مهرالدین مشید

 

از سنگ بابه کلان تا سنگ های سوخته ی آنسوی اوقیانوس ها

دمیدن صور در نفخ خاطره ها

قسمت دوم

یاسر پس از آشنایی مختصر با خانواده ی نها جان و شهیر جان، با گفتن خدا حافظی  با دل نادل، قدم قدم از آنان دور شد. او هر قدری که از آنان دور گردید، گویی او فکر می‌کرد که دل از دل خانه اش خی کوچید. یاسر در هر چند قدمی با دست تکان دادن به سوی کودکان ، از آنان فاصله گرفت و تا آنکه بر فراز سنگی نشست. دیدن این کودکان جنان حال و هوای یاسر را تغییر داد که رنج های بیکران کودکان مظلوم افغانستان افکار او را یکسره فراگرفت. یاسر دریافت که چیزی از دست اش نمی آید و ناگزیر دست به دعا بلند کرده و برای خوشبختی و سلامت میلیون ها کودک افغانستان; بویژه آن کودکان دختر که از نعمت آموزش محروم شده اند، دعای خیر نمود.

هنوز دعای یاسر تمام نشده بود که در آن سوی ساحل، چشم اش به مرد سیاه پوستی افتاد و با دیدن او سریال امریکایی به نام « روت» در ذهن اش تداعی شد که رخداد های غم انگیز اختطاف و شکار برده ها از افریقا به امریکا و اروپا را از قرن شانزده تا قرن ۱۹ بازتاب می دهد. 

تجارت برده در اقیانوس اطلس، یا تجارت بردهٔ اروپایی-آمریکایی شامل انتقال بومیان مختلف آفریقایی به عنوان برده بود که بیشتر مقصد آن قارهٔ آمریکا بود. تجارت برده به‌ طور منظم از مسیر مثلث تجارت و گذرگاه میانی آن استفاده می‌کرد و از قرن ۱۶ تا ۱۹ میلادی ادامه داشت. اکثریت قریب به اتفاق کسانی که در این تجارت به بردگی گرفته می‌شدند، افرادی از آفریقای مرکزی و غربی بودند که توسط سایر آفریقاییان غربی به تاجران بردهٔ اهل اروپای غربی فروخته شده بودند، در حالی که گروه کوچک‌تری از برده‌ها مستقیماً توسط تاجران برده در حملات ساحلی اسیر می‌شدند. اروپایی‌ها بردگان را در قلعه‌های سواحل آفریقا جمع‌آوری و زندانی می‌کردند و سپس آن‌ها را به قارهٔ آمریکا می‌بردند. به جز پرتغالی‌ها، دیگر تاجران بردهٔ اروپایی خودشان در حملات شرکت نمی‌کردند، زیرا امید به زندگی برای اروپایی‌ها در جنوب صحرای آفریقا در طول دورهٔ تجارت برده کمتر از یک سال بود (این آمار متعلق به قبل از در دسترس قرار گرفتن گستردهٔ کینین به عنوان درمان مالاریا است). اقتصاد دولت‌های استعماری در اقیانوس اطلس جنوبی و کارائیب، به ویژه برای تولید نیشکر و سایر کالاها، به نیروی کار مجانی وابسته بود. این امر توسط آن دسته از کشورهای اروپای غربی که در اواخر قرن هفدهم و هجدهم برای ایجاد امپراتوری‌های استعماری با یکدیگر رقابت می‌کردند، بسیار مهم تلقی می‌شد.

در همین حال صحنه های وحشتناک سریال روت در ذهن اش پیهم خطور می کرد که ناگهان کتاب «چهره استعمارگر و چهره استعمارزده» اثر آلبرت ممی، در دهن اش خطور کرد. این کتاب اثری جامعه‌شناسانه و فلسفی است که به تحلیل عمیق رابطهٔ میان استعمارگر و استعمارزده می‌پردازد. این کتاب یکی از متون کلیدی در ادبیات ضد استعماری قرن بیستم محسوب می‌شود و شباهت‌هایی با آثار فرانتس فانون، ادوارد سعید و امه سزر دارد.

این کتاب در دو بخش عمده تنظیم شده است؛ در بخش نخست نویسنده چگونگی شکل گیری شخصیت استعمارکر را بررسی می کند و استعمارگر را به تصویر می کشد. او معمولاً فردی از کشور استعمارگر است که با حضور در سرزمین استعمارزده، جایگاه برتر اقتصادی، اجتماعی و سیاسی می‌یابد. شگفت اور اینکه  استعمارگر با استفاده از توجیهات اخلاقی، دینی و علمی (مانند تمدن‌سازی، نژاد برتر یا رسالت فرهنگی) تلاش می‌کند اعمال خود را مشروع جلوه دهد. استعمارگر با رویکردی دوگانه سازی خطرناک و وارونه جلوه دادن شخصیت استعمار زده، او را عقب‌مانده، بی‌فرهنگ، خرافی یا کودک صفت معرفی می‌کند.

به همین گونه در بخش دوم سیمای استعمار زده و وضعیت روانی، اجتماعی و سیاسی استعمار شده گان می پردازد که چگونه احساس بی ارزشی و خودمم بینی می‌کند؛ البته طوری که استعمارزده تحت فشار تبلیغات و سلطه خود را ناتوان و وابسته می بیند. استعمار زده چنان دچار از خودبیگانگی می شود که او زبان، فرهنگ، تاریخ و حتی دین خود را در سایه سلطه استعمارگر حقیر می‌پندارد. ممی در بخشی از این کتاب به مراحل واکنش استعمارزده پرداخته که چگونه ابتدا تسلیم، سپس انکار، و در نهایت دست به شورش یا مقاومت می زند.

