

عبدالواحد خرم
از لندن تا ترمذ !


سفر، در ادبیات و علوم انسانی، همواره بهعنوان یکی از ژرفترین تجربههای وجودی انسان تلقی شده است؛ تجربهای که نهتنها جابهجایی در مکان، بلکه عبوری در زمان، خاطره و هویت نیز بهشمار میرود. در همین چارچوب، این سفر دو هفتهای که در ایام رخصتی مکاتب برنامهریزی گردید، از «سرزمین سردیها» به «سرزمین گرمیها»، صرفاً یک حرکت جغرافیایی نبود، بلکه بازگشتی بود به ریشهها، خاطرات و پیوندهای عاطفی دیرینه.
مسیر این سفر از لندن آغاز شد؛ شهری که نماد مدرنیته و نظم شهری است. از آنجا به تاشکند، پایتخت ازبکستان، حرکت صورت گرفت؛ شهری که پس از بیستوسه سال، بار دیگر فرصت دیدارش فراهم شد. سپس، مسیر بهسوی شهر ترمذ ادامه یافت؛ شهری مرزی با پیشینه تاریخی و فرهنگی عمیق که پس از بیستوشش سال، دوباره میزبان این دیدار شد. در ادامه، بازدید از شهر تاریخی خیوه و سپس بازگشت به تاشکند و در نهایت، عبور از استانبول و بازگشت به لندن، ساختار کلی این سفر را شکل میداد.
از منظر هدفگذاری، این سفر دارای کارکردی چندلایه بود: در سطح نخست، دیدار با خانواده، بستگان و دوستانی که در آنسوی مرزها زندگی میکنند؛ و در سطحی عمیقتر، بازسازی پیوندهای عاطفی و اجتماعی که در طول سالیان، تحت تأثیر فاصله و شرایط تاریخی، تضعیف شده بودند. در شهر ترمذ، این دیدارها شکل عینیتری به خود گرفت، بهویژه ملاقات با دوستان و آشنایانی که سابقه شناخت و همکاری مشترک با آنان وجود داشت.
با اینحال، تجربه این بازگشت، خالی از تأملات تلخ نبود. گذر زمان، که یکی از بنیادیترین مفاهیم در علوم اجتماعی است، خود را بهوضوح نشان میداد: بسیاری از آشنایان، بهسبب کهنسالی، شیوع بیماری کرونا و سایر حوادث، دیگر در قید حیات نبودند. این امر، حس فقدان و دگرگونی نسلی را برجسته میساخت و نشان میداد که زمان، چگونه بیوقفه ساختارهای اجتماعی و خانوادگی را دگرگون میکند.
پس از یک شب اقامت در تاشکند، حرکت بهسوی ترمذ صورت گرفت. در همان روز، با وجود شرایط دشوار ناشی از سیلابها و خرابی راهها، جمعی حدود بیستوپنج نفر از بستگان و آشنایان، شامل زنان و مردان، برای دیدار به «بازار مشترک» آمدند. این گروه، ترکیبی از اعضای نزدیک خانواده و خویشاوندان گسترده بود: برادر، کاکا، پسر کاکای همسر، خواهر بزرگ با نواسههایش، همسر و داماد او، پسر کاکا، نواسه مامای خانواده و دیگر بستگان.
بهدلیل نداشتن ویزه، آنان قادر به ورود به شهر نبودند و بنابراین، این دیدار در فضای مرزی و در همان بازار مشترک انجام شد. از ساعت سه بعدازظهر تا نه شب، این شش ساعت به یکی از پُرمعناترین و عاطفیترین لحظات این سفر تبدیل شد. گویی در این مدت کوتاه، فشردهای از سالیان دور، خاطرات گذشته و عواطف سرکوبشده، دوباره جان گرفت.
این دیدار، از منظر روانشناسی اجتماعی، نمونهای بارز از «احیای سرمایه عاطفی» بود؛ جایی که تماس مستقیم، گفتگو و حضور فیزیکی، نقشی اساسی در بازسازی روابط ایفا میکند. خواهر بزرگ، از دیدار دوباره، سرشار از خوشحالی بود و برای مهمانان، غذایی لذیذ از ایبک تهیه کرده بود؛ عملی که خود، نشانهای از فرهنگ مهماننوازی و پیوندهای عمیق خانوادگی در جوامع منطقه است.
