

مهرالدین مشید
اسلامگرایی؛ از رستاخیز ضد استعمار تا چالش افراطیت و امکان احیای دوباره
مطالعهای در اندیشه متفکران مسلمان و تجربه افغانستان، ایران، مصر و ترکیه
اسلامگرایی یکی از مهمترین جنبشهای فکری و سیاسی جهان اسلام در دو سده اخیر بوده است. این جریان در واکنش به استعمار، استبداد، عقبماندگی تمدنی و بحران هویت مسلمانان ظهور کرد و در مقاطع مختلف نقش مهمی در بسیج جوامع اسلامی علیه سلطه خارجی ایفا نمود. با این حال، ظهور افراطگرایی، ناکامی برخی حکومتهای اسلامگرا در تحقق عدالت و توسعه، و شکاف میان آرمان و واقعیت، این جریان را با بحرانی جدی مواجه ساخته است. این نوشته با بررسی دیدگاههای اقبال لاهوری، علی شریعتی، سید قطب و مالک بن نبی و مطالعه موردی افغانستان، ایران، مصر و ترکیه، به واکاوی علل ظهور، اوجگیری، بحران و چشمانداز آینده اسلامگرایی میپردازد.
جهان اسلام در دو قرن گذشته شاهد دو روند همزمان بوده است: از یک سو گسترش نفوذ استعمار غربی و از سوی دیگر شکلگیری جنبشهای احیاگر اسلامی. اسلامگرایی در این بستر تاریخی، تلاشی برای پاسخ به بحران عقبماندگی، فروپاشی سیاسی و سلطه خارجی بود. این جریان در آغاز حامل امیدهای بزرگی برای بازسازی تمدن اسلامی و احیای عزت مسلمانان به شمار میرفت؛ اما در ادامه با چالشهای ساختاری و نظری متعددی روبهرو شد. پرسش اصلی این پژوهش آن است که چگونه جنبشی که زمانی پرچمدار آزادی، عدالت و مقاومت ضد استعماری بود، در برخی موارد به بستری برای ظهور افراطیت تبدیل شد و آیا امکان احیای دوباره آن وجود دارد یا خیر؟
مبانی نظری اسلام گرایی در اندیشه متفکران و ریشه های تاریخی آن
اسلامگرایی مدرن محصول شرایط تاریخی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم است. سقوط تدریجی امپراتوری عثمانی، گسترش استعمار اروپایی در سرزمینهای اسلامی و احساس عقبماندگی در برابر غرب، زمینه ظهور جنبشهای اصلاحی را فراهم کرد. اندیشمندانی مانند سید جمالالدین افغانی، محمد عبده و رشید رضا تلاش کردند میان سنت اسلامی و مقتضیات جهان جدید پیوند برقرار کنند. آنان معتقد بودند که ضعف مسلمانان ناشی از فاصله گرفتن از روح حقیقی اسلام و گرفتار شدن در جمود فکری است.
در قرن بیستم، این اندیشهها در قالب جنبشهای سازمانیافته سیاسی مانند اخوان المسلمین و بعدها در دیگر کشورهای اسلامی گسترش یافت و به یکی از مهمترین نیروهای سیاسی جهان اسلام تبدیل شد.
اقبال لاهوری و پروژه بازسازی اندیشه دینی
محمد اقبال لاهوری اسلام را نیرویی پویا برای بازسازی تمدن اسلامی میدانست. وی معتقد بود که جوامع اسلامی نه به بازگشت صرف به گذشته، بلکه به «بازسازی اندیشه دینی» نیاز دارند. اقبال بر اجتهاد، عقلانیت و خلاقیت تأکید میکرد و هشدار میداد که جمود فکری و تقلید کورکورانه، بزرگترین مانع پیشرفت مسلمانان است. در نگاه او، اسلام یک پروژه تمدنی و اخلاقی بود و نه صرف یک نظام قدرت سیاسی.
علی شریعتی و اسلام رهاییبخش
علی شریعتی اسلام را ایدئولوژی رهاییبخش مستضعفان میدانست. او سه دشمن اصلی انسان مسلمان را «استعمار، استثمار و استحمار» معرفی میکرد. شریعتی معتقد بود که دین باید در خدمت آگاهی، عدالت اجتماعی و مبارزه با سلطه قرار گیرد. او از اسلام انقلابی سخن میگفت، اما همزمان نسبت به تبدیل دین به ابزار قدرت و روحانیت سیاسی هشدار میداد.
سید قطب و مفهوم حاکمیت
سید قطب یکی از تأثیرگذارترین نظریهپردازان اسلام سیاسی بود. وی مفهوم «حاکمیت الهی» را در برابر نظامهای سکولار مطرح کرد و جوامع معاصر را در معرض نوعی «جاهلیت مدرن» میدانست. هرچند اندیشههای او در آغاز واکنشی به استبداد و سلطه خارجی بود، اما برخی قرائتهای رادیکال از آثار وی بعدها به یکی از منابع نظری جریانهای افراطی جون؛ الجهاد والهجره و الجهاد والتکفیر والقاعده تبدیل شد.