پیام اصلی کتاب: البرت ممی با قدرت تحلیل نشان می دهد که رابطه ی استعمارگر و استعمارزده رابطه ای دو طرفه بیمار گونه و وابسته است. پایان دادن به این رابطه نیازمند آزادی سیاسی، بازسازی هویت فرهنگی و درک متقابل نوین است. یاسر در روشنی این افکار متوجه نی شود که در هر برهه ای از تاریخ استعمارگر و استعمار زده فقط چهره عوض می کند و با تاکتیک های نو و آرایش یافته وارد صحنه می شود. دیروز انسان ها را اختطاف و گروه کروه به برده گی می کشاندند تا آنان را به کار های شاق در معادن سوق نمایند؛ اما امروز آنان را با وحشت آفرینی های منظم و سازمان یافته زیر نام تخلیه گاهی از ویتنام و زمانی هم از افغانستان، سوار بر هواپیما ها از آنسوی اوقیانوس ها وارد کشور های خود می  سازند و از آنان بحیث برده های کاری استفاده می کنند؛ البته با تفاوت اینکه دیروز نااگاه ترین اقاررجامعه قربانی بودند و امروز نخبه ترین ها؛ ببین تفاوت راه از کجاست تا به کجا؟!. دلیل اش آشکار است، زیرا بسیاری از جوانان در جوامع بیمار غربی دچار بیماری های خطرناک روانی ناشی از استفاده از مواد مخدر اند و توان کار کردن را ندارند و هر روز به شمار بی خانه ها در غرب افزوده می شود. هنوز یاسر دچار نوعی درگیری درونی بود که قطره‌ای باران افتاد. بعد دومی. بعد، باران بی‌وقفه باریدن گرفت. یاسر جنپر خود را محکم‌تر به دور خود پیچید. در حالی که سرمای درونش، سرمای نبودن، سرمای بی‌ریشه بودن، عمیق‌تر شده می رفت. او کنار سنگی نشست که خزه‌های سبز بر آن روییده بودند. دست اش را بر آن کشید، گویی می‌خواست در دل سنگ چیزی بیابد؛ نشانی، صدایی، دلی و هم‌دردی تا باشد که درد های بی درمان تنهایی و غربت را در یاسر اندکی تلطیف نمایند. یاسر که تضاد ها و تناقض در جوامع غربی را تا حدودی بیشتر درک کرده بود. رویا های شتاب زده ی آنانی  را شگفت انگیز تلقی کرد که در آنسوی اوقیانوس ها در کشور های جنگ زدۀ قاره های آسیا، آفریقا و حتا امریکای لاتین، با انبوهی از بحران های سیاسی و دشواری های سنگین اقتصادی روبرو اند و از فرط فقر و تنگدستی زنده گی در غرب را خیلی زیبا و قشنگ تصور می کنند. این تلقی از غرب برای آنانی جذاب است که در کشور های جنگ زده و تحت فشار های شدید سیاسی و محدودیت های آموزشی و اجتماعی مانند، افغانستان،  ایران، سوریه، عراق… زنده گی می کنند. گزاف نخواهد بود، اگر گفته شود که بسیاری از مردمان کشور های یادشده بویژه آنانیکه مطالعۀ اندک از نظام سرمایه، روابط و مناسبات تولیدی در جامعۀ پر از تناقض غربی دارند؛ نسبت به غرب و زنده گی در کشور های غربی نگاۀ انسانی  داشته و از آن جامعۀ ایده آل و آرمان شهر تعبیر می نمایند؛ اما باسر که چند سال را در امریکا سپری کرده است. او دریافته که زنده گی در غرب حال و هوای دیگری دارد و این  خوش بینی ها را  مصداق این ضرب المثل ” صدای دهل از دور خوش است” تلقی می نماید؛ زیرا او دریافته که زنده گی در غرب پر از دشواری ها، تضاد ها، تناقض ها و تفاوت های گوناگون است. این تفاوت ها و دوگانگی های پر از تضاد و تناقض جوامع غربی را به چالش کشیده و انسان غربی را در کوره راۀ دشوار تنهایی و از خودبیگانگی ها رها کرده است.

تنهایی و غربت دردی جانکاه تر از خود بیگانگی؟!

هرچند بحث بر سر این تفاوت‌ها و دوگانگی های پر از تضاد و تناقض و مطالعۀ علل و عوامل آن می تواند، دست کمی از دشواری ها و چالش های موجود در جوامع غربی پرده بیرون کند؛ اما هیچگاه نمی تواند، انسان غربی را از برهوت تنهایی سوزنده و خطرناک و خودبیگانگی جانکاه نجات بدهد؛ زیرا این ها محصول نظام سرمایه و روابط و مناسبات سرمایه داری اند تا زمانی که این  روابط و مناسبات تغییر نکند. این درد های استخوان سوز دامن انسان غربی را رها نمی کند. تنهایی در واقع جغرافیای ناپیدایی است که انسان خود را در چهار دیوار های آن زندانی و به زنجیر کشیده احساس می کند. این زندان آنقدر هولناک و حیرت افگن است که به‌ سخن معروف هفتاد و هفت رگ انسان را می سوزاند و خواب را در چشمان او می شکند.  هرچند تنهایی و سکوت دو همزاد هم اند؛ اما دنیای تنهایی چنان وحشتناک است که همه چیز را در افکار انسان به کابوس بدل می ‌کند و تنهایی را می توان آغازین یا سرفصل سکوت خواند که ماجرا های بعدی آن به سکوت می انجامد. تنهایی در واقع حادثه ای است که گویی صاعقه وار در دنیای سکوت بوقوع می پیوندد و جرقه های آن پر و بال انسان را می سوزاند. این تنهایی در عمل برای انسان قابل لمس و احساس کردن است و این بعد احساسی تنهایی است که تیغ از دمار انسان بیرون می کند. درد تنهایی آنگاه قابل درک است که انسان تنها شود و درد تنهایی را با جان و دل احساس کند. تنهایی کابوسی را ماند که در زاویه های تاریک آن کلک حیرت شکسته می شود و در زیر آوار ها و سنگواره‌ های آن حتا برج و باروی سکوت فرو می ریزد. از همین رو است که انسان در وادی وحشتناک تنهایی تو بودن خویش را گم می کند و در اقلیم خاموش آن حتا سکوت در خود غبطه می خورد. آری درد تنهایی در غرب چنان استخوان سوز و کشنده است که فراتر از درد بی درمان از خودبیگانگی چون موریانه مغز انسان را از هم می پاشد.