برادر نیز، با عبور از مسیرهای دشوار کوهستانی دره خرم و سارباغ، با شتاب خود را به حیرتان رسانده بود؛ تلاشی که بیانگر اهمیت این دیدار و ارزش روابط خویشاوندی است. گفتوگوها، خندهها و یادآوری گذشتهها، فضای صمیمانهای ایجاد کرده بود، هرچند که لبخندها، نسبت به گذشته، اندکی کمرنگتر شده بودند؛ نشانهای از فشارهای زندگی و تغییرات اجتماعی.
با اینوجود، نکته قابل توجه آن بود که شکایات جدی از زندگی در میان آنان مشاهده نمیشد. شاید دلیل آن، مشغولیت ذهنی ناشی از خطرات همان روز—از جمله سیلابهای مدهش در مسیر تنگی تاشقرغان و احتمال حوادث ترافیکی—بود که نوعی نگرانی جمعی ایجاد کرده بود. در نهایت، آنان حوالی ساعت یک بامداد به سمنگان رسیدند.
این دیدار، از منظر عاطفی و اجتماعی، اهمیتی بسیار داشت. بهویژه برای کودکان و نوجوانان، که با شور و هیجان بیشتری در این لحظات حضور داشتند. شادی آنان، بهصورت بازتابی، حس عمیقی از رضایت و خوشحالی را در دل نویسنده ایجاد میکرد؛ گویی تداوم نسلها و انتقال عاطفه، در همین لحظات کوتاه تجلی مییافت.
در مجموع، این بخش از سفر، با وجود کوتاهی زمانی—دو شب در مسیر و سه روز اقامت در ترمذ دارای بار معنایی و احساسی بسیار عمیقی بود. سفری که نهتنها فاصلههای جغرافیایی را پیمود، بلکه فاصلههای زمانی، عاطفی و نسلی را نیز تا حدی کاهش داد و بار دیگر نشان داد که انسان، در نهایت، موجودی است وابسته به خاطره، تعلق و پیوند.
سفر، گاهی تنها جابهجایی از نقطهای به نقطه دیگر نیست؛ بلکه عبور از طعمها، عطرها، مناظر و لحظاتی است که در جان انسان حک میشوند. اینبار، بهاری دلانگیز در تاشکند، برایم چنین تجربهای رقم زد سفری آمیخته با سادگی، صمیمیت و زیباییهای ناب طبیعت.
صبح را با صبحانهای گرم و پُرمایه در منزل دوست عزیزم، انجنیر حمید موج، آغاز کردیم؛ صبحانهای که نهتنها جسم، بلکه روح را نیز آماده یک روز پُرماجرا ساخت. با تشویق و همراهی صمیمانه ایشان، رهسپار مسیرهای کوهپایهای شدیم؛ جایی که در امتداد راه، طعم یکی از سادهترین و در عین حال دلچسبترین غذاها را چشیدم بولانی تندوری ( ماتور سمسه ) بدون قطرهای روغن، اما سرشار از عطر و مزهای که در خاطرم ماندگار خواهد بود ، غذایی سبک، صحی، با قیمتی مناسب و کیفیتی که کمتر در جای دیگر میتوان یافت.
هرچند دوستان گاه از توصیف غذاها خرده میگیرند، اما چگونه میتوان در برابر چنین تجربههایی خاموش ماند؟
مگر میشود زیبایی را دید و از آن ننوشت؟ همانگونه که اگر روزی بادامهای آفریقایی یا برازیلی را ببینم، بیگمان قلم از وصفشان بازنخواهد ایستاد طوریکه تصاویر شان در زیر نوشته وجود دارد
هوای امروز ، معتدل و دلپذیر بود؛ در شهر، نسیمی با گرمایی ملایم جریان داشت و هرچه به سوی دامنهها و تفرجگاهها پیش میرفتیم، خنکی هوا بیشتر میشدگویی طبیعت، خود آغوشی آرامبخش برای رهگذران گشوده بود.
اما اوج زیبایی سفر، در تپههای سرسبز و بلند رقم خورد؛ جایی که به فرازی مرتفع صعود کردیم تپههایی که به «تپههای آهو» شهرت دارند. در آنجا، صحنهای دیدم که کمتر در زندگی تجربه کرده بودم: گلههای آهو، آرام و بیهراس، در دامن طبیعت پراکنده بودند. با ورود موتر به محوطه و صدایی که بلند شد، ناگهان این موجودات ظریف و زیبا، گویی به دیدار ما شتافتند. لحظهای شگفتانگیز بودتماشای این نزدیکی میان انسان و طبیعت.