مالک بن نبی و نظریه تمدن
مالک بن نبی بحران مسلمانان را بیش از آنکه سیاسی بداند، تمدنی تلقی میکرد. او مفهوم «استعمارپذیری» را مطرح نمود و استدلال کرد که استعمار زمانی موفق میشود که جامعه پیشتر دچار ضعف فرهنگی و تمدنی شده باشد. در نگاه او، احیای جهان اسلام تنها از طریق تولید علم، فرهنگ، اخلاق و نهادهای کارآمد امکانپذیر است.
غیبت اندیشمندان نواندیش و اشغال فضای فکری
بیتردید، یکی از مهمترین عوامل افول اسلامگرایی و گسترش بحران مشروعیت گفتمان دینی در جهان اسلام، غیبت یا به حاشیه رانده شدن اندیشمندان نواندیش و اشغال فضای فکری توسط جریانهای افراطی بوده است. اگر در نیمه دوم قرن بیستم، چهرههایی چون محمد اقبال لاهوری، مالک بن نبی، علی شریعتی، محمد عبده و دیگر متفکران اصلاحطلب میکوشیدند میان اسلام، آزادی، عدالت، عقلانیت و پیشرفت آشتی برقرار کنند، در دهههای اخیر بخش بزرگی از این میدان به دست گروههایی افتاد که دین را نه به مثابه ابزاری برای رهایی انسان؛ بلکه وسیلهای برای سلطه، حذف و تکفیر دیگران تلقی کردند.
این دگرگونی سبب شد تا گفتمان «اسلام رهاییبخش» که زمانی الهامبخش مبارزه با استعمار، استبداد و بیعدالتی بود، به تدریج زیر سایه «اسلام هویتی و افراطی» قرار گیرد. در نتیجه، به جای آنکه اندیشه، اجتهاد، گفتوگو و نوآوری فکری محور حرکتهای اسلامی باشد، خشونت، تعصب، ظاهرگرایی و قرائتهای بسته از دین بر فضای عمومی غلبه یافت. فقدان اندیشمندان تنها به معنای نبود اشخاص نیست؛ بلکه به معنای تضعیف نهادهای تولید فکر، دانشگاهها، مراکز پژوهشی، مجلات فکری و محافل گفتوگوی آزاد نیز هست. هنگامی که اندیشه تضعیف میشود، میدان برای شعار باز میشود؛ و هنگامی که عقلانیت به حاشیه میرود، احساسات و هیجانات جای آن را میگیرد. در چنین فضایی، افراطیت آسانتر میتواند خود را نماینده دین معرفی کند و صدای اعتدال را خاموش سازد.
افغانستان نمونه روشنی از این وضعیت است. دههها جنگ، مهاجرت نخبگان، ترور شخصیتهای علمی و فرهنگی و سیطره گروههای مسلح، فرصت شکلگیری یک گفتمان نیرومند اسلامیِ مبتنی بر عقلانیت، عدالت و مردمسالاری را محدود ساخته است. از همین رو، بسیاری از جوانان بیش از آنکه با میراث فکری متفکران مسلمان آشنا شوند، در معرض روایتهای ایدئولوژیک و افراطی قرار گرفتهاند. از این منظر، بحران کنونی تنها بحران سیاست یا امنیت نیست؛ بلکه پیش از هر چیز بحران اندیشه است. همانگونه که افراطیت محصول فقر فکری و انسداد اندیشه است، مقابله با آن نیز صرفاً از راه نظامی و امنیتی ممکن نیست؛ بلکه نیازمند احیای دوباره سنت تفکر، نقد، اجتهاد و بازخوانی عقلانی دین است. تا زمانی که جایگاه اندیشهورزان و مصلحان دینی دوباره احیا نشود، دشوار خواهد بود که اسلام بار دیگر به عنوان نیرویی برای آگاهی، آزادی، عدالت و کرامت انسانی در ذهن و زندگی مسلمانان ظاهر شود.
بیتردید یکی از مهمترین عوامل افول اسلامگرایی در جهان معاصر، فاصله گرفتن جنبشهای اسلامگرا از آرمانهای اولیه عدالت، آزادی و مشارکت مردم است. بسیاری از این جریانها پس از دستیابی به قدرت یا ورود به عرصه سیاست، نتوانستند میان شعارهای دینی و عملکرد عملی خود هماهنگی ایجاد کنند. نتیجه آن گسترش فساد، انحصار قدرت، محدودیت آزادیها و کاهش اعتماد عمومی بود. به همین دلیل، بخش بزرگی از جامعه، بهویژه نسل جوان، اسلامگرایی سیاسی را نه بهعنوان راهحل، بلکه بهعنوان بخشی از مشکل تلقی کرده و از آن فاصله گرفته است. از این منظر، بحران اسلامگرایی بیش از آنکه بحران دین باشد، بحران عملکرد و ناکامی سیاسی جریانهایی است که به نام دین حکومت یا سیاستورزی کردهاند. شاید یگانه راه برای پیش گیری از افول پیش آمده یگانه راه رویکرد انتقادی مصلحت اندیشانه و بازگشت به ارزش های بنیادین اسلام یعنی عدالت، آزادی، کرامت انسانی، صداقت، قانونمداری و پاسخگویی باشد. هرگاه اسلام گرایی بتواند، بجای انحصار قدرت و شعار های ایده ئولوژیک در عمل این ارزش ها را تحقق بخشد، می تواند، اعتماد و مشروعیت خود را حفظ کند. در غیر این صورت حتی با در اختیار داشتن قدرت سیاسی نیز با بحران مشروعیت و افول روبرو خواهد شد.
