

عبدالواحد خرم
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
ما قدر گذشتگان داریم تا دیگران قدر ما کنند !
واصف باختری
واصف باختری شاعر ، نویسنده، مترجم، منتقد و پژوهشگر مشهور حوزه زبان و ادبیات فارسی، محمد شاه واصف باختری در 24 اسفند سال 1321 در محله گذر دربار شهر مزارشریف ولایت بلخ زاده شد
وی پله های زنده گی دولتی را در رشته خود موفقانه سپری کرد
پسر ی نداشت سه دختر داشت منیژه باختری ( شوهر اش ناصر هوتک ) ، و خواهران اش توران و شهرزاد نام داشت
خانواده شان از مسلمان های سنتی بودند خانم اش که همدوره فاکولته او بود نوریه سهرابی نام دارد
منیژه باختری راه و رسم پدر را دنبال کرد و از شخصیت های مشهور زن در افغانستان است در مقامات بلند وزارت خارجه کشور ، سفیر در اتریش چندین سال و از فعالین مدنی برجسته است
موصوفه چند خاله و سه ماما دارد
قصه های منیژه باختری اندر باب رواج ها وسنن افغانستان خیلی سنجیده شده است و حکایات خوبی از زنده گی پدر دارد
مرحوم باختری دوره ابتدای را در مدرسه باختر مزارشریف به پایان رساند، صنوف دهم و یازدهم را در مدرسه حبیبیه خواند و در سال 1341 از مدرسه باختر شهر مزارشریف فارغ التحصیل شد.
واصف باختری در سال 1345 از رشته زبان و ادبیات دانشگاه کابل مدرک کارشناسی گرفت و در همان سال در دیپارتمنت فارسی ریاست تألیف و ترجمه وزارت معارف؛ کار را آغاز کرد.
در سال 1353 برای تحصیلات عالی به آمریکا رفت و در سال 1355 پس از به دستآوردن مدرک کارشناسی ارشد در رشته آموزش و تربیت از دانشگاه کلمبیا، به افغانستان برگشت
و دوباره در ریاست تألیف و ترجمه تا سال 1357 به کار خود ادامه داد.
واصف باختری درخزان 1357 زندانی شد و در زمستان سال 1358 از زندان رها شد و دوباره تا سال 1361 به عنوان ویراستار در ریاست تألیف و ترجمه وزارت معارف به کارش ادامه داد.
از سال 1361 تا سال 1374 در اتحادیه نویسندگان افغانستان در سمتهای سردبیر بخش شعر، مدیر مسئول مجله ژوندون و منشی دارالانشای اتحادیه نویسندگان افغانستان کار کرد.
او همچنین در طول این سالها در آموزشگاه اتحادیه نویسندگان افغانستان تدریس میکرد.
واصف باختری سالها عضو گروه دبیران بنیاد فرهنگ افغانستان، عضو گروه رهبری کانون حکیم ناصر خسرو، عضو شورای مرکزی انجمن فرهنگی خوشحالخان و عضو هیئت رییسه اتحادیه
ژورنالیستهای افغانستان بوده است.هفت عرس مولانا جلالالدین محمد و شش اجلاس عمومی کانون حکیم ناصر خسرو به ریاست او برگزار شده است و بیشتر مدارک اساسی، پیامها و
آئیننامههای انجمن نویسندگان افغانستان را او نوشته و آئیننامه بسیاری از کانونهای فرهنگی به وسیله او نگارش یافتهاند.
از واصف باختری بیشتر از بیست عنوان کتاب در زمینههای سرایش و ترجمه شعر در اوزان کلاسیک، نیمایی و آزاد و مقالات فلسفی، پژوهشهای ادبی و فلسفی، ترجمه شعر، ترجمه
مقالات فلسفی و ادبی و صدها مقاله چاپ شده است.
واصف باختری به زبانهای انگلیسی و عربی تسلط داشت. مقالهها و شعرهای فراوانی را از انگلیسی به فارسی ترجمه کرده و شماری از شعرها و داستانهای فارسی را به انگلیسی ترجمه کرده است.
تعدادی از شعرهای او به زبانهای انگلیسی، روسی، چکی و آلمانی نیز برگردان شدهاند.