بازدیدکنندگان با دستان خود به آهوها غذا میدادند و آنها با نگاهی معصوم و حرکاتی آرام، این مهر را پاسخ میگفتند. تنها آهوهای باردار بودند که از این جمع فاصله داشتند شاید طبیعت، برای آنان آرامشی ویژه خواسته بود.
از فراز آن بلندیها، چشماندازی گسترده و رؤیایی پیش رویمان گشوده شد؛ رودخانهای نیلگون در میان دشتهای سبز پیچوتاب میخورد و افق، با تپهها و کوههای هممرز با قرغیزستان، شکوهی وصفناپذیر داشت. در آن لحظه، حس میکردم در گوشهای از جهان ایستادهام که شباهتی شگفت به مناظر آلپ دارد همانقدر سبز، همانقدر آرام، و همانقدر الهامبخش.
تفرجگاههای اطراف تاشکندبا طبیعتی بکر و فضایی دلنشین هر یک دنیایی از زیباییاند؛ مکانهایی برای رهایی از هیاهوی زندگی و پناه بردن به سکوت دلانگیز کوه و دشت.
و در پایان، آنچه این سفر را برایم ماندگارتر ساخت، نه فقط طبیعت و غذا، بلکه مهماننوازی گرم و برادرانه دوست عزیزم موج و خانواده مهربانشان بود. مهری که در دل جای میگیرد و تا همیشه همراه انسان میماند.
این اقامت هنوز به پایان نرسیده است و چه خوشبختم که داستان این سفر، همچنان ادامه دارد
در دومین روز اقامتم در شهر ترمز،
شماری از دوستان و رفقای دیرین ام از سمنگان و مزارشریف، از طریق تماس تلفنی، جویای احوال و وضعیت من گردیدند. برخی از ایشان بهدلیل نداشتن پاسپورت، امکان حضور در مرز را نداشتند، هرچند اشتیاق دیدار در سخنانشان بهوضوح نمایان بود. در مقابل، عدهای دیگر علیرغم وعدههای پیشین، به دلایل گوناگون از جمله مصروفیت یا سستی، از این دیدار بازماندند.
در این میان، حضور دوست پنجاهسالهام، محترم امانالله عزیزی، جلوهای متمایز از وفاداری و تعهد به رفاقتهای دیرینه را به نمایش گذاشت. ایشان که اکنون مسئولیت بخشی از امور شرکت کمال نبیزاده را بر عهده دارند، با وجود مصروفیت های فراوان، صرفاً به انگیزه ارجنهادن به پیوندهای انسانی و خاطرات مشترک، رهسپار ترمز شدند.
این شخصیت ارجمند، که در دوران حکومت داود خان بهسبب ارشدیت سنی و تحصیلی، مسئولیتهای حزبی ما را نیز بر دوش داشتند، بدون داشتن هیچگونه مأموریت رسمی یا منفعت شخصی، تنها به حرمت دوستی و مسافت طولانی که من پیموده بودم، این دیدار را میسر ساختند.
گفتوگوی ما یک روز کامل، تا نیمه ای از شب، ادامه یافت؛ گفتوگویی آمیخته با یادآوری خاطرات گذشته، بازشناسی همصنفیها و یاران قدیم، و آگاهی از وضعیت کنونی آنان. در خلال این نشست، مباحثی نیز در حوزه سیاست و شرایط اجتماعی مطرح گردید که به نوعی روشنگری فکری انجامید.
بیتردید، ایشان از جمله افرادیاند که بهگونهای استوار، پاسدار ارزشهای رفاقت فردی و انسانیاند؛ و سخنانشان سرشار از صداقت، دلسوزی و ژرفای عاطفی
روایت تحلیلی–توصیفی از بازگشت به ترمذ
مهاجرت به شهر ترمذ در نخستین دوره حاکمیت طالبان، برای نگارنده نه صرفاً یک جابهجایی جغرافیایی، بلکه ورود به مرحلهای نو از زیست در شرایط مرزی، محدود و در عین حال شکلدهنده به تجربههای اجتماعی و اقتصادی بود. اقامت پنجساله در این شهر، با وجود ایجاد شبکهای از روابط دوستانه، شراکتهای کاری و فعالیتهای دکانداری و تجاری، از منظر جامعهشناختی در چارچوب یک «زیستجهان محدود مرزی» قابل تحلیل است؛ محیطی که در آن، فرصتها در قیاس با مراکز شهری بزرگتر، بهگونهای محسوس تقلیل مییابد. با این حال، استمرار این اقامت، بیش از هر چیز، تابع الزامات خانوادگی بود، زیرا پسرم مطابق یک تعهد چهارساله، در رشته تخنیک ساختمانی مصروف آموزش بود و این امر امکان هرگونه جابهجایی زودهنگام را سلب میکرد.