اسلامگرایی و مبارزه ضد استعماری
یکی از مهمترین ابعاد اسلامگرایی، نقش آن در مقاومت علیه استعمار بود. در بسیاری از کشورهای اسلامی، مساجد، مدارس دینی و نهادهای مذهبی به مراکز بسیج مردمی علیه اشغالگران تبدیل شدند. جنبشهای اسلامی در الجزایر، لیبی، افغانستان، فلسطین و سایر مناطق مسلماننشین، نقش مهمی در تقویت هویت مقاومت ایفا کردند. اسلام در این مرحله نه صرفاً یک عقیده فردی، بلکه منبعی برای بسیج اجتماعی و مبارزه سیاسی بود.
این دوره را میتوان عصر طلایی مشروعیت اجتماعی اسلامگرایی نامید؛ دورانی که اسلامگرایان در افکار عمومی به عنوان نماد مبارزه با سلطه خارجی و دفاع از استقلال ملتها شناخته میشدند. در نیمه نخست قرن بیستم، اسلامگرایی بیشتر ماهیتی ضد استعماری داشت. مقاومت در برابر استعمار فرانسه در الجزایر، مبارزه علیه استعمار بریتانیا در مصر و هند، و جهاد علیه اشغال شوروی در افغانستان، نمونههایی از نقش بسیجگر اسلام در مبارزات سیاسی بودند. در این مرحله، اسلامگرایی از مشروعیت گسترده مردمی برخوردار بود؛ زیرا با آرمانهای استقلال، آزادی و عدالت پیوند خورده بود.
مطالعه موردی نخست: ایران
پیروزی انقلاب اسلامی ایران نقطه عطفی در تاریخ اسلامگرایی معاصر محسوب میشود. این انقلاب نشان داد که دین میتواند به نیرویی عظیم برای بسیج سیاسی تبدیل شود. با این حال، تجربه حکومتداری پس از انقلاب با چالشهایی چون تمرکز قدرت، محدودیتهای سیاسی، تحریمهای خارجی و مطالبات نسلهای جدید مواجه شد. از این رو، شکاف میان آرمانهای نخستین انقلاب و واقعیتهای حکمرانی به یکی از موضوعات مهم مطالعات اسلام سیاسی تبدیل شد.
مطالعه موردی دوم: مصر
مصر زادگاه بسیاری از جریانهای اسلامگرای معاصر است. اخوان المسلمین برای دههها یکی از مهمترین بازیگران سیاسی و اجتماعی این کشور بود. پس از تحولات موسوم به بهار عربی، اخوانالمسلمین برای نخستین بار به قدرت رسید؛ اما ناتوانی در مدیریت بحرانهای سیاسی، قطبیشدن جامعه و مداخله ارتش، موجب سقوط سریع این تجربه شد. این رخداد نشان داد که پیروزی انتخاباتی الزاماً به معنای موفقیت در حکومتداری نیست.
مطالعه موردی سوم: ترکیه
تجربه حزب عدالت و توسعه در ترکیه نمونه متفاوتی از اسلامگرایی را ارائه میکند. این جریان تلاش کرد میان هویت اسلامی، توسعه اقتصادی و سازوکارهای دموکراتیک پیوند برقرار کند. ترکیه در دو دهه نخست قرن بیست و یکم موفقیتهای قابل توجهی در توسعه اقتصادی و افزایش نفوذ منطقهای به دست آورد؛ اما در سالهای بعد، افزایش تمرکز قدرت و کاهش برخی شاخصهای دموکراتیک، بحثهای تازهای درباره آینده این مدل به وجود آورد.
مطالعه موردی چهارم: افغانستان
افغانستان شاید تراژیکترین نمونه در تاریخ اسلامگرایی معاصر باشد. جهاد علیه اشغال شوروی یکی از بزرگترین جنبشهای مقاومت قرن بیستم را شکل داد و میلیونها مسلمان آن را نماد مبارزه برای آزادی تلقی کردند؛ اما پس از خروج شوروی، اختلافات داخلی، جنگهای تنظیمی، مداخلات منطقهای و ظهور گروههای افراطی، آرمانهای جهاد را با بحران مواجه ساخت. در دهههای بعد، ظهور طالبان و سایر جریانهای تندرو، تصویر اسلام سیاسی را در سطح جهانی و منطقهای آسیبپذیر کرد. تجربه افغانستان نشان داد که پیروزی نظامی بدون دولتسازی، نهادسازی، توسعه و مشروعیت ملی نمیتواند به ثبات پایدار منجر شود.
