بهمن تکوین
دلم برای آفتاب تنگ شده است...
به مناسبت سی و هفتمین سالروز تولد شهید محمد طاهر بدخشی
تابستان سال جاری وقتی جمیله بدخشی، همسر بابای شهیدم (محمد طاهر بدخشی) را در هالند دیدم، این نخستین دیدارم بعد از 32 سال بود. او بعد از شهادت شوهر همراه با فرزندانش به آلمان سفر کرده و آنجا زیسته بود. بانو جمیله مرا بیاد نداشت چون فقط 4 سال داشتم که مرا دیده بود، اما بعد از احوال پرسی مفصل از تمام اقارب و دوستان در داخل و خارج کشور پرسید و از نوشته هایم تمجید کرد. اما من که همیشه شیفته شخصیت و زندگی بابایم بودم، مستقیما درمورد وی ازش پرسیدم تا اگر ممکن باشد، خاطراتش را برایم قصه کند. جمیله بدخشی که پا به سن گذاشته است اما هنوز هم چهره اش بشاش مینمود و همیشه هنگام صحبت، لبخندی به لب داشت، با جبین گشاده، شروع کرد به بیان خاطرات گذشته درمورد زندگی و مبارزات بابایم. دوشبی که من خانهء یکی از خویشاوندان در هالند با وی بودم، درمورد این خاطرات شیرین و تلخ قصه هایی برایم گفت. من هم اینک یکی از آنها را که نسبت به وضعیت کنونی ما سازگار است، در این سی و هفتمین سالگشت تولد آن بزرگمرد نقل میکنم تا تاریخ شقاوتهای فاشیزم افغانی را درج اوراق سیاه خویش نموده و نسل های بعدی نیز بدانند که دیروز با امروز چطور گره خورده و فردا چه خواهد شد.
جمیله بدخشی حکایت میکند: در روزگاری که حنیف اتمر (همین خادیست بنشسته بر اریکه قدرت – مشاور امنیت ملی- و همه کاره استخبارات حکومت وحشت ملی) زندانبان دهمزنگ بود، باری به دیدار بدخشی در بند رفتم. وقتی ازش پرسیدم، چرا اینقدر رنگت پریده است، مریض استی، چیزی میخواهی برایت بیاورم؟ جواب داد: نه جور هستم، چیزی نمیخواهم...
باز پرسیدم میتوانم از زندانبان چیزی برایت بخواهم؟... به صورتم نگاه کرد و درحالیکه آثار شکنجه و بیخوابی در سیمایش ظاهر بود، لبخندی زد و گفت: "اگر ممکن باشد، فقط چند دقیقه ای بگذارند در آفتاب باشم، دلم برای آفتاب تنگ شده است... چند هفته میشود که در سلول هستم... من سخنش را قطع کردم و در حالیکه اشک در چشمانم حلقه زده بود، گفتم: مشکل نیست همین حالا نزد زندانبان میروم و اجازه میگیرم. این را گفته و سوی دفتر حنیف اتمر روان شدم."
حنیف اتمر در دفتر کارش همراه با دو مرد دیگر گرم صحبت بود. من که بسیار با مشکل اجازه ورود به دفترش را گرفته بودم، با ورود من صحبتش را قطع کرد و نگاه سردی به من انداخت. من بلادرنگ خودم را معرفی نموده و خواهش کردم که طاهر بدخشی را چند لحظه اجازه دهند تا به آفتاب براید. حنیف اتمر اخم هایش را درهم کشید و در حالیکه به چوکی لم داده بود گلویش را صاف کرده گفت: "هوم... بدخشی!... ببین همشیره شوهر شما آدم خطرناکیست، متاسفانه این را... "
من صحبتش را قطع کرده و اندکی صدایم را بلند برده گفتم: " آقای اتمر... شما مگر از حق و حقوق زندانیان آگاهی ندارید؟ مگر بدخشی چی کرده که او را شب و روز شکنجه نموده و حتی از نور آفتاب و هوای آزاد محرومش میدارید؟"
با شنیدن حرفهای من اتمر که اندکی خود را در برابر مهمانانش باخته بود، در حالیکه پیشانی بلندش برق میزد و کوشش میکرد، خونسردی اش را حفظ کند جواب داد: "همشیره من برایت گفتم، بدخشی متهم به فعالیتهای ضد انقلاب است، از بالاها امر است، من کاری کرده نمیتوانم..."
من که خشمگین شده بودم داد کشیدم: "اتمر صاحب من نگفتم شما بدخشی را آزاد کنید، گفتم لطفا حد اقل بگذارید چند دقیقهء ای نور آفتاب به بدنش برسد... در هوای آزاد براید... آخر در این زمستان سرد و در آن سلول نمناک رماتیزم گرفته است... یک کمی انصاف کنید."
