مهرالدین مشید

 

 

وقتی دین و فلسفه به ایدئولوژی بدل می‌شوند

ایدئولوژیک شدن دین و فلسفه؛ آغاز فاجعه

دین و فلسفه، در بنیاد خود، دو کوشش بزرگ انسانی برای پاسخ‌گویی به پرسش‌های اساسی درباره حقیقت، انسان، اخلاق، معنا و زندگی‌اند. دین بیشتر بر ایمان، وحی، معنویت و نسبت انسان با امر قدسی تکیه دارد و فلسفه بر پرسش، استدلال، نقد و جست‌وجوی عقلانی حقیقت؛ اما هنگامی که هر یک از این دو از یک منبع تفکر و پرسشگری به یک نظام بسته و ایدئولوژیک تبدیل می شود، ماهیت آن دگرگون می‌گردد. در این مرحله، اندیشه دیگر در جست‌وجوی حقیقت نیست؛ بلکه حقیقت را از پیش تعیین‌شده می‌پندارد و از انسان می‌خواهد خود را با آن وفق دهد. این بیانگر این واقعیت است که فاجعه نه در دین یا فلسفه؛ بلکه در ایدئولوژیک‌ شدن آن‌ها است؛ یعنی زمانی که یک نظام فکری خود را مالک انحصاری حقیقت بداند و نقد، پرسش و تکثر را تهدید تلقی کند.

بنابراین هر تفکری، چه دینی و چه فلسفی، هنگامی که به ایدئولوژی تبدیل شود، نه‌تنها بزرگ‌ترین ضربه را بر خود و مبانی خویش وارد می‌کند؛ بلکه می‌تواند به ابزاری برای تحمیل، حذف و توجیه قدرت تبدیل شود و در برابر بسیاری از ارزش‌های انسانی، از جمله آزادی، عقلانیت، عدالت، کرامت انسان و حق انتخاب قرار گیرد. از این‌رو، پرسش اساسی این است که چگونه می‌توان دین و فلسفه را از حصار ایدئولوژی رهایی بخشید و آنها را بار دیگر به سرچشمه‌های حقیقت‌ جویی، پرسشگری، اخلاق و رهایی انسان بازگرداند.

این پرسش، در واقع به یکی از مهم‌ ترین مسائل فلسفه سیاسی و فلسفه دین مربوط می‌شود؛ یعنی اینکه چگونه می‌توان میان «دین و فلسفه به‌مثابه جست‌وجوی حقیقت» و «ایدئولوژی به‌مثابه دستگاهی برای تثبیت قدرت» مرز کشید؟ نکته اصلی این است که دین یا فلسفه در ذات ایدئولوژی نیستند؛ هنگامی ایدئولوژیک می‌شوند که حقیقتِ مورد ادعا از عرصه پرسش و نقد خارج شده و به ابزار انحصار، قدرت و اطاعت تبدیل شود.

 

تفاوت «تفکر» و «ایدئولوژی»

