تٲملی بر شعرهای شفیقه دیباج

 نویسنده: عزیز آسوده طهماس

همان گونه که از آغاز پیدایی شعر، غزل در اذهان عامه جایگاه والایی داشته است، به مرور سالیان دراز، عامه پذیری غزل نسبت به انواع دیگر شعر بیشتر گردیده است. نگاهی به فیسبوک و شبکه های اجتماعی از سویی کثرت شاعران و از سوی دیگر رویکرد بیشتر شاعران به ژانر غزل را نشان می‌دهد. اکثر غزل ها هم تغزلی و عاشقانه بوده، به گونه های دیگر شعر و موضوعات سیاسی و اجتماعی مهر کمتری نشان داده شده است.

در میان غزل‌گویان و شعرسرایان، دکتور شفیقه دیباج، از شمار آن شاعرانی‌ست که هم در موضوع عاشقانه و هم به ده‌ها موضوع اجتماعی و سیاسی، درد و رنج مردم، به ویژه نابرابری حقوق زنان و اقوام، فساد، تبعیض و تعصب دولت‌مردان و دستگاه حکومت پرداخته و این موضوعات را در ژانر های گوناگون شعر و به ویژه غزل بازتاب داده است.

دیباج همه راهروهای شعر وسخن را درنوردیده و جای پای استواری درین عرصه ها داشته و نوآوری هایی در شعر و زبان دارد که نمی‌توان نادیده و ناخوانده از آن ها گذشت. پرداخت هایش در همه فضا های شعر و سخن جلوه های درخشانی دارد که در فرصتی مساعد، باید به آن ها با تفصیل بیشتر پرداخت.

این تقریظ نارسای من شاید مجال پرداختن به نوآوری ها و نکته سنجی های او را نیافته باشد، اما در هر حال با آنکه در نقد و تقریظ نویسی بضاعت چندانی ندارم، می‌دانم که دیباج از شاعران مطرح معاصر به شمار می‌رود و سروده هایش بدون شک خواندنی و شنیدنی‌ست.

در این نبشته‌ی کوتاه نخست نگاهی به غزل‌های دیباج می‌اندازم و پسانتر به فورم های دیگر شعر او می‌پردازم.

غزل ها:

غزل- این حسب حال های عاشقانه، که در ژرفنای جان وروان مایه می‌بندد و در تار وپود گفته ها و ناگفته ها رخنه می‌افکند؛ بوده ها و نابوده ها و گفته ها و ناگفته ها را پره‌دری می‌کند و همه را در مشت واژه  ها گره می‌زند؛ همه ماجراهای اندرونی را، چنان آبشاری به غرش درمی‌آورد و شور و شوق، هیجان والتهاب ها را فراافگنی می‌کند؛ درآستان دیدگاه شاعر ما دیباج، جایگاه ویژه‌یی را برای خودش دست وپا کرده است.

 با ورود در دنیای سروده های او درمی‌یابیم که غزل در نزد دیباج نشیمنگاه برتر و والاتری دارد، فراتر از آن غزل آشیانه‌ی ذوق و شوروحال شاعر به شمار می‌آید و از پنجره های آن فریاد های عاشقانه اش را سرمی‌دهد و راز ها و سوز وساز های ناگفته اش را باز می‌گوید و دادِ سخن می‌دهد.

 دیباج از جهاتی سرایشگر غزل است. درنگ او در سایه‌سار غزل، گفتنی هایش را فریاد می‌کند و دار و ندارش را هزینه می‌سازد. با خواندن غزل هایش درمی‌یابی که در باروبنه سروده هایش آنچه بیشتر می‌بینی و زیباتر می‌یابی، غزل است- این جانمایه‌ی  عشق ها و دلبری ها و دلداده گی ها.

