1 osmannajib12,siasi, ariaye

 

 

عثمان نجیب

 

تقدیر من یا تدبیر من؟

 

چنین‌ست رسم سرای درشت

گهی پشت به زین ‌و گهی زین به پشت**

بخش چهارم

محمدعثمان نجیب

نماینده‌ی مبان

مکتب دینی-فلسفی من بیش از این نه می‌دانم.

########################################

… محله‌ی مسکونی مسما به وزیر اکبر*-*…، در شهر کابل بیش‌تر سرمایه‌داران و مقام‌داران از گذشته تا حال را در خود اسکان داده. کارته‌های سه و چهار، مامورین، مکروریان‌ها و برخی‌ دگر، کم‌تر به مردم عادی در دست‌رس بودند و بیش‌تر به ثروت‌مندان و مقام‌داران.

*-*این نام‌گذاری‌ها عمدتاً از سوی حکومت‌های به شدت قومی اوغانی و پشتونی با اجبار انجام شده اند.

با شروع روی‌داد هفت ثور ۱۳۵۷ و شکل‌گیری برنامه‌های دشمنی آمریکا و غرب علیه کشور ما،‌ کوچیدن‌ها آغاز شدند. فرار را بر قرار ترجیح دادن هم بن‌مایه‌ی سیاسی داشت و هم گذرگاهی برتایید مخالفت با رژیم نوپا. بیش‌ترین کسان همان مقامات و مقتدرهای دولتی رژیم داود و پیش‌تر از آنان، سرمایه‌داران بودند. آشفته‌بازار فرارهای جمعی و تنهایی، کاروکاسبی دو گروه قاچاق‌چیان انسان و ره‌نماهای معاملات را رونق کم‌پیشینه داده بود. مردم هم برای نخستین‌بار از جبرتاریخ سیاسی یا خودخواسته یا مخالف سیاست نو، تن به رهاکردن زنده‌گی یا لیلام آن برای ترک وطن داده بودند. اقدام به فرار را تجربه نه داشتند و ۹۵ درصدشان، شکار حقه‌بازان بازار معاملات شدند. منزلی که اگر یک‌میلیون روپیه در زمان خودش ارزش داشت را به یک‌صدهزار از صاحبان آن خریدند. خیلی‌ها موفق به فروش خانه‌ها و اثاثیه‌های شان هم نه شده، فرار کردند. دلیل هجوم فرار، بیش‌تر وعده‌های غرب برای انتقال پناه‌جویان از پاکستان به کشورهای خود شان بود. خانه‌واده‌ها فکر می‌کردند که رسیدن به پاکستان، یعنی جنت‌مکان شدن. خوب این‌که آن زمان گروه‌ها‌یی را عاجل انتقال دادند و به غرب بردند، فرصت‌طلایی بود برای کسانی که گروه‌های نخست پناهنده‌گی را تشکیل می‌دادند. آن زمان پاکستان هم خیلی هوش‌یار نه بود و در فرستادن مهاجران کشور ما غل‌و‌غشی نه داشت، تا آن که بلد شد و مردم ما را به خاک‌سیاه انتظار نشاند و کمپ‌ها را ایجاد کرد و کشور ما شد برای پاکستان یک گاو شیری دایم تا کنون. در داخل کشور، دولت‌ها برای تنظیم قانونی کار می‌کردند که ملکیت‌های رها شده‌ی اشخاص ‌مالکان فراری خانه‌ها را برای جلوگیری از دست‌برد، به حفاظت مؤقت خود بیاورند. این رویه بعدها تا پایان سال ۱۳۷۰ ادامه یافت و باوجود تحت نظر نگه‌داری هزاران خانه و آپارتمان، حتا یک قباله‌ی جعلی هم از سوی ارکان دولت‌ها برای تسخیر یک جای‌داد اجرا نه شد. مگر استفاده از آن‌ها به مقاصد غیر فروش برای دولت یا اسکان احتمالی یک‌کارمند مستحق، مجاز گردید. آن هم در بدل پرداخت کرایه‌ی امتیازی که به نام حساب مالک فراری باز می‌شد. این عمل‌کرد فقط تا پایان سال ۱۳۷۰ وجود داشت. از شروع سال ۱۳۷۰ که ورق سیاست‌وقدرت برگشت و فراری‌های دی‌روزی‌ به نام مجاهدین فاتح!؟ وارد کابل و کلان‌شهرها شدند، نخستین هجوم همه‌ی شان نظر به قدرت شان، به منازلی بود که یا تازه‌‌رها شده بودند، یا کسی به آنان نشانی می‌داد. دوباره‌گیری‌خانه‌ برای صاحبش، سخت‌تر از گذشتن پل‌صراط بود و است. به هر رو،‌ داستان درازست و راه ما کوتاه. این میراث خانه‌بگیر بی‌پرسان و با زور شمشیر و تفنگ از همان زمان سال ۱۳۷۱ تا کنون رونق‌بازار‌ست در روزگاران‌قدرت‌مداران مسلح.

القصه که دعوت نیازی صاحب را قبول کردم. ارچند در ذهنم تداعی می‌شد تا کدام تله‌یی مر دردام وی نیاندازد که به‌‌پای خود می‌روم. ولی تصمیم به رفتن گرفته و برای وی گفتم یک‌روزی حتمی میایم. نشانی سرک‌وخانه را از ایشان گرفته، گفتم پیش از آمدن برای‌شان تلفن* می‌کنم.

*آن‌زمان تلفن‌های پنج‌نمره‌یی بودند که در اواخر دور اول طالبان به تلفن‌های بالاتر از پنج‌نمره‌یی، بیش‌تر مشهور به دی‌جی‌تال تعویض شدند.

نیازی صاحب از ساحه رفتند و ما کارهای مان را ادامه دادیم. دکاکین به کرایه داده شده بودند، منبع عاید خوبی شد، طبقه‌ی دوم هم در حال تمام شدن بود ‌و سرانجام همه‌گارهای ساختمان پایان یافت و از وزارت حج‌واوقاف طالبان خواستیم تا مطابق پروتوکول نماینده تعیین کنند تا با نماینده‌گان شهرداری و وزارت شهرسازی برآورد‌نهایی مصرف را نمایند و پول ما در کرایه‌ مجرا گردد. این پروسه ادامه یافت و به دلایلی تا سقوط طالبان هم عملی نه شد. ما چون هم پسا خدا،‌ از قانون می‌ترسیدیم و هم از طالب، پیوسته تقاضاهای رسمی داده ‌و امضای ماموران موظف شان را می‌گرفتیم.

منزل نیازی صاحب رفتم

در مکروریان اول سکونت داشتم، منزل ایشان در حمله‌ی مسکونی وزیر اکبرخان نزدیک بود. صبح یک‌روز پیش از ترک خانه،‌ از تلفن منزل برای شان زنگ‌زده ‌و گفتم می‌آیم. قبول کردند و من به طرف سرک ۱۵ حرکت نمودم. اصرار داشتند که راه را غلط نه کنم، خودشان دنبال من می‌آیند، گفتم ان‌شاءالله پیدا می‌کنم. وقتی نزدیک منزل شان رسیده، موتر را گوشه توقف دادم، دیدم صدا کردند که موتر را داخل گاراژ ببرم. گفتم در جایش درست‌ست.

ایشان پیش و من از دنبال شان رفتم به سالن پذیرایی. وقتی از درودیوارِ خانه شأن‌وشکوه‌پارینه را دیدم و حویلی را که نیمه‌سبزونیمه‌علف‌زار را. اتاق پذیرایی با همان مبل‌ومانی چرمی اصل سیاه رنگ که بی‌صدا سویت نگاه ‌‌و‌ باحسرت روزهای‌‌طلایی بودش خود در بی‌زبانی برایت بازگو می‌نمود. روی تنه‌ی شان نوعی تارهای سبز و رشته‌های پلاستیکی عمدتاً سبز و رنگی، فرش جاروب نه شده ووو…

با خودم گفتم صاحب اصلی این خانه‌ چقدر با شوق آن را ساخت و یا خرید و کنون سرسبیل‌ست و مانند آن صدها‌ خانه. از حالت حیرت برون شدم که نیازی صاحب گفتند، چای آماده می‌کنند و تصمیم داشتن من را مهمان نمایند، اما خودم یک‌باره خواستم بیایم ‌و غافل‌گیر شدند. دانستم که حیلتی در کار نی‌ست و نفری کدام سوء نیت نه دارند. گفتم مهم دیدن خودش بود، پسرک خردسالی هم آمد و گفت فرزند کلانش است. پسرک را به رسم وطنی،‌ نوازش کرده و سپس از پدرش پرسیدم هدف یا نظر مشخصی برای من دارند یا نه؟ گفتند فقط برای جبران آن به قول خود شان « هغه بد چې ما در سره وکړ، جبیره کوول ده ». گفتم میان دوستان چنین گپ‌وگفت‌هایی می‌شود، من مشکل نه دارم. اگر بخواهد می‌رویم دفتر تا جمشیدجان یک چای عالی بدهد مان یا از سماوار مقابل چاینکی صبحانه بخوریم اگر آماده باشد. نه خواستند بروند. من رفتم و رابطه‌ی ما عادی شد.‌راستش منم چون فطرت کینه نه دارم، کینه نه گرفتم، مگر همیشه فکر کردم ‌و فکر می‌کنم که در کشوری مانند کشور من، کم‌زوری خودکشی‌‌ست.