یاسر دریافته که درد تنهایی و غربت زمانی استخوان سوز است که با تبعید آغاز شود. آری روایت تبعید یعنی داستان تاسفبار و نابهنگام خروج و قصه ی غم انگیز جدایی از میهن است که شناخت نامه ی غم انگیز آن را فقط  در پهنا و گستره ی واژه های تنهایی و غربت و در ژرفنای سکوت می توان به تفسیر گرفت. یا به عبارتی دیگر روایت از دردی جانکاه که هنگام خروج از کشور از پس پرده های سینه برخاسته و هر روز آرام آرام پارچه های از وجود تبعیدی را با خود می برد. این درد به مثابه ی سیلابی است که گویی از پایانه های وجود از میان کوه های پرفراز و نشیب وجود و آسمان خاکستری تبعیدی برخاسته و چیز هایی را با خود می برد که آنها را در هیچ جغرافیایی دوباره نمی توان بدست آورد.

در این حال تبعیدی به نحوی دنیا را به آخر رسیده تلقی کرده و همه چیز را پایان یافته و خاموش تلقی می کند و خویش را چون پر کاهی در آسمان سرنوشت معلق احساس می کند. این احساس افکار پریشان تبعیدی را لحظه به لحظه پریشان تر و قلب حزین و زخمی او را چون قاصده کی افتاده در چنگال توفان حوادث به تصویر می کشد و سرانجام های بی سرانجام او را با سرنوشت مبهم و نا روشن ناگزیرانه به تماشا می گذارد. اینجا است که او شکوه کنان ناله می کشد و تنهایی و دل تنگی های خویش را از بام تا شام فریاد می کشد. تبعیدی در حاشیه ی این سناریوی تنهایی ها و دلتنگی ها متوجه می شود که چیز هایی هستند که همیشه قابل احساس اند و از دیدن آنان رنج می برد؛ البته چیز هایی که جسم و جان او را مسموم می سازند و افسرده گی او را تا مرز های ناامیدی و مرگ در خود می پیچند؛ اما زمانیکه تبعیدی سرانجام خویش را در موج این وسوسه ها، در چنگال حقیقت تلخ زمانه اسیر و آگاهان قوم را در چنگال ترس چنان اسیر می بيند که او آرام آرام خاموش می شود و به حاشیه می رود. این تراژیدی  زمانی برای او غم انگیز تر می شود که جوانان و روشن اندیشان را  از میدان بدر رفته و برعکس سرنوشت مردم را در اسارت خرافاتی ها و تاریک اندیشان به تماشا می نشیند.

این وسوسه ها چنان افکار یاسر را فرا گرفت که دیگر واژه ها نتوانستند تا پناه گاه ی او شوند. هیچ واژه ای در ذهن اش تداعی نشد که بتواند، صدای درد های تنهایی و غم های غربت و پهنای سکوت او را بیان کنند. در این حال شگفت زده گی و حیرت افگنی سر تا پای او را فراگرفت و دریافت که دست علاج افلاطون عصر و جالینوس زمان هم برای مداوای او کوتاه آمده است.

او چنان غرق در شگفتی شد و حیرت زده گی تاب و توان اندیشیدن را از او گرفت که اشک ها برای نجات او شتافتند. او دریافت که درد غربت طبیبی و دوایی ندارد و فقط اشک های تنهایی اند که در هنگام غربت معجزه می کنند و به یاری و یاوری او می شتابند. این اشک ها فراتر و فراتر از چند قطره آب شور اند که از آسمان چشمان انسان چون ستاره ها فرو می افتند و در نماد خوشه های پروین قامت آرایی می کنند؛ به گونه ای که سلسله جنبان جهان کبیر و جهان صغیر شده و در اوجی از احساس ناگفته های درون را با زبان اشک ها بیان می کنند. یاسر دریافت که گاهی تنهایی و سکوت پرده دار راستین و رازدار این اشک ها و شکوه ها و درد های بیکران او می شوند. آری تنها اشک ها اند که از پس پرده های قلب و چشمه ساران سیال و پرعطوفت آن منشأ می گیرند و سوز درون را در موجی از قطره های دردناک بیرون می دهند. به یقین که رمز سفر پرپیچ و حیرت شکن تنهایی و سکوت را تنها اشک ها بیان می کند و بس. 

