عثمان نجیب

 

حبیب‌الله کلکانی و عبدالخالق هزاره‌ی دگری درکار!

هوش هر یک ما فراتر از شناوری خروشان دریایی‌ست به‌ گستره و پهنای همه‌‌ی جهان. این هوش است که در یک چشم برهم‌زدن، تندتر از بانگ‌سرود یا گفتارِ پریده و‌ تنیده، هوای زمین و زمان را پیش‌‌روی‌مان پهن می‌کند. خردورزان ارزش هوش را بالاتر از حیات در نه داشتن هوش می‌دانند و بر شکوهِ زمردین آن می‌اندیشند. داشتن هوش نیازی به داشتن گواهی‌نامه‌های رنگین و نام‌دار نه دارد. هوش مان تنها ره‌بری کننده‌ی پنهان و خاموش زنده‌گی مان است که اگر پی‌روی درست او را کنیم، به منزل‌گاه مراد رسیده‌ایم ورنه در غرقاب پرت‌گاهی که برون شدن‌ِ مان را مجالی نیست. دارا‌ترین گواهی‌نامه‌داران دانش‌آموخته‌ی جهان، گاهی برابر یک آدم بی‌سواد و نه رفته به دبستان و دبیرستان و دانش‌کده و دانش‌گاه و نادار از گواهی‌نامه‌های بلورین خردورزی کاربرد اندیشه برای انجام یک کاری را نه دارند تا بتوانند ماندگار گاه‌نامه‌ی هستی و گاه‌ساز برای گاه‌شماری‌های پسا خود باشند. چنان فرزانه‌گان فرهیخته در زادگاه و پرورش‌گاه ما کم نیستند. مگر دو تن از این سرداران نام‌دار سربه‌داران را هیچ‌گاه‌شماری به یاد ما نه می‌دهد تا جایی که داستان‌‌های رستم و سهراب و یا فرمان‌داران شاه‌نامه‌ی فردوسی و هر شاه‌نامه‌ی دگر هم نه می‌توانند به تناوری و رزم‌وستیز و دلاوری امیر حبیب‌الله کلکانی و عبدالخالق هزاره هم‌گامی و هم‌سری کنند. رستم و سهراب در بهترین گذر زمان برای خود نه جنگیدند و جنگ‌آوران دلیری برای دگران بودند و قهرمانان شاه‌نامه هم از کدبانوان و کدبانان چابک‌سواری‌ دشنه‌پرداری بر سینه‌ی اهریمن را در لابلای پوشش پشتی‌بانی‌های چندین ده‌ هزاری سپاهی داشتند و کم‌تر پاشنه‌پران راست‌پرتاب خنجر بر پاس‌بانان یا سرداران پادگان‌های دشمن بوده اند. مگر این دو یل بزرگ ایستایی و پایایی و خودباوری و خودفدایی در سرزمین ما بی‌تکرار اند. مراد من این نیست که جسارت کرده و شاه‌نامه‌ را نادیده انگارم و یا از رستم و سهراب سمنگانی چشم برگرداندم. باور من این است که برای از میان برداشتن یک ضحاک همیشه یک کاوه‌ی آهن‌گر نیاز است. در دو سده‌ی پسین کشور ما این کاوه‌‌ها دو بار و به گونه‌ی ویژه و ماندگار پرچم کاویانی برداشتند و جدا از اینان دگرانی که نام‌داران سپاه‌داری اند در رده‌هایی پسا اینان قرار دارند و اینان را الگوهای رفتار و‌ کردار رزم‌ و ستیز شان در برابر اهریمن قرار داده اند. برپایی اردوگاه براندازی پادشاهی به ظاهر و گفتار مترقی و در باطن عمل‌کرد کفتار گونه‌ی استبدادی امان‌الله درست زمانی توسط امیرحبیب‌الله خادم دین رسول‌الله در دستور کارشان افتاد که پنداشتند امان‌الله از شمشیر صلاحیت فرمان‌بری بر روی‌ کاغذ‌هایی زیر نام فرمان و نظام‌نامه قلم ساخته و شمال کشور را به گونه‌ی چپ و راست به نفع قوم و قبیله‌اش زیر و رو کرده و اسکان ناقلین اوغان را تشدید نموده در غصب و سپردن زمین‌های مردم بومی به اواغین ناقل خود گوی سبقت از عبدالرحمان را هم ربوده بود.‌نکته‌ی فراخور ستایش این است که برخلاف تبلیغات و منفی‌بافی‌های بی‌پایان اوغان‌های با اقتدار برضد امیرشهید، ایشان با آن که یک روستازاده‌ی ساده و کم‌بهره از آموختن‌های دبستان و دبیرستان بودند، مگر هوش و هوش‌یاری پندارهای شان فراتر از اندیشه‌ی باطل باطل‌گرایان سلطنتی پرواز داشت. تاریخ سلاطین جابر اوغان هرگز به یاد نه‌دارد که از احمدشاه تا امان‌الله و نادر غدار صلاحیت‌های بلند آموزشی و پرورشی داشته باشند. برعکس ضریب بلند هوشی امیر حبیب‌الله کلکانی بارها بلندتر از هر کدام آنان بوده که ایشان را به مبارزه علیه ستم‌ طبقاتی، بی‌داد‌گری