعه بیش از پیش درگیر صفبندیهای سیاسی شود و بخشی دیگر به این نتیجه برسد که هیچ تغییری ممکن نیست.
واکنش نخست ممکن است قطبیشدن را تشدید کند؛ واکنش دوم میتواند به کنارهگیری از امور عمومی بینجامد. هر دو، در صورت گسترش، توان جامعه برای نظارت بر قدرت و دفاع از منافع مشترک را کاهش میدهند. ازاینرو، هدف اصلاح سیاسی نباید بیعلاقهساختن مردم به سیاست؛ بلکه تبدیل هیجان سیاسی به آگاهی، مشارکت و مطالبهگری مسئولانه باشد.
۶. سیاستزدگی و بحران شهروندی
یکی از بنیادیترین مسائل افغانستان، دشواری تثبیت شهروندی برابر بهعنوان اصل سازماندهنده زندگی سیاسی است. شهروندی به این معنا است که انسان، صرف نظر از قوم، زبان، مذهب، جنسیت، منطقه و گرایش سیاسی، از حقوق اساسی برابر برخوردار باشد و بتواند در تعیین سرنوشت عمومی مشارکت کند؛ اما زمانی که تعلق گروهی به معیار دسترسی به قدرت، امنیت، فرصت اقتصادی یا برخورداری از حقوق تبدیل شود، شهروندی تضعیف میگردد. در چنین شرایطی، فرد ممکن است پیش از آنکه بهعنوان انسان و شهروند دیده شود، از دریچه هویت گروهیاش ارزیابی شود.
از این وضعیت زمانی می توان عبور کرد که برابری حقوقی، تکثر سیاسی و پاسخگویی قدرت از یکدیگر تفکیک شوند. برابری حقوقی؛ یعنی اینکه هیچ فرد یا گروهی نباید به دلیل هویت خود از حقوق اساسی اش محروم شود. تکثر سیاسی؛ یعنی اینکه هیچ جریان فکری یا سیاسی نباید خود را تنها نماینده جامعه بداند. پاسخگویی قدرت؛ یعنی اینکه هیچ مقام یا نهادی نباید فراتر از قانون و نظارت عمومی قرار گیرد. این اصول نه مستلزم نفی تفاوتهای فرهنگی و هویتیاند و نه به معنای حذف دین از زندگی اجتماعی. هدف، ایجاد چارچوبی مشترک است که در آن اختلاف ها بتوانند بدون تبعیض، اجبار و خشونت مدیریت شوند.
۷. راهکارهای عملی برای مهار سیاست زدگی در افغانستان
مهار سیاست زده گی با توصیه اخلاقی به مردم یا دعوت آنان به سکوت سیاسی تحقق نمییابد؛ بلکه این کار به اصلاح فرهنگ عمومی، شیوه فعالیت جریانهای سیاسی و ساختارهای تولید و کنترل قدرت نیاز دارد. گفته می توان که دشواری مهار سیاست زده گی در کشوری مانند افغانستان دشوارتر از عبور از هفت خوان رستم است تا زمانی که سیاست از ابزار انحصار قدرت و منازعه بر سر هویت، به عرصه رقابت قانونمند، پاسخگویی و تأمین منافع عمومی تبدیل نشود، رهایی از سیاستزدگی دشوار خواهد بود. با این همه، عبور از این هفتخوان ناممکن نیست؛ مشروط بر آنکه آگاهی شهروندی، حاکمیت قانون و فرهنگ گفتوگو جای تعصب، انحصارطلبی و دشمن پنداری را بگیرد. به نکاتی باید اشاره کرد که می تواند، پادزهر سیاست زده گی در کشور باشد و آن را مهار کند. برای مهار سیاست زدگی در کشور باید از هفت خوانی عبور کرد که در بخش بعدی به گونه مختصر به آن اشاره می شود.