یاسر که چند سالی زنده گی در دنیای سرمایه داری را تجربه کرده و دریافته که چگونه ارزش های پر زرق و برق غربی مانند، دموکراسی، آزادی بیان و حقوق بشر در زیر چرخ های سرمایه داری پرپر می شوند و این ارزش ها جز ابزاری برای سرمایه داران خاکم این کشور ها چیز دیگری نیست. این در حالی است که صدا های راستین در این کشور ها در گلو ها شکسته می شود و اگر فریادی هم بلند می شود؛ مقام ها آن را نادیده می گیرند. تنها این ناهنجاری ها نیست که مانند دو‌موش سیاه و سفید هر روز طناب عمر نظام های سرمایه داری را کوتاه می نمایند؛ بلکه‌ فشار ها و نگرانی های روزافزون اقتصادی و روانی و دغدغه ی ترس از آینده هر روز بدتر از روز دیگر زنده گی را در کام مهاجران بویژه آن مهاجرانی که در سن پیری وارد کشور های غربی می شوند، تلخ تر می نماید. 

یاسر درک کرده که این فشار ها هیچ گاه نمی گذارند تا یک مهاجر آزاده از بند مشکلات زنده گی  قامت راست کند. این قامت شکنی های پیهم روح افسرده ی یاسر را چنان  ‌پژمرده که نه هوای ساحل دریای اوریگن و نه هم موج های آن قادر نیست تا حالت روانی او را تغییر بدهد. بنابراین او هر روز برای سفر به گذشته ها دل می بندد و به خاطره های پرحلاوت و گرم جوشی ها بر فراز سنگ بابه کلان دل می بندد و با گرامی داشت آنها اندکی خود را تلطیف می نماید.

یاسر هر از گاهی نه بخاطر شادمانی؛ بلکه بخاطر بازخوانی خاطره های گذشته ی خود بر فراز کهنه سنگ های کنار ساحل دریای اوریگن پناه می برد تا در تقابل میان سنگ بابه کلان و سنگ سیاه و با یاد آوری خاطره های گذشته و افگندن غم های خویش به امواج دریا، لحظاتی تلطیف شود و به آرامش روانی دست یابد. او در این تقابل زیبا میان سنگ بابه کلان و سنگ سیاه، در حقیقت بازتابی از دو جهان را به تماشا می نشیند: یکی جهان خاطره، انسانیت، عاطفه و نزدیکی؛ و دیگری جهان سرد، ماشینی، حسابگر و بی‌روح سرمایه.

در همین حال هوا و فضای خاطره های سنگ بابه کلان، شبیه دست‌های پدربزرگ که همیشه بوی خاک و نان می‌داد، گویی یاسر را نوازش میداد؛ زیرا آن سنگ، نه فقط تکه‌ای از طبیعت، بلکه پاره‌ای از خاطره های او بود؛ محفلی برای قصه‌ها، جایگاه بازی‌های کودکی، و پناهگاهی برای اندوه و لبخند. اما سنگ سیاه، آن توده‌ی سرد و بی‌جان، در دل برج‌های شیشه‌ای، نفس انسان را به بند کشیده است. سنگ سیاه نماد بازار سرمایه است، جایی که همه ارزش های انسانی با پول و ثروت سنجیده می شود و بالاخره  جایی که مهر، به عدد و عاطفه، به دارایی تقلیل یافته است. سنگ بابه کلان ابزاری برای رهایی انسان از وابستگی های مادی؛ اما سنگ سیاه،  برعکس، انسان ها را به ماشین‌ها شبیه‌تر می‌سازد.

موجی آمد و گوشه‌ی شال یاسر را تر کرد. او لبخندی  زد و با خود گفت:«دریا هم بی‌قراری‌ام را فهمیده…» در آن لحظه، صدای دوردست یک مرغ دریایی در فضا پیچید، و به یاد اش آورد که او هنوز هست، هنوز در میان زنده گی، هرچند در سایه‌ها.

یاسر برخاست، نگاهی دوباره به سنگ‌ها انداخت و به دریا گفت: «من برمی‌گردم… هر وقت غربت دوباره سنگین شد، تو اینجایی، نه؟» و رفت، اما سنگ‌ها ماندند. و دریا، مثل همیشه، در دل خود همه‌ی حرف‌های نگفته‌ی مهاجران را نگه داشت.

 

 

¨¨

 

قسمت اول

در دل یک عصر ابری، ساحلی خاموش و دوردست زیر آسمانی خاکستری دامن گسترده بود. باد سردی از سوی دریا می‌وزید و موج‌ها با بی‌تابی خود را بر سنگ‌های زمخت و کهنه‌ی ساحل می‌کوبیدند؛ سنگ‌هایی که گویی حافظه‌ی صدها سال سکوت و اشک را در خود نگه داشته بودند. این سنگ ها در گوشه و کنار ساحل چشمان بیننده را به خود جلب می کردند.

مردی تنها، با پتلونی بلند و شالی خاک‌خورده، آرام‌آرام روی این سنگ‌ها قدم می‌زد. نگاه ی او نه به افق بود و نه به زمین، بلکه انگار در میان خاطرات دور گم شده بود. کفش‌هایش نم‌کشیده و تر و صورت اش مثل ساحل، خاموش و سرد به نظر می رسید.

