م. نبی هیکل

 

 

 

تکرار اشتباهات گذشته

 

مژده-نامه عارف عرفان رییس جبهه نو نهاد را در رابطه با (تأسیس بزرگ‌ترین  جبهه سیاسی در افغانستان) با  اشتیاق مطالعه کردم. این رویداد را بحیث علامه ی بیداری -بخش سازمان یافته جامعه روشنفکری افانستان- از خواب  طولانی چندین  ساله  میتوان پنداشت.  نوشته  آقای عرفان را در این   مقاله (مژده نامه ) نامیدم. در  این  یادداشت  قسمتهایی  از آن نامه را میابید. این ابراز نظر یک هموطن عادی است نه یکتن از آن (۲۵۰ تن از شخصیت‌های نامدار و معتبر کشور، فعالین سیاسی و مدنی و نمایندگان اقوام متعدد کشور،...).

در  این  یادداشت آنچه هایی را که در نامه متذکره دریافتم با آنچه من  در این رابطه  صادقانه و منطقی میاندیشم با شما در میان مینهم.

۱.دودسته افراد در این ابتکار باهم متحد شده اند: دسته ای که خود را  شخصیت مستقل مینامند یعنی عضویت کدام  سازمان سیاسی را ندارند، اما بدون شک انسانهای بیطرف از نظر دید گاه نیستند. و دوم  سازمانهای همفکری.  دوستان زیادی  سازمانهای مشترک را   سیاسی میدانند اما از نظر من آنها تا امروز حتی  بهحیث  گروپهای فشار یا گروپهای منافع عمل نکرده اند. داشتن یک  سایت یا فیسبوک نه افراد  را  به  شخصیت سیاسی و فعال  سیاسی مبدل میسازد نه  سازمانها و   شرکتها را. زیرا ما  رد پا، یا نشان انگشتان آنان را نه در میان مردم ، نه در  ریتوریک  سیاسی ملی و نه در  واکنشهای انفرادی آنان در برابر  رویدادها و انکشافات داخلی میابیم.

۲.تخیل و آرمانگرایی خصیصه دیرین روشنفکران سیاستمآب است. مثالهای آن بسیار اند مانند آرمانگرایی های برنامه ای، اعمار جامعه ایتوپی که به دیستوپی منتهی گردید و یا  اعمار جامعه خلفای راشدین که به جامعه  خلفای غاصبین منتهی گردید. این تخییلگرایی و آرمانگرایی در مژده -نامه مشهود اند، جایی که میخوانیم:

{در پی فریاد های تاریخ و خیزش های رستاخیز بزرگ ملی، موج خروشان همبستگی مردم افغانستان از میان توفان‌های سهمگین زمانه سر برآورد و سرانجام خورشید «رهایی» طلوع کرد؛ خورشیدی که نویدبخش آزادی، بیداری و آغاز فصل نوین مبارزه برای نجات میهن است.}

یک نقل دیگر:

{به‌دنبال نومیدی‌های ممتد، شکست‌های سنگین و انتظارات فرساینده برای تحقق آرزوی اتحاد و همبستگی نیروهای ترقی‌خواه و میهن‌دوست، بالاخره نیرویی به میدان آمد که سدها و بن‌بست‌ها را درهم شکست؛ یخبندان ضخیم و تاریخی‌ای را که همه معابر همبستگی را بسته بود، فرو ریخت؛ رودخانه‌های زندگی‌ساز و امیدآفرین را به گردش درآورد و افق‌های جدیدی را برای اتحاد و همبستگی زیر یک چتر بزرگ پدید آورد<}

تشکیل این جبهه مانند بسا از پدیده ها فراوده/زاده  شرایط است و نشاندهنده آگاهی سیاسی متحدان در این جبهه.

 پرسش هایی که برای من با خواندن این مژده -نامه  پدید آمدند اینها اند:

۱.چرا این( شخصیتهای نامدار و معتبر) و این  سازمانها  تاریخ- آزموده و مجرب از   تاریخچه جبهات در افغانستان نیاموخته اند، اگر از  آموخته های تیوریتیکی آن را به یاد ندارند؟ تاریخچه جبهات ملی در افغانستان یک تاریخچه  ناکام در مبارزه نه  بلکه در هستی خود بوده است.