با گذشت زمان، تحت تأثیر تشدید فشارهای فکری–سیاسی و تنگتر شدن عرصههای کاری، تصمیم به ترک این شهر اتخاذ گردید. مقصد بعدی، تاشکند بود که تا سال ۲۰۰۳ میلادی بهعنوان محل اقامت انتخاب شد. این دوره، با نوعی ثبات نسبی در عین تعلیق هویتی همراه بود، زیرا زندگی در چارچوب کارت مهاجرت ملل متحد جریان داشت؛ وضعیتی که میتوان آن را در مرز میان «بیوطنی» و «امید به بازگشت» تبیین کرد. با شکلگیری حکومت انتقالی در افغانستان به رهبری حامد کرزی، نوعی خوشبینی گسترده در میان مهاجران شکل گرفت که ریشه در گفتمانهای نوظهور پیرامون دموکراسی، بازسازی و حقوق بشر داشت. این فضا، نگارنده را نیز تحت تأثیر قرار داد و تصمیم به بازگشت به افغانستان اتخاذ شد؛ تصمیمی که در بازنگری انتقادی، میتوان آن را ناشی از تأثیرپذیری از روایتهای آرمانگرایانه دانست و بهگونهای استعاری، با تعبیر «از زیر باران به زیر ناودان رفتن» قابل توصیف است.
بازگشت مجدد به ترمذ پس از بیستوشش سال، واجد ابعاد چندلایهای بود که از سطح مشاهده عینی فراتر رفته و به بازخوانی حافظه فردی و جمعی امتداد مییافت. این سفر، بهویژه در روز سوم که آخرین روز اقامت را در بر میگرفت، به دیدار با دوستان، آشنایان و خانوادههایی اختصاص یافت که در گذشته بخشی از زیستجهان مشترک را تشکیل میدادند. این دیدارها، کارکردی دوگانه داشتند: نخست، احیای پیوندهای اجتماعی که در گذر زمان دچار گسست شده بودند، و دوم، ادای احترام به درگذشتگان از طریق حضور در منازل و اجرای آیینهای فاتحهخوانی، که خود بخشی از سنتهای ریشهدار فرهنگی منطقه به شمار میرود.
در این میان، اقامت در منزل فرهاد صبوروف بهعنوان نقطه آغاز تعاملات اجتماعی، اهمیت ویژهای داشت. وی که از دوستان پسرم محسوب میشود، پیوندی میان نسلها ایجاد کرده است. پدر او، سمیع اکه داکتر شفاخانه نظامی و متقاعد با رتبه دگرمنی در سال ۲۰۱۸ وفات یافته بود و حضور در منزل ایشان بهمنظور قرائت فاتحه، علاوه بر جنبه عاطفی، بیانگر استمرار ارزشهای فرهنگی در بزرگداشت درگذشتگان است. مادر فرهاد، بانویی ۷۵ ساله، با نوعی پیوند عاطفی عمیق، مرا در جایگاه برادر پذیرفت؛ امری که ریشه در پیشینه مهاجرت این خانواده از تاجیکستان به ترمذ در سال ۱۹۷۰ دارد و بیانگر شکلگیری هویتهای ترکیبی در بستر مهاجرت است.
در ادامه، تلاش برای یافتن شریک کاری پیشین، آقای ظفر صفرباییف، صورت گرفت که بهدلیل اقامت وی در روسیه، این دیدار میسر نشد. با این حال، برادر وی، شهرت جان، بههمراه همسرش نصیبه عثمانی، نقش مهمی در تسهیل ارتباطات و همراهی در طول سفر ایفا کردند. این همراهی، نمونهای از تداوم سرمایه اجتماعی در قالب روابط مبتنی بر اعتماد، مهماننوازی و وفاداری است که در جوامع منطقهای از اهمیت ویژهای برخوردار است.