نخست از همه باید دانست که چه تفاوت هایی میان تفکر و ایده یولوژی وجود دارد. تفکر هر از گاهی زنده و پرسشگر است؛ ایدئولوژی بیشتر پاسخ‌های قطعی و از پیش تعیین‌شده ارائه می‌کند. تفکر امکان خطا و اصلاح را می‌پذیرد؛ اما ایدئولوژی هنگامی که به شکل افراطی و بسته درمی‌آید، خود را معیار نهایی حقیقت معرفی می‌کند. در تحلیل جامعه‌شناختی، ایدئولوژی تنها مجموعه‌ای از عقاید نیست؛ بلکه می‌تواند به چارچوبی تبدیل شود که واقعیت اجتماعی را از منظر منافع و موقعیت یک گروه تفسیر و حتی پنهان می‌کند. جامعه شناسان میان ایدئولوژی و اتوپیا تمایز می‌گذارند و نشان می‌دهند که باورها با موقعیت اجتماعی و تاریخی انسان‌ها پیوند دارند.  بنابراین، مشکل از آنجا آغاز می‌شود که یک اندیشه به جای آنکه ابزار فهم واقعیت باشد، به عینک اجباری برای دیدن واقعیت تبدیل شود. درست این زمانی است که دین ایدئولوژیک می‌شود. دین زمانی به ایدئولوژی سیاسی تبدیل می‌شود که یک قرائت تاریخی و انسانی از دین، خود را با اصل دین یکی بداند و هر قرائت دیگر را انحراف، کفر یا دشمنی تلقی کند. در این وضعیت، مرز میان امر مقدس و تفسیر انسانی از امر مقدس از بین می‌رود. انسان به جای اینکه بگوید «من چنین می‌فهمم»، می‌گوید «حقیقت مطلق همین است و هرکس مخالف آن باشد، دشمن حقیقت است». پیامد چنین رویکردی بسیار مهم است؛ زیرا مخالف سیاسی دیگر صرف مخالف سیاسی نیست؛ به «دشمن دین» تبدیل می‌شود. منتقد فکری دیگر منتقد نیست؛ «مرتد»، «منحرف» یا «بی‌دین» خوانده می‌شود. و حکومت نیز ممکن است خود را نماینده حقیقت مطلق معرفی کند. در اینجا دین از حوزه اخلاق و معنویت وارد قلمرو قدرت مطلق سیاسی می‌شود و مخالفت با حکومت، به مخالفت با حقیقت تعبیر می‌گردد. ایدئولوژیک‌ شدن تنها مختص دین نیست؛ بلکه فلسفه نیز اگر از روح انتقادی خود فاصله بگیرد، می‌تواند به یک دستگاه بسته تبدیل شود. در حالیکه فلسفه با پرسش آغاز می‌شود؛ اما فلسفه ایدئولوژیک می‌خواهد پرسش‌ها را به پاسخ‌های از پیش تعیین‌شده محدود کند. در چنین شرایطی، فیلسوف یا پیرو یک مکتب دیگر در جست‌وجوی حقیقت نیست؛ بلکه درصدد اثبات درستی مکتب خویش است. این خطر را می‌توان در بسیاری از نظام‌های فکری مدرن مشاهده کرد؛ جایی که یک نظریه درباره تاریخ، اقتصاد، انسان یا جامعه، از سطح «تبیین» فراتر رفته و به معیار مطلق برای تفسیر همه واقعیت‌ها تبدیل می‌شود. در نتیجه، هر واقعیتی که با نظریه سازگار نباشد، نه به عنوان یک پرسش جدی، بلکه به عنوان «خطا»، «انحراف» یا «دشمنی» کنار گذاشته می‌شود.

داکتر سروش از نخستین متفکران مسلمان معاصر است که ایدئولوژی‌شدنِ دین را به‌گونه‌ای جدی به نقد گرفت؛ در حالی که بسیاری از متفکران اسلام‌گرا، از سید قطب و ابوالاعلی مودودی تا علی شریعتی و دیگران، ایدئولوژی را ابزاری برای بازسازی جامعه و قدرت سیاسی می‌دانستند. سروش با تفکیک «دین» از «فهم دینی» هشدار می‌دهد که وقتی یک قرائت انسانی از دین به ایدئولوژی تبدیل شود، خود را حقیقت نهایی می‌پندارد، باب پرسش و نقد را می‌بندد و سرانجام می‌تواند دین را در خدمت قدرت و سیاست قرار دهد. از این منظر، نقد ایدئولوژی در واقع تلاشی برای بازگرداندن عقل، آزادی، پرسشگری و امکان اصلاح به عرصه دین و اندیشه است.