چرا نیازی صاحب یک‌باره چنین به خوبی‌کردندافتاد؟

روزی که آقای نیازی از من معذرت‌خواهی خوب پخته کرد و رفت، منم مصروف شده و دگر آن روز یادم نیامد، تا آن که منزل شان رفتم و برگشتم.

طی‌طریق تا رسیدن به محل‌کار، « مسجدشریف‌جامع پل‌خشتی » فرصتی داد تا حافظه‌ی بعید ماجرا فعال شود،‌ چندان بعید هم نه‌بود. از خودم پرسیدم چه شد که وی چنین از زمین به آسمان افتاد؟ کسی که من را تهدید به بستن در پشت‌موترش و کشان‌کشان بردن به محکمه‌ی نظامی و گفتن این که من را از خط اول گرفته ‌و نفر مسعود هستم، یک‌باره چنین مهربان شد؟ دوباره به خودم پاسخ‌ روان‌شناختی تجربی‌ دادم، نه علمی. گفتم انسان‌ست شاید،‌ همان روز جای دگری ناراحتی داشته، شاید احساس تحقیری از سوی من کرده و شاید و شاید‌های دگر. روی من هم نه شد که از وی بپرسم چرا چنین شد؟ یک چیز بعدها در ذهنم تداعی گردید، که انسان قابلیت تغییر و پی‌بردن به اشتباه خود را دارد.‌ حتا اگر بی‌رحم باشد و جبار. تاریخ از این‌گونه‌ انسان‌های عادی و یا برجسته کم‌ نه دارد، سلوک انسان، گاهی مدیون ساختار آرامش‌هوش‌اوست که خدا برایش داده و نیازی هم از همین قماش یکی بوده. منم که آدم شامل‌وکامل نه‌بودم‌و‌نی‌ستم. غالباً کدام عملی پیش از آن روز مرتکب شده بودم که در وی اثر انفجاری کرده بود. قَدرِ مسلم مگر این‌ست که در روز پرخاش‌گری وی، من هیچ ملامتی نه داشتم.

چنین‌ست رسم سرای درشت

گهی پشت به زین ‌و گهی زین به پشت**

**در نقل‌ قول این بیت فردوسی اختلافاتی‌ اند، نیازمند پژوهش جدا. اگر عمر باقی بود، به آن خواهیم پرداخت.

روزها، ماه‌ها و دوسالی از کامل شدن کارها و بهره‌برداری دکاکین گذشته بودند. دوستان از هر سویی که می‌دانستند، به دیدنم می‌آمدند. مگر جنجال مهمان‌داری بود جمشید عزیز ما. آن‌زمان پنج‌شیری بودن مانند ام‌روز خودش جرم ثابت شده بود. من که چندباری به نام پنج‌شیری یا قوماندان پنج‌شیری دارای ۱۲ بادی‌گار زندانی و بعد رها شده بودم. حساسیت را می‌دانستم. کم کم رفت و آمد چند رفیق پنج‌شیری من شروع شد. نخستین کسی که آمد، حاجی صاحب‌جمیل خنچی بود. نه‌می‌دانم چه‌گونه و چه‌طور وارد کابل شده و نشانی مرا پیدا کرده بودند؟ آمدن شان که مشکلی نه داشت، پس رفتن شان برای من یک دل‌هره بود. به آن جهت، وقتی حاجی صاحب جمیل آمد‌ و می‌خواست دوباره برود، خودم در موتر خود تا خیرخانه رسانیدمش. دلیل این بود که اگر در فاصله‌ی آمدوبرگشت وی،‌ کسی او را شناسایی و دست‌گیر می‌کرد، خسته‌ی اتهام در پای من می‌شکست که پیش « رئیس عِثمان اصطلاحی که بیش‌تر وطن‌داران خنچی من را با آن خطاب می‌کردند».

رفت‌وآمد‌ها کمی زیاد شدند و‌ کار من همین بود.

اواخر ماه اسد بود که در ادامه‌های آمدن وطن‌داران و شرکای قبلی من، مرحوم حاجی عبدالقادر هم پیدا شدند، گفتند بیمارند و به تداوی آمده اند. تا جایی که ممکن بود، سعی کمک کردم. این‌سو‌تر وقتی به دفاتر شهرداری یا اوقاف طالبان می‌رفتم ‌و یا شهر‌وبازار را می‌دیدم، آشفته‌گی‌هایی را احساس می‌کردم. مولوی صاحب عجب‌خان هم کم می‌آمدند ‌و نیازی صاحب که هیچ نیامدند. از دکان‌دار شان قاری*** … پرسیدم، گفت آمده بوده ‌و کرایه را گرفته و رفته.

از شهرداری هرکسی که سوی جبهه‌ی شمال کابل می‌رفت، خبر می‌رسید که کشته شده. شدت عملیات‌های جبهه‌ی مقاومت زیاد شده بود، احمدشاه مسعود هنوز زنده بود و ره‌بری جبهه را داشت. حاجی قادر و دگران مثل عبدالمهجن، فضل‌الحق ووو… در رفت و آمد بودند‌ ‌و من در دل‌هره‌ی امنیت شان. روز ۱۸ سنبله ۱۳۸۰، در دفتر بودیم، حاجی قادر هم به دلیل بیماری در بالای اتاق دراز کشیده بود طوری که پاهایش جانب شمال، رویش جانب غرب یا قبله، سرش جانب جنوب و تخته‌ی پشتش جانب شرق حویلی مسجد بود. پیراهن‌وتنبان کم‌رنگ شیرچایی‌گونه، کلاه سفید و دست‌چپش زیر سرش. این‌سوتر احمدآقای مسکین‌مل رفیق من و من و نقیب و جمشید نشسته بودیم. نزدیک نان‌خوردن و نماز پیشین بود. من در نزدیک در ورودی اتاق می‌نشستم که رویم طرف مسجد و در عقب هم غرب مسجد یعنی طرف قبله بود. وقتی کسی می آمد، من دیده نه می‌توانستم تا خودش صدا بلند نه می‌کرد. دگران دیده بودند که کسی آمده. نقیب به پشتو صدا کرد که مولوی‌ صا‌یب راځه دننه= مولوی صاحب داخل بیا. صدا من را هم متوجه ساخت وقتی نگاه‌ کردم، ملا اهل‌الله****، رئیس ناحیه‌ی دوم که قبلاً از محافظان ملا عبدالمجید‌ شهردار کابل را دیدم. به دلیل رفت‌وآمد‌های کاری، خیلی با هم آشنا شده بودیم. او به مهمانی آمده بود. ورنه ساحه‌ی کارشان نه بود. نان را خوردیم. جماعت گذشته بود، ملا اهل‌الله نماز پیشین را امامت کرد و ساعت تقریباً دونیم بجه رفت. احمدآقا هم نیم‌ ساعت پس از وی رفت و نقیب و جمشید هم مصروف کارهای شان شدند. من و مرحوم حاجی عبدالقادر تنها ماندیم. او دوباره به پهلو خوابید، من هم عادت دارم از نوجوانی، هر روز پس از چاشت تا یک‌ساعت حتمی می‌خوابم.‌ من را هم خواب برده بود. یک‌باره از پایان دکاکین ‌و روی جاده‌ی فرعی صدای الله‌واکبر بلند شد. بیدار شدیم، از نقیب پرسیدم چی‌گپ است؟ گفت (…چند طالب جیغ زده می‌رن که احمدشاه مسعود کشته شده…)،‌ من و حاجی قادر چشم به چشم شدیم. نقیب آدم‌ کارکردهای اوپراتیفی بود، گفتم درست پیدا کند که چی گپ است؟ وی پایان رفت. من از قادر پرسیدم که چی فکر می‌کند؟ گفت (…شاید راس باشه، امرصایب بسیار بی اتیاط “احتیاط” اس… جاسوسا دور و پیشش بودین … اونه شهیدش کدین…). برای من خیلی جالب بود که خبر چطور به این سرعت مافوق سرعت صوت پخش شده؟ به قادر گفتم گمانم گپ تو راست باشه. هر کسی که بوده عاجل به استخبارات مربوط خودش اطلاع داده و خبر جهانی شده. ورنه هیچ امکان نه داره که این‌قدر زود خبر برسد. بعدها دیده شد که نخست خبر مجروح شدن وی را دولت استادربانی داده. مگر چه کسی خبر اصلی را داده.

منم قادر را در بی‌بی‌مهرو به خانه‌ی شان رسانیده ‌و گفتم چند روز در خانه بماند و خودم هم طرف خانه رفتم.‌

***داستانی دارد که در بخش بعدی خواهید خواند…

****ملا اهل‌الله جوان هلمندی طالب از محافظان مورد اعتماد شهردار طالبان در کابل بود. شهردارکابل از ارکان خیلی نزدیک به مرکز قدرت موسوم به ملا عمر در کندهار و انصافاً آدم خوبی بود. اگر ملا عبدالمجید چنین دسیسه‌‌یی طراحی شده‌ی احتمالی از سوی طالبان را خبر می‌داشت و یا طالبان دست مستقیم در آن می‌داشتند، ملا اهل‌الله هم خبر می‌بود و برای ما به عنوان یک پیروزی آن را روایت می‌کرد. یعنی طراحی ترور احمدشاه مسعود در سطح خیلی بلند شاید هم با یا بدون اطلاع شخص ملا عمر صورت‌ گرفته باشد. این آن‌ که بادار به مزودرش وقعی نه می‌گذارد.