۱. گذار از سیاست هویت محور به سیاست شهروندی: جریانهای سیاسی و مدنی باید برنامههای خود را بر محور نیازهای عمومی تنظیم کنند؛ از جمله آموزش، اشتغال، امنیت، عدالت، بهداشت، آب، محیط زیست و حقوق شهروندی. این تغییر به معنای نادیدهگرفتن تبعیضهای قومی یا زبانی نیست؛ بلکه به معنای مقابله با هرگونه تبعیض از طریق معیارهای مشترک حقوقی است. هر ادعای مربوط به محرومیت باید با شواهد بررسی و از راهکارهای قانونی و نهادی پیگیری شود.
۲. نهادینه کردن نقد مستند و پاسخگویی: در فرهنگ سیاسی سالم، هیچ رهبر یا جریان سیاسی از نقد مصون نیست. حمایت از یک شخصیت نباید به معنای توجیه همه تصمیمهای او باشد و مخالفت با یک جریان نیز نباید به رد همه اقدامات آن منجر شود. برای تحقق این اصل، باید ارزیابی عملکرد سیاسی بر شواهد، نتایج، تعهدات و مسئولیتهای مشخص استوار باشد. رسانهها و نهادهای پژوهشی نیز باید میان خبر، تحلیل، ادعا و تبلیغات سیاسی تمایز قایل شوند.
۳. آموزش سواد سیاسی و رسانهای: آموزش شهروندی باید مهارت هایی مانند ارزیابی منابع، تشخیص اطلاعات نادرست، فهم ساختار دولت، شناخت حقوق اساسی و گفتوگوی انتقادی را تقویت کند. در محیطهای آموزشی، دانشگاهی و مدنی میتوان نشستهایی برگزار کرد که در آن افراد با دیدگاههای متفاوت، بر اساس قواعد مشترک و بدون توهین درباره مسائل عمومی گفتوگو کنند. هدف از این نشست ها یکسانسازی اندیشهها نیست؛ بلکه ایجاد توانایی اختلافنظر بدون دشمنی است.
۴. ایجاد سازوکارهای فراگیر برای گفتوگوی ملی: گفتوگوی ملی زمانی میتواند مؤثر باشد که از انحصار نخبگان سیاسی، توافقهای پشتپرده و نمایندگیهای غیرپاسخگو فاصله بگیرد. یک روند معتبر باید زنان، جوانان، نمایندگان گروههای اجتماعی و زبانی، جامعه مدنی، متخصصان، جریانهای سیاسی و گروههای آسیبدیده از جنگ را در بر گیرد. نمایندگی باید شفاف باشد و امکان شنیدهشدن دیدگاههای متفاوت را فراهم کند. چنین گفتوگویی نباید صرف بر تقسیم مقامها تمرکز داشته باشد؛ بلکه باید درباره قواعد مشروعیت سیاسی، حقوق شهروندان، محدودیت قدرت، استقلال نهادهای قضایی و شیوه حل مسالمتآمیز اختلافات تصمیمگیری کند.
۵. پیوند زدن سیاست با معیشت و خدمات عمومی: هر برنامه سیاسی باید روشن سازد که چگونه به بهبود زندگی مردم کمک خواهد کرد. ایجاد فرصتهای شغلی، حمایت از تولید داخلی، توسعه آموزش و بهداشت، تقویت کشاورزی و مدیریت آب، و فراهمکردن زمینه فعالیت اقتصادی زنان باید در مرکز سیاستگذاری قرار گیرند. چنانکه برنامه توسعه سازمان ملل متحد در بررسی سالهای ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵ بر ضرورت حمایت از معیشت، تقویت بخش خصوصی، توسعه حمایت اجتماعی و رفع محدودیتهای زنان تاکید کرده است.
این اقدامات هرچند بهتنهایی بحران سیاسی را حل نمیکنند؛ اما میتوانند زمینههای مادی همکاری اجتماعی را تقویت کنند و فاصله میان سیاست و نیازهای واقعی مردم را کاهش دهند.