از نگاه عبدالکریم سروش، ایدئولوژی‌ شدنِ دین و اندیشه آفات ذیل را در بر دارد: حقیقت را به ابزار قدرت تبدیل می‌کند و اندیشه را در خدمت سیاست قرار می‌دهد؛  راه پرسش و نقد را می‌بندد؛ زیرا ایدئولوژی خود را حقیقت نهایی می‌پندارد؛ تفسیر انسان را جای حقیقت می‌نشاند و میان «دین» و «فهم دینی» خلط می‌کند؛ مخالف را دشمن می‌سازد و به حذف، تکفیر و خشونت زمینه می‌دهد؛ و انعطاف و اصلاح‌پذیری را از بین می‌برد و جامعه را در چارچوبی بسته نگه می‌دارد. از نظر سروش، بزرگ‌ترین آفت ایدئولوژی این است که یک فهم انسانی و تاریخی را به حقیقتی مقدس و تغییرناپذیر تبدیل می‌کند.

 ایدئولوژی و به انحصار کشاندن حقیقت و پیامد ها

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های ایدئولوژی بسته، انحصاری‌کردن حقیقت است. در جامعه‌ای که چند قرائت از حقیقت امکان گفت‌وگو دارند، انسان می‌تواند بگوید که «ممکن است من اشتباه کنم.»؛ اما در ذهن ایدئولوژیک، این جمله به تدریج جای خود را به این تصور می‌دهد که «من حقیقت را دارم و مخالف من در اشتباه است.» مرحله بعد خطرناک‌تر می شود و این ذهنیت شکل می‌گیرد که «چون من حقیقت را دارم، حق دارم مخالف خود را حذف کنم.» در این نقطه، اختلاف فکری به دشمنی سیاسی و دشمنی سیاسی به حذف اجتماعی تبدیل می‌شود. درست این زمانی است که ایدئولوژی با قدرت تمامیت‌خواه پیوند خورده و به دستگاهی برای توضیح همه‌چیز و توجیه اعمال قدرت تبدیل شود؛ او در تحلیل خود از توتالیتاریسم نشان می‌دهد که رژیم‌های تمامیت‌خواه چگونه قانون، سیاست و زندگی اجتماعی را تحت منطق ایدئولوژیک قرار می‌دهند.

ایدئولوژی زمانی خطرناک‌تر می‌شود که با قدرت سیاسی متحد گردد و قدرت را در زیر پوشش ایدئولوژی مومیایی کند. در این صورت است که قدرت لباس تقدیس به بر کرده و کارکرد اندیشه کم رنگ شده و فرصت نقد و گفت و گو از میان می رود. این در حالی است که اندیشه تا زمانی که در میدان گفت‌وگو قرار دارد، می‌تواند مورد نقد قرار گیرد. فاجعه زمانی آغاز می شود که یک حکومت خود را صاحب حقیقت بداند، ابزارهای قدرت  چون؛ آموزش، رسانه، قانون، دستگاه قضایی، تبلیغات و حتی زور نیز در خدمت آن حقیقت قرار می‌گیرند. در چنین شرایطی، هدف حکومت دیگر تنها اداره جامعه نیست؛ بلکه ساختن انسان مطابق الگوی ایدئولوژیک است.

به همین دلیل  جامعه شناسان در تحلیل توتالیتاریسم بر نقش ایدئولوژی و ترور تأکید می‌کنند و نشان می‌دهند که چگونه ایدئولوژی می‌تواند ادعای کشف «قوانین تاریخ یا طبیعت» داشته باشد و از این طریق اعمال سیاسی را مشروع جلوه دهد.  اینجا است که در نخستین گام ایدئولوژی، با ادعای دفاع از حقیقت، خود حقیقت را به قربانی می گیرد؛ زیرا حقیقت برای زنده ماندن نیازمند پرسش، نقد، تجربه و امکان اصلاح است. اما ایدئولوژی بسته از پرسش می‌ترسد؛ زیرا پرسش می‌تواند بنیان‌های آن را متزلزل کند.

از این‌رو: دین بدون نقد می‌تواند به جزم تبدیل شود؛
فلسفه بدون پرسش می‌تواند به دگم تبدیل شود؛
و هر دو، وقتی با قدرت مطلق پیوند بخورند، می‌توانند به ابزار سلطه تبدیل شوند. این بدان معنا نیست که دین یا فلسفه در ذات فاجعه‌آفرین‌اند. برعکس، مسئله در تبدیل اندیشه به نظام بسته و غیرقابل نقد است که همانا ایدئولوژیک شدن دین و فلسفه است و پیامد های ناگوار اجتماعی را در پی دارد.