حوادث ۱۸ سنبله‌ی ۱۳۸۰ مطابق ۹ سپتامبر و‌ شهادت قهرمان ملی و ۱۱ سپتام‌بر

ناپدید شدن نیازی و مولوی صاحب عجب‌خان

همه‌ چیز در یک چشم به هم‌ زدن تغییر کرد و جهان در میان سه روز دگرگون شد. اخبار بعدی جهان موضع‌گیری‌های‌ متفاوتی نسبت شهادت قهرمان ملی داشتند. هنوز پرداختن به دریافت جزئیات ترور ایشان آغاز نه شده بود که آمریکا برنامه‌ی از پیش تنظیم شده‌ی ۱۱ سپتام‌بر را عملی کرد.‌

در پی اخطارهای نخستین سپردن اسامه به آمریکا بود که حذف طالبان را رقم زد. بیش‌تر از این پرداختن به آن در حوصله‌ی این نوشته نه می‌گنجد و ما به داستان خود ادامه می‌دهیم!

پسا تهدید لفظی بی‌ثمر، آمریکا و متحدانش به اسلحه و اشغال کشور ما دست‌برده، طالب مزدور خویش را که گویا سرکشی از امر کرده تنبه نمود.

شدت بمباردمان‌های با هدف و بی‌هدف زیاد گردیده و بعداً بلاکی که من با فامیلم در آن سکونت داشتیم و همان زینه‌یی که خانه‌ی ما بود بمباران و یک دختر کودک شهید شد.

ما هم‌چنان به کار روزمره ادامه می‌دادیم. اما این وسط مولوی صاحب عجب خان و برادران و فرزندان و برادرزاده‌هایش که در دکان کلان موسوم به ( پی سی او ) مصروف بودند، با آقای نیازی یک‌باره ناپدید شدند. گویی هیچ هست شان نه شده بود.

روزها گذشتند و عرصه برطالب تنگ‌تر می‌شد، تا این که طالب سقوط کرد و نیروهای مقاومت وارد کابل شدند.

جناب عزیز آریافر، دانش‌مند جوان و دوست من، با پیش‌نهاد به مارشال فقید، به من در نخستین روزهای سقوط طالبان، وظیفه‌ی قبلی رسمی ام را دادند. این‌بار توسن بخت من در جولان بود و باید خود را بی‌خود کرده و لجام‌گسیخته هر سویی می‌تاختم

روزها و ماه‌ها گذشتند، از این دو دوست ما خبری نه شد. از آقای نیازی که خبری نه می‌شد‌ گرفت، چون نشانی وی در استان خوست را نه داشتم. مگر از مرحوم حاجی صاحب عجب‌خان خبر داشتم که در روستای آب‌چکان استان لوگر بودند. خودم به منزل شان در آقاعلی شمس رفته و به هم‌سایه‌ی شان گفتم تا برای بازگشت ایشان به کابل، اطلاع دهدِشان. این که هم‌سایه احوال داد یا نه، معلوم نه شد. مگر مولوی صاحب،‌زود نیامدند. نزدیک به سه ماه از سقوط طالبان گذشته بود که یک صبحی زنگ دروازه‌ی خانه‌ی ما در مکروریان صدا بلند کرد و فرزند ارشدم آن را باز کرد و آواز مولوی صاحب را شنیده و با شتاب به احترام شان دهن دروازه رفته، بعد از احوال‌پرسی گرم وطنی، در سالن نشستیم…

اما چشمان من هم چنان نیازی صاحب را می‌پالیدند، مگر ایشان را غیب زده بود.۸

دنباله دارد..

++++++++++++++

 

غیر افغانان، بارها نوامیس افغانان را از تجاوز پاکستان نجات دادند، مگر اینان چی؟

در میان دجالانِ زورگو، بی‌زور باشی، مرگ‌ داری

بخش سوم

محمدعثمان نجیب

نماینده‌ی مبان

مکتب دینی-فلسفی من بیش از این نه می‌دانم.

########################################

غیر افغانان، بارها نوامیس افغانان را از تجاوز پاکستان نجات دادند

همین جدل‌ها با خودم، خودم را با خودشان مصروف کرده بودند. ناگاه خاطرات گذشته‌ی خدمت به کشور و مردم یادم آمدند، دیدم که برابر توان خود، از هیچ امری که منجر به خدمت‌ مردم و وطن باشد، فروگذاشت نه کرده و در کنار هم‌رزمانم رزمیده‌ و از بزرگان هدایت گرفته‌ام. فکر کردم که در کشور ما یک جایی لنگش خیلی قوی برای انسا‌ن‌هایش وجود دارد. آن لنگیدن، نه داشتن زور و قدرت فیزیکی مسلح است. خیالاتم من را برد به دورهایی پیش از آن‌روز. روزهایی که همه غیر افغانان از شمال و غرب و هرات و کابل، برای دفاع از خانه و کاشانه و زنان و مردان موسفید و نوامیس همین آقای نیازی و دگران شان در شهرِخوست، در ژوره، در خرسین، در لکن، در صبرۍ «یعقوبی»، در نادرشاه‌کوټ، در تڼۍ در گربز و متون « قبلاً مرکز »، و در سراسر آن استان که آن‌گاه شهرستان بزرگ بود و در پکتیا و پکتیکا چقدر رزمیده‌ام. چقدر رفقای هم‌رزم ما را شهید نمودند‌ و‌ زخمی ‌و معلول و معیوب ‌و اسیر که در جای شان.

افغانان حتا صدها جنرال بی‌سواد اعزازی قاچاق‌بر داشتند و دارند.

اینانی که خود و پدران شان عسکری نه می‌کردند، قدر سرباز و افسر را چی می‌دانستند؟ چون مادرهای شان آنان را جنرال و زیر و وکیل زاییده بودند، ظلمتِ امتیازی که تمام مردان جنوبی، بدون استثنا دارند. همه‌ی شان مصروف قاچاقِ انواع چوب و چاتراش و جلغوزه‌، ارچه و بلوط و‌ نشتر و دگر انواع جنگلات با قدامت چندصدساله به پاکستان بودند. پاکستانی که جنگلات کشور ما صدها سال پیشینه‌ی تاریخی حضور در منطقه را دارند. مگر اینان مزدور ماندگار آن اند.‌این مردم، اربکی‌ هایی مانند ملاشیرین و دگران را با رتبه‌های جنرالی اعزازی داشتند. درس و سبقی که هیچ‌کدام شان نه خوانده اند، به جزء یک دسته‌ی محدود. فکر کنید، حتا بی سوادان شان را جنرالی اعزازی می‌دادند. مگر همه را نادیده می‌گیرند و یک رقم هوایی را شایع کرده اند که پنج‌شیر چقدر جنرال دارد. کورِ خود بینای مردم همین‌ست.

هوش خداداد انسان‌ست که در یک چشم‌به‌هم‌زدن جهان را دور زده و انبارخاطرات را برایت پیش‌کش می‌کند.

در میان دجالانِ زورگو، بی‌زور باشی، مرگ‌ داری

همین حواس‌پرتی ها من را بردند به بازنگاه‌ی از نبردهای ننگرهار. آن‌گاه هم یادم آمد که حتا در میان خود افغانان هم بسیار ظلم و حق‌خوری از دگران وجود دارد. به ویژه که هم افغان=پشتون باشی و هم کم‌زور، آن‌گاه زودتر بلعیده می‌شوی. از هر قومی که باشی، زور نه داشتی، دانش و قهرمانی تو هیچ است. به ویژه که افغان=پشتون باشی‌.

ذهنم خاطراتم را به یادم آورد که شجاع‌تر از مرحوم جنرال‌ صاحب عبدالغفور خان افغان=پشتون، کسی در نبرد اکمالات زمینی دفاع از ننگرهار نه بود‌.

تا معاونیت ستاد ارتش هم از توانایی خودشان رسیده بودند. مگر هرگز حق شان را کسی نه داد.

برو قوی شو اگر راحت جان طلبی.

در کنار صدها قهرمان نبرد، یکی از قهرمانان دفاع ننگرهار در برابر تجاوز پاکستانی‌ها، همین شادروان جنرال عبدالغفورخان بودند. مگر وقتی پیروزی قوتی مسلح نصیب و عملیات به لطف خدا پایان یافت، پرچم کشور را آقای ذبيح الله زیارمل بر گذرگاه تورخم برافراشتند، که هیچ مستحق نه بودند. من با سیدمرتضی آغا، نمابردار ما، در مسیر اکمالات زمینی از کابل به سوی ننگرهار جنرال صاحب عبدالغفور را هم‌راهی‌ می‌کردیم. دیدیم که چه رنجی می‌کشیدند در عبور دادن قطار. به ویژه که سربازی یا افسری یا خردضابطی زخمی یا شهید می‌شد. وقتی بحث بالای بک نفر می‌شود، معنای آن را نه دارد که دگران فراموش شده اند. من از شجاعت هر فرمانده بزرگ، هر جنرال و هر سرباز و هر افسر شامل در نبردهای میهنی به شمول ننگرهار که آگاهی داشته یا با هم بودیم. مفصل نوشتیم. شرح بیش‌تر در روایات زنده‌گی من آمده است. روح جنرال و همه قهرمانان دهه‌ی شصت کشور ما شاد.