او چاشنی های دل‌پذیری در شعر و سخنش می‌آفریند؛ طبیعت و زنده‌گی قدم‌گاه سخن آفرینی شاعر به شمار می‌رود؛ دردهای فرو خورده، زیبایی های شسته و روفته و فضاهای شاداب و طراوت‌خیز که  لطافت آن بر روان شاعر ته‌نشین می‌گردد و به دل انگیزی سروده ها می‌افزاید؛ جوشش هایی که در پشت دیواره های دل و روان، نفس تازه می‌کند و به آن هستی می بخشد و می‌بینیم  که جوانه های عشق و زلالی آن نمو می‌کند: 

من عشق را در شرشر زیبای باران  جستجو کردم

در پرپر بال پرستوهای ایوان جستجو کردم

در عطر بکر غنچه‌ی پیچیده بر گیسوی مجنون‌بید

در اضطراب قلب آهوی بیابان جستجو کردم

هرگه نسیم تازه‌یی از جنگلی سویم وزید، آن دم

نجوای برگ و شاخه را در رگ رگ جان جستجو کردم

در سجده‌ی سبز علف، سجاده‌ی سرخ گل لاله

در نغمه‌ی شاد و زلال چشمه‌ساران جستجو کردم

در این غزل ترکیبات تازه و تصویر های درخشان، ازجمله: اضطراب قلب آهوی بیابان، ‌نجوای برگ و شاخه، سجده‌ی سبز علف و سجاده‌ی سرخ گل لاله، نغمه‌ی زلال چشمه‌ساران، به نظر می‌رسد

غزل های دیباج، سنگ‌زارهای سیاسی و اجتماعی را ماهرانه زیر پا می‌گذارد و از پرده برون می‌آورد. این شعر که به ببرهای سپید کمیاب در حال نابودی قله های پامیر و مجسمه های نابود شده‌ی شهمامه و صلصال بامیان اهدا شده است، مصداق سخن ماست:

از ابر ها طراوت باران ربوده اند

از آفتاب، نور درخشان ربوده اند

شب را سپرده اند به آغوش تیره‌گی

مهتاب از رواق شبستان ربوده اند

مسموم کرده اند هوای بهار را

دنیای رنگ و بو ز گلستان ربوده اند

گنجشک و سار و سهره و طوطی پرانده اند

شعر و سرود سبز درختان ربوده اند

نیزار را به شعله‌ی آتش کشیده اند

سرزنده گی‌ی روح بیابان ربوده اند

شأن شمامه، شوکت صلصال دیرسال

از سینه‌ی ستبر کهستان ربوده اند

ببر سپید قله پامیر کشته اند  

یاقوت و لعل را ز بدخشان ربوده اند

کفتارها به جامه‌ی چوپان درامده

آرام و خواب رمه‌ی حیران ربوده اند

از جلگه های خرم و آغیل های گرم

آوای شاد هی هی چوپان ربوده اند

این سارقان ارگ نشین، تاجران دین

نان جوین ز خوان غریبان ربوده اند

اینان که روح خویش به شیطان فروختند

انسانیت ز جوهر انسان ربوده اند

زیر قبای عالم دینی خزیده اند

نور یقین ز قلب مسلمان ربوده اند

اسلام را وسیله‌ی کشتار کرده اند

معنای رحم و عشق ز قرآن ربوده اند

پاشیده اند مرگ و تباهی به روی شهر

شور تپش ز نبض خیابان ربوده اند

من با لبان دوخته فریاد چون کنم،

این‌جا که خنده از لب طفلان ربوده اند؟

همین گونه در غزلی دیگر نوآوری ها و جلوه های درخشان و تصویرهای دردآلود را می‌بینیم. درد، بال افشان  سایه‌ی سیاهش را پهن می‌سازد و هیاهو برپا می‌کند؛ صدای عشق  خاموش ساخته می‌شود؛ عطرگل ها  از گل‌کده ها ناپدید می‌گردد و به تارارج می‌رود:

صدای عشق ز پرواز بال‌ها چیدند

و بوی خنده‌ی گل های شاد دزدیدند

شبی که دامن مهتاب غرقه در خون بود

ستاره های گریبان دریده کوچیدند...

همین گونه ترکیب های نعره‌ی انکار کوه با شکستن افکار شیشه....درین شب زده‌گی شاهد به حجاب کشیدن آفتاب و طلب روشنایی:

ز کوه نعره‌ی انکار تا فلک برشد

دمی که سنگ به افکار شیشه کوبیدند

 شراب جهل و تعصب به سفره ها چیدند

ولیک نان شرافت ز سفره برچیدند

نگر،چه‌گونه همه مرد و زن عقیم شدند

 مخنثان همه افعی و مار زاییدند

به این دیار شب‌اندود روشنی آرید

که با حجاب رخ آفتاب پوشیدند

در بیشترینه غزل‌های دیباج، نه تنها هارمونی حروف و ارتباط تنگاتنگ عمودی بیت‌ها حفظ شده است و هر بیت با بیت پیش از خود و پس از خود پیوند حسی، عاطفی و معنایی دارد،  گاهی خیلی به هم پیوسته است و داستان یک زنده‌گی را در چند بیت روایت می‌کند. این غزل، داستان زنی‌ست که از خیانت همسر و تنهایی شدید عاطفی به مرز بیزاری از زنده‌گی رسیده است و مرگ را مثل نوشداروی زخم‌ها و دردهای روحی اش، استقبال می‌کند:

غزل در وزن دوری مفاعلن فعلاتن فع ۴ بار:

هوای سرد شبانگاهی، صدای شرشر باران بود

زنی که غصه صدایش کرد، ز نام خویش گریزان بود

گلوی ملتهبش می‌سوخت، همیشه دردِ نگفتن داشت

چه حرف‌ها که به لب‌هایش، کبوتران هراسان بود

نگاه منتظرش هر شب به راه مرد به در می‌ماند

و مرد پیش زنی دیگر، عزیز کرده و مهمان بود

سپیده سر‌زد و زن مأیوس به روی بستر تنهایش

ز سرنوشت خودش بیزار،  به حال خویش پریشان بود

کنار آینه ایستاد و دو قطره اشک فرو بارید

دوای خواب ...

         سرش چرخید...

      ‌         سقوط ...

 ‌‌                   نقطه‌ی پایان بود...

تشبیه، استعاره و تشخیص یا جان بخشی عناصر بی‌جان، در خلق تصویر و تخیل نقش بالایی دارد و با همین صنایع ادبی است که نظم به شعر جامه عوض می کند. دیباج در خلق تصاویر زیبا و تخیل بلند یک گام جلوتر حرکت می کند. در غزل زیر، این تصویر های زیبا صف کشیده اند:

رنگ گرم و نفس سرد، فصل عاشقانه‌ی پاییز، جوانه زدن گل احساس غزل، گم شدن در موج واژه های دل‌انگیز، نجابت شب، گفت و گوی ماه و ستاره با شاعر، لبریز شدن از تازه های عاطفه، طلیعه‌ی حس سرمدی، سخاوت جاری نور و آب، تطهیر شدن روح از تیره‌گی، گم شدن در لحن ترنم یک‌ریز، پیچیدن بوی گندم در مزرعه‌ی خاطر، تپش نبض کاینات، تابوت درد ها را به دوش برگ های زرد بردن و به خاک سپردن، گشوده شدن درهای آسمان، همسفر شدن با نور، باز کردن بال های پرندین خیال، بوسیده شدن نگاه توسط سپیده، شکوفه‌ی خنده و ...

جا دادن این همه تصویر و ترکیب زیبا در یک غزل، نشانه‌ی شاعرانه‌گی ذاتی و مهارت و ممارست یک شاعر است. در کل این غزل ۱۶ رکنی یک بیت ضعیف و بدون تصویر وجود ندارد:

در رنگ‌های گرم و نفس‌های سرد تو،

ای فصل عاشقانه‌ی پاییز، گم شدم

وقتی جوانه زد گل احساس یک غزل،

در موج واژه‌های دل‌انگیز گم شدم

ماه و ستاره‌های درخشان فرو شدند،

تا با من از نجابت شب گفتگو کنند

من گوش دل به قصه آنان سپرده و

از تازه های عاطفه لبریز، گم شدم

در دوردست ذهن من اشعار مولوی،

با بانگ نای و رقص سماع چرخ می‌زدند

آنگاه در طلیعه یک حس سرمدی،

با شمس-روح زندهٔ تبریز- گم شدم

باران به پشت پنجره تکرار می‌سرود،

از مهر، از سخاوت جاریِ نور و آب

تطهیر شد درون من از حَجم تیره‌گی،

در  لحن این ترنمِ یکریز، گم شدم

پیچید بوی گندم و عطر بنفشه‌ها

در چار‌سوی مزرعهٔ سبز خاطرم

دیوانه وار با تپش نبض کاینات

‌در پشته‌های خالیِ  جالیز گم شدم

تابوت دردهای مرا برگ‌های زرد

بردند روی شانهٔ اَشباح تا به گور

لبریز از امید و  نشاطی که تازه بود،

بر پشت اسپ چابک شبدیز گم شدم

در های آسمان همه برمن گشوده شد

با نور همسفر شدم، از خاک بر‌شدم

وا کرده بال‌های پرند خیال را

در متن آفتاب سحرخیز گم شدم

بگذار تا سپیده ببوسد نگاه من

بگذار تا شكوفه کند خنده بر لبت

خواهی اگر بهشت شود روزگار ما

گم شو به راه عشق که من نیز گم شدم

گفتنی‌ها در مورد غزل های دیباج بسیار است، چه از نظر محتوای غنامند و متنوع، چه از نظر شاعرانه‌گی و بدیعیت، چه از نظر وزن های گوناگون و گاهی خیلی کم استعمال، چه از نظر ساختن واژه‌ها و ترکیب ‌های تازه، اما در یک مقاله نمی‌توان بر تک‌تک این غزل‌ها درنگ کرد، زیرا دیباج شاعر پرکار و سیرمحصول است و صدها غزل در برگ‌های دفترهای چاپ شده و چاپ ناشده اش دارد. سخن را در مورد غزل های او به همین نمونه ها بسنده می‌کنم و به دو ژانر دیگر شعرهای او (دوبیتی و رباعی) درنگ گذرایی خواهم کرد، زیرا پس از غزل، این دو فورم شعر جایگاه ویژه‌یی در میان شعر های دیباج دارد.

دوبیتی ها:

این ژانر شعر، که در عرصه‌ی ادبیات فولکلور و فرهنگ جای پای استوار و دیرینه دارد، در سروده های شاعر جایگاه پابرجایی را بازیافته است. باید گفت که دوبیتی ها از نخستین و کهن‌ترین گنجینه های ادبی-فرهنگی زمانه ها به شمار می‌آید؛ که پژواکِ آن سوی اعصار  را گواهی می‌دهد و جان‌مایه های دل‌پذیر را با خود به ارمغان دارد؛ که به سان لالایی ها از سپیده‌دم فرهنگ بشری نشانی ها دارد. دیباج  در سرایش این کهن‌سروده ها سلیقه‌ی ویژه‌یی را به خرج داده است:

صدا کردم، جواب از عشق آمد

چه شور و التهاب از عشق آمد

تو گویی بهر من در هردو عالم،        

یگانه انتخاب از عشق آمد

🌻

مرامهمان خوان یک غزل کن.         

سخن شیرین‌تر از تُنگ عسل کن.

تنم یخ بسته زیر برف سنگین.          

زمستان مرا ماه حمل کن.

شاعر با همه دلداده‌گی ها و شوروحال ها گاه به گاه زمین‌گیری و دل‌تنگی اش را در غربت می‌نمایاند، تا آنجا که آرزو می‌کند، تا از غربت غریب رهایی یابد و به آغوش زادگاهش بازگردد و شب ها در تخت‌بام خانه اش، ستاره شماری کند:

 اگر می‌شد که می‌رفتم دوباره،

و می‌کردم ازین غربت کناره

دلم می‌شد که شب در تخت‌بامم،  

بخوابم زیر باران ستاره...

تخلص خود را با شیوه‌ی تازه‌یی در این دوبیتی جای داده است، به گونه‌یی که احساس نمی‌شود شاعر قصد آوردن تخلصش را داشته است. او زیبایی و زنانه‌گی خویش را با پیراهن ابریشمین و گیسوان مواج و لذت وصل را به گونه‌ی پنهان و رازآلود با "به معراج رسیدن" با بال نور چشم معشوق بیان کرده است:

به تن، پیراهن دیباج دارم

به شانه، گیسوی مواج دارم

به بال نورِ چشمان تو امشب

به اوجِ آسمان معراج دارم

دوبیتی ها معمولا پایان بسته دارند و گفتنی های شاعر همه در چهار مصراع یا دو بیت تمام می‌شود، اما دیباج در این دوبیتی یک پایانِ باز را فراراه خواننده گذاشته است تا با تخیل خودش پر کند:

ستاره با شفق دیدار کرد و

شراب شب مرا سرشار کرد و

نگاهت مثل خورشید بهاری

مرا با بوسه‌یی بیدار کرد و....

عشق با طبیعت، با زیبایی، با پاکی در رگ رگ شعر دیباج جاریست، تو گویی او و طبیعت یکی شده اند. در دوبیتی زیر، او از چشم سحر شبنم می‌چیند، در گل طلوع خنده را می‌بیند و از ساغر صبح عشق می‌نوشد:

من از چشم سحر شبنم بچینم

طلوع خنده را در گل ببینم

بنوشم عشق را از ساغر صبح

که من عاشق‌ترین، عاشق‌ترینم

و یا این دوبیتی که صدایش با طبیعت پیوند خورده است و «باریدن یار در صدا» چه زیباست:

تویی باغ شگوفا در صدایم

تویی آهنگ دریا در صدایم

بهشت شعرهایم با تو زیبا

تو می‌باری چه زیبا در صدایم

 و یا این دوبیتی که از طلوع آفتاب کوه آسمایی، بال رهایی کبوتر یعنی نشاط و زیبایی و رهایی عناصر طبیعت به  اندوه خود شاعر یعنی درد و اندوه جدایی می‌رسد، اما زیبایی دوبیتی زمانی کامل می‌شود که این شکوه را نه خود شاعر، بلکه دوبیتی است کوچه به کوچه به دنبال معشوق شاعر می‌رود و با پریشانی آهنگ جدایی را زمزمه می‌کند:

برآمد آفتاب از آسمایی

کبوتر بال زد- بالِ رهایی

به دنبالت دوبیتی کوچه‌ کوچه

پریشان خواند آهنگ جدایی

مثال‌های درخشان فورم کهن دوبیتی‌، اما با جلوه‌ی رنگ و صدای زنگ امروزی را به کثرت می‌توان در شعرهای دیباج یافت، خواند و لذت برد.

 ر باعی ها:

هُرم و جذابیت رباعی اکثراً شاعر ما را به نشیمن‌گاه رباعی‌سرایی می‌کشاند و او با اشتیاق هرچه بیشتر رباعی های پرشوری را زمزمه می‌کند و تخیل او تصویر های زیبایی چون بارش ابر خیال، در آغوش کشیدن خورشید غزل و انگشت به در کوبیدن عشق را خلق می‌کند:

ای ابر خیال، اگر بباری به سرم،     

خورشید غزل، اگر بگیری به برم،

دیوان کبیر و مثنوی خواهم شد،       

ای عشق، اگر انگشت بکوبی به درم!

شاعر زمانی که روح مبارزه‌‌جویانه اش طغیان می‌کند، با سرخ فلق هم‌گام می‌شود و با واژه‌ی آفتاب پیروزی نبرد خودش را می‌بافد:

من شعر بلند درد را می‌بافم

سوز دل و آهِ سرد را می‌بافم

با واژه‌ی آفتاب، در سرخِ فلق

پیروزیِ یک نبرد را می‌بافم

و اما وقتی در دنیای شکوهنده‌ی خیال پیراهنی از عشق را می‌خواهد بدوزد، پیراهن دوخته شده، چنان پیراهنی است که رنگش آبی‌تر از آسمان و لطافت و ظرافتش به نرمای خیال است. او با ساختن واژه‌ی نرما، ترکیب و تصویر تازه‌یی را می‌آفریند و در زبان پارسی دری بایگانی می‌سازد:

دنیای من است، با تو دنیای خیال.

دنیای شکوهنده و زیبای خیال.

پیراهنی از عشق به خود دوخته ام،

آبی تر از آسمان، به نرمای خیال

شاعر که از دردهای اجتماعی دردکشیده است، برای مردمش خوشی و خنده آرزو می‌کند و ده‌ها رباعی برای خنده و لبخنده می‌سراید که این دو رباعی را از میان ده‌ها تا برگزیده ام. در رباعی نخست، برای رسیدن یک صبح خجسته یعنی آینده‌ی روشن، خورشید شدن و خورشیدوار لبخند زدن نیاز است:

بر پنجره ات سپیده را بند بزن

گل را به پر پرنده پیوند بزن

تا صبحِ خجسته با سلامی برسد

خورشید شو و همیشه لبخند بزن

در رباعی دوم انتخابی، واژه‌ی گنگینه ما را به پشته‌های تاکستان شمالی می‌برد. شاعر باور دارد که خوش‌بینی و مثبت‌اندیشی، باعث می‌شود تا خوشی به سوی ما سرازیر شود و اگر به غنچه، دریا، خورشید، طبیعت و مردم لبخند بزنیم، عشق به زنده‌گی در وجود ما نهادینه می‌شود:

لبخند بزن، جهان پر آیینه شود

انگور، شراب سرخ گنگینه شود

انگور، شرابِ سرخ کنگینه شود

لبخند بزن به غنچه، دریا، خورشید

تا عشق به زنده‌گی، نهادینه شود

 چارپاره ها:

در خلوت سرودگاه شاعر چارپاره ها  دریچه‌ی دنیای دیگری را می‌کشایند؛ دنیایی با شور وحال های دیگر و دل تپیدن های بیشتر را؛ آرزوهای برباد رفته و حسرت های به یاد مانده، که نوستالوژی گذشته‌‌ی او و گذشته‌ی هریک ماست. این، از ده‌ها چهارپاره یکی‌ست و دران درد دوری از وطن و گم شدن در بیگانه‌گی، تبلور شاعرانه یافته است:

در غروب روزهای بی امید

با خودم تنهای تنها مانده‌ام

سینه‌ام خالی‌ترین صحرا شده

چون که دل را در وطن جا مانده‌ام

 

باز طعم تلخ دارد کام من

باز می‌چرخد به دَور من سکوت

شاید از روح پریشان می‌خزد

بین تار و پود پیراهن سکوت

 

گاه در خاموشیِ شب‌های من

گریه‌های تلخ مادر جاری است

گاه در باغ خزان‌آلود من

ضجه‌های برگِ پرپر جاری است

 

هر طرف بیهوده‌گی قد می‌کشد

هر طرف آوار یک آوار‌ه‌گیست

سرنوشت آیا چه دارد در سرش؟

هرچه می‌دوزد برایم، پاره‌گیست

 

ای صدا، ای مادر فریادها

من چرا این‌گونه بی‌آوا شدم؟

موج سرکش بودم و در غربتم

سرشکسته ساحل دریا شدم

 

خسته‌ام، ای دوست، دستم را بگیر

از دیارم با زبان من بگو

از همان آب و هوای آشنا

از صفای مردم میهن بگو

 

آرزویی ریشه کرده در تنم

آرزوی پر زدن سوی وطن

لیک اگر مُردم در این غربت، بپیچ

مشت خاک میهنم را در کفن

انبوه سروده های دل‌پذیر و بادخیزهای خوش آب وهوای سروده های طربناک دکتور دیباج-این سرودگر پُرسرا در همه عرصه ها و زمینه های شعر و سخن- چون مثنوی، قطعه، تک‌بیت‌ها، چهارپاره‌های یک‌بندی یا چهارگانی ها، سه‌گانی‌ها و هایکو ها، به ویژه اشعار نیمایی، سپید (آزاد) و کوتاهه‌ها یا پریسکه هایش ایجاب می‌کند تا بادقت بیش‌تر و فراتر عطف توجه صورت گیرد تا خواننده را ازین اوقیانوس مواج و دل‌انگیز به تمامی بهره‌مند سازد، اما چه می‌توان کرد؟ جای آن دارد تا این خرمن شاه‌وار  وثمربار و این غنیمت پربار را که هر موجه‌ی آن آورده های نایابی را با خود دارد، نبایستی قربانیِ شتاب‌زده‌گی ساخت و خواننده را ازین گهرهای ذی‌قیمت، در حرمان قرار داد. پس می‌سزد تا در مجالی دیگر و با فرصتی بیش‌تر، این گنجینه‌ی گران‌بها را که با دل‌افشردگی بسیار در بستر  زمان و با شیفته‌گیِ جان و روان فراهم شده است، باژرف‌بینی تمام در برابر خواننده‌گان مشتاق رونمایی کرد تا حق مطلب ادا گردد و تلاش مستدام شاعر دچار بی مهری و اغفال قرار نگیرد.

 

 

 

 


بالا
 
بازگشت