ایدئولوژیک‌ شدن اندیشه پیامد های ناگوار اجتماعی دارد که از کاهش تحمل مخالف آغاز و تا تضعیف آزادی اندیشه؛ تبدیل اختلاف فکری به دشمنی؛ تقدس‌بخشیدن به قدرت سیاسی؛ توجیه خشونت به نام حقیقت؛ سرکوب فردیت و استقلال فکری؛ تقلیل انسان به پیرو یک هویت یا عقیده؛ و تضعیف عقل انتقادی و گفت‌وگوی اجتماعی ادامه می یابد. در چنین فضایی، جامعه به دو دسته تقسیم می‌شود؛ یعنی«خودی» و «غیرخودی». خودی کسی است که حقیقت رسمی را می‌پذیرد و غیرخودی کسی است که آن را به پرسش می‌گیرد. این همان نقطه‌ای است که کثرت انسانی جای خود را به یکسان‌ سازی فکری می‌دهد.

راه رهایی چیست؟

رهایی دین و فلسفه از ایدئولوژی به معنای کنار گذاشتن دین یا فلسفه نیست؛ بلکه برعکس، به معنای بازگرداندن آن‌ها به جایگاه اصیل‌شان است. این امر برای دین به معنای تفکیک میان ایمان و تفسیر انسانی از ایمان، میان امر قدسی و استفاده سیاسی از امر قدسی و میان اخلاق دینی و قدرت سیاسی است. برای فلسفه نیز به معنای بازگرداندن آن به پرسشگری، نقد، گفت‌وگو و پذیرش امکان خطا است. در چنین بستری است که جامعه سالم و قابل پذیرش برای همه فراهم می گردد. باید یادآور شد که جامعه سالم جامعه‌ای نیست که همه مردم یکسان بیندیشند؛ بلکه جامعه‌ای است که انسان‌ها بتوانند متفاوت بیندیشند، اختلاف داشته باشند و بدون حذف یکدیگر گفت‌وگو کنند. رهایی دین و فلسفه از حصار ایدئولوژی، روندی است که از بازگرداندن حقِ پرسش آغاز می‌شود و با تفکیک حقیقت از تفسیر، پذیرش تکثر، جدایی حقیقت از قدرت، مقدم دانستن اخلاق بر ایدئولوژی و باز نگه‌داشتن راه اصلاح و بازنگری، به کمال می‌رسد.

 بازگرداندن حق پرسش؛ نخستین شرط رهایی، پذیرفتن این اصل است که هیچ اندیشه‌ای نباید از پرسش مصون باشد. دینی که پرسش را کفر می‌داند و فلسفه‌ای که نقد را خیانت می‌شمارد، به‌تدریج از تفکر فاصله می‌گیرد و به ایدئولوژی تبدیل می‌شود. دوم- تفکیک حقیقت از تفسیر؛ باید میان «متن»، «حقیقت»، «تفسیر انسان از حقیقت» و «استفاده سیاسی از تفسیر» تفاوت قایل شد. بسیاری از فاجعه‌های تاریخی زمانی رخ داده‌اند که یک تفسیر انسانی، خود را عین حقیقت مطلق معرفی کرده است. سوم - پذیرش تکثر؛ رهایی دین و فلسفه بدون پذیرش تکثر ممکن نیست. انسان‌ها می‌توانند درباره خدا، اخلاق، آزادی، عدالت و معنای زندگی برداشت‌های متفاوت داشته باشند. تکثر الزاماً نشانه ضعف حقیقت نیست؛ می‌تواند نشانه پیچیدگی حقیقت باشد. چهارم- جدایی حقیقت از قدرت؛ این شاید مهم‌ترین اصل باشد. وقتی یک اندیشه برای حفظ قدرت سیاسی به کار گرفته شود، حقیقت به تدریج تابع مصلحت قدرت می‌شود.