جبهه ها نوعی از ایتلاف اند که به دو دلیل شکل میگیرند. برای اتحاد نیروها تا مبارزه خود را موثر و سودمند تر  سازند و  وقتی  هراساحساس مینمایند. هرگاه این دو علت بر طرف  گردند جبهه نیز از هم میپاشد.  شرایط افغانستان  شرایط ویژه است و در آن  انگیزه ها و مشوق ها ی  نیرومند حضور دارند. مژده -نامه یکی از این انگیزه ها را بصورت مشخص نامبرده: ایجاد بدیل  سیاسی طالبان.

هبران و نمایندگان ۳۲ حزب و جریان سیاسی، که در تاریخ جنبش‌های ترقی‌خواهانه افغانستان بی‌سابقه بوده است، به‌گونه‌ای معجزه‌آسا از فصل جدایی عبورکردند و به‌خاطر ندای مادر وطن و نجات آن، به‌منظور رهایی از رژیم جبار، ستمگر و وحشت‌بار طالبان، که افغانستان را به گهواره، پرورشگاه و آموزشگاه تروریسم جهانی مبدل ساخته‌اند، پیمان بستند و باشکوه‌ترین عمارت همبستگی را بر بلندترین قله افتخارات ملی اعمار نمودند.}

این ادعا حقیقت ندارد که ( رهبران و نمایندگان ۳۲ حزب و جریان سیاسی ...) بی  سابقه باشد.

دوستانی  بدون شک  به یاد دارند که شورای ۶۲ عضوی (جبهه نجات مردم افغانستان را به رهبیر  آقای آسحاق اتمر در  سال  ۲۰۱۲ رسمآ اعلام کرد. قبل از اعلام جبهه، ۳۲  سازمان اجتماعی و سیاسی آماده شدند تا پروتوکلی را برای  تشکیل یک حزب  واحد ملی  به امضا رسانند. طرحی که بنده و عده ای دیگر جانبداری کردند عبارت بود از  تشکیل یک حزب سیاسی  ملی مقدم بر  تشکیل جبهه و  عده دیگر میخواستند نخست یک جبهه سیاسی بسازند تا در انتخابات پیشرو بتوانند نقش داشته باشند. استدلال بنده این بود که  در آستانه انتخابات جبهه از هم خواهد پاشید و اشتهای  تشکیل یک حزب  سیاسی ملی نیز  از میان خواهد رفت. و چنان شد که فکر میکردم. هواداران جبهه در  رایگیری اکثریت را  حاصل کردند و  دوعلت مهم  داشت: تعداد نمایندگان  هوادار جبهه رهبران  سازمانها بودند و  دوم آنان میخواستند یک دستآورد داشته باشند در حالیکه  عرضه یک حزب ملی بحیث یک دستآورد جندان برجشتگی نداشت زیرا مردم میدانست ما  از  لحاظ احزاب غنیتر از  همسایگان بودیم.

۲. پرسش دومی من این است که چرا این  شخصیتها با چنین یک دید کوتا مدت( رهایی مرم از   ستم  طالبان)  اعلام موجودیت کرده اند؟ بیدرنگ فکر میشود که  بازار توزیع قدرت در این اواخر گرمی خاص یافته است و مشتقان احراز قدرت  سیاسی را  فعال  ساخته است.

تشکیل  جبهه متزکره  نشان میدد که  فرهنگ سیاسی باز -اندیشی و وسعت نظر هنوز  سالهای دیگر باید منتظر بماند تا ما به آن برسیم.  به همین علت است که  موسسان جبهه  فراتر از آن نیاندیشیده اند، تا مشکل بینیادی مردم و کشور را حل نمایند. این مشکل را بارها  با  روشنفکران افغان در میان نهادم اما تمایلی برای  شنیدن و یا بحث برآن وجود نداشت.