۶. تضمین مشارکت زنان و نسل جوان: هیچ راهبرد پایدار برای بازسازی افغانستان نمیتواند نیمی از ظرفیت انسانی کشور را از آموزش و مشارکت عمومی محروم سازد. مشارکت زنان و جوانان باید از سطح شعار فراتر رود و در تصمیمگیری، آموزش، اشتغال، مدیریت محلی و فرایندهای سیاسی نمود پیدا کند. رفع محدودیتهای آموزشی و اقتصادی زنان، افزون بر ضرورت حقوقی، برای افزایش ظرفیت تولیدی، کاهش فقر و بازسازی نهادهای اجتماعی اهمیت اساسی دارد.
۷. توافق بر قواعد قدرت، نه صرف بر سر صاحبان قدرت: یکی از درسهای مهم تاریخ سیاسی افغانستان آن است که تغییر رهبران، بدون اصلاح قواعد حکومتداری، به تغییر پایدار نمیانجامد. بنابراین، هر روند سیاسی آینده باید به پرسشهای بنیادین پاسخ دهد: قدرت چگونه به دست میآید؟ چگونه اعمال میشود؟ چه نهادی آن را محدود میکند؟ شهروندان چگونه بر آن نظارت میکنند؟ حقوق مخالفان چگونه تضمین میشود؟ و انتقال قدرت چگونه بدون خشونت صورت میگیرد؟ پاسخ به این پرسشها، سیاست را از رقابت بر سر تصاحب قدرت به فرایند ساختن نظم سیاسی پاسخگو و شهروندمدار نزدیک میکند.
نتیجه
نتیجه را با این سخن باید آغاز کرد که سیاست برای زندگی و نه زندگی در اسارت سیاست است. با تاسف که بحران سیاست زدگی در افغانستان را نمیتوان صرف به اختلاف های شخصی، تعصب و رقابت های سیاسی یا رفتارهای نادرست در شبکههای اجتماعی نسبت داد؛ بلکه این پدیده با تاریخ منازعه، تمرکز قدرت، ضعف نهادهای پاسخ گو سیاسی شدن هویت ها و ناکامی در ایجاد سازوکارهای پایدار مشارکت و نظارت پیوند دارد.
تجربه تاریخی کشور نشان میدهد که نه رقابت سیاسی بدون قواعد مشترک میتواند ثبات پایدار ایجاد کند و نه حذف رقابت و تمرکز اقتدار بهتنهایی به معنای حل بحران سیاسی است. جامعه افغانستان به نظمی نیاز دارد که در آن اختلاف نظر پذیرفته شود، قدرت محدود و پاسخ گو باشد و حقوق شهروندان به وابستگی گروهی آنان گره نخورد.
از سوی دیگر، فقر، بیکاری، محرومیت آموزشی، مهاجرت و محدودیت مشارکت زنان را نباید تنها پیامد سیاست زدگی دانست؛ این مسائل ریشههای متعدد دارند. بااینحال، سیاستی که به جای حل این مشکلات در خدمت منازعه و انحصار قرار گیرد، میتواند عبور از بحران را دشوارتر سازد.
راه آینده افغانستان، نه در سیاست کریزی و بیتفاوتی شهروندان؛ بلکه در گذار از سیاست زدگی به آگاهی سیاسی، از تعصب به نقد مستند، از انحصار به پاسخ کویی و از تعلقات گروهی به شهروندی برابر نهفته است. جامعه ما زمانی میتواند از چرخه منازعه و محرومیت فاصله بگیرد که سیاستمدار را نه با شعارهایش؛ بلکه با عملکرد و مسئولیت پذیری اش سنجید. البته طوری که او مخالف را دشمن نپندارد؛ و قدرت را وسیله خدمت عمومی و نه امتیازی فراتر از قانون تلقی کند.
مسئله اساسی افغانستان این نیست که مردم کمتر درباره سیاست سخن بگویند؛ مسئله این است که سیاست بیش از گذشته در خدمت زندگی مردم قرار گیرد. تا زمانی که نان، آموزش، آزادی، عدالت و کرامت انسانی در حاشیه رقابتهای قدرت باقی بمانند، مردم زیر چوگان انحصار قدرت و افراطیت دینی ضجه بکشند؛ مردم افغانستان همچنان هزینه سیاستی را خواهند پرداخت که باید در خدمت رهایی آنان باشد. ۲۶-۲۴-۱۰