او “یاسر” بود، مهاجری از آن‌سوی دریاها که سال‌ها پیش با امید به زنده گی تازه‌ای راهی دیار بیگانه شد؛ اما در آن دیار نه لبخندها واقعی بودند و نه درها به روی غریبه‌ها آنچنانی گشوده بود. او به اینجا آمده  بود تا رنج های خود را با دریا قسمت کند و به مدد موج سواری های قایق های کوچک اندکی از غم های خود را به دریا بریزد. او بجایی آمده بود تا خویش را در میان خاطره و واقعیت به تماشا  بنشیند و گذشته های خویش را در اینه های شکسته ی امواج دریا به تصویر بکشد. او هرچند خویش را هزاران کیلومتر دور از وطن احساس می‌کرد؛  اما جایی آمده بود که خاطره های خویش را در میان امواج و کنار ساحل و سنگ های آن به جستجو بگیرد. 

او آمده بود تا صوری در نفخ خاطره های خود بدمد تا باشد که به کالبد خاطرات، گذسته دوباره جان بدمد. چیزی شبیه رستاخیز خیال یا زنده کردن گذشته در آیینه‌ی حضور. یعنی برگرداندنِ جان به استخوان‌های فراموشی، مثل اینکه لحظه‌ای به باد بگویی؛ «آیا هنوز صدای پای آن روزها را می‌شنوی؟». این در حالی است که زمان، خاک بر خاطره‌ها پاشیده؛ اما با یک نگاه، یک عکس، یک واژه، نفسی در آن‌ها می‌دَمد و ناگاه، گذشته ها برخاسته و یک باره به رقص  می آیند.

یاسر در پشت این دمیدن، راز بزرگی را کشف کرد و‌ گویا خویش را در نقش پیامبر فراموش شده ی روزگاران خود دریافت که چگونه یک واژه خاطره ای را بر می انگیزد و با یک لمس کوچه ی تاریک خاطره ها را روشن می نماید.

 یاسر متوجه شد که خاطره‌ها هرگز نمی میرند، فقط به خوابی ژرف فرو می روند. آنگاه که صور در نفس خاطره ها بدمد؛ به گونه ی شگفت انگیزی لحظه‌ها را از نو می‌آفریند؛ البته گاه با عطری، گاه با آوازی از دوردست و گاه با نامی که بصورت ناگهان از میان تاریکی لب ها بسان نوری بیرون می جهد.

یاسر  آمده بود به ساحلی که آخرین بار با پدرش، پیش از رفتن، روی همین سنگ‌ها نشسته بود. این صدای پدر هنوز در گوشش طنین انداز بود: «هیچ‌وقت سنگ را دست‌کم نگیر، پسرم. سنگ صبور است، مثل قلب کسانی که غربت را تاب می‌آورند.» پدرش هر از گاهی که از سنگ سخن می گفت؛ «سنگ بابه  کلان » را مثال می زد و آن سنگ گویی الگوی او در میان سنگ های روی زمین بود. 

سنگی بزرگ، خاک‌خورده و بی‌حرکت، اما برای یاسر کودک، آن سنگ زنده بود؛ رازدار تمام قصه‌های شب‌های تابستان، زیر درخت توت، جایی که پدر بزرگ می‌نشست و داستان‌ می‌گفت از زمان شاه، از مهاجرت ها، از بازگشت ها، از زنده گی ایکه همیشه در رفتن و آمدن خلاصه می‌شد.

یاسر سال‌ها آن‌جا بازی کرده و روی همان سنگ نشسته بود. او بارها پایش را به آن کوبیده بود؛ بویژه  در روزهایی که عصبانی می‌شد، و شب‌هایی که دلش تنگ بود. وقتی بمب‌ها شروع کردند به صحبت به جای انسان‌ها، وقتی خانه‌ها سقف نداشتند و دل‌ها دیوار، یاسر، مثل هزاران افغان دیگر، راهی شد. راهی که نه از روی نقشه، بلکه از روی غصه پیدا می‌شد. مقصد اش اوریگن بود؛ جایی آن‌سوی آب‌ها، با ساحلی بزرگ و پر از سنگ.

هر از گاهی که دل یاسر تنگ می شود، به کنار دریای اوریگن می رود تا درساحل خلوت آن دمی بیاساید و سنگ‌هایی را به تماشا بنشیند که امواج مدام آن‌ها را می‌شویند و بر مقاومت آنها در برابر امواج خشمگین دریا می افزاید. او در کنار ساحل می ایستد و به سنگ‌ها نگاه می کند و او گویی در فکر گم شده ی خویش بوده تا آنکه روزی ناگهان، دلش لرزید. انگار یکی از سنگ‌ها شبیه همان سنگ بابۀ کلان، در چشم اش پدیدار شد؛ البته نه در شکل، بلکه در حس. البته حسی که در پهنای خاموشی جان گرفته و در خوان صبری بی بدیل پرورده شده بود و از دل موج ها سر بیرون کرده بود.

یاسر بر روی سنگی نشست. موجی آمد و شال اش را تر کرد. دستی روی سنگ کشید. آرام و محتاط، گویی دارد از خواب بیدار اش می‌کند. با خودش گفت: «سنگ هم وطن دارد؟». پسر کوچک اش که کنارش بود، از پشت صدا زد: «بابا! این سنگا چرا این‌قدر ساکن اند». یاسر لبخند زد. بغضی نرم نشست پشت لبخند اش. جواب داد: «چون سنگا از دل غربت می آیند و خیلی چیز ها را  می‌فهمند؛ اما کم حرف می‌زنند.»

پسرک گفت: «مثل تو؟». یاسر سر اش را تکان داد و نه بلی گفت و  نه هم نه. فقط فهمی خاموش از هزار قصه‌ی ناتمام.