 دین باید بتواند قدرت را نقد کند، نه اینکه صرفاً توجیه‌کننده قدرت باشد؛ فلسفه نیز باید بتواند در برابر دولت، حزب، رهبر و اکثریت بایستد. پنج - اخلاق را بر ایدئولوژی مقدم دانستن؛ هر تفکری باید با پیامدهای اخلاقی و انسانی خود سنجیده شود. اگر یک ایدئولوژی به نام دین، ملت، طبقه، نژاد یا فلسفه، انسان را تحقیر، حذف یا قربانی کند، باید در برابر آن ایستاد؛ حتی اگر خود را مقدس یا علمی معرفی کند. شش - باز نگه‌داشتن باب اصلاح؛ دین و فلسفه زنده، امکان بازخوانی و اصلاح دارند؛ اما ایدئولوژی می‌گوید: «حقیقت یک بار برای همیشه کشف شده و دیگر نیازی به پرسش نیست.» همین‌جا است که تفکر منجمد می‌شود. بنابراین راه رهایی دین و فلسفه از ایدئولوژی، ضد دینی یا ضد فلسفی شدن نیست؛ بلکه بازگرداندن آنها به ماهیت پرسشگر، اخلاقی و حقیقت‌جویانه‌شان است. می‌توان این اندیشه را چنین فشرده کرد: دین هنگامی از ایدئولوژی رها می‌شود که به جای تصاحب قدرت، وجدان قدرت باشد؛ و فلسفه هنگامی آزاد می‌ماند که به جای خدمت به قدرت، حق پرسش از قدرت را حفظ کند. در یک تعبیر بنیادی گفته می توان که ایدئولوژی زمانی آغاز می‌شود که انسان می‌گوید «من حقیقت را در اختیار دارم»؛ تفکر زمانی زنده می‌ماند که انسان بگوید «در جست‌وجوی حقیقت هستم». این تمایز، می‌تواند مبنای یک بحث بسیار عمیق‌تر درباره اسلام، فلسفه و ایدئولوژی؛ از شریعتی و مطهری تا پوپر، آرنت و هابرماس نیز قرار گیرد.

نتیجه‌گیری

دین و فلسفه هنگامی ارزش انسانی خود را از دست می‌دهند که از راه‌های جست‌وجوی حقیقت به مالکیت حقیقت تبدیل شوند. ایدئولوژی در شکل افراطی خود، اندیشه را از یک امر باز و پرسشگر به نظامی بسته تبدیل می‌کند؛ نظامی که به جای شنیدن مخالف، او را حذف می‌کند و به جای اصلاح خود، واقعیت را مطابق خود می‌خواهد. از این منظر، مسئله اصلی جهان معاصر نه «دین یا فلسفه» بلکه رابطه انسان با حقیقت و قدرت است. هرگاه کسی یا گروهی ادعا کند که حقیقت را به صورت کامل در اختیار دارد و از آن برای توجیه قدرت و حذف دیگری استفاده کند، خطر ایدئولوژیک‌ شدن آغاز شده است.

بنابراین، رهایی دین از ایدئولوژی به معنای رهایی ایمان از قدرت‌طلبی است؛ و رهایی فلسفه از ایدئولوژی به معنای رهایی عقل از جزمیت. جامعه‌ای که این دو را با نقد، آزادی، اخلاق و تکثر همراه کند، می‌تواند از تبدیل اندیشه به ابزار سلطه جلوگیری کند. در یک جمله باید گفته که هرگاه دین و فلسفه از «پرسش درباره حقیقت» به «ادعای مالکیت حقیقت» برسند، اندیشه می‌تواند به ایدئولوژی، و ایدئولوژی می‌تواند به ابزار سلطه و فاجعه تبدیل شود. ۲۶-۲۸-۸

 

 

 

 


بالا
 
بازگشت