خلیل وداد

 

عزیز اکبری:

سفارت امریکا راپور کودتای میوندوال را به سفارت شوروی داده بود

خزان سرد سال ۱۹۹۵ میلادی(ماههای اکتوبر- نوامبر) بود ومن با خانواده ام در شهر مسکو مانند هزاران مهاجر افغانی (و شهروندان بیجا شده اتحادشوروی) پیشین زندگی میکردم. در آنسالها منمشغول آموزش دوره مقطع دکتورا (اسپیرانتوری) در فاکولته تاریخ دانشگاه پیداگوژی مسکو بوده و برای معیشت و خرچ زندگی که پس از سقوط شوروی آسان هم نبود، مانند اکثر هموطنان ما در بازارها بکار فروش اموال و کالاهای مورد مصرف عامهبویژه پوشاک بودم. در سالهای ۱۹۹۴-۱۹۹۵مدتی با رفیق شفیق و برادرعزیزم میرزا حسن ضمیر شوخک (که سلامتی وی و همه عزیزان آرزوی دیرینه ما است)که در دانشگاه دولتی مسکو مشغول آموزش ژورنالیزم بود، اجناسی از قبیل کفش ولباس تایلندی را از «عادل لمیتد» که رییس آن آقای سردار محمد عادل دوست وی بود، گرفته و به بازار«لوژنیکی» (ستادیوم بزرگ و مشهور مسکو)جهت فروش میگیرفتیم. در تابستان همانسال آقای عادل به رفیقم شوخک گفت که وضع فروشهای شرکتش در مسکو و بصورت کل در روسیه خوب نیست و بنابرآن شرکتش را میبندد. او از شوخک خواهش کرد، بقیه اجناس مانده در گدامش را بسرعت در بازار بفروش برساند، تا او به تایلند نزد شرکایش مراجعت کند. مدتی با ضمیر شوخک و چند نفر دیگر از جمله شفیع (غرنی) بارق شفیعی بوسیله یک عراده لاری زیل اجناس مانده را فروختیم. عادل هم پس از زمانی دفترش در نمایشگاه بزرگ دستاوردهای اتحاد شوروی موسوم به  و. د. ن.خا.[1] را بسته و به دوبی رفت. ماهم بیکار شدیم. ما هردو در جستجوی جنس و کار حداقل برای درآمد و مخارج زندگی بودیم. روزی ضمیر به خوابگاه ما آمده گفت که از همصنفی برادرش خبر شده که عزیز اکبری رییس استخبارات حفیظ الله امین موسوم به «کام»،[2] در مسکو شرکت تجارتی داره و اموال مصرفی را وارد میکند. من پرسیدم که عزیز اکبری را خوب میشناسی، او گفت، البته از دوران مکتب در شهر غرنی میشناسدش و از دوره آموزش مکتب باوی خاطرات نیکی دارد. وی اضافه کرد که او در دروس مکتب خوب بوده و پسانها به اتحادشوروی جهت تحصیل رفت. او گفت که ظاهرا آدرس دفتر اکبری «شرکت منگوریان» نام داشته و در نزدیکیهای میدان سرخ  و کرملین موقعیت دارد.

ماهم روزی باهم یکجا با مترو رهسپار آدرس مطلوب شدیم. ما به ایستگاه متروی مشهور«کتابخانه لنین» پیاده شده و بسوی آدرس براه افتادیم. دفتر واقعا در ۲ تا ۳ صد متری ساحه کرملین نزدیک «عمارت مانیژنیایا» در یک ساختمان دو سه- طبقه قدیمی قرار داشت. من و شوخک وارد دفتر شدیم. شوخک به محافظان، گفت که میخواهیم عزیزی را ببینیم و از دوستانش استیم. سکرتر مؤسسه یک خانم روسی نزد ما آمده گفت، بگویم کی میخواهد اورا ببیند؟ شوخک گفت بگویید ضمیر با دوستش آمده. سکرتر گفت: انتظار بکشید من به آقای عزیزی میگویم.

تا عزیزی بیاید ما با نمونه های اجناسیکه در چندتا قفسه ی شیشه یی به نمایش گذاشته شده بودند، خودرا مشغول کردیم، که واضحا معلوم بود اجناس گرانی اند. چند لحظه بعد عزیزی آمدو با شوخک بسیار با صمیمیت به صحبت پرداخت.اکبر عزیزی گفت بسیار خوش است که پس از سالهای دراز وی را میبیند. او پرسید، چه شد ضمیر جان که یاد مارا کردی و به دفتر آمدی. شوخک گفت خبر شدم که شرکت داری و اجناسی را وارد میکنی، چون ما مثل بخش زیاد مهاجران افغان برای زندگی و زنده ماندن در بازارها کار میکنیم، آمدم از نزدیک خودت را ببینم و هم اینکه از امکانات خودت چه استفاده میشود کرد. عزیز اکبری خندیده گفت، صدقه سرت ضمیر جان، اما اگر دیده باشی، جنسهایی که دفتر ما وارد میکند، برای شرکتهاییکه مغازه دارند، است و تاحدی قیمت اند که به درد بازارنمیخورند. ولی اگر میخواهی،هرقدر لازم میبینی ببر و بفروش.صدقه سرت.

ضمیر گفت نه، تشکر اکبری صاحب، خوب شد، دیدیم تان و مال فروشی بهانه شد تا از شمارا از نزدیک دیده و گپ هم بزنیم.

اکبری گفت، چای بگیرین و پرسید چه میکنیم. ضمیر گفت که دانشجوی لکولته ژورنالیزم دانگشاه دولتی مسکو  ژورنالیزم و با اشاره به من گفت که خلیل از رفیقای سابقه و همکارم است و فعلا اسپیرانت رشته تاریخ است، در پیداگوژی مسکو. 