۳. پرسش سوم. اما قبل از آن یک  یاددهانی:ایسایه برلین  کتابی دارد که در آن دشمنان آزادی را  معرفی مینماید زیرا آن پنج فیلسوفی که برلین از آنان نام میبرد با تعریف متداول از آزادی موافقت ندارند. در مقاله ای که در   (هفت مقاله) بحیث مجموعه هفت مقاله در فارمت  پی. دی. .اف. نشر گردیده و در  سایت آریایی نیز آن را میتوان  یافت، در پاسخ نوشتم که  بزرگترین دشمن آزادی آنانی اند که  آزادی را اعطا میکنند. این انسانهای  قدرتمند اند که آزادی  خد-ا داد را  محدود و یا  سلب میسازند نه فیلسوفان. در کجای این ۳۲ سازمان عضو جبهه دمکراسی را میتوان تشخیص داد که برای  جامعه افغانستان به ارمغان آورد. انتخاب افراد درمقامات یک  سازمان برای یک  سازمانی که در قدرت  قرار ندارد ممکن است تبریه گردد اما نه برای یک جبهه بخصوص وقتی آن افراد  اساس مردمی نداشته باشند و زمانی که به طرزالعمل کار  از آغاز تا  اعلام موجودیت نگاه میکنید. ما  به یقین که در یک قریه دور افتاده جامعه اولیه زندگی نمیکنیم و ابزار متعدد  دسترسی  و مفاهمه ر ا دارا هستیم.

باهم یکجا این نقل آخری از  آن مژده -نامه را میخوانیم:

{این روند تازه آغاز شده است. عزم بر آن است تا همه عناصری که داعیه رهایی، آزادی و نجات را در سر دارند و درفش دادخواهی و عدالت را به اهتزاز درمی‌آورند، همسفر این قافله گردیده و به‌گونه متحدانه، جنبش رستاخیز ملی را در راستای نجات افغانستان به‌راه اندازند. انگار پایان فصل افتراق و یکه‌تازی فرا رسیده است و این حرکت، بستر تکانه‌های نیرومند و انگیزه‌های سازنده را هموار ساخته است. . .

آغوش جبهه برای بدرقه و استقبال همه میهن‌دوستان کشور گشوده می‌باشد. جبهه مصمم است تا با شکیبایی، فروتنی سیاسی و دوری از هرگونه حس برتری‌جویی، به تک‌تک سازمان‌ها، نهادها و شخصیت‌های ملی مراجعه نموده و شعار اتحاد و همبستگی را به‌گونه پیگیر و مستمر، در راستای ایجاد چترهای بزرگ‌تر ملی، در عمل سیاسی دنبال نماید.}

امیدوارم چنین باشد که گویند:

{در همایش تاریخی معرفی جبهه، گفتمان بزرگی شکل گرفت و سخنرانان بر ضرورت اتحاد نیروهای ملی، پایان پراکندگی سیاسی، دفاع از حقوق زنان، تأمین عدالت اجتماعی، استقرار نظام مردم‌سالار و مبارزه مشترک برای نجات افغانستان تأکید ورزیدند.}

دو مشخصه متبارز دو  نشانه متبارز اند که بیان نقل شده فوق را  به مبارزه میطلبند:

تشکیل جبهه : نیروهای  سیاسی تا به دور یک دکترین ملی متحد نگردند به نیروهای ملی و سیاسی مبدل نخواهند گردید. اتحاد جبهوی بیشتر عناصر  توافق  سازمانی دارند نه توانق ملی زیرا  سازمانها متحد میگردند تا برای این یا آن هدف متحد گردند. این اهداف باید  واقعآ ملی باشند نه اینکه از سوی افراد بحیث هدف ملی انتخاب  شده باشند. ما این تجربه را داشتیم.همه ی  رژیم ها و ایدیولوژیها را دیگران بحیث هدف ملی برگزیدند و  در تحقق آن نا کام شدند.