افراطیت؛ بحران درونی اسلامگرایی و پایان حاکمیت دینی
بررسی تجربه کشورهای مختلف نشان میدهد که مهمترین چالش اسلامگرایی معاصر، افراطگرایی است. انحصار حقیقت؛ نفی تکثر و تنوع اجتماعی؛ مشروعیتبخشی به خشونت؛ استفاده ابزاری از دین برای کسب قدرت؛ و دشمنسازی دائمی از مخالفان از ویژه گی های افراطیت است که چون دشنه بر گلوی اسلام راستین سنگینی می کند. این ویژگیها نه تنها با اصول حکومتداری مدرن، بلکه با بسیاری از ارزشهای اخلاقی اسلام نیز در تعارض قرار میگیرند. بی مورد نخواهد بود تا به جقای افراطیت به اسلام و اسلام گرایی اشاره شود.
جفای افراطیت به اسلام و اسلام گرایان
افراطیت دینی بیش از هر کس به آرمانهای همان کسانی بیشتر جفا کرد که با ایمان، اخلاص و امید، رویای تحقق آگاهی، آزادی، عدالت و کرامت انسانی را در قالب حاکمیت دینی جستوجو میکردند. آنان میپنداشتند که دین میتواند پلی میان معنویت و آزادی، اخلاق و سیاست، عدالت و قدرت باشد؛ اما آنچه در بسیاری از تجربههای افراطگرایانه رخ داد، نه پیوند دین با ارزشهای انسانی، بلکه اسارت دین در چنگال قرائتهای تنگنظرانه، خشونتگرا و انحصارطلب بود.
در نتیجه، افراطیت دینی نه تنها به مخالفان خود آسیب رساند؛ بلکه بزرگترین ضربه را بر پیکر همان آرمانگرایانی وارد کرد که روزگاری برای تحقق جامعهای مبتنی بر فضیلت، آزادی و عدالت مبارزه میکردند. آنان امروز شاهد اند که چگونه ارزشهایی که برای آن قربانی دادند، زیر سایه جهل، تعصب، خشونت و استبداد رنگ باخته است. رؤیاهایی که قرار بود انسان را به سوی رهایی و شکوفایی سوق دهد، اکنون در بسیاری از جوامع گرفتار زندان تفسیرهای افراطی و قرائتهای سیاسی از دین شده است و در لجنزار افراطیت غوطه ور گردیده است.
افراطیت دینی با محدود کردن آزادی اندیشه، دشمنی با خردورزی و سرکوب پرسشگری، فضای لازم برای رشد آگاهی را از میان برده است. در چنین فضایی، انسان نه به عنوان موجودی آزاد و صاحب اراده، بلکه به عنوان ابزاری برای تحقق اهداف ایدئولوژیک تعریف میشود. هر صدای متفاوتی به جرم دگراندیشی خاموش میگردد و هر تلاشی برای اصلاح و نوگرایی، به عنوان تهدیدی علیه باورهای مقدس معرفی میشود. نتیجه آن است که جامعه از پویایی فکری باز میماند و در چرخهای از تکرار، جمود و عقبماندگی گرفتار میشود.
از سوی دیگر، افراطیت دینی عدالت را نیز قربانی کرده است. عدالت که یکی از بنیادیترین ارزشهای ادیان الهی است، در بسیاری از موارد جای خود را به تبعیض، انحصار قدرت و امتیازدهی به گروههای خاص داده است. هنگامی که دین به ابزار قدرت تبدیل شود، عدالت نیز به ابزاری برای توجیه سلطه بدل میشود و حقوق انسانها بر اساس وابستگیهای ایدئولوژیک، قومی، مذهبی یا سیاسی تعریف میگردد. در چنین شرایطی، نه تنها آزادی از میان میرود، بلکه اعتماد اجتماعی و سرمایه اخلاقی جامعه نیز فرو میپاشد.
پیامد خطرناکتر افراطیت آن است که نسلهای جدید را نسبت به ارزشهای متعالی دین، عدالت و معنویت بدبین ساخته است. وقتی خشونت، سرکوب و تبعیض به نام دین اعمال شود، بسیاری از مردم میان دین و رفتار افراطگرایان تفاوتی قائل نمیشوند و در نتیجه، اصل ارزشهای معنوی نیز آسیب میبیند. این همان تراژدی بزرگی است که افراطیت بر جوامع بشری تحمیل کرده است؛ تراژدیای که نه تنها جسم انسانها، بلکه روح، امید و اعتماد آنان را نیز زخمی ساخته است.
امروز چالش اصلی جوامع انسانی تنها مبارزه با گروههای افراطی نیست؛ بلکه احیای دوباره ارزشهایی است که افراطیت قربانی کرده است: آگاهی به جای جهل، آزادی به جای استبداد، عدالت به جای تبعیض، و گفتوگو به جای خشونت. تاریخ نشان داده است که هیچ جامعهای با سرکوب اندیشه و نفی آزادی به سعادت نرسیده است. آینده از آنِ جوامعی خواهد بود که بتوانند میان ایمان و عقلانیت، میان معنویت و آزادی، و میان دین و کرامت انسانی توازن برقرار کنند.
