3
  

 

 عبدالواحد خرم

 

 

 

مژده به علاقه مندان و دوست داران تاریخ

 

سر انجام کار کتاب : «خاطرات مهاجرت در ازبکستان و برخی مسایل از افغانستان »را در ده بخش با تحمل سختی های فراوان و یاد و خاطرات از بیست ‌شش سال گذشته در حدود سه صد صفحه به پایان رساندم 

در نظر است جهت چاپ به دهلی جدید فرستاده شود در مقدمه این کتاب چنین نوشتم :

کتـاب بـا عنـوان فوق کـه در مطالعـه آن خواهید بود لبریـز ازملالت ‌هایـی چـون دور ی از وطـن، آوارگـی و دربـه ‌در ی اسـت؛ رنج ‌هایـی کـه گویی هیـچ ‌گاه پایانی ندارنـد. سرنوشـتی کـه چنـد نسـل را در خـود بلعیـده و آنـان را تـا دوردسـت ‌های ایـن دنیـای پهنـاورآواره و پریشـان سـاخته اسـت

از دهه ‌هـا بدین ‌سـو ، سرنوشـت سـرزمینی بـه نـام افغانسـتان بـا ویرانـی و قربانـی شـدن در راهاهـداف آلـوده و زشـت رهبرانـی گـره خـورده اسـت کـه هرگـز دلسـوز مـردم خـود نبودنـد؛ رهبرانـی کـه نـه بـه ایـن خـا ک وابسـتگی داشـتند و نـه نسـبت بـه مـردم خویـش حـس ترحـم و ازخودگذشـتگی در چنـد دهـه ٔ گذشـته هـزاران سـا کن ایـن سـرزمین زیـر نام ‌هـا و نشـانه ‌های مختلـف کشـته شدند. آر ی، هر یک از آنان پسر کسی، پدر دیگری، شوهر زنی و فرزند انسانی بودند؛ انسان ‌هاییکـه بـا همـه تـوان و مسـئولیت، آنـان را پـرورش داده و برومنـد سـاخته بودند

در ایـن سـال ‌ها حـوادث زندگـی به ‌گونـه ‌ای رقـم خـورد کـه مـردم افغانسـتان بـه مناطـق و احزاب چـپ و راسـت تقسـیم گردنـد و در هـر جریـان بـه چندیـن شـاخه و در هـر شـاخه بـه گروه ‌هـای متعـدد رو ی آورنـد. ایـن تقسـیم ‌بندی ‌های حزبـی بـه دشـمنان یکدیگـر بـدل گشـتند؛ خـون هـم را ر یختنـد، مناطـق یکدیگـر را ویـران کردنـد، امـوال و منابـع هـم را چـور و چپـاول کردنـد، بی ‌آنکـه بداننـد رهبرانـی کـه در ظاهـر خـود را دشـمن یکدیگر نشـان می ‌دهند، در پس ِ پرده روابط دوسـتانه دارنـد؛ بسـاط معیشت ‌شـان گسـترده و حـال و روزشـان به ‌سـامان اسـت. امـا در عیـن حـال، مـردم هـردم شـهید افغانسـتان هـر روز در انتظـار خبـر مـرگ عزیـزان خویـش بـه سـر می ‌بردنـد و جوانـان بی ‌خبـر از همه ‌جـا، بـه دنبـال ایـن یـا آن رهبـر روان بودنـد، نمی ‌فهمیدنـد کـه در معادلـه ٔ کـور جنگ و تعصـب، هـر روز قربانـی اهـداف شـوم رهبـران خواهنـد ‌شـد

در سـال ۱۹۸۸، زمانـی کـه در روسـیه دانشـجوی رشـته ٔ نظامـی و سیاسـی بـودم و سـال پایانـی تحصیلـم را می ‌گذرانـدم، بزرگ ‌تریـن آرزو یـم ایـن بـود کـه بـه عنـوان جوانـی تحصیل ‌کـرده بـه کشـورم بازگـردم و مصـدر خدمـت بـه مردمـم شـوم. آنچـه آموختـه بـودم بـا آرزوهـای خدمـت بـه سـرزمینم درهـم آمیختـه بـود؛ آرزوهایـی کـه هرگـز تحقق نیافـت و در نهایت به خیالی بدل شـد کهدر خا کسـتر فرور یخـت بـا آنکـه می ‌دانسـتم سرنوشـت افغانسـتان آنگونـه کـه مـردم انتظـار دارنـد رقـم نخواهـد خـورد حضـور والـده، عزیـزان و بسـتگانم در شـمال افغانسـتان مـرا بـه سـوی خود می ‌کشـید و سـرانجام به کشـورم بازگشـتم. امـا در عیـن حـال بحـران تازه ‌ای آغاز شـده بـود و از اوضاع چنیـن برمی ‌آمد که آن آتـش ویرانگـر بـه ایـن زودی ‌هـا خامـوش نخواهـد شـد و سـیلی از ویرانـی بـه همـراه خواهـد داشـت؛همان ‌گونـه کـه از آن بیـم داشـتم