حال از خود بپرسید: چه چیزی این  شخصیتهای نامدار را از اتحاد به دور یک دکترین ملی/ یک کود ملی رفتاری برای تشکیل یک حزب سیاسی ملی باز داشته که آنان را برای  تشکیل یک جبهه واداشته است؟

 مژده -نامه موارد زیادی برای بحث دارد مانند

{جبهه دارای جامع‌ترین و غنی‌ترین پلتفرم سیاسی و آیین‌نامه سازمانی می‌باشد که پس از تکمیل مراحل دموکراتیک، به اسناد بنیادین جبهه مبدل گردید.}

دانشمندان روانشناسی،نیرو  ساینس، کوگنیتیف  ساینس و فلاسفه همه به این باور اند که  افکار و احساسات موجب اعمال میگردند. من در کار  آمادگی و راه اندازی این جبهه  تنها و تنها  شیوه  دید و عملکرد   قدیمی و معمول در کشور را می بینم، نه به اصطلاح (راهکار نوین فکری و  ساختاری...).پروسه کار  قدیمی و محصول کار یعنی جبهه   پدیده  فکری قدیمی.و چه چیزی در آن نوین است؟

خدا را شکر !

{بدین‌گونه، با توجه به آزمون‌های تلخ گذشته، راهکار نوین فکری و ساختاری، به‌مثابه نقشه راه برای گذار از بحران کشور شکل گرفت. مالک اصلی این جبهه، افغانستان و مردم میهن‌دوست آن می‌باشند.}

امید است  رهبران و مشاوران جبهه  باردیگر به عقب نگاه کنند. مشورت اینجانب بحیث  شاگرد فلسفه و  سیاست چنین است:

-پس از یک نگاه انتقادی به گذشته  میتوان تشکیل جبهه  را هرچند تکرار  مکررات است یک گام مقدماتی و پیشدرآمد دانست برای تسوید:

الف: مسوده یک دکترین ملی که کاربرد عملی برای هر فرد و  سازمان داشته باشد.

ب:دکترین وسیعآ مورد  نقد و ارزیابی قرار داده شود.

پ:گذار بسوی تاسیس یک یا دو حزب  سیاسی ملی با در نظرداشت همان دکترین.

ت: کار ملی برای تشکیل نهادهای ملی مانند اردو، پولیس، سازمان حقوق بشر،   سازمان حقوقدانان و ...

این سه گام تهداب استقلال  سیاسی را  بوجود میآورد و بدیل ملی اساسی و استوار  سیاسی را موجب میگردد.

 

مشکل اساسی  جامعه افغانی

 در این است که در این جامعه  نهادهای ملی  وجود نداشته و هر چه ما داشتیم در نتیجه  تغییرات  سیاسی بر اساس دید حاکم باز  سازی شدندو  سازمانهای ملی اساست ملی  دارند و به تغییر حکومتها نباید تغییر نمایند. تا زمانی که  جامعه روشنفکری افغانستان  چنین نهادها را ایجاد نکرده اند ، قربانی بازیهای خورد و برزگ باقی خواهند ماند.

عده ای ممکن است ادعا نمایند  که  ما دارای احزاب سیاسی ملی  بودیم. اگر بودیم  باید وجود میداشتند. آنچه ما داشتیم ایدیولوژی ملیگرا بود نه ملی زیرا  وابستگی ما بیشتر به آن ایدیولوژی بود تا به ملی بودن. هر آنچه ملی است با تغییر رژیم، زمامداران و  ایدیولوژیها تغییر نمینمایند زیرا بر آنها  بنا نیافته اند. زیرا یک دکترین ملی و وفاداری به آن اساس هستی آن  سازمانها را میسازند.

 یک تذکر مستقل: از  تشکیل تشکیلاتی مانند  سازمان  زنان و سازمان جوانان  پرهیز کنیم زیرا دلیلی برای جدا سازی آنان از بدنه سازمانهای ملی وجود ندارد بغیر از  تعصب و تبعیض نهادینه  شده فرهنگی، بخصوص وقتی ما به  برابری افراد  باورمندیم.

 

از توجه شما  متشکرم

Denhaag11@yahoo.com

 

 

 

 

 

 

 


بالا
 
بازگشت