از واصف باختری تا اکنون هفت دفتر شعر و یک گزینه از میان این هفت دفتر، و کتابی در زمینه عرفان و شعر فارسی به نام نردبان آسمان چاپ و انتشار یافتهاست که چیزی شبیه کتاب عبدالحسین زرینکوب به نام پله پله تا ملاقات خدا است.
· و آفتاب نمیمیرد
· از میعاد تا هرگز
· از این آیینه بشکسته تاریخ
· تا شهر پنج ضلعی آزادی
· دیباچه یی در فرجام
· در استوای فصل شکستن
· مویههای اسفندیار گمشده
· دروازههای بسته تقویم
آثار پژوهشی و ادبی دیگر واصف باختری از این قرارند:
· سرود و سخن در ترازو
· گزارش عقل سرخ، پژوهشی
· درنگها و پیرنگها، پژوهشی
· بازگشت به الفبا، پژوهشی
· اسطوره یی بزرگ شهادت، ترجمه یی شعر
طوریکه گفتم :
واصف باختری از سال 1375 تا سال 1380 در پاکستان و از سال 1380 تا سال 1402 در ایالت کلیفورنیای آمریکا زندگی میکرد و به تاریخ بیست و نهم جولای سال 1402 چشم از جهان فرو بست
و به دیار جاودانگان شتافت.
چو در شکنج قفس یاد آشیانه کنم
ز خون دیده و داغ دل آب و دانه کنم
رسد به عرش خدا شعر آسمانی من
شبی که ساز سخنهای عاشقانه کنم
شوم سحاب و شبی در برش کشم چون ماه
هنوزرسم و ره ء دلبری نمیداند
چرا شکایت از آن طفل نازدانه کنم
حدیث سایه و خورشید را بهانه کنم
شراب بوسه و گلنار اشک و نگهت گل
سرشته سازم و آهنگ این ترانه کنم
... پدرود ای بهشت و بهار فرشته گان
ای آسمان روشن اندیشه های من
من گوهرم و لیک به بازار روزگار
روشندلی نبود که داند بهای من
پرواز کرد بلبل دستانسرای شعر
از شاخسار خاطر درد آشنای من
دل مُرد و شور مُرد و نوا مُرد و شعر مُرد
این واپسین سرود منست ای خدای من
(... و آفتاب نمیمیرد، ص ۸ ، از شعر «پدرود»)
و اما مگر میشد که شاعر شعر نگوید؟ آن زبانه های آتشین شعر او هرگز به وی این مجال رانمیداد تا با شعر وداع نماید. و این فریاد شعر اوست که چنین طنین می افگند که:
اگرچه عاشق وزیبا پرست وباده گسارم
به تابناکی وروشندلی چو صبح بهارم
... چه سان خموش کنم شعله های سرکش دل را
ز ابرِ دیده اگر گوهر سرشک نبارم
...
زنده گی جلوة دگر گیرد
گر ستمدیده گان به پا خیزند
بر ستم پیشه گان نبخشایند
با فرومایه گان در آویزند
اندیشه ندارم اگر این دیو سرشتان
با رشتة بیداد بدوزند دهانم
با نالة خود شعله بر افروزم، اگر چند
چون شمع بسوزند درین بزم زبانم
(... و آفتاب نمیمیرد، ص28، از شعر «مرغ گفتار» سروده شده در سال ۱۳۴۳،
از همه مهم این شعرش پر آوازه است
آنکه شمشیر ستم بر سرما آخته است
خود گمان کرده که برده ست، ولی باخته است.
تموز ما چه غريبانه و چه سرد گذشت
کبود جامه ازين تنگنای درد گذشت
قسم به غربت واصف که در جهان شما
يگانه آمد و تنها نشست و فرد گذشت
یاد استاد باختری گرامی باد
خطاب استاد واصف باختری، به شعرش :
شعر من ای شعلۀ لرزان شبهای سیاه
شعر من ای مهر عالمتاب فردای سپید
ناله شو، فریاد شو، فریاد رزم انگیز شعر
نغمۀجانسوز شو، آهنگ رستاخیز شعر
پردۀبیداد و زنجیر ستم را پاره کن
از هراس زورمندان پرده پوشی تا به کی؟
موج شو، سیلاب شو، سیلاب پر جوش و خروش
لرزه در دلها پدید آور خموشی تا به کی؟