گلاب مڼگل برای همه، از جمله ما، در دور نخست طالبان،‌ کمیشن‌کاری می‌کرد

با چنان افکار در هم تنیده و در پیچاپیچی گرداب‌های نادانی‌های برخی‌ها غوطه‌ور بودم. منابع مالی راه شان را باید به روی پروژه باز می‌کردند. با خود گفتم که تربیت همیشه تعیین کننده نی‌ست. اگر زور نه داشتی، ناکس فکر باداری بر تو می‌کند. باید قوی شوی اگر راحت جان طلبی. وقتی به قوی شدن فکر کردم، همه راه منتهی بود به سلاح داشتن، نفر مسلح داشتن، از خودت یک هیولا ساختن و شاید روزی قاتل شدن. خوب، گذشتیم و آن روز‌ها کسی برای کسی سلاح هم نه می‌داد، به ویژه که تاجیک و پارسی زبان شمالی‌وال هم می‌بودی. راهی نه بود برای ادامه‌ی کار، هتلی که داشتم در شهرنو مقابل سه‌هزاروپنج‌صد دلار گرو شد و سپس گروی نشین که قبلًا امتیاز بخشی را خریده بود، هرچه خواست کرد و تا تخریب هم دگر به دستم نیامد.

به نقیب‌‌الله‌خان بابکرخیل صاحب گفتم، دکاکین طبقه‌ی اول را کرایه بدهد و پیشه‌کی‌بگیرد تا کارهای باقی‌مانده انجام شوند. چنان شد و چند روزی کار ادامه داشت، از کسی به جزء مرحوم عجب‌خان، خبری نه بود. ماجرای عجب خان را هم خواندید که پولش را سیدمحمد څپاڼد قاپیده بود‌. تصادف نیک که دکاکین خلاف توقع، زودتر به کرایه رفتند و مشکل ما حل شد. یکی از کسانی که برای ما کمیشن‌کاری کرایه‌دهی دکاکین را می‌کرد، همین گلاب مڼگل بود و آن‌گاه یک صرافی‌گونه هم داشت یا آن‌جا کار می‌کرد. کارهای ویران‌ شده‌ی ما دوباره بازسازی و پوشش کانکریت بخش باقی‌مانده‌ی طبقه‌ی دوم کامل شدند.

در جریان این‌کار بودیم و قسمی که خواندید، وزارت اوقاف طالبان پیش‌نهادی برای جلوگیری از مزاحمت‌های بعدی، به ملا‌عمر نوشت و از طریق اداره‌ی امور طالبان طی مراحل شد. آیا به همین ساده‌گی؟ در بخش چهارم خواهید خواند.

هبوطِ خودخواسته‌ی نیازی صاحب از عروج

انتظار داشتیم که آقای نیازی روزی بر می‌گردد. مگر انتظاری نه داشتیم که به راحتی برگردد. گاهی با کارگران شوخی می‌کردم که اگر نیازی مرا در پشت داتسون بسته کد و کش کد، بگویین که دستای مه بسته کنه که ده وخت کش‌کدن سرم از تنم جدا نه شوه و پیش قاضی شان زنده برسم.

نزدیک دو هفته پس از ماجرای برخورد، کارگران مصروف در پاک‌کاری بقایای مواد و مصالح باقی‌مانده یا ته افتاده از زمان کانکریت‌ریزی بودند تا روی دکاکین منزل دوم آماده‌ی تسطیح و سمنت‌کاری شود، منم در همان بالا قدم می‌زدم که غریو موتر را شنیدیم. وقتی پایان را دیدیم، کسی نه بود، جزء نیازی صاحب. خوب، حقش بود، نه می‌شد که همه چیز را به ما رها کند‌ و برود. نقیب را که در پایان دید، فکر کردم برمی‌گردد و می‌رود و شاید از پیش‌رفت‌کارها خبر گرفته. غرور هم اجازه نه می‌دهد تا پایان شوم، خودم را دوباره مصروف قدم زدن روی بَرَنْدَهْ ساختم که صدای بالا آمدن و صحبت نقیب و نیازی را شنیدم.

نقیب کمی پیش‌تر آمد و‌ گفت «نیازی صایب پشیمان اس میخایه شما ره ببینه». منم گفتم مشکلی نی‌ست و دیدم نیازی هم رسید. سلام‌علیکی کردیم، به دلیلی که در بخش‌های پیش نوشتم، ایشان بغل‌کشی یا روبوسی با کسی نه می‌کردند. گفتیم ساحه‌ی کار کارگران را خالی بگذاریم و پایان به دفتر برویم. برخلاف انتظار، نیازی صاحب خواست تا پیش‌روی دکان‌دارن برویم.‌ وقتی پایان شدیم، مقابل همه از من معذرت خواست. یک بار نه که چند بار. حتا تا آن‌جا در عذرخواهی پیش‌‌رفت که اگر منم بودم، چنان نه می‌‌کردم. الفاظی در پشیمانی خود یادکرد که این‌جا لازم نی‌ست یاد کنم. من باخودم گفتم چی شده این آدم را با آن همه هیبت و این همه محبت؟ من گفتم که در طینت من کدورت و کینه وجود نه دارد. مگر برخورد تو مرا مصمم‌تر ساخت که باید آدم قوی باشد، در غیر آن پامال می‌شود. من این را در دور نخست حکومت مجاهدین هم بارها تجربه کرده بودم، به ویژه زمانی که تکسی‌رانی می‌کردم. دیدم پس از عذرخواهی، دستی در جیب‌اش برد و یک مقدار هنگفت کلدار پاکستانی برای من پیش‌ کرد که در سهم خودش محاسبه شود. گفتم حالا ما مشکلات را حل کردیم، نیاز به پول نی‌ست. گفت اگر نه گیرم، معنایش آن است که هنوز قهرم. پول را به نقیب دادم تا بشمارد، پیش از آن خود نیازی گفت « دیرش‌زره » سی‌هزار. بعد خواست تنها با من صحبت کند که دیدیم موتر مولوی صاحب عجب خان هم رسید. مولوی صاحب عجب خان آدم خیلی عاطفی بودند. در وهله‌ی نخست فکر کردند که نیازی باز برای تهدید من آمده، وقتی اصل ماجرا را دانستند، از خوشی، درست گریه کردند.

من با نیازی صاحب گوشه شدم، از من خواست تا یک روز به خانه‌ی شان در محله‌ی مسکونی مسما به وزیر اکبرخان بروم.

دنباله دارد

 

 

++++++++++++

 

نه‌خوردیم از آش مسعود، کور شدیم از دود مسعود

بخش دوم

محمدعثمان نجیب

نماینده‌ی مبان

مکتب دینی-فلسفی من بیش از این نه می‌دانم.

########################################

و اما، تاریخ‌چه‌‌ی مسجدجامع پل‌خشتی!

به گواهی تاریخ های مختلف، مسجد جامع پل خشتی یکی از مشهورترین و کهن‌ترین مساجد شهر کابل است که در قلب کابل قدیم، نزدیک بازارهای تاریخی و در کنار دریای کابل قرار دارد. این مسجد نه‌تنها مرکز مهم عبادت، بلکه بخشی از هویت تاریخی و فرهنگی کابل به شمار می‌رود

پیشینه‌ی تاریخی

بر پایه روایت‌های تاریخی، محل این مسجد از نخستین مراکز اسلامی کابل بوده است. برخی منابع می‌گویند که پس از ورود مسلمانان عرب به کابل در سده‌ی نخست هجری، مسجدی به گونه‌ی بسیار ابتدایی در این محل ساخته شد. با گذر زمان، ساختمان اصلی مسجد کنونی در دوره‌ی حکومت تیمورشاه درانی «اواخر قرن هجدهم میلادی» آغاز شد، اما به دلیل مشکلات سیاسی و سفرهای طولانی او، نیمه‌تمام ماند. بعدها پسرش شاه زمان درانی در سال ۱۷۹۸ میلادی (۱۲۱۳ هجری قمری) کار ساخت مسجد را تکمیل کرد.*

علت نام‌گذاری «پل خشتی»

در زمان تیمورشاه درانی، پلی از خشت پخته و گچ بر روی دریای کابل در نزدیکی مسجد ساخته شد. به همین دلیل، مردم این مسجد را «پل خشتی» نامیدند؛ یعنی مسجدی که در کنار پل خشتی قرار دارد.

ویژه‌گی‌های معماری

واقعاً وقتی داخل مسجد می‌شود، شگفتی‌های عجیبی از معماری و ساختمانی در آن زمان‌ها را می‌بینی که فکر می‌کنم، حالا حتا طراحی آن ناممکن‌ست. این مسجد دارای گنبد بزرگ، مناره‌های بلند و معماری سنتی اسلامی-افغانستانی است. در گذشته، گنبد و مناره‌های آن از بسیاری نقاط شهر کابل دیده می‌شد و از نشانه‌های مهم شهر به حساب می‌آمد.ربط دادن ساختمان آن در منابع به معماری سنتی اسلامی-افغانستانی، کمی بی‌انصافی‌ست. چون آن زمان همه چیز خراسانی بود و خراسان هم مهد تمدن ایران‌‌شهری.

ام‌روزه مسجد پل‌خشتی در کنار مسجد شاه دوشمشیره و غالباً مسجد تمیم تمیم انصار، یکی از مهم‌ترین و بزرگ‌ترین مساجد تاریخی کابل دانسته می‌شود و ظرفیت هزاران نمازگزار را دارد.

بازسازی و مرمت

این مسجد به سبب جنگ‌های داخلی میان مدعیان اسلام، در دهه‌ی ۷۰ آسیب دید، اما بعدها چندین بار مرمت و بازسازی شد. یکی از پروژه‌های بزرگ بازسازی آن در سال ۲۰۱۷ آغاز و با هزینه قابل‌توجهی تکمیل گردید.