بنابراین، بزرگترین رسالت عصر حاضر نه بازگشت به افراطیت، بلکه رهایی از آن است؛ رهایی برای بازسازی انسان، احیای امید و گشودن افقهای تازهای که در آن دین به جای ابزار سلطه، سرچشمه اخلاق، عدالت و همزیستی انسانی باشد. تنها در چنین صورتی است که میتوان از گورستان آرمانها عبور کرد و بار دیگر به سوی افقهای روشن آگاهی، آزادی و عدالت گام برداشت. این در حالی است که افراطیت دینی سرماین های اجتماعی دین را هر روز بیشتر از روز دیگر فرو می ریزد.
افراطیت دینی و فروپاشی سرمایه اجتماعی دین
افراطیت دینی نه تنها اسلام را زیر پرسش برد؛ بلکه دین را از متن جامعه به حاشیه کشید و آن جذبات دینی را مسخ و تحریف نمود که برای به پرواز درآمدن شایستهترین عواطف انسانی، قلههای حماسه، ایثار، عدالتخواهی و معنویت را درمینوردید. اما افراطیت چنان اسلام را از متن جامعه به حاشیه راند که برنامههای چندصد ساله دشمنان اسلام را در زمانی کوتاه تحقق بخشید.
از منظر جامعهشناسی دین، مشروعیت هر دین و مکتب فکری بیش از آنکه به ادعاهای پیروان آن وابسته باشد، به رفتار و عملکرد نمایندگان آن بستگی دارد. هنگامی که دین به ابزار خشونت، سرکوب، تبعیض و انحصار قدرت تبدیل شود، افکار عمومی میان «متن دین» و «رفتار دینداران افراطی» تمایز قائل نمیشود و در نتیجه، ناکامیها و جنایتهای گروههای افراطی به پای دین نوشته میشود. این پدیده سبب شکلگیری نوعی بیاعتمادی عمومی نسبت به دین و نهادهای دینی میگردد.
افراطیت دینی همچنین موجب فروپاشی سرمایه اجتماعی دین شده است. در حالی که ادیان بزرگ، بهویژه اسلام، در طول تاریخ نقش مهمی در تقویت همبستگی اجتماعی، اخلاق عمومی، عدالتخواهی و کمک به محرومان داشتهاند، جریانهای افراطی با قرائتهای تنگنظرانه و خشونتآمیز، دین را به منبع ترس و نگرانی تبدیل کردهاند. نتیجه آن بوده که نسلهای جدید، بهویژه جوانان، به جای آنکه دین را راهی برای رهایی معنوی و اخلاقی بدانند، آن را با محدودیت، خشونت و نفی آزادیهای انسانی پیوند میدهند.
از نگاه علمی، افراطیت دینی بیش از آنکه محصول آموزههای اصیل دینی باشد، زاییده شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی خاص است. فقر، بیسوادی، استبداد سیاسی، جنگهای طولانی، مداخلات خارجی و سوءاستفاده قدرتهای منطقهای و جهانی از احساسات مذهبی، زمینههای رشد افراطگرایی را فراهم کردهاند. از همین رو، بسیاری از پژوهشگران میان «اسلام» به عنوان یک دین و «اسلامگرایی افراطی» به عنوان یک پدیده سیاسی و ایدئولوژیک تفاوت قائل میشوند.
در جهان معاصر، بزرگترین آسیب افراطیت آن است که چهره رحمانی، اخلاقی و تمدنی اسلام را در پسِ غبار خشونت پنهان ساخته است. اسلامی که زمانی الهامبخش دانش، فلسفه، هنر، مدارا و همزیستی بود، در روایت افراطگرایان به مجموعهای از احکام سختگیرانه و ابزارهای کنترلی تقلیل یافته است. این وضعیت نه تنها به تضعیف جایگاه اسلام در جهان انجامیده، بلکه زمینه رشد اسلامهراسی و افزایش فاصله میان جوامع مسلمان و غیرمسلمان را نیز فراهم کرده است.
بنابراین، مبارزه با افراطیت صرف یک ضرورت امنیتی نیست؛ بلکه یک ضرورت فکری، فرهنگی و تمدنی است. بازگشت به فهم عقلانی، اخلاقی و انسانی از دین، تقویت آموزش، گسترش فرهنگ گفتوگو و پذیرش تنوع فکری و مذهبی، از مهمترین راهکارهایی است که میتواند دین را بار دیگر به جایگاه طبیعی خود در خدمت انسان، عدالت و کرامت بشری بازگرداند؛ اما دریغ و درد که در حال اعلام کردن پایان حاکمیت دینی است.
افراطیت و پایان حاکمیت دینی
افراطیت دینی نه تنها دین را از جامعه به حاشیه راند؛ بلکه نقطه پایان بر رؤیای حاکمیت دینیِ مبتنی بر آگاهی، آزادی و عدالت گذاشت و آرزوی تحقق ارزشهای والای انسانی در زیر چتر دین را به یأس و سرخوردگی تبدیل کرد. زیرا افراطیت، به جای آنکه دین را به عنوان سرچشمه رحمت، اخلاق، عدالت و کرامت انسانی معرفی کند، آن را به ابزاری برای سلطه، حذف مخالفان، سرکوب آزادیها و توجیه خشونت بدل ساخت. در چنین وضعیتی، مردم نه تنها از افراطگرایان فاصله گرفتند؛ بلکه نسبت به هرگونه قرائت سیاسی از دین نیز دچار تردید شدند.