از آن روزگار سال ‌های بسیار ی گذشته است. امروز مردم افغانستان، از هر قوم و قبیله ‌ای، به این نتیجه رسیده ‌اند که گروه ‌های مختلف، زیر نام اسلام و شریعت ومبارزه و وطن ‌دوستی، ظلم، فساد، فجایع وویرانی ‌های بی ‌شمار ی را مرتکب شدند. آنان افغانستان را به ویرانه ‌ای بدل ساختند؛ کشتارها وقتل عام ‌هایی رقم خورد که تراژ یدی آن شاید تا قرن ‌ها از یاد نرود و زخم آن از خون ‌ریزی بازنایستد

در آن برهـه زمانـی مشـکل عمـده ایـن بـود کـه، هماننـد امـروز ، اطلاعـات، دانـش، تجربه ‌هـا ودیدگاه ‌هـای سـایر کشـورهای جهـان به ‌گونـه ٔ همگانـی در دسـترس نبـود و کسـی در افغانسـتان ازاینترنـت خبـری نداشـت. ا گرچـه رسـانه ‌هایی چـون تلویزیـون (ملـی) و رادیـو (دولتـی و رادیوهـای برون ‌مـرز ی) نشـرات داشـتند، امـا بـه اسـتثنای مـوارد بسـیار محـدود، مـردم غالبـا بـه همین وسـایل خبررسـانی نیـز دسترسـی نداشـتند. آنـان نمی ‌دانسـتند چـه اتفاق ‌هایـی در حـال وقـوع اسـت و

رهبرانـی کـه بـه آنـان اقتـدا کرده ‌انـد، چندیـن بـار دسـت بـه معاملـه و فـروش زده ‌انـد؛ و آن رهبـران به ‌ظاهـر مقتـدر ، در حقیقـت غـلام کـدام سـازمان اسـتخباراتی، کـدام کشـور ابرقـدرت یـا کـدام سیاسـت ‌گذار درجـه ٔ دوم و سـوم ‌اند. مـردم سـاده ‌انگار بـه شـور ایمانـی درون خـود بـاور داشـتند ودر همیـن مسـیر ، بـه تقـدس رهبـران ِ بـه ظاهـر پا کدامـن ایمـان آورده بودنـد. ا گـر بـه کسـی می ‌گفتـی رهبـر شـما چنیـن یـا چنـان اسـت، قیامتـی برپـا می ‌شـد و انقـلاب، پدرکشـتگی و خون ‌ریـزی بـه راه می ‌افتـاد. هیچ ‌کـس حاضـر نبـود سـخن کجـی یـا نقـدی را دربـاره ٔ رهبر خـود بشـنود، در حالی ‌که درجریـان بودنـد کـه فرمـان تیربـاران چندیـن انسـان بی ‌گنـاه از سـوی همـان رهبرشـان صـادر شـده وهـزاران تـن بـر اثـر فیـر را کت ‌هـای او شـهید شـده ‌اند و شـهرها بـه ویرانـه بـدل گشـته اسـت

مشـکل دیگـری کـه شـوربختانه هنـوز و تـا بـه امروز وجود دارد: «عصبیت و قوم ‌پرسـتی» اسـت آن زمان این تعصبات در اوج شـور و مسـتی خود قرار داشـت. بسـیار ی از افراد، بی ‌خبر از جهان و سیاسـت ‌های کثیفـی کـه در افغانسـتان جریـان داشـت، هـر یـک بـه دنبـال رهبـر ، هم ‌زبـان و قـوم خـود حرکـت می ‌کردنـد و راه خویـش را حـق می ‌پنداشـتند؛ در حالی ‌کـه هیچ ‌یـک از گروه ‌هـایی مقابل ‌شـان کافـر ، بی ‌دیـن یـا خـارج از محـدوده ٔ افغانسـتان نبودنـد. در حقیقـت، رهبـران بـا