در دل همان ساحل، یاسر حس کرد که وطن همیشه خاک نیست؛ گاهی یک سنگ است. گاهی سنگی کنار دریا است که خاطره‌ی سنگ دیگری در هزاران کیلومتر دورتر را بیدار می‌کند.

یاسر از آن روز به بعد، هر بار دلتنگ می‌شد، به همان سنگ دریای اوریگن سر می‌زد. سنگی که دیگر نه بی‌روح بود، نه سرد. آن سنگ شده بود، سنگ بابۀ کلان، در تبعید، در لباس تازه و با دل کهنه.

«سنگ بابه کلان» تنها یک تکه‌ سنگ نیست؛ نشانه‌ای‌ست از گذشته، از روزگاری که هرچیز آن  رنگی از ساده گی، صداقت و خاطره های صاف و پاک داشت. در دل این سنگ، صدای خنده‌های کودکانه‌ ی یاسر پیچیده، قصه‌های شب‌ نشینی بابه کلان، و نان و چای تلخ دم‌دمی که لب‌ های شان هر از گاهی پر از لبخند می شد، همه در خاطره ی یاسر تداعی می شد.

یاسر کودکی بود، در حیاط خاکی خانه‌ی پدری، که گوش هایش  به  سنگ بابه کلان آشنایی یافته بود. سنگ بابه کلان، جایی میان درختان توت و انار، زیر سایه‌ی آسمان بود. این سنگ با وقار همیشه همان‌جا نشسته بود؛ اما او هم پیرتر از بابه کلان بود. هر از گاهی بابه می‌آمد، بر سنگ می‌نشست، لنگی بر زانو، عصا در دست، و از روزگاران دور می‌گفت؛ از سال‌های قحطی، از جنگ، از حج رفتن، از مردم بی‌کفش و دل‌های پُر قصه ها می کرد. آن سنگ، در واقع چوکی و گاهی هم تخت خواب پدربزرگ بود و گاهی هم محراب شب‌های دعای او بود.

پدر کلان همان جا نماز می‌خواند، همان جا نوه‌هایش را بر زانو می‌نشاند و برایشان قصه‌ی شیر علی خان و زلیخا را و ورقه و گلشاه را می‌گفت. کودکان دور اش حلقه می‌زدند و با دهانی باز، به هر کلمه‌ اش چنگ می‌زدند. سنگ بابه کلان داغ تابستان را به دوش می‌کشید و برف زمستان را به جان می‌خرید. جای پای زمان بر پیکرش باقی بود. ترک‌ها و سایه‌هایش برای هرکس دیدنی بود.

گاهی گنجشک‌ها روی آن می‌نشستند، گاهی مادریاسرظرف آب را کنار آن می‌گذاشت و بابه، با نگاهی دور و بلند، خاموش و آرام به دوردست‌ها خیره می‌شد؛ اما آن روز های خوب و پرحلاوت گذشت ؛ روزی آمد که جنگ سایه ی زشت و سنگین خویش را بر همه جا گسترد. همه قریه را ترک کردند؛ اما بابه کلان هیچگاه حاضر به ترک روستا نشد تا از گرمی و لطافت آن سنگ محروم نشود. هر از گاهی که بابه کلان روستا را بدور از گلوله های توپ و تانک و آسمان را بدون طیاره ها می دید؛ به سنگ بابه کلان پناه می برد تا غم هایش غلط شود و روان اش در فضای کوارای آن سنگ اندکی تلطیف شود. 

روستاییان  بدون خدا حافظی قریه را ترک کردند و بابه ماند و سنگ او.

حالا، از آن روز  سال‌های زیادی  گذشته و اما هنوز هم سایه ی سنگین تروریسم و گروه های تروریستی در فضای آن قریه و بر پیشانی سنگ بابه کلان سنگینی دارد و این سنگ بابه کلان خود را سال ها پیش از دست داده و در سوگ آن نشسته است. 

اما یاسر در ساحلی دور، در کنار اقیانوس، سنگی را پیدا کرده که شبیه همان سنگ بابه کلان است. او بر آن نشسته و چشمانش را بسته  تا  بوی چای بابه به مشام اش برسد و صدای قصه‌هایش و گرمای آفتاب آن حیاط سنگی را دوباره حس کند.

سنگ بابه کلان،  سنگ پهن و همواری بود که در فراز جوی روستای یاسر قرار داشت که مردم قریه آن را جوی بالا می نامیدند. این سنگ در واقع نقطه ی تلافی روستا های کوات، کنده و کرباشی است و نمای هر سه روستا از فراز آن دیدنی است و منظره ی تماشایی آن هوای بهشت را در ذهن انسان القا می کند. این تماشا بویژه زمانی مطلوب بود که روستاییان پس از کار های شاق و دشوار بر فراز بام های خود قرار می گرفتند و در ضمن ریزه کاری ها به رفع خستگی های خود می پرداختند. آغوش این سنگ پناهی بود، برای مردان و زنان قریه که با نشستن در آن دلتنگی ها و خستگی های کار های دشوار را رفع می کردند. 

این سنگ تنها محل نشست و برخاست بابه کلان نبود؛ بلکه هر از گاهی مردان و دختران ده از طرف عصر ها به جوی بالا می آمدند و بر فراز این سنگ می نشستند و با سرودن سنگ گردی ها به طرز آریایی های قدیم، رنج ها و خستگی های خویش را تلطیف می نمودند. سنگ کردی یکی از سرود های مشهور پنجشیر است که گاه بصورت فردی و گاهی هم بصورت گروهی خوانده می شود. طوری که از نام این سرود فهمیده می شود. این سرود بیشتر زمانی خوانده می شود که زنان و مردان و پسران و دختران برای جمع آوری سبزیجات و گاهی هم جارو بته به صورت گروهی به کوه ها می روند و در پایان کار پسران و دختران از هم جدا شده و به قله های بلند کوه رفته و بصورت پرسش و پاسخ سنگ گردی می خوانند؛ اما همیشه این جنین نیست و گاهی هم در عروسی ها زنان و مردان بصورت جداگانه با خواندن سنگ گردی ها به زیب و زینت محفل های خویش می افزایند.