تجربه دهههای اخیر در بسیاری از کشورهای اسلامی نشان داد که هرگاه دین از جایگاه معنوی و اخلاقی خود خارج شده و در خدمت انحصار قدرت قرار گرفته است، نتیجه آن چیزی جز گسترش استبداد، عقبماندگی، تبعیض و بحران مشروعیت نبوده است. افراطیت با مصادره مفاهیمی چون جهاد، شریعت و حکومت اسلامی، تصویری خشن و هراسانگیز از دین ارائه کرد و سرمایه عظیم معنوی اسلام را در معرض آسیب جدی قرار داد.
از همین رو، بزرگترین قربانی افراطیت را باید خود دین دانست؛ دینی که میتوانست الهامبخش آزادی، عدالت اجتماعی، همبستگی انسانی و رشد اخلاقی باشد، اما در اثر عملکرد افراطگرایان به متهم اصلی بسیاری از بحرانهای سیاسی و اجتماعی تبدیل شد. بدین ترتیب، افراطیت نه تنها به انسانها و جوامع آسیب رساند، بلکه اعتماد عمومی به امکان پیوند میان دین، دموکراسی، عدالت و توسعه را نیز به شدت تضعیف کرد.
با این همه، شکست افراطیت را نباید به معنای شکست دین تلقی کرد. آنچه شکست خورده است، قرائتهای متحجر، خشونتگرا و انحصارطلب از دین است، نه ارزشهای اصیل دینی. آینده جوامع اسلامی بیش از هر زمان دیگر نیازمند بازخوانی عقلانی، انسانی و اخلاقی از دین است؛ قرائتی که بتواند میان ایمان و آزادی، معنویت و عقلانیت، و دین و کرامت انسانی آشتی برقرار کند و بار دیگر امید به عدالت و آگاهی را در دل جامعه زنده سازد. ممکن که یکی از دلایل شکست اسلام گرایی غیبت اندیشمندان نواندیش و اشغال فضای فکری ای باشد که اسلام گرایی در آن فرصت پرواز را از دست داده است.
غیبت اندیشمندان نواندیش و اشغال فضای فکری
بیتردید، یکی از مهمترین عوامل افول اسلامگرایی و گسترش بحران مشروعیت گفتمان دینی در جهان اسلام، غیبت یا به حاشیه رانده شدن اندیشمندان نواندیش و اشغال فضای فکری توسط جریانهای افراطی بوده است. اگر در نیمه دوم قرن بیستم، چهرههایی چون محمد اقبال لاهوری، مالک بن نبی، علی شریعتی، محمد عبده و دیگر متفکران اصلاحطلب میکوشیدند میان اسلام، آزادی، عدالت، عقلانیت و پیشرفت آشتی برقرار کنند، در دهههای اخیر بخش بزرگی از این میدان به دست گروههایی افتاد که دین را نه به مثابه ابزاری برای رهایی انسان؛ بلکه وسیلهای برای سلطه، حذف و تکفیر دیگران تلقی کردند.
این دگرگونی سبب شد تا گفتمان «اسلام رهاییبخش» که زمانی الهامبخش مبارزه با استعمار، استبداد و بیعدالتی بود، به تدریج زیر سایه «اسلام هویتی و افراطی» قرار گیرد. در نتیجه، به جای آنکه اندیشه، اجتهاد، گفتوگو و نوآوری فکری محور حرکتهای اسلامی باشد، خشونت، تعصب، ظاهرگرایی و قرائتهای بسته از دین بر فضای عمومی غلبه یافت.
فقدان اندیشمندان تنها به معنای نبود اشخاص نیست؛ بلکه به معنای تضعیف نهادهای تولید فکر، دانشگاهها، مراکز پژوهشی، مجلات فکری و محافل گفتوگوی آزاد نیز هست. هنگامی که اندیشه تضعیف میشود، میدان برای شعار باز میشود؛ و هنگامی که عقلانیت به حاشیه میرود، احساسات و هیجانات جای آن را میگیرد. در چنین فضایی، افراطیت آسانتر میتواند خود را نماینده دین معرفی کند و صدای اعتدال را خاموش سازد.
افغانستان نمونه روشنی از این وضعیت است. دههها جنگ، مهاجرت نخبگان، ترور شخصیتهای علمی و فرهنگی و سیطره گروههای مسلح، فرصت شکلگیری یک گفتمان نیرومند اسلامیِ مبتنی بر عقلانیت، عدالت و مردمسالاری را محدود ساخته است. از همین رو، بسیاری از جوانان بیش از آنکه با میراث فکری متفکران مسلمان آشنا شوند، در معرض روایتهای ایدئولوژیک و افراطی قرار گرفتهاند.