لجاجتـی تمام ‌عیـار ، جنـگ بـرادر بـا بـرادر و آتش ‌افـروز ی میان هم ‌وطنـان را رهبـری می ‌کردند. آنان از بیـرون، یعنـی از سـوی اسـتخبارات بیگانـه، تمویـل و تجهیـز می ‌شـدند و عطشـی پایان ‌ناپذیـربـرای قتـل هم ‌وطنـان خـود داشـتند

بـه یـاد دارم کـه آن زمـان، شـهر کابـل بـه دوازده جزیـره ٔ قـدرت تقسـیم شـده بـود و هـر رهبـر ، درمنطقـه ٔ تحـت نفـوذ خـود مسـتقر بـود و خطـوط مقـدم جنـگ را تـدارک می ‌دیـد. در این میـان، مردم عـادی و بی ‌گنـاه هـر روز قربانـی می ‌شـدند؛ امـا کسـی نبـود کـه بپرسـد:«چرا بس نمی ‌کنید!؟ و چرا به این برادرکشی و ویرانی پایان نمی ‌دهید؟!»

هنگامـی کـه بـه کابـل آمـدم، دیگـر کابـل، شـهر رو یاهـای مـن نبـود. زمزمه ‌هـا حا کـی از آن بـودکـه قـدوم مبارزیـن و مخالفیـن، به ‌جـای تحقـق آرزوهـای مـردم غم ‌دیـده ٔ افغانسـتان، آغـاز ویرانـی خواهـد بـود. همان ‌گونـه کـه همـگان شـاهد بودیـم، ایـن پیش ‌بینی به حقیقت پیوسـت. مـن نا گزیرشـدم دوبـاره بـا خانـواده ‌ام راه مهاجـرت را در پیـش گیـرم، چرا کـه راه دیگری نداشـتم؛ ابری سـیاه ازویرانـی از هـر طـرف بـه سـوی افغانسـتان در حـال گسـترش بـود.

در آن دوره تصمیـم گرفتـم، برخـلاف کسـانی کـه چـون لاشـخوران بـه جـان هـم افتـاده بودنـد،جاسوسـی می ‌کردنـد و هم ‌وطـن و هم ‌زبـان خـود را می ‌فروختنـد، وارد عرصـه ٔ سیاسـت نشـوم. درعـوض راه گـذران زندگـی را از طریـق تجـارت انتخـاب کـردم، زیـرا این یگانه راهی بود که می ‌توانسـتم روزی حـلال بـرای فرزندانـم بـه خانـه بیاورم. اما شـوربختانه در راه این کسـب ‌وکار کوچک، نخسـتین نمی ‌توانـم از شـهروندان ازبکسـتان گلـه و شـکایتی داشـته باشـم چرا کـه آنـان پرورش ‌یافتـه ٔ کسـانی کـه کمـر بـه تخریـب و ویرانـی ‌ام بسـتند، هم ‌وطنـان (افغـان) خودمـان بودنـد!

فرهنـگ دیگـری هسـتند؛ فرهنگـی کـه ترحـم، مهمان ‌نـواز ی، ایمـان ‌دار ی و حـس انسـانیت در آن کمرنـگ اسـت. آنـان تنهـا بـه کسـب پـول می ‌اندیشـند، بـدون آنکـه حـلال و حـرام برایشـان مطـرح باشـد. مـردم ایـن دیـار تصـور می ‌کننـد کـه تمـام افغان ‌هـا پولـدار هسـتند. آنـان نمی ‌داننـد درافغانسـتان بیسـت سـال اسـت کـه جنـگ جریـان دارد و فقـط گروهـی محـدود زندگـی شـاهانه ‌ای دارنـد و چندیـن میلیـون انسـان در فقـر ، تنگدسـتی و بیچارگـی زندگـی می ‌کننـد.

نا گفتـه نمانـد کـه تمـام رنج ‌هـای زندگـی در مهاجـرت و دور ی از وطـن یک ‌سـو ؛ همین ‌کـه بـه چشـم بیگانه نگریسـته می ‌شـوی و تو را طعمه ٔ خواسـت ‌های پلیدشـان می ‌دانند، رنجی اسـت که هرگـز رو ی بهبـودی نخواهـد دید.در طـول سـالیان ِ مهاجـرت در ازبکسـتان، عذاب ‌هایـی را تجربـه کـردم کـه حتـی در خـواب نیزندیـده بـودم؛ شـرح آن در متـن کتـاب، در میـان چنـد فصـل، به تفصیل آمده اسـت.