هم‌چنین در سال‌های اخیر دوباره پروژه‌های ترمیم و حفاظت از این بنای تاریخی اجرا شده است، زیرا مسجد پل خشتی از مهم‌ترین آثار مذهبی و تاریخی کابل به شمار می‌رود.

*حالا بیاندیشید، که آن آقای… درختان چند صد ساله را از بیخ کشیده بود.

 

دنباله‌ی ماجراهای ساخت‌و‌ساز دکاکین!

به اصطلاح، باجه‌ی من کار خود را کرد!

به رسم معمول از نقیب پرسیدم، کسی نیامده بود؟ گفت: باجه ات آمده بود.

یکی از انجنیران ریاست کنترل ساختمان‌های شهرداری کابل، داماد کاکا خسر من بود که دوستان به نام باجه‌ام می‌شناختند. صحبت های نقیب که خلاص شد، با خنده گفتم آماده‌‌گی بگیر که کارهایت را خراب می‌کند. دور نخست طالبان بود، کسی از طالبان به نام غفور فاتح رئیس کنترل ساختمان‌های اساسی. شهرداری کابل و انجنیر سخی وردکی از طالبان، معاون ریاست، مگر خیلی کاردان و آدم سنگینی که من را به شوخی لقب (کرین) داده بود، داستان جدا دارد و قبلاً روایت کرده ام. سرکارگر، هوش‌دار مرا بذله‌گویی تلقی کرده و گفت:

«… نی بابا، چی میگی… او باجیت اس…). گفتم متوجه باش، پول و رشوه‌خوری اینا، از خود و بی‌گانه نه می‌شناسند. و قرار شد، پس فردای آن کار کانکریت ریزی آغاز شود. روز گذشت و فردا سوی کار روان شدم. معمولاً از مسیر پل محمودخان و گاهی از مسیر جاده به طرف کار می رفتم. رفتن از راه جاده تا مسجد جامع پل‌خشتی، راحت‌تر مگر طولانی بود. چون باید سینما پامیر را هم دور می‌زدی و بعد طرف راست پل شاه‌دوشمشیره می‌پیچیدی و سپس مستقیم از مقابل وزرات کهنه‌ی مخابرات و سرای شهزاده رد شده، به مسجد می‌رسیدی. من آن روز راه کوتاه پل‌محمودخان را گزیده و راهی محل کار شده، وقتی با موتر از پل گذشته و در کوچه‌ی راست منتهی به مسجد دور خوردم، از داخل موتر دیدم که قالب‌ها و سیخ‌های آخرین بخش طبقه‌ی دوم،‌ همه آویزان و ویران شده و بخش زیاد شان روی بام ذخیره‌‌ی آب مسجد افتاده. با خودم خندیده و گفتم باجه کار خوده کد، نزدیک رفته موتر را ایستاد کردم. دیدم که سرکارگر سویم‌ آمد و پسا سلام‌علیکی، از فرط خشم، با زهرخندی گفت:

«… راست گفته بودی، شار‌والی به تخریب آمد، از همه کده، باجیت زیاد تخریب می‌کد و نفرا ره خودش آورده بود…».

شهرداری که از داخل کشور بود، ما در آن‌جا حتا از دست خشم و خشونت راننده‌های پاکستانی روز نه داشتیم که موترهای کلان بارهای شان را برای تخلیه در سرایی به نام محمد قمی و گاهی مشهور به عبدالرحمان «تایر» ایستاد می‌کردند. درست مانند سفاکان و جلادان بی‌رحم حکم می‌راندند. چون طالبان فرستاده‌‌های ایشان در کشور ما بودند. اگر یکی از آن‌ها، روزها هم موتر خود را مقابل دکاکین یا پروژه‌ ایستاد می‌کرد، کسی جرأت چرا گفتن را نه داشت. چون آدم مقابل افغان پاکستانی بود ‌و خودش را مانند دوره‌ی اموی‌های اعراب، مالک مُلک و فرمان‌روای بومی می‌دانستند و صاحبان اصلی و بومی مُلک را عجم. درست مانند زمان حال که همه را آمریکا و غنی و کرزی و خلیل‌زاد، برده‌های افغان‌های پاکستانی و داخلی ساخته اند. به سرکارگر گفتم تشویش نه کنند، ان‌شاءالله مشکلات رفع می‌شود، مگر خساره جبران نه‌. چون کار مسجدست، مطابق قرارداد، وزارت حج ‌و اوقاف طالبان باید مشکل را حل کند.

نگرانی کارگران هم‌کار ما

کارگران، نجاران، بسته‌کاران ( سیم‌تاب‌ها )، همه نگران از آینده‌ی کار بودند تا مزدهای شان پرداخته شود. برای شان اطمینان دادم که حقوق شان پرداخته می‌شود، چون تخریب، کار آنان نه بود.

مراد از چنین تخریبات، بیش‌تر جنبه‌ی فشار برای باج‌گیری از سوی برخی انجنیران، نه همه‌ی انجنیران شهرداری کابل بود. من رفت و آمد با پیشینه‌ی دراز رابطه‌ی کار با شهرداری داشتم و نبض همان‌ گروه خاص شان را می‌دانستم. در دفتر ماندم، تا واکنش را ببینم. اواخر زمستان سال ۱۳۷۸، فراگیری روز افزون خشک‌سالی، مگر گاهی ابرآلودی هوا و کم‌تر نم‌نم باران بود.

از رسیدن به محل کار و گپ‌و‌گفت با نقیب‌الله خان و گردش من بالای کارها در طبقه‌ی دوم، دو ساعتی نه گذشته بود که جمشید خان هم‌کار ما، گفت: (…همو انجنیر صایب باجی تان باز آمده میخایه ببینی‌تان…).‌ واقعاً خیلی آزرده هم بودم که برخی انسان‌ها به خاطر پول چقدر کم‌ظرفیت می‌شوند.

نه خواستم داخل دفتر برود، عاجل از پله‌ها پایان شدم که به اصطلاح باجه‌ی من با پتوی زمستانی و موهای چنگ چنگی و جمپر شیک و گرم‌ و چشمان سبز و دهن پِخ، رو به رویم آمد، هیچ چیزی برایش نه گفتم. خودش شروع کرد که گویا رئیس و معاون شان خواسته که اگر در پول رشوه دادن جور بیایم، کارها را دوباره آغاز کنم. این سخن وی به ذهن من مثل گرز چندین تنی فشار وارد کرد و با عصانیت گفتم که هرگز پولی نه می‌دهم و کار وزارت حج و اوقاف است، خودش می‌داند و کارش. چیزهای دگر هم برایش گفتم که یادکرد آن این‌جا لازم نی‌ست. یکی از برگ‌های برنده‌ی من در چندین ماجرای زمان طالبان، تسلط کامل من به زبان پشتو بود. سرانجام این قاصد دروغ‌گو گفت که گویا به من دل‌سوزی کرده. گفتم دل‌سوزی خود را. در بالا ببیند، خواست توجیهی کند، دگر مجالش نه دادم و رفت، خودم هم حرکت کردم طرف شهرداری کابل. آقای غفور فاتح را در دفتر کارش نه یافتم و گفتند، نزد شاروال است. طرف دفتر شهردار حرکت کَردم که در زیر سایه بان راه‌رو، بیرونی مقابلم آمد. وقتی احوال‌پرسی به زیان پشتو تمام شد، دیدم که نه تنها از ماجرا خبر نه دارد، حتا جریان پیش‌رفت کار را پرسید. گفتم بخش آخری کار را شما ویران‌ کردید، با تعجب گفت خبر نه دارد. چون عادت طالبان را بلد شده بودم، نزد خود گفتم که اگر بگویم … آمده و از نام شما رشوه خواسته، دگر ممکن نی‌ست که آن آدم** مفلوک روزگار خوش داشته باشد، سکوت کرده و با تشکری، شهرداری را ترک نمودم.

** از انصاف دور نه شویم، طالبان دور اول، خیلی‌های شان مردمان پاک در کارهای خود بودند، به ویژه مقامات آنان. مگر سالی نه گذشت که به قول مرحوم حاجی عجب‌خان، برخی‌ طالبان توسط برخی ماموران زنگ زده، مثل … آلوده به فساد می‌شدند.

آگاهی دادن به شرکای بی‌خبر!

با برگشت از شهرداری، نقیب‌الله را گفتم دوباره کار قالب‌کاری و ترمیم سیخ‌بندی‌های آویزان را توسط کارگران شروع کند. برای اتخاذ تدابیر جلوگیری از تخریب مجدد، به شرکای بی‌خبر اطلاع دادم تا متوجه باشند. از سیدمحمد څپاڼد که جزء چپاول انتظاری نه بود، مرحوم عجب‌خان نقش‌بندی همیشه احوال می‌گرفتند. تنها آن شریک قلدر، بانی نخست ساختمان باقی بود که در وزارت اقوام و قبایل طالبان کار می‌کرد. برای وی هم اطلاع داده و نامه‌ی رسمی نوشتم به وزارت حج‌واوقاف طالبان تا به حیث مالک پروژه، موانع فرا راه پیش‌برد کارهای ساختمان را بردارد. وزارت مذکور دو اقدامی کرد که خیلی متهورانه بود. یکی با شهرداری کابل تماس گرفته و حقانی، معین وزارت اوقاف

شخصاً به دستور وزیر اوقاف نزد شهردار رفته و مشکل را رفع کرد و در عین حال نه می‌دانم به مشوره‌ی چی کسی، برای بازدارنده‌گی مواخذه از تخریب خودسرانه‌ی دور نخست ساحه‌ی تاریخی مسجد، پیش‌نهادی عنوانی ملاعمر*** ترتیب کرده و حکم قاطع ساختمان دکاکین را حاصل کردند. این حکم زمانی گرفته شد که نقشه‌های ساختمان، به پیش‌نهاد وزارت اوقاف از سوی ریاست طرح و تطبیق پروژه‌های شهرداری کابل ساخته و منظور شده بود.