قصه های بی زبانی سنگ بابه کلان!

هرچند در سنگ بابه کلان کتیبه ای وجود ندارد تا حالت تاریخی این سنگ را نشان بدهد؛ اما این سنگ در دل خود قصه های زیادی دارد و حتا پیام آور انتقال لاجورد بدخشان به مصر است که چند هزار سال پیش از امروز به مصر منتقل می کردید و در ساختمان اهرام ها از آن استفاده می کردید. این سنگ تنها خاطره دار هجوم ارتش شوروی و امریکا نه؛ بلکه خاطره دار حمله ی سکندر مقدونی، یعقوب لیث صفاری، تیمور لنگ است و در سینه ی بدون کینه ی خود از این هجوم ها قصه هایی دارد که تا هنوز نگفته باقی مانده است. در این میان نه حمله ی شکست بار شوروی از جمله حماسه های بزرگ مجاهدین ‌ پنجشیر است که بسیاری از آن شاهکاری ها و‌حماسه آفرینی ها به رهبری احمدشاه مسعود فقید ناگفته باقی مانده است.

از نظر یاسر، سنگ بابه کلان تنها ابزاری برای تفریح و خوشی های روستاییان نبود؛ بلکه او بر بنیاد گفته های بابه کلان اش، این سنگ را مکانی تلقی می کرد که از فراز آن به شکل سنتی اشتهارات نیز صورت می گرفت. یاسر از پدر بزرگ اش که ملای مورد احترام روستا های مجاور بود، شنیده بود، که او کاهی می گفت: «هرگاه من   ایزار خود را بر سر بسته و بر فراز سنگ بابه کلان ایستاد شوم، فردای آن روز همه روستاییان این عمل را انجام می دهند». هدف از این گفته ی پدر بزرگ یاسر به نقد کشیدن تقلید های کورکورانه ی روستاییان بود.

 بابه کلان میدانست که اهل قریه از دل آیینی برخاسته اند که هر از گاهی چوپانی داشته و گله ای از پیروان چشم بسته و نادان   و در عین زمان مقلد کور و دنباله رو به دنبال آن روان بوده اند. بابه کلان که روحانی خوش مشرب و آگاه ی روستا بود. او  با گفتن این سخن اهل ده را به تدبر و تامل ترغیب می کرد تا بصورت کورکورانه در دام افراد مکار و ملا های نافهم و قبیله زده نیفتند.

 این به معنای آن بود که در آن روزگار پا برهنه بودن عیب کلان بود؛ اما امروز که مرز های سنت را مدرنیته با شتاب پیموده است و ایزار پوشیدن معنای برعکس را پیدا کرده است. این سخن در حالی برای یاسر جالب است که او دختران و زنان را با شرطی ساده در کنار ساحل می بیند و متوجه می شود که آنان بدون هرگونه دغدغه و تشویش در کنار ساحل قدم می زنند و برای مردان هم بی تفاوت است. این موضوع زمان هایی را در ذهن او القا می کند که لباس پوشیدن برای انسان شرم آور بود. چنانکه در در کتاب « طبیب فرعون» آمده است که انسان های نخستین پوشیدن اباس را شرم می دانستند. بر بنیاد متون دینی لباس پوشیدن انسان به زمانی بر می گردد که انسان برای نخستین بار به آگاهی رسید و قرآن هم به آن اشاره دارد؛ آنگاه که آدم در بهشت به آگاهی می رسد، بصورت فوری شرم گاه ی خود را با برگ می پوشاند. این به معنای آن است که برهنگی در تاریخ حیات انسان پیشینه دارد و این حکایت از آن دارد که مردان دیروزی به مراتب با اراده تر از طالبان بودند که از برهنه دیدن زنان هرگز تحریک نمی شدند.

یاسر به این دو سنگ دو گونه نگاه دارد،  یکی را در نماد سنت و دیگری را در نماد مدرنیته می بیند و بدین باور است که سنت و مدرنیته در رابطه به نگرش به جهان و انسان؛ مرحعیت و مشروعیت؛ نظام ارزشی و اخلاقی؛ ساختار های اجتماعی؛ اقتصاد و تولید؛ فناوری و علم؛ زمان و‌تاریخ و هنر، فرهنگ و ادبیات دیدگاه ی خاص خود را دارند. در پیوند به نگرش به جهان و انسان؛ سنت، جهان را دارای نظم ازلی ‌‌معنوی می بیند و انسان را تابع تقدیر دین و سنت تلقی می کند. مدرنیته، جهان را پدیده ای مادی و قابل شناخت علمی دانسته و انسان را موجودی آزاد، خالق سرنوشت خویش و مرکز تصمیم گیری عقلانی میداند. مرجعیت  از نظر سنت، دینی، سنتی و اسطوره ای و مشروعیت از دین گرفته می شود. در حالیکه ااز نظر مدرنیته مرحعیت عقل، علم و تجربه ی بشری بوده و مشروعیت از مردم، قانون و قرار داد اجتماعی گرفته می شود.