ازبکسـتان از پهلوانـان و مبارز ینـی کـه حیف ‌ومیـل تمـام دارایـی دولـت و بیت ‌المـال برایشـان کافـی نبـود حمایـت می ‌کـرد؛ در آنجـا زندگـی شـاهانه ‌ای داشـتند و در هـر کوچـه سـاختمان ‌هایلوکـس بنـا کـرده بودنـد. آن ‌هـا نه ‌تنها یک همسـر ، بلکه چندین زن داشـتند و بهترین دختران اقوام مختلـف را کـه بـه نظرشـان مناسـب می ‌آمـد، را خواسـتگار ی کـرده و بـه عقـد خـود درمی ‌آوردنـد.

آن ‌هـا تنهـا خویشـان، هم ‌تبـاران و هم ‌زبانـان خـود را حمایـت می ‌کردند و به افراد سـایر قومیت ‌های افغانسـتان اهمیتـی نمی ‌دادنـد و نه ‌تنهـا حـس هم ‌وطنـی نسـبت بـه آنـان نداشـتند، بلکـه در نـزدمقامـات ازبکسـتان، از آنـان بدگویـی می ‌کردنـد. هـر کدام از آنان در شـهرهای مختلف ازبکسـتان خانه ‌هـای شـخصی خریـدار ی کرده ‌انـد تـا روز ی کـه سرنوشـت برایشـان ناخوشـایند شـود، بـه آنجـابگریزنـد. 

افغانسـتانی ‌ها کـه رهبـر واقعـی و دلسـوز ی نداشـتند و ندارنـد، از آن زمـان بـه بعـد، تنهـا عامـل دوستی ‌شـان بـرای خارجی ‌هـا، پـول داخـل جیب ‌شـان محسـوب می ‌شـود.بـا هـر کسـی کـه در آسـیای میانـه روبـرو می ‌شـدم، برخـوردی بدتـر از برخـورد ایرانی ‌هـا بـاافغانسـتانی ‌ها داشـت. آنـان بـا طعنـه می ‌گفتنـد: «سـیز اوغـان میـن؟! (یعنـی تـو افغانی هسـتی؟!)».

ایـن برخـورد نابخردانـه ٔ آنـان چنـان نیشـتری بـه قلبـم فـرو مـی ‌آورد و دلـم را مـی ‌آزرد که تـا مدت ‌ها زخم  روح و روانـم از خون ‌ریـزی بـاز نمی ‌ایسـتاد. آنـان تنهـا به پول افغان ‌ها علاقه داشـتند و در این زمینه ازهیچ جعل و نیرنگی در یغ نمی ‌کردند. اسـلام کریم ‌اوف، رئیس ‌جمهور وقت ازبکسـتان، اصطلاحی داشـت و می ‌گفـت: «مـا بـه پـول افغان ‌ها نیاز دار یم! مهم نیسـت که آن ‌هـا در وطن ما چه می ‌کنند!».

عـلاوه بـر آن، فشـار پولیـس موسـوم بـه «آویـر » ـــ نهادی کـه افغان ‌هـا را گام ‌به ‌گام تعقیـب می ‌کندهمـواره بـر زندگـی مـا سـنگینی می ‌کـرد. افغان ‌هـا نا گزیـر بودنـد در مهمان ‌خانه ‌هایـی بـا امکانـات بسـیار محـدود اقامـت کننـد؛ جاهایـی که اصولاً برای زندگی طولانی ‌مدت مناسـب نبـود. مأموران آویـر ، کـه بخشـی از پولیـس شـهری بودنـد، بـا خـوی و عـادات افغان ‌هـا به ‌خوبـی آشـنایی داشـتند و همیـن آشـنایی را وسـیله ‌ای بـرای آزار و فشـار بـر آنـان می ‌سـاختند؛ زیـرا در میـان افغان ‌هـا نیـزکسـانی بودنـد کـه به ‌عنـوان جاسـوس بـرای آنـان کار می ‌کردنـد. در ایـن شـهر و در ایـن کشـور ، هیـچ کار ی بـرای افغان ‌هـا به ‌گونـه ٔ رایـگان انجـام نمی ‌شـد. بـرای هـر کار ، بـه شـکلی از اشـکال بایـد پـول می ‌پرداختنـد؛ و گاه چنـان بـه تنگنـا می ‌افتادنـد کـه ناچـار می ‌شـدند عـزت و آبـرو ی خـود را نیـز درایـن راه قربانـی کنند.