از این منظر، بحران کنونی تنها بحران سیاست یا امنیت نیست؛ بلکه پیش از هر چیز بحران اندیشه است. همانگونه که افراطیت محصول فقر فکری و انسداد اندیشه است، مقابله با آن نیز صرفاً از راه نظامی و امنیتی ممکن نیست؛ بلکه نیازمند احیای دوباره سنت تفکر، نقد، اجتهاد و بازخوانی عقلانی دین است. تا زمانی که جایگاه اندیشهورزان و مصلحان دینی دوباره احیا نشود، دشوار خواهد بود که اسلام بار دیگر به عنوان نیرویی برای آگاهی، آزادی، عدالت و کرامت انسانی در ذهن و زندگی مسلمانان ظاهر شود. این وضعیت ناگوار این پرسش را مطرح میکند که چرا و چگونه چنین شد؟
چرا و چگونه چنین شد؟
شاید برای همگان پرسشبرانگیز باشد که چگونه شد جنبشی که روزگاری پرچمدار مبارزه با استعمار، استثمار، استحمار، اشغال و تهاجم بود و در کارنامه خویش حماسههای بزرگ و بیبدیلی را به ثبت رساند؛ اما ناگهان گرفتار رکود شد؛ حماسهآفرینانش پرپر شدند و آرمانهایش در گردباد حوادث رنگ باخت. جنبشی که برای بالندگی آن اندیشمندان بزرگی قلم زدند، مصلحان اجتماعی رنج کشیدند و مجاهدان بیشماری جانهای خویش را صادقانه نثار کردند، چگونه به وضعیتی رسید که امروز بیش از آنکه الهامبخش باشد، ناگزیر از پاسخگویی به پیامدهای افراطیتی است که به نام آن سخن میگوید؟
پاسخ این پرسش را نمیتوان در یک عامل جستوجو کرد. افول اسلامگرایی سیاسی محصول مجموعهای از عوامل فکری، سیاسی، اجتماعی و تاریخی است. بخشی از این بحران از آنجا آغاز شد که برخی جریانها میان «دین» و «قدرت» تمایز قائل نشدند و گمان بردند که صرف تصرف قدرت سیاسی، به معنای تحقق ارزشهای اسلامی است. در نتیجه، اخلاق، آزادی، عدالت و کرامت انسانی که جوهر پیام دینی را تشکیل میدهند، به حاشیه رانده شدند و جای خود را به انحصارگرایی، حذف مخالفان و قرائتهای بسته از دین دادند.
از سوی دیگر، ظهور گروههای افراطی و خشونتگرا ضربهای سنگین بر پیکر اعتبار اجتماعی دین وارد کرد. این گروهها با استفاده ابزاری از مفاهیم مقدس، اسلام را نه به عنوان پیام رحمت و عدالت، بلکه به عنوان ابزاری برای جنگ، نفرت و سلطه معرفی کردند. نتیجه آن شد که بسیاری از مردم، بهویژه نسل جوان، میان حقیقت دین و رفتار مدعیان دین تفاوتی قائل نشدند و شکست افراطیت را به حساب دین نوشتند.
واقعیت آن است که شکست اسلامگرایی را نمیتوان صرف شکست یک ایدئولوژی دانست؛ بلکه باید آن را در بستر یک بحران عمیق فکری، سیاسی و تمدنی مطالعه کرد. بسیاری از جنبشهای اسلامی در آغاز با شعار عدالت، آزادی، استقلال و احیای کرامت انسان مسلمان ظهور کردند؛ اما در ادامه، بخشی از آنان در دام قرائتهای بسته، انحصار طلبی سیاسی و تفسیرهای سختگیرانه از دین گرفتار شدند. در چنین فضایی، اندیشه جای خود را به تعصب، گفتوگو به تکفیر و اصلاحگری به سلطهجویی داد.
افراطیت از همین نقطه سر برآورد؛ پدیدهای که نه از قدرت اسلام، بلکه از ضعف اندیشه اسلامی تغذیه کرد. افراطیت توانست با مصادره مفاهیم مقدس، خود را وارث اسلام معرفی کند؛ در حالی که در عمل بسیاری از ارزشهای بنیادین دین، چون رحمت، عدالت، عقلانیت، مدارا و کرامت انسانی را قربانی اهداف سیاسی و ایدئولوژیک ساخت. از این رو، ضربهای که افراطیت بر پیکر اسلامگرایی وارد کرد، در بسیاری موارد از ضربههای استعمار خارجی نیز سهمگینتر بود؛ زیرا دشمن بیرونی سرزمینها را اشغال میکرد، اما افراطیت ذهنها و باورها را به اشغال درآورد.
با این همه، از منظر تاریخی، هیچ رستاخیز فکری بزرگی تنها با یک شکست یا یک انحراف از میان نرفته است. همانگونه که تمدن اسلامی پس از سقوط بغداد دوباره برخاست، و همانگونه که ملتهای مسلمان پس از دوران استعمار بار دیگر هویت خویش را بازیافتند، اندیشه دینی نیز میتواند از دل این بحران سر برآورد؛ البته نه با تکرار اشتباهات گذشته، بلکه با یک بازاندیشی عمیق و شجاعانه.