اتمر که دیگر نمیتوانست ظاهر خونسردش را حفظ کند و خشم در چشمانش موج میزد با صدای بلند جواب داد: "همشیره خودت به گپ نمی فهمی، گفتم من صلاحیت ندارم... امر از ریاست جمهوریست، شوهرت آدم خطرناک است، ضد انقلاب است... چرا نمیفهمی، جرمش خیلی سنگین است..."
من که دیگر حوصله ام سر رسیده بود، مشتم را روی میز کوبیدم و گفتم: "اگر مرد هستی، پس بگیر و بنویس آنچه را که بزبان راندی، من میدانم که بعدا چی کنم."
اتمر بدون آنکه بگذارد حرفم تمام شود، فریاد کشید: "نگهبان،... نگهبان... این زن را بیرون کنید..."
نگهبان، با عجله وارد اتاق شد و قبل از آنکه به من نزدیک شود، با صدای بلند گفتم: به من نزدیک نشو، میروم... میروم ولی حساب شما خاینها را خواهم رسید...
درست چند روز پس از این واقعه دیگر بدخشی را بردند و تا امروز بانو جمیله در انتظار آن آفتاب درخشان است...
امروز بعد از 37 سال که ما تاریخ جنایتهای جنگی و سیاسی را ورق میزنیم، نام کسانی چون حنیف اتمر در صدر آن است. جنایات مزدبگیران مسکو که موی به اندام آدمی راست میکند، مگر برای خود شان مایه افتخار و برای بادارن نوین شان بهترین تجربه کاریست. امروز این نوع جنایتکاران با راه اندازی دسایس خاینانه دوباره بر سرنوشت مردم حاکم گردیده و دمار از روزگار مردم بیدفاع افغانستان درآورده اند.
امروز دوباره سالگرد تولد و شهادت آن مردی را تجلیل میکنیم که توسط جلادان خاد و سردمداران فاشیزم افغانی که آنوقت از حفیظ الله امین فرمان میگرفتند و امروز همکاسهء شرف غنی و کرزی هستند، با قساوت تمام به شهادت رسید. هرچند 37 سال از آن واقعه المناک میگذرد ولی امروز فاشیزم افغانی با تغییر چهره و تغییر قبله از شرق به غرب، به سرکوب آزادیخواهان و دگر اندیشان میپردازند. اگر دیروز فاشیزم امینی با شمشیر آخته و آشکار در برابر آزادی و دموکراسی اعلان جنگ نموده بود، امروز همان دشمنان انسانیت و تمدن در چهره کرزی و احمدزی، در جوار تانکهای امریکا و ناتو، آن شمشیر را در نیام فریبنده دموکراسی، آزادی بیان و حقوق بشر کتمان نموده و هر ازگاهی آنرا برای بریدن سرهای فرزندان واقعی مردم، بیرون میکشند. حادثه کندوز در میزان سال جاری یک بار دیگر همه را از خواب غفلت بیدار ساخت و نشان داد که حنیف اتمر و ایادی چه دسایسی در برابر مردم در سر دارند و چگونه این فاشیستان افغانی برای ارضای اجیران تروریست شان بر جان و مال مردم رحمی ندارند.
خراسان بزرگ در طول تاریخ پربارش، فرزندان غیور و شجاعی در آغوش پرورانیده است. هرچند امروز صدها هزار جوان آگاه و روشن ضمیر به تبعید اجباری مجبور گردیده اند و یا قربانی دسایس فاشیستان پلیدی چون حنیف اتمر، اشرف غنی و حامد کرزی میباشند، اما روح آزادیخواهی و آزادمنشی آنان بیشتر از پیش صیقل گردیده است. بابایم محمد طاهر بدخشی، به مثابه یکی از فرزندان پاکباز خراسان زمین در دوران حیاتش، ماهیت فاشیزم افغانی را که آنزمان در قالب سیاستهای فاشیستی باند امین متبلور بود، شناخته و در مورد آن هشدار داده بود. او بارها ماسک از چهره فاشیستان دریده و در مورد عوامفریبی شان زیر شعار های سوسیالیسم و کمونیسم جوانان روشنفکر را آگاه ساخته بود.
امروز که بار دیگر از آن بزرگمرد تجلیل مینماییم باید رسالتها و وظایف مان را در برابر آرمانهای آن رهبر بزرگ بیاد داشته باشیم. منحیث ادامه دهندگان راه بدخشