عثمان نجیب

 

به بهانه‌ی برگشتِ بهار

جهان ما کنون جهان آگاهی رسانی شده و هر باشنده‌ی آن هم آگاهی‌رسان و آگاهی گیرنده است. در جهان پر آشوب ما این غول‌های بی‌کرانه‌ی رسانه‌یی اند که می‌توانند ثبات و امنیت مردمان بومی و غیربومی کشورها، شهر‌ها، جغرافیای معین و حتا جهانی را تضمین کنند. کما این که هر از گاهی به‌روز رسانی‌های شگفتی‌آور تسهیلات برای زنده‌گی بشر در دستور کار می‌باشند، بشر می‌تواند خودش را برای امنیت خودش کمک کند. آن‌گونه که خوبی‌‌هایی در جهان با خوبان جهان وجود دارند، بدی‌های بی‌شماری هم با بدان جهان وجود دارند. پس هر یک از من و شما خود ما یک جهان می‌باشیم و باید خودمان را از هر گزندی در امان نگه‌‌داریم و پایه‌دار آگاه بمانیم تا بدان نه توانند جهان ما را بیش‌تر با بدی‌های شان آلوده سازند‌. از خودمان بپرسیم که چرا هر انسانی در جهان بهاری دارد و هر رسانه‌یی پیغام بهاری دارد که نوروز از او نیست مگر انسان وطن ما بهار و نوروزی که از خودش است را چی که نه دارد، چرا این همه زندانی و زندان‌بانانی از سوی جهان دارد؟

نوروز، سوگ‌وارم به تو که دگر تنها در نام‌ها ‌نوشته‌ها پدیداری و قلب لاله‌هایت به راستی خون‌ریزان است. چندی‌ست که صدای آشنایی نه می‌آید تا یاد یادهای کارته‌ی پروان آورد کجاست بادی که بوزد و هوای خوش بهارستان آورد آواز آن قوی زیبا حیات جان آورد روح دردمند من را دوای جان است کجاست آن پری‌چهره که درمان جان آورد پیامی کز من خواند یا شنود بیاید و بیاید بپاید تا خوشی به دل پریشان آورد نه گل گل‌ستان پغمان نه تاک‌تاکستان و نه ارغوان پروانم آید به کار کُشته‌ی آنم کو رایحه‌ی ریحان آورد گویند یار ما سفر در مُلک کافران کرده است یک نگاه او جهان است به من چه کنم که دگری ز هالند یک شهر گل‌‌ستان آورد گر یار نه آید بر کوی ناله‌ی جانان بهتر آن که تن مرا به آتش‌کده‌ی آشویستان ببرد کوره‌گاه سوزانی نه دیدم در جهان سوزان‌تر از فراق یار یا من را ببرید پیش یار جان یا کو برد تن بی‌جان من را نزد خویشِ‌جان. و من به دور‌دست‌ها نگاه می‌کنم تا روزنی برای فردای وطن بیابم بهار میمنت میمونی‌ست، اگر باشکوه‌تر شکوهنده‌گی داشته باشد. چیزی که بهار کشور من نه دارد.. چه‌گونه تبریکی بدهیم؟ برخی‌های ما چه انسان‌نماهایی هستیم که مثل رنگ‌های سال رنگ‌ می‌گیریم و یک رنگی نه داریم. فرخنده را به اشاره‌ی یک پلید تعویذ نویس بی‌سواد و شهوت‌ران، در کابل به آتش می‌سوزانیم و باسنگ‌های سنگین‌تر از توان‌برداشتنِ خودمان سنگ‌سارش می‌کنیم به گناهی که نه‌کرده و خمی‌به ابرو نه‌می‌آوریم. در کدام زمان؟ در زمانی که نه طالبی حاکم شهر بود و نه تروریستی. همه‌گی مردان نامرد حاکم در ارگ و دست‌گاه فاسد تکنوکرات‌های آورده شده. بعد روز زن را تبریک می‌گوییم. بانوی نوجوانی را که نه می‌دانیم به کدام جبری از متجاوز طالبانی به آن‌جا کشیده شده، نخست رسوا و سپس فاتحانه سنگ‌سار می‌کنیم و حالا هم همه بی‌داد و کشتار و شکنجه و زندان مردمان ما را نادیده گرفته بهار را توصیف و تعریف کرده مبارک‌بادِ پیش از وقت می‌گوییم. بهار کشوری را که حق‌نه‌داریم، ارغوان‌های‌ گل‌تپه‌ی پروان و لاله‌های سرخ مزار و سبزه‌کوبی‌های آن را تجلیل کنیم.‌ این پیام نوروزی من است که دل‌آسایی دارم برایت نوروز، برای تو دگر در خاست‌‌گاه‌ات مجال جولان زدن نیست و تنها در نام‌ها ‌ نوشته‌ها پدیداری و دلِ لاله‌هایت به راستی خون‌ریزانی دارد.

با همه نگرانی‌ها‌یی که داریم،‌ بهار تان خجسته باد‌ هم‌وندان:

بساط سرد و‌ سفره‌ی خون‌بار آخرین زمستان ۱۴۰۳ رخت سفر بربسته و راهی بیغوله های تاریخ می‌شود که هزارها هم‌چو زمستان‌ها را در کام خود بلعیده و فقط نامی از آنان باقی‌مانده.

میمنت رسیدن لشکر بهار سال ۱۴۰۴ را که آخرین سپاهی زمستان سرد و پایانی روزهای سال را مغلوب ساخته، به شما هم‌میهنان و هم‌زبانان و خراسانیان و تاجیکان و پارسی‌زبانان سراسر گیتی خجسته باد می‌گویم.بهار فصل رویش سبزی هاست و میزبان کاروان ارغوان و لاله ها. یک شهر دلِ سبز دارد که میلیون‌ها مهمان را میزبان است، سال نو دوران تلالوی شکوه و‌ شگوفه های نو، ترنمی از باران عطرطراوت جدید خیالات و نمای فرح بخش طراوت قوس قزع یا همان رنگین کمان و سخاوت بی‌شمار فصل موهبت‌های خدایند که بهار میزبان شان است و من و تو هم‌رکابان هم‌دگریم بر پذیرایی مهمان و هم میزبان که بهارست و مهمانان بهار. رویش سبز بهار برای هریک شما گوارا بوده و گام‌های پرشکوه شکوفه‌های رنگین بهار عطر دل دل‌انگیز روح بلند تان باد و یمن قدوم بهار و توشه‌ی انگبینی آن، برگشت صلح و آرامش و‌ نابودی نکبت جنگ و نفرت باد. نوروز، بار دگر سوگ‌وارم به تو که پس از این تا رهایی کشورم از اشغال، تنها در نام‌ها ‌نوشته‌ها پدیداری و دلِ لاله‌هایت به راستی خون‌ریزان است.

 

 

 

 

 

 


بالا
 
بازگشت