قومی، فزونی جبر و اکراه بالای بومیان سرزمین‌های بیش‌تر غیر اوغان در شمال کشور وا می‌داشته. این که آن عیار روستازاده و آن سالار سیاران سالارزاده‌های آزاد‌اندیش و آن فرمان‌روای فرمان‌پذیر از امر خدا و پیامبر، فرشته‌ی نجات مردمش گردید، هیچ گمانی نیست. حبیب الله کلکان، آن گنج‌پنهان قدرت و اسطوره‌ی شهامت، با یاران خود به این نتیجه رسیده بود تا برای سرنگونی شاه پدرکُش و ظالم یک سُویه‌نگر کمر ببندد و شُوری در کاروان بیافریند و قافله‌ی بلعنده‌ی ستم‌شاهی را از رفتار بازدارد تا سوران بی‌مروت شاهی، ستوران ستم‌کار شان را بر روی سینه‌های مردم و زمین پاک شان قمچین هدایت تاراج نه زنند. به زودی بود که ابتکار هم‌آوردی در آورد‌گاه رزم را به دست گرفته و با زیرکی کاریزمایی بخش بزرگی از مردم را بسیج کرده و تحت ره‌بری خودش به کارزار ساقط کردن نظام ستم‌گر امان‌الله توسل ورزد. نه می‌‌توانیم نقش برازنده‌ی اقوام افغان در هم‌سویی و هم‌راهی و هم‌کاری و هم‌رزمی با خادم دین رسول‌الله را نادیده انگاری کنیم. سران این اقوام به تبعیض آشکار امان‌الله پی برده و به هرگونه دل‌خوری که از وی داشتند، در کنار خادم دین‌رسول‌الله ایستادند. این مشت کوبنده یک‌باره تحت ره‌بری امیرحبیب‌الله کلکانی بردهان امان‌الله کوبیده شد و تا آن فرارش داد که تاریخ از یادکرد آن ننگ دارد، مگر خود امان‌الله به بی‌ننگی تنها در پی دریافت خزانه و طلا بود، نه نجات ناموس خود. چون می‌دانست که آن سلطان جوان‌مرد و آن کوره‌دیده‌ی با عزت و آن سپیدار با وقار غیرت و شهامت حفظ امانت ناموس او را دارد. چنین بود که خادم دین‌ رسول‌الله، موسایی شد بر هلاکت امان‌الله جبار قوم‌گرا. چون این‌جا من بحث نیازمندی کشور به داشتن یک چنین قهرمان در شرایط کنونی را دارم، پیرامون دوران حکومت‌ کوتاه مدت شان و داشته‌هایی نکویی که جابران نادری آن را پنهان کردند، جداگانه مروری خواهم کرد. تفاوت میان وی و امان‌الله فراری آن بود که امان‌الله تا روز مرگ از سرمایه‌های غارت کرده‌شده‌ی ملت در ایتالیا و اروپا زنده‌گی کرده و به کاباره‌ها راه یافت و خادم دین‌‌رسول‌الله بدون داشتن حتا یک خانه‌ی کاه‌گلی شهید شد و هم‌سر گرامی شان بی‌بی‌ سروری سنگری در زندان به سردرد و ملکه ثریا در عشرت‌سراهای اروپا. پسا پیروزی دسیسه‌ی نادر غدار در به دام انداختن و تیرباران خادم دین رسول‌الله و یاران شان، قهرمان ناشناس و غیر قابل انتظار ظهور دگری تاریخ‌‌ساز شد. کسی‌که چون عقاب باوقار بلندپرواز مگر خاموش سر بر آورد و قامت برافراشت. عبدالخالق هزاره، آن نوجوان نورسته از گل‌‌باغ غیرت و آن ستبری از ستبرزاده‌گان روستای قهرمان‌پرور دگر چون شیر خاموش در بیشه‌ی با هوش خودش پی انتقامی بود که حتا هزاران هزار بزرگ‌ترها از او هم چنان شور مردانه به سر نه‌داشتند. در مخیله‌ی هیچ کسی از اهالی آن‌زمان نه می‌گنجید که سردار خردسالی، پنهان از دید دگران، سپاه بزرگ اراده و خودگذری تنها خودش را فرمان‌روایی می‌کند. فرمان‌روایی که خودش هم سردار سپاه‌ست و هم لشکر و هم‌سیاهی لشکر و هم‌ آرش کمان‌کشی. باور نه‌کردنی است که داونده‌ی عدالت‌خواهی، دادستان پرونده‌نگر و دادگستر گران‌سنگ در پایان دادن به تاریخ حیات یک شیاد همه یک‌ نوجوانی باشد دبستانی و دبیرستانی. عبدالخالق هزاره همانی است که گفتیم. او راحت و بی‌دغدغه و بدون سراسیمه‌گی و بدون دل‌هره دست به ماشه برای یک تاریخ سازی بِبَرد. عبدالخالق پسا خادم دین ‌رسول‌الله تنها قهرمان بی تکراری بود که مرگ را به جان خرید تا مردم از شر یک شیطان غداری هم‌چو نادر نجات دهد و چنان شد که تفصیل روی‌داد را در نوشته‌ی دگری با راستی‌ازمایی‌ های نو خواهید خواند.

سرانجام این یادکرد کوتاه من آن است تا بگویم که ما در شرایط کنونی و برای از بین بردن سلطه‌ی ستم‌گرانه‌ی اوغان سیاسی به یک امیر حبیب‌الله کلکانی و یک عبدالخالق هزاره‌ی دگر نیاز داریم. نتیجه‌ی چند سال پسین نشان داد که کف‌کالر داران کاری از پیش برده نه می‌توانند و سرزمین‌های ما هم‌چنان پامال ستوران آدم ستیز و زمین‌خوران قبیله‌ی اوغان سیاسی است. مگر این دو تن مانند در کدام بیشه‌یی خوابیده اند تا دریابیم شان. دریافت چنان شخصیت‌ها برای غیر افغانان به ویژه‌ تاجیک و هزاره مهم‌ترین از آب حیات است و هوشِ‌مان باشد که دگر هیچ‌کسی در جهان با ما نیست. اروپا و انگلیس و آمریکا و روس و هند و چین و ایران همه علنی به سطح دیپلوماتیک طالب‌پرور شدند و سیاه‌رویی سه سال پیش شان را آشکار کردند. کنون خود چاره بسنجید ای مردم، آگاه باشید که روشن‌کردن چراغ سبز ترامپ برای حقانی خلیفه‌ی اوغان پسا سفر ذلیل‌زاد در چند روز پسین به کابل پی‌آیندهای‌دراماتیکی دارد که اگر به سرنگونی یک جناح طالب کندهار منجر نه شود، به آشتی اندازی شان دستور داده خواهد شد و اینان نوکران حلقه به گوش اجرای فرمان بادران شان اند. چرا مقامات آمریکا در کم‌تر از یک ماه دروغ آشکارا گفتند؟ یک عضو کابینه‌ی امنیتی ترامپ دو روز پس از تحویل‌گیری قدرت گفت، جایزه‌ی گرفتاری سران طالب را دو چند می‌سازد. مگر برعکس کنون خبرها می‌رسانند که جایزه‌ی ده میلیون دلاری اطلاع برای بازداشت خلیفه‌ی حقانی از سوی آمریکا برداشته می‌شود. چه شیطنت‌هایی که آمریکا دارد. هر تصمیمی در سطح جهان پیرامون کشور ما تنها سرنوشت غیر اوغانان را به دست جباران اوغان سپردن است و بس.

 

 

 

 

 


بالا
 
بازگشت