ما هم کارها را شروع کردیم.

در جریان کار، کم‌بود بودجه را احساس کرده، به اطلاع شرکا رسانیدم تا پول سهمیه‌ی ساختمان شان را بیاورند. کمی هم به تنگ‌ آمدم که شراکت شرکا چرا این‌گونه بی‌تفاوت باشد؟ کسی که قرارداد به نامش است، گناه‌کار که نی‌ست تا مجبور باشد، هر جبری را قبول کند. مگر من در این باربری‌های اجباری و ناگزیری تنهایی ماستری داشتم!؟

یکی دو روز از اطلاع دادن من گذشته بود، با مرحوم مولوی عجب‌خان بالای کارگرها ایستاد بودم، صدای غرش موتر داتسون و توقف آن به گوشم رسید. از بالای بام دیدم، آقای … که باید به عنوان شریک مستقل سهم خودش را می‌پرداخت، موتر سفید‌رنگ جدید و لوکسش را توقف داده و پایان شد. صدایش ردم که بالا بیاید. به پشتو گفت که بیمارست و در پله‌ها بالا شده نه می‌تواند، من و مولوی صاحب عجب خان پایان شدیم. داخل دفتر ناشده، کمی صحبت کردیم، ویرانی ها را برایش نشان داده و گفتم پول نیاز است. خودش هم (نیازی) تخلص می‌کرد. عادت داشت،‌ پیوسته و بی‌توقف، هنگام سخن گفتن دست راست یا چپ خود را مقابل دهن خود می‌گرفت. این کار بخشی از زنده‌گی روزمره اش بود و ما دلیل را نه می دانستیم. اخلاق هم ایجاب نه می‌کرد تا علت را بپرسیم. وقتی جرو‌بحث ما بالا گرفت، کمی زیادتر شده و به تنش لفظی در مورد پرداخت سهمیه‌ی پول منجر گردید.

***ماجرای جالب و در عین حال خفنی است که شرح آن را در روایات زنده‌گی ام نوشته ام.

زور داشتن و سلاح داشتن، بقای حیات‌ست که من تا اخیر نه داشتم شان مگر خدا را شکر ترس هم نه داشتم!

زمانی که تنش‌ها تقریباً جدی شدند، نیازی صاحب!؟ از کنترل خارج شده و بحث را به سیاست کشیده و من را تهدید کرد. آن‌جا دانستم که سلاح داشتن و زور‌داشتن اهمیت حیاتی است. ارچند من چند باری در دور نخست حکومت مجاهدین!؟ هم از سوی زورمندان تهدید و لت‌وکوب شده ام، به ویژه که آن زمان تکسی‌رانی می‌کردم. مگر پشیمانم که توصیه‌های دوستانم برای داشتن اسلحه و مردان مسلح را نادیده انگاشتم. توصیه‌ی من هم از همان زمان ۱۳۷۱ تا ام‌روز به نسل‌های نو تاجیکان همین بوده و است که در کنار آموزش، تفنگ را رها نه کنند. در کشوری مانند کشور ما که حق ترا حق خود می‌‌پندارند، سلاح نه داشتن، حماقت جدی است،‌ مسلح باشید تا از خود، هویت، زبان و شناسه و حقوق تان دفاع کنید و جایی که عقل کارایی نه داشت، تفنگ تان تعیین کننده‌ی سرنوشت‌ تان‌ست.

آقای نیازی با خشونت تمام از دادن و پرداختن پول سهمیه‌ی شان، قلدرانه سر باز زد. وی در حضور کارگران، دکان‌داران چای فروش مقابل پروژه‌ی ساختمانی ما، مولوی صاحب عجب خان، با تکبر و خشونت تقریباً غیر قابلِ مهار تهدیدم کرد. او گفت که اگر باردگر از وی پول خواستم، من را در پشت داتسونش بسته کرده و کشان کشان به محکمه‌ی نظامی می‌‌سپارد و می‌گوید که من را از خط اول شمالی گرفته، نفر مسعودست. نه خوردیم از آش مسعود، کور شدیم از دود مسعود****

سوی من با هجوم برگشت تا من را لت‌وکوب هم کند، هم‌چنان ادامه داد که خودش امور ساختمان پس از زندانی کردن من به عهده می‌گیرد و من هم کاری کرده نه می‌توانم.

من که دگر حوصله‌ام سر رفته بود، با خود گفتم، مرگ از این بی‌آب‌رویی هزاربار به‌ترست، باجدیت تمام و غیر معمول زنده‌گی ام، با وی به پرخاش برآمدم. این‌جا مولوی صاحب عجب خان که نفر مسلح هم داشت، با عصبانیت خیلی جدی مداخله کرده، آقای نیازی را اخطار برخورد داد. مگر این‌ها سودی نه بخشیدند، آقای نیازی، با عتاب و خشم‌گینی غیرقابل مهار، چنانی که داتسون سواران و رنجرسواران و کروزین سواران فرعون‌های جمهوری‌های ام‌روز، مردم را لگد می‌کنند، زمین ساحه را با داتسون خودش لگد کرد و همه مردمی که آن‌جا بودند را به پشیزی هم اهمیت نه داد و حرکت نمود.

پسا رفتن وی، همه کسانی که ناظر صحنه بودند، من را دل‌آسایی دادند، من اما در این فکر افتادم که یک انسان چرا چنین مغرور می‌شود؟ چرا همه چیز را دایمی می‌داند؟ چرا تجارب افت‌وخیز زنده‌گی را نادیده می‌گیرد؟ چرا عبرت پذیر نی‌ست؟ اگر مسلمان‌ست، چرا احکام خدا و رسولش را ملاک عمل قرار نه می‌دهد؟ اگر کافرست چرا به احکام دین‌ خودش پابند نی‌ست؟ اگر انسانی زور دارد ‌‌و تفنگ دارد، آیا انسان کم‌زور و بی‌تفنگ حق زنده‌گی در اجتماع را نه دارد؟ چرا انسانی که ادعای انسان بودن دارد، از قراردادهای اجتماعی و عرفی و دینی انسان‌یت عدول می‌کند؟ چرا خویش‌تن‌داری نه دارد؟ چرا محو و مبهوت قدرت‌های کاذب می‌شود؟ و چنان بود که آن روز و آن شب را نیاسودم.

**** در بخش بعدی

دنباله دارد…

 

 

 

##########################################

 

این تنها یک عنوان نی‌ست. تقدیر من یا تدبیر من، بازیافت فرود و فرازهای زنده‌گی جمعی با یک گروه یا چند گروه است حاصل تابیده‌‌گی اجباری هم‌گرایی.

در این روایت حقیقی، مرز میان جنون و انسانیت، فاصله میان قدرت سلاح و سیاست، ناچاری زیست در بدنه‌ی وحشت، هم‌سویی با اندیشه‌ی داشتن جنگ‌افزار دایمی برای سلطه و دفاع، عبور از خط قرمز انسانیتی که خودت برایت کشیده‌یی و همین‌گونه‌ها سخن می‌گویند.

تقدیر من یا تدبیر من، تنها یک روایت از زنده‌گی در شوره‌زار جهالت با یک قوم یا یک شخص خاص نی‌ست. ارچند بازی‌گران راستین روایت از یک قوم اند. اما این به معنای آن نی‌ست، قومی که من به آن تعلق دارم، کاملاً مبرا از اشتباه است یا چنان افرادی قابل زیست باهمی نه دارد. قوم من یا ملت من هم هیولای وحشت و بیداد کم‌ نه دارد و در برخی حالات، همین بیدادگران ملت من، بیدادگر‌تر از هر بیدادگری اند که به قول مولانا، مه‌پرس.

تقدیر من یا تدبیر من، روایتی‌ست میان عاطفه‌ها و کدورت‌ها، داستانی‌ست حقیقی از پل‌های شکسته شده به دست خود انسان که عقب‌گردی را در کارنامه‌ی پیش‌اندیشی نه دارند و هی فکر می‌کنند همیشه قادر و قدرت اند.

تقدیر من و‌ تدبیر من، به شما روایت می‌کند غرور قدرت و اندیشه‌ی واهی بر بی‌زوالی قدرت چه‌گونه انسانی را به وحشی تبدیل می‌کند. آن انسانی که خودش ارزش یک توت گندیده را نه دارد، مگر زور اسلحه اش، ارزش‌های زیادی را زیرپا و لگد می‌‌نماید.