تازه مشغول گپ زدن بودیم که یک مرد لاغراندام مسن با لباس منظم ولی مستعمل با یک جوان دیگر وارد دفتر شد. عزیزی از جایش برخاسته و با لبخند و صدایی پراز هیجان گفت، به به، جنرال صاحب هاشم خان! شما کجا و اینجا کجا. و سپس بسوی من و ضمیر دیده گفت جنرال صاحب هاشم سالهای زیادی رییس کشف وزارت دفاع جمهوری دموکراتیک بودند، از ۷ ثور تا سقوط دکتر نجیب.

جنرال هاشم کمی مضطرب شد، ولی عزیزی عاجل گفت، اینها هم از خود استند، در سازمان جوانان کار میکردند.

هاشم گفت: میدانی که در تمام سالها هیچگاهی به فکر مادیات و پول نبودم، بالآخره مثل هزاران افغان دیگر آواره روسیه شدم و گاهگاهی در بازارها جنس میفروشم.

عزیزی گفت میفهمم، ولی مجاهدین همه ما را به چور اموال بیت المال و مادی پرستی متهم میکنند که واقعیت ندارد.

سپس به پشتو برای جنرال هاشم چیزی را که به ما پیشتر گفته بود تکرار کرد: چنانچه میبینی، جنسهایی که دفتر ما وارد میکند، برای شرکتهاییکه مغازه دارند است و تاحدی قیمت اند که به درد بازارهای روسیه نمیخورند. ولی اگر میخواهی،هرقدر لازم میبینی ببر و بفروش. صدقه سرت. او سپس بسوی جوان همراهش دیده و به او گفت ببین ویترینها را، اگر چیزی را میخواهی بگیر.

دفعتا عزیز اکبری قصه را به سوی سیاست برده و گفت، جنرال صاحب، دورانهای ما و شما هم پایان یافتند، شوروی هم سقوط کرد و حالا یکه یکه قصه های وابستگی ما با شوروی و به دستگاههای استخباراتی آن میبرآیند. جنرال هاشم به پشتو پرسید، رشتیا وایی؟ گفت بلی، از سفارت امریکا در تهران پس از انقلاب اسلامی اسناد جاسوسی کل منطقه بدست آمده و سپس بفارسی ترجمه و بنام «اسناد لانه جاسوسی امریکا» چاپ شده است. در این کتاب فهرست رهبران حزب دموکراتیک که وابسته به استخبارات شوروی بودند و نظامیها و ملکیهای فراوان است که اسم شما هم در آن تذکر رفته. بازهم جنرال به تته پته افتاد وبه پشتو پرسید رشتیا وایی؟ گفت، بلی اما نام شما تنها نیست، اول اسمای رهبران اند و بعدا نام شما و من هم آمده است.

جنرال هاشم که خیلی ناراحت بود، با جوان همراهش ایستاده شده و آماده حرکت شد. او از عزیزی تشکر کرده و گفت، که از لطف و از چای تشکر، راست میگویید، جنسهای شرکت تان برای بازار نیستند و ما باید برویم به کدام شرکت دیگر- اینرا گفته، خداحافظی کرده و دفعتا براه افتاد. عزیزی گفت که جنرال صاحب آزرده نشده باشی، کمی دهانم باصطلاح ایله است ولی هدف بدی نداشتم. جنرال گفت میدانم، تشکر و خداحافظی کرد.

وقتی او بیرون شد، عزیز اکبری ضمیر را گفت، چایت را بخور و بازهم هروقت کمکی لازم داشته باشی، در خدمت حاضرم.

او سپس بسوی من دید گفت که خوب خودت اسپیرانت تاریخ استی، درباره چه موضوعی دیسیرتاتسیا (پایان نامه ات) را مینویسی؟

من گفتم در باره امیر حبیب الله کلکانی. او علاقه گرفته و پرسید به به، حالا که آرشیفها باز اند، مواد جالبی برای نوشته ات در دسترس است، مؤفقیت ات را میخواهم.

بعد کوتاه از وی پرسیدم شما که در اگسا و کام فعالیت داشتید: چیزی قابل ارزش برای من بحیث شاگرد تاریخ نگاری دارید؟

او گفت از دوره مورد نظرم متأسفانه نه ولی از دوره ریاست جمهوری داوود خان بلی:

راپور کودتای محمد هاشم میوندوال را سفارت امریکا به سفیر کبیر شوروی پوزانوف داده و او هم به دولت افغانستان ارائه کرده بود. داوود خان هم که آدم سخت انتقامجو بود، به وزارت داخله و مصئونیت ملی وظیفه داد که کار اورا یکطرفه کنند. در نتیجه او (میوندوال) باصطلاح با نکتایی اش در زندان خودکشی کرده و بزندگی اش پایان داد.دلیل این کار این بود که افغانستان برخلاف پاکستان و ایران بزعم امریکاییها ساحه نفوذ شوروی بوده و امریکا (هنوز) در امور داخلی آن مداخله نمیکرد. - بقول عزیز اکبری

 

لاهه (دنهاگ) هالند اگست ۲۰۲۶

 ‌


 

[2]-امین به جای اگسا اداره امنیتی جدیدی را بنام «کام» (کارگری استخباراتی مؤسسه) تشکیل داد. «در ٰرأس این مؤسسه بجای سروری که اکنون به سفارت شوروی پناه برده بود، نخست خواهر زاده و همکار و شاگرد سروری عزیز اکبری گماشته شد، اما بعد امین به او هم اعتماد نکرده، ادرا کام یعنی پولیس مخفی را به برادرزاده و داماد خودش اسدالله امین سپرد.دیده شود میرمحمد صدیق فرهنگ ج.۳ ص. ۱۵۱  -



 


بالا
 
بازگشت