بازدید از مکانهای پیشین زندگی، بهویژه آپارتمان شماره ۱۳ در کوچه کارپوف (سفخوز)، واجد اهمیت نمادین خاصی بود. این مکانها را میتوان بهعنوان «نقاط حافظه» در نظر گرفت که تداوم فیزیکی آنها، امکان بازسازی ذهنی گذشته را فراهم میسازد. مشاهده اینکه حتی محل بازی کودکان نیز تغییر چندانی نکرده است، نشاندهنده نوعی پایداری فضایی در برابر گذر زمان است. در همین راستا، یاد و خاطره طوره بای کیلدیار، مالک پیشین که در سال ۲۰۱۹ در یک حادثه ترافیکی وفات کرده، و نیز دخترش که سال گذشته به همان سرنوشت دچار شده، گرامی داشته شد؛ امری که پیوند میان حافظه فردی و تجربههای تراژیک جمعی را برجسته میسازد.
از منظر شهرسازی، ترمذ در مقایسه با گذشته دستخوش تحولات قابل توجهی شده است. توسعه زیرساختها، نوسازی بافت شهری و گسترش امکانات رفاهی، این شهر را به الگویی نزدیک به تاشکند بدل ساخته است. با این حال، پیچیدگی فضایی ناشی از این تحولات، درک کامل ساختار شهری را برای افرادی که سالها از آن دور بودهاند، بدون راهنمای محلی دشوار میسازد.
در ادامه، حضور در منزل جوره یوسوپوف و برگزاری مراسم فاتحه، و سپس گردهمایی در منزل مراد جوره ایف، نشاندهنده اهمیت آیینهای جمعی در بازتولید همبستگی اجتماعی است. در این گردهمایی، با تلاوت آیات قرآن، برای مرحوم جوره بای دعا صورت گرفت. پس از آن، کریم اکه که در حال حاضر در سن هفتادسالگی قرار دارد و پیشتر رئیس اتوباز شماره سیزده بوده میزبان یک ضیافت مفصل در ساحل شد. این مهمانی، علاوه بر جنبه مهماننوازی، بازتابی از جایگاه اقتصادی و اجتماعی وی نیز محسوب میشود.
استقبال گرم و صمیمانه دوستان ترمذی و خانوادههای آنان، نشاندهنده تداوم پیوندهای عاطفی در بستر زمان است؛ پیوندهایی که علیرغم فاصله جغرافیایی و گذر سالیان، همچنان استحکام خود را حفظ کردهاند. این امر را میتوان در چارچوب فرهنگ منطقهای، بهویژه در میان باشندگان بلخ و سمنگان، بهعنوان شاخصی از پایداری روابط اجتماعی تفسیر کرد.
در بخش پایانی سفر، بازدید از زیارت ترمذ بابا، واقع در مجاورت مرز افغانستان، انجام شد. این مکان، که در جوار مزار حکیم ترمذی قرار دارد، از اهمیت ویژهای در سنتهای عرفانی و مذهبی منطقه برخوردار است. بر اساس اطلاعات ارائهشده، وی در سال ۸۶۹ میلادی وفات یافته و بهعنوان یکی از چهرههای برجسته عرفان اسلامی شناخته میشود. همچنین، از شیخ عیسی ترمذی، شاگرد امام بخاری، که در منطقه مضرآباد مدفون است، یاد شد. این اماکن، علاوه بر کارکرد مذهبی، نقش مهمی در حفظ و انتقال میراث فرهنگی و آیینی ایفا میکنند.
در واپسین ساعات اقامت، دیدار با رئیس غلام مزاری در رستورانت، عزیز بیگ بهعنوان جمعبندی نمادین این سفر تلقی میشود. این دیدار، با تبادل خاطرات و گفتوگوهای دوستانه همراه بود و بهنوعی پایانبخش این بازگشت تاریخی به شمار میرفت. پس از آن، از طریق خط آهن، حرکت بهسوی تاشکند صورت گرفت و در روز بعد، اقامت در منزل دیپلوم انجنیر حمیدالله موج سمنگانی، مقدمهای برای برنامهریزی سفر بعدی به خوارزم فراهم ساخت. این در حالی بود که در همان روز یکشنبه، سفری تفریحی به کوهساران مجاور قرغزستان نیز انجام شده بود که خود نشاندهنده تداوم پویایی و تحرک در این دوره از زندگی است