نوشته‌ی تقدیر من یا تدبیر من، شما را به بیابان‌های سرگردان و خشکیده از عزت و مناعت برخی اشخاصی دوره می‌دهد که اگر سلاح بر دوش شان نه باشد، الاغ حیثیت به‌تری از آن‌ها دارد، چون الاغ با همه قدرتش، آرام و شکسته رفتارست. در این روایت شما می‌بینید که ماحصل زحمات یک انسان، چه‌سان توسط یک هیولای وحشت بلعیده می‌شود و وحشی از سود جبرگیری مظلومان برایش قصر و شکوه‌‌وجلال می‌سازد. در روایت، کم‌تر کسی را می‌‌یابید که جاهل‌ست، مگر باری به خود می‌آید و طی طریق انسانیت می‌کند. این برخورد اوج رخ‌دادی است که نه می‌دانی آن را ترنم فرگشتی اخلاق بدانی یا بنای ساختار یک‌بار مصرف آن انسان؟

تقدیر من یا تدبیر من به شما می‌گوید که چه‌گونه قدرت سلاح برخی‌ها را به حیوان درنده تبدیل می‌کند. چه سان به زور اسلحه مانند حیوان درنده‌‌ی غیر قابل رام‌شدن زوزه کشید و می‌خواهد، ترا با لباس‌های تنت بِدَرَد. یا همین انسانِ مسلح چه‌گونه می‌تواند، بناهای تاریخی و فرهنگی و مذهبی یک شهر با پیشینه‌ی متمدن بودن، مانند کابل را از بیخ و بن ویران کند.

نام تنها یک کرکتر اصلی در این روایت، نظر به موقعیت‌های ارزش‌های حیات شان گرفته نه می‌شود و به جای آن (…) را می‌خوانید.

 

تقدیر من یا تدبیر من، در چند بخش برای شما روایت می‌شود.

بخش نخست

دست بازی‌گر تقدیر،‌ هرگونه که دلش شد سرنوشت من را رقم زد. من هم به حیث مسلمان و مسلمان‌‌زاده‌یی که می‌دانم در تقدیر انسان، تدبیر الهی جلوه‌ی خاصی دارد، به آن قانع شده و تسلیم هستم.

روزگاری پسا فراغت از امور رسمی که در پی یک تحول سیاسی کشوری، برای به دست آوردن نفقه‌‌ی حلال دست و پا زدم. آن فراغت من، در دور نخست سپردن قدرت از روی اجبار تاریخ برای گروه مجاهدین بود که نزدیک دو سال پس از سال ۱۳۷۱ رخ‌داد. دنبال کارهایی که بتوانند آب‌رومند باشند، شهر و شهرهای کشور دوره زدم. گویی به عیادت کاری می‌رفتم. کاری پیش‌رویم بیش‌تر سبز شد، آن کار ساختمان بود که کم و بیش در آن ورود داشتم. این حرفه که دگر به حرفه‌ی دایمی شخصی کاری من مبدل شده بود، ادامه داشت. تا آن که طالبان جای حکومت استاد ربانی را گرفتند و من در کابل ماندم. بعد از فروکش کردن خشم‌ خشم‌‌گین بگیر و ببند و بکش طالبانی، کارم را دوباره آغاز کردم. معین خدمات شهری شهرداری طالبان در کابل کسی به نام خواجه‌محمد کسی بود. برای حفظ احتیاط، هنوز مستقیم با مقامات شهرداری رو‌به‌رو نه می‌شدم، تا این که یکی از دوستان من به نام حاجی حبیب‌الرحیم از استان کنرها، کسی را برای آقای خواجه محمد پیدا کرد. مرام خواجه‌محمد که پا برهنه یا با پاپوش مانند عاشق دل‌باخته‌ی غیابی من، دنبال من افتاده بود تا در چنگش بیایم را نه می‌دانستم. مگر در چشم‌پتکان محل کار سابقم در می یافتم که یارو خیلی مشتاق دی‌دار من است و هی به چوکی‌دار مارکیت ما تهدید می‌فرستد. فرصت مغتنمی بود که حاجی صاحب حبیب‌الرحیم مهیا ساخته بود، تا در تنور سوزان خشم خواجه صاحب،‌ معین شهرداری نیافتم و به راحتی ما را در دفتر کاری شان پذیرفتند. بعد از کمی انتظار، فرصت آشنایی و معرفت میسر شد و با هم معرفی شدیم. دیدم که ایشان خیلی نرمش دارند، معلوم بود که حاجی صاحب حبیب‌الرحیم، آدم ستنگی را برای ایشان پیدا کرده بود. از آن روز یک مانع برای آرامش خاطر من برطرف شد و دو مانع مهم دگر باقی بود که بدون حل آن‌ها هم، کار کردن آزادانه‌ی من ممکن نه چی که مرگ ‌آفرین بود. به لطف خدا، همه موانع رفع و تهدیدات ختم شدند و من بالای کار شخصی برگشتم. داستان دو مانع دگر را قبلاً نگاشته‌ام.

حتا در دهه‌ی هفتاد هم هنوز ساخت‌وساز‌های مدرن بتونی یا (آهن‌کانکریت) با درصدی بالا، چندان جا نیافتاده بود، چنانی که ام‌روز رونق دارد. به هر رو، دوستان من در افغان اعلانات، به من اطلاع دادند که وزارت حج و اوقاف طالبان یک داوطلبی ساختمانی در مسجد پل خشتی دارند، مگر کسی همه‌ی جراید را پس از چاپ قاپیده و به بازار عرضه نه شده. دلیل آن بود که گاهی یا زورمندان یا قراردادیان خاص، به یک مورد با ادارات توافق پولی بده‌وبستان کرده و اعلانات را فقط در روی رسمیات منتشر می‌کردند و همه را از روی ماشین چاپ بر می‌داشتند. این کار در زمان کرزی و غنی به اوج رسیده بود. به هر رو، دوست من، یک شماره را به هر ترتیبی که توانست برایم رسانید. در جریده‌ی اعلانات خواندم که طالبان تصمیم ساخت‌ دکاکین تجارتی به جانب غربی‌ترین بخش مسجد جامع پل‌خشتی دارند. آماده‌ی رفتن به داوطلبی شده و با توجه به آگاهی از شرایط خاص در این‌گونه‌مجالس، دل‌ونادل راهی مجلس داوطلبی شدم. مجلسی که کسی انتظار نه داشت غیر از اشخاص آگاه و توافق شده، کسی دگری یا بی‌‌گانه در آن ورود داشته باشد. ورود ما سه نفر همه را غافل و در عین حال عصبانی ساخت. اشخاص گوناگون با ژست‌های برخی‌‌ها خشن و بشاش و پوشاک‌های چرکین و برخی پاک و رنگین، چشمان ترس‌ناک و تیزبین و سرمه شده‌ی تقریباً عمومی، نگاه‌هایی گاهی با لب‌خند زهرخند‌گونه‌ی زورگویان یا نرم‌گویان همه و همه متوجه من و دو تن هم‌راهانم. چنین مجالس خواهی‌‌نه‌خواهی ترا با مخالفان روبه‌رو می‌کند، به ویژه که مهمان ناخوانده باشی و نه دانند که از کجا آگاه شدی. تا مجلس آغاز شد، آشکارا می دیدیم که گونه‌های برخی به پرش خشم آمده و حضور ما را در مجلس مزاحمت می‌دانند. خوبی ما آن بود که مرحوم حاجی عجب خان نقش‌بندی، با آن که طالب نه بودند، مگر همه عبا‌و‌قبای شان پاک‌تر و‌ منظم‌تر و نورانی‌تر از دگران بود، به ویژه که خیلی هیبت‌ دانش عرفانی هم داشت. ما که شرط‌نامه را نه خوانده بودیم و نه حضور ما آن‌جا برای همه خوش‌آیند نه بود، جزء خود ما. به ناچار تحمل شدیم. ما از اصل قضیه خبر نه داشتیم که یک آقایی از قبل آن‌جا کار ساختمانی را شروع کرده و سپس مانع وی شده اند تا روند قانونی تشریفاتی را طی کند. از رئیس هیئات تقاضا کردیم تا شرط‌نامه را برای ما بدهد. گفت شرط‌نامه نه دارند، مگر به قول خودش، « د امارت گټې ته گوري= منافع امارت طالبان را می‌بینند. »، سپس سه ورق از نوعی شرط‌نامه را برای ما داد. این، در اصل محتوای قرارداد با ظاهر شرط‌نامه بود. آن قرارداد را برمبنای منافع کسی نوشته اند که از قبل در ساحه ساختمان را خودسر آغاز کرده بود.