تنها «جنبـش ملی اسـلامی افغانسـتان» از جمله سـازمان ‌هایی به شـمار می ‌رفت که در افغانسـتان با ازبکسـتان روابـط نزدیـک داشـت.

جنبشی ها به ‌گونـه ٔ آزادانـه از مـرز رفت ‌وآمـد داشـتند. بـا آن ‌کـه راه پـل از سـوی دولـت ازبکسـتان به ‌صورت یک ‌جانبه مسـدود اعلام شـده بود، برخـلاف تمام موازین و معیارهـای بین ‌المللـی، ایـن مسـیر بـرای تعدادی بـاز گذاشـته شـده بـود؛ در حالـی کـه بـرای سـایر مـردم به ‌طـور کامـل بسـته مانـده بـود.

جـان سـخن اینکـه، لحظـه بـه لحظـه ٔ دردآور دوران مهاجـرت، به ‌ویـژه مهاجـرت در ازبکسـتان راثبت کردم تا درسـی باشـد برای نسـل ‌های آینده. ممکن اسـت روزگاری فرا برسـد که یاد و خاطرات مـا فرامـوش شـود، امـا ایـن دست ‌نوشـته، داسـتان ‌های تلخی را بـرای آینـده ‌گان بازگـو خواهد کرد.در فرجـام بایـد نگاشـت کـه سـی سـال پیـش، شـیوه ٔ نـگارش و سـطح ادبیـات مـن چنیـن بـود. بـاگذشـت سـه دهـه، طـرز نوشـتن و بهره ‌گیـری از ادبیـات در آثـار و کتاب ‌هایی که به چاپ رسـانده ‌ام،

بسیار دگرگون شده است. بدین ملحوظ، متن این خاطرات را بدون دستکاری و تغییر ، همان ‌گونه که نگاشـته بودم، حفظ کرده ‌ام و آنچه را نوشـته ‌ام به ‌گونه ٔ فصل ‌وار در سـه محور سیاسـی، اقتصادیو اجتماعـی گـرد آورده ‌ام. همچنـان یـک خاطره ٔ تلـخ از زندگی خانوادگی ‌ام و نیز حادثه ‌ای دلخراش دیگر که در طی اقامتم در لندن رخ داد و در آن خانواده ‌ای پا کستانی با بی ‌رحمی و قساوت قلب،فرزنـد خـود را بـه قتل رسـاندند، در پایـان این دیباچه ٔ خاطـرات گنجانیده ‌ام.

در پایـان نیـز داسـتان ‌های غم ‌انگیـزی از کشـمکش ‌ها و مشـکلا تی را کـه بـا دفتـر سـازمان ملـل متحـد در تاشـکند داشـتم و نقـش جاسوسـان بیـرون از دفتـر را کـه طـی عرایضـی بـه زبان ‌هـای فارسـی و انگلیسـی بـه ایـن سـنگدلان تقدیـم کـرده بـودم، بـدون کم ‌وکاسـت انعـکاس داده ‌ام.

مشـکل عمـده در ایـن اثـر ، نبـود تصاویـر فـراوان از سـال ‌های زندگـی در ازبکسـتان اسـت؛سـال ‌هایی کـه در مجمـوع شـش سـال از عمـرم را در بـر می ‌گیـرد.

بـا ایـن همـه، سـی سـال پیـش دوبیتی ‌هایـی را کـه متناسـب بـا حـال و احـوال آن روزگارمی ‌دانسـتم، در پایـان صفحـات ایـن اثـر آورده ‌ام و بـا ذکر چند نمونه از دروغگویان مشـهور جهان،کوشـیده ‌ام ذهـن خواننـده را در مسـیرهای گونا گـون بـه تأمـل در ایـن نوشـته ‌ها وادارم.

امیـد اسـت خواننـدگان، بـا توجـه بـه تار یـخ و آنچـه گذشـته اسـت، مـرا بـه سـبب طـرح برخـی مسـائل قومـی و زبانـی مـورد انتقـاد قـرار ندهنـد. ایـن قلـم نـه کم ‌گویـی دارد و نـه ز یاده ‌گویی؛ شـرط وشـیوه ٔ بیـان مـا همـواره بـر حـد اعتـدال و میانـه ‌رو ی اسـتوار بـوده و هسـت، ‌ 

 

 

 

 

 


بالا
 
بازگشت