احیای اسلامگرایی در قرن حاضر نیازمند گذار از «اسلام قدرت» به سوی «اسلام مسئولیت»، از «حاکمیت اجباری» به سوی «مشروعیت مردمی»، و از «قرائتهای انحصاری» به سوی «عقلانیت دینی» است. جنبشی که نتواند آزادی، عدالت، حقوق بشر، مشارکت سیاسی و کرامت انسان را با آموزههای دینی آشتی دهد، بعید است بتواند نسلهای جدید را با خود همراه سازد.
امروز شاید دین و مرجعیت دینی زیر ضربات افراطیت زخمی و خسته به نظر برسند؛ اما هنوز شکست نهایی را نپذیرفتهاند. زیرا سرچشمههای دین در عمق وجدان تاریخی و معنوی جوامع ریشه دارد و با عملکرد یک گروه یا یک دوره تاریخی نابود نمیشود. آنچه در معرض فروپاشی قرار گرفته، قرائتهای افراطی و ناکارآمد از دین است، نه اصل دین و نه نیاز انسان به معنا، اخلاق و عدالت.
نتیجه آنکه افراطیت توانسته است نا چهره دین را زخمی سازد و اعتبار بسیاری از جنبشهای اسلامی را آسیب بزند، اما نتوانسته آرمانهای بزرگ عدالتخواهی، آزادیطلبی و معنویتگرایی را از میان ببرد. آینده از آنِ اندیشهای خواهد بود که اندیشمندان، نخبگان و نسل های نو بتوانند میان ایمان و آزادی، میان دین و عقلانیت، و میان هویت و کرامت انسانی پیوندی نو برقرار کنند تا میان اسلام به عنوان یک حقیقت معنوی و افراطیت به عنوان یک انحراف تاریخی مرزبندی روشن ایجاد کنند.
. اگر چنین بازسازی فکری صورت گیرد، آنچه امروز شکست و پایان یک دوره به نظر میرسد، میتواند آغازی برای یک بازاندیشی بزرگ و رستاخیزی تازه باشد؛ رستاخیزی که در آن اسلام نه پرچم نفرت، حذف، نزاع و افراط، بلکه پیامآور آگاهی، عدالت، کرامت انسانی، همزیستی و شکوفایی انسان خواهد بود.
چشمانداز احیای دوباره
آینده اسلامگرایی به توانایی آن در عبور از بحرانهای کنونی وابسته است. احیای دوباره تنها زمانی ممکن خواهد بود که این جریان: از افراطیت و خشونت فاصله بگیرد؛ دموکراسی و اراده مردم را به رسمیت بشناسد؛ به حقوق بشر و کرامت انسانی احترام بگذارد؛ میان دین و قدرت تمایز قائل شود؛ و به جای ایدئولوژیزدگی، بر توسعه، عدالت و اخلاق تمرکز کند. در این صورت پذیرش تکثر سیاسی و فکری در جوامع اسلامی شکل می گیرد؛ آشتی میان دین و دموکراسی و پذیرش حاکمیت اراده مردم بوجود می اید. در نتیجه به عدالت، توسعه و کرامت انسانی بر منازعات ایدئولوژیک اولویت داده می شود؛ فاصله میان خشونت و افراطگرایی آشکارتر و بازگشت به سنت عقلگرایی و اجتهاد در اندیشه اسلامی بوجود می آید. بدون چنین تحولاتی، اسلامگرایی همچنان با بحران مشروعیت و کاهش نفوذ اجتماعی مواجه خواهد بود.
نتیجهگیری
اسلامگرایی در آغاز، پاسخی به استعمار، استبداد و بحران هویت مسلمانان بود و در بسیاری از موارد توانست نقش مهمی در بیداری سیاسی و اجتماعی جوامع اسلامی ایفا کند. اما ورود به عرصه قدرت، ضعف نظری در مواجهه با مسائل جدید، و ظهور جریانهای افراطی، این پروژه را با بحران روبهرو ساخت. مطالعه اندیشه اقبال، شریعتی، سید قطب و مالک بن نبی نشان میدهد که اسلامگرایی در ذات خود یک پدیده واحد نبوده، بلکه مجموعهای از گرایشهای متفاوت را، از عقلگرایی و اصلاحطلبی تا رادیکالیسم و انقلابیگری در بر گرفته است.
امروز آینده اسلامگرایی نه در بازتولید الگوهای گذشته، بلکه در بازسازی انتقادی خویش نهفته است. اگر این جریان بتواند میان ایمان و آزادی، میان هویت و تکثر، و میان دین و توسعه آشتی برقرار کند، هنوز ظرفیت آن را دارد که به عنوان یک نیروی اخلاقی و تمدنی در جهان اسلام ایفای نقش کند. در غیر این صورت، خطر آن وجود دارد که بیش از پیش زیر سایه افراطیت و ناکامیهای سیاسی قرار گیرد و هزینه اشتباهات خویش را در قالب کاهش مشروعیت اجتماعی و فاصله گرفتن نسلهای جدید از گفتمان دینی بپردازد. 28-21-6