نظام ارزشی و اخلاقی از نظر سنت، بر پایه ی عرف بنا شده و تاکید بر وظیفه، اطاعت خانواده و هویت جمعی دارد؛ اما از نظر مدرنیته اخلاق نسبی و بر پایه ی عقلانیت و منفعت جمعی و حقوق بشر است و تاکید بر فرد گرایی، آزادی ، حقوق فردی و خودمختاری دارد. سنت ساختار های اجتماعی را سلسله مراتب خانواده گی، قبیله ای و مذهبی می ‌ و موقعیت اجتماعی را موروثی میداند؛ اما مدرنیته ساختار ها را عقلانی ، بوروکرانیک و مبتنی بر تخصص و قانون و‌موقعیت اجتماعی را بر بنیاد رقابت و شایستگی تلقی می نماید. سنت اقتصاد و تولید را از نظر کشاورزی، معیشتی پایدار و مبتنی بر عرف و ارزش ها را با توجه به حفظ ارزش ها ثابت میداند. و نه متغیر؛ اما مدرنیته به اقتصاد صنعتی، سرمایه داری و تولید انبوه توجه دارد و ارزش ها را بر بنیاد نوآوری، رشد، مصرف و پیشرفت ارزیابی می کند. از نظر سنت علم سنتی، الهیاتی و فلسفی است و فناوری را محدود و ساده و متناسب به طبیعت تلقی می‌کند؛ اما مدرنیته علم را تجربی، آزمایشی و تکنولوژیک خوانده و فناوری را پیشرفته، گسترده و سلطه گر بر طبیعت میداند. سنت به زمان و تاریخ، نگاهی چرخه ای یا ایستا دارد و گذشته را الگوی خود تلقی می کند؛ اما مدرنیته به زمان و تاریخ نگاهی خطی و پیش رونده دارد و به آینده و نوگرایی به عنوان هدف نگاه می کند و بالاخره سنت به ادبیات، فرهنگ و هنر را وابسته به دین، نمادین و قراردادی می خواند و فورم ها را تکرار شونده و مقدس خوانده؛ اما مدرنیته هنر را آزاد، فردی، تجربی و انتقادی دانسته و فورم ها را متنوع و تحول پذیر و وابسته به خلاقیت فردی تلقی می کند.

به باور یاسر، سنت نماینده‌ی ثبات است و با گذشته، قداست، و جمع‌گرایی پیوند ناگسستنی دارد. در حالی که مدرنیته نماینده‌ی تحول، خردگرایی، آزادی فردی و آینده‌ گرایی است. این دو نگاه در تعارض‌اند، اما در بسیاری جوامع امروزی، آمیختگی و چالش میان آن‌ها همچنان ادامه دارد. به باور او «خودشیفتگی‌های سنت و حیرت‌زدگی‌های مدرنیته» به مثابه ی دو قطب‌ نمای فکری ـ تاریخی در هر برهه ای از تاریخ در برابر هم قرار داشته است؛ سنتی که در آیینه‌ی خویش خیره مانده، و مدرنیته‌ای که از خویشتن گریزان است و مدام از آنچه خلق می‌کند، شگفت‌زده و گاه هراسان است.

خودشیفتگی های سنت هر از گاهی در نماد اعتقاد مطلق به گذشته ی طلایی؛ مقدس‌سازی نظم کهن؛ نفی تحول؛ دیگری‌هراسی و غرب‌هراسی و تقدیس نظم سلسله‌ مراتبی  که از خانواده تا سیاست، از دین تا اقتصاد، سنت سلسله‌مراتب را طبیعی و الهی تبارز می کند و به همین گونه حیرت زده گی های مدرنیته در نماد آزادی، ولی بدون هدف مشخص؛ پیشرفت های فناورانه و تهی بودن؛ ازخودبیگانگی انسان از طبیعت و خود؛ سقوط قطعیت‌ها و مرگ معناهای کلان و ترس از آینده‌ تبارز پیدا می کند؛ الیته ترس از آینده ای که خودش می‌سازد. چنانکه مدرنیته  از هوش مصنوعی تا تغییرات اقلیمی، از خلاقیت‌های خودش هراسان است؛ زیرا چیزی را می‌سازد که خودش هم از پیامدش مطمئن نیست.

یاسر شگفت زده و حیرت زده، غرق افکار گوناگون بود که ناگهان چشم اش شکار کودکان هموطن اش گردید که با پدر و مادر خویش به ساحل دریا آمده بودند. دیدن این کودکان حال و هوای یاسر را دگرگون کرد و خیال های جدیدی را پر افکار او تداعی نمود. یاسر به خود جرات داد تا آرام آرام به سوی پدر و مادر این کودکان برود و با آنان آشنا شود. یاسر به خود جرات داد تا به خانواده ی نها جان و شهیر جان نزدیک شود؛ زیرا او از دلتنگی های غربت و تنهایی تجربه های جدید گرفته و می دانست که هموطنان در بیرون از کشور چقدر اشتیاق دیدار یکدیگر را دارند. هرچند این حس زیر سایه ی افراطیت و قوم گرایی  طالبانی  سخت آسیب دیده و نه تنها حلاوت هموطنی؛ بلکه معنای جغرافیای سیاسی و ملت بودن را زیر پرسش برده است؛ اما بازهم این احساس در شهروندان افغاتستان در هر دیاری و در کشوری زبانه می کشد. این گرم جوشی ها از دوری فاصله ها از میهن مایه می گیرد و در هوای آن بیشتر پرورده می شود.

 

 

 

 


بالا
 
بازگشت