در یکی از مواد آن نوشته شده بود که برندهای قرارداد، ساحه را از پول خود می‌سازد، در عوض پنجاه‌ درصد ساحه برایش قباله‌ی شرعی اجرا و پنجاه درصد ساختمان ملکیت وزارت حج و اوقاف است. راستش وقتی این بخش را خواندم، به دو نفر هم‌راه خود‌ گفتم، نام این‌ها اوقاف است، مگر وقف را بخشش می‌کنند،‌ آن هم از یک مسجد تاریخی را.‌هم‌راهان من پرسیدند، راه قانونی چی‌ست؟ من توضیح داده و رو به رئیس اوقاف طالبان کرده، گفتم این ماده‌ی شرط‌نامه خلاف قانون‌ست، چطور ممکن‌ست ملکیت وقف‌شده،‌ آن هم از مسجد بسیار کلان و تاریخی را برای کسی قباله بدهید؟ رئیس ‌و اعضای هیئت با هم‌دگر چشم‌ به چشم شدند.‌ چون تسلط کامل بر زبان پشتو داشتم، با پشتو‌گفتاری وارد بحث شدیم و از من خواستند که چی پیش‌نهاد دارم. مگر حاضرین داوطلب دندان انتقام بالای دندان علیه ما می فشردند. ما طرح خود را دادیم که به اساس آن هم دکاکین مطابق نقشه از پول شخصی ما اعمار می‌شدند. با این طرح، هم ملکیت مسجد حفظ می‌‌گردید و هم با رسیدن پول صرف شده‌ی ما از کرایه‌ها، دکاکین مکمل به وزارت اوقاف تعلق می‌گرفت. وقتی ما شرایط خود را گفتیم، واقعاً هیئات متوجه شده و بی‌درنگ، نظر ما را به رأی‌گیری یا بالاروی. همه‌گی با عصبیت سوی ما سه نفر نگاه می‌کردند و به نوبت استعفا دادند. خیلی خیلی مشتاق بودند تا بدانند که ما وقت داوطلبی را از کجا خبر شدیم. سرانجام رئیس اوقاف که رئیس هیئات هم بود، مجلس داوطلبی را به‌ نفع ما خاتمه داده و گفت که منفعت امارت شان در آن‌ست. برای ما مگر مهم بود که منفعت ملی و دینی بود، آن هم ساحه‌ی مسجد که قرار بود برای شخصی قباله داده شود. دفتر اوقاف واقع شهرنو کابل، آهسته آهسته تخلیه شده می‌رفت. دیدیم تنها همان باقی مانده که زورگیر اصلی بوده و از قبل کار را شروع کرده بوده. کارش آن بوده که درخت چندین ده ساله‌ی مسجد را از بیخ و بن کشیده و دیوارهای مسجد در آن ساحه را تخریب کرده بوده، تهداب های غیر معیاری حفر کرده. وقتی وارد بحث شدیم. چون برایم جالب بود که این آقا چه‌گونه توانسته قبل از حصول اجازه و توافق امارت شان، بدون داوطلبی، کارهای بزرگی را در ساحه انجام داده.

با توجه به آشفته‌حالی‌های آن زمان ‌‌و دغدغه‌های توان‌فرسای حاکم در محیط و جامعه، پنداشتیم به‌ترست با وی کنار بیاییم و یکی از شرکای ما باشد. چون اگر چنان نه می‌شد، وارد یک جدل منتهی به خشونت می‌گردیدیم. علی‌الرغم این توافق نخستین که باید با شرایط میانی ما نهایی می‌شد، آقای… بانکی بلند کرده ‌و حاکمانه به پشتو گفت، سهم به سه حصه تقسیم شود، یک حصه من و دو حصه شما سه نفر. من گفتم ما داوطلبی را برنده شدیم، دگر تو شریک غیررسمی ما هستی، چهار سهم مساوی درست‌ست. قبول نه کرد و گفت که پیش از ما در ساحه بسیار کار کرده و به قول خودش، درخت‌های صدسال را از بیخ کشیده. سرانجام به فرمایش مولوی صاحب عجب خان و سیدمحمد څپاڼد، دو حصه ما سه نفر و یک حصه را آقای… نصیب شد.

قرار گذاشتیم تا هر کدام مطابق سهم خویش پول بپردازیم و کار آغاز شود. بار دگر با صدای پارسی شکسته آن آقا پرسید مصرف قبلی وی چطور می‌شود چون زیاد پول هزینه کرده، دفعتاً پول نه می‌دهد. چون ما تنها همین یکی دو‌ساعت باوی پیشینه‌ی‌کاری، توأم با تنش داشتیم، گفتیم لیست مصارفش را بیاورد تا گپ بزنیم. پسا این سخنان بود که وی خود را در بلندای موفقیت دانسته، مگر تازه جلوه‌ی ساخته‌‌گی دوستی می‌داد. قرار شد به دفتر ما بیاید. من و دوستانم منتظر وی و در جریان گپ‌و‌گفت بودیم که درب دفتر کوبیده شد ‌و آقا اجازه خواسته، داخل گردید. این‌بار اما خندان‌تر از ساعات قبل. برای آن که از نقش من مجلس داوطلبی تحسین کند، به پشتو گفت: (…ولا چې ته ښه‌بازڼگرې…مرادش برابر پارسی، خوب نقش بازی‌گر هستی) پس از من رو به سیدمحمد څپاڼد کرده و برایش گفت: (… ته ددې د بازڼگرۍ استاذیی… مرادش به پارسی، تو استاد بازی‌گری از ای هستی…). سیدمحمد با عتاب و به پشتو برایش گفت، چی می‌گی، حوصلی ما ره گرفتی، گپ زدن ته یاد نداری… اگه ده دفترم نه می‌بودی، می‌دیدی که کتیت چی می‌کدم.

اوضاع تیره‌تر شد و من دانستم که به خرابی می‌رود. از جانبی درک کرده بودم که وی در این گفتارش کدام مرام منفی وجود نه داشت، فقط احساسات خود را طوری که می‌تواند افاده کرده. مداخله کرده و گفتم آغاصایب آرام باش، آغا صایب که قلدرنماتر از وی بود، آرام نه می‌گرفت. با اصرار گفتم تا مجال توضیح بدهد، مگر با کرکتر خاص خودش گفت بیادر چی توضیح داره، سم صحیح ما ره رقاصه و بازنگر گفت. مرحوم عجب‌خان مداخله کرده و گفتند که وی هدف بدی نه داشته و گپ زدنش همی رقم است. بعد سیدمحمد آرام شد و راستش که … از سوء تفاهم معذرت خواست.

به هر رو، شراکت شکل گرفت و قرارداد امضا شد، قرار بود کار عملی را در ساحه آغاز کنیم. نقشه‌ها با مسئولیت وزارات حج و اوقاف طالبان نهایی گردیده بود.

مرحوم عجب خان قبلا پول خود را پرداخته بود که سیدمحمد آن را قاپید و جریان آن مفصل در کتاب کمیشن‌کاران گیلانی‌ها آمده است.

خود سیدمحمد که غیر از چپاول، کاری نه داشت.

من که در پای قرارداد امضا کرده و طرف اصلی و پاسخ‌گو بودم، الزام داشتم تا کار ها را انجام دهم. هتلی داشتم در شهرنو و سهم خود به مبلغ سه هزار و پنج‌صد دلار گرو گذاشتم. در دور نخست طالبان ارزش دلار خیلی بلند بود و روپیه‌ی کابلی ارزشی نه داشت. حفاری دوباره‌‌ی تهداب‌ها و از نو شروع کردن کار ساختمان ایجاب مصارف هنگفتی را می‌کرد. خوبی آن بود که قیمت هر تن سیخ گول میان ۲ تا سه صد دلار بود و از جاده‌ی ولایت می‌خریدیم.

حاجی کندزی صاحب سیخ فروش، آدم محترمی بودند که پسر ارشد شان هم‌زمان هم‌کاری با پدر، فرمایشات مشتریان را در بدل قیمت معین به محل کار شان می‌رسانید. آشنایی داشتم به نام بازمحمد خان، تیکه‌دار سابق و معمار تجربه کار. ایشان هم موتر داشتند و پدر شان هم‌راه راننده‌ی شان پیوسته ریگ و جغله می‌آورد. سمنت را از محترم قاهر خان می‌گرفتیم که در دهن باغ دکان داشتند. قاهرخان قبلا رئیس یکی از بخش‌های شهرداری کابل بودند و‌ متقاعد شدند. جدا از توانایی‌های فیزیکی که صرف کار ساختمان می‌‌‌گردید، مزاحمت‌های گاه‌وبی‌گاه و ناحق شهرداری هم ما را به می‌فشرد. پول هم رو به ختم و از شرکایم خبری نه بود. نه می‌دانم …چطور دل سوختاند، یک روزی آمد و کمی پول به سهم خود آورد. بیست هزار کلدار پاکستانی آن‌زمان مانند دلار ارزش داشت و کمی حال‌وهوای پروژه را تازه ساخت. روال همین‌گونه بود. روزی سیخ ضرورت شد، خدمت کندزی صاحب زنگ زدم تا سیخ مورد نیاز را بفرستند. طبقه‌ی اول کامل و کار طبقه‌ی دوم را آغاز نمودیم. بالای بام دکاکین ایستاده بودم که موتر سیخ رسید. دیدم راننده‌ی جدید‌ست و پسر حاجی صاحب نی‌ست. پایان شده، از راننده پرسان پسر حاجی صاحب را کردم، در کمال ناباوری گفت که درراه برگشت از سمنگان، موترش از سالنگ سقوط کرده و شهید شده. دردناک است، یک فرزند داشته باشی و در چشم به‌هم‌زدن شهید شود، بعداً فاتحه رفتم.

چون حسب حکم قرارداد، با پوشش طبقه‌‌ی اول اجازه‌ی کرایه‌دهی اتومات صادر شد و دکاکین را به کرایه دادیم.

قالب‌کاری و سیخ‌بندی طبقه‌ی دوم و حاشیه‌ی توسعه‌وی آن یک روز پیش از آن کامل شده و آماده‌ی کانکریت‌ریزی بود.

یک روز هوا کمی ابرآلود، رفتم بالای پروژه تا با محترم نقیب‌الله بابکرخیل، رفیق دوران جوانی ام و باشی سرکار، مشوره‌ی تعیین روز کانکریت‌ریزی را داشته باشم. هنوز ماشین آلات ساختمانی در کابل یا نه بود و یا هم منحصر به شرکت های دولتی می‌شد. دگران کارهای شان را با ساختن نردبان‌های چوبی که در عرف ساختمانی به نام « دمدمه » یاد می‌شدند، با وسایلی مانند زنبیل‌های محلی‌ساخت دو نفره، مخلوط کردن سمنت و ریگ و جغل و آب و آماده کردن برای انتقال، انجام می‌دادند…

 

 

 

 

 


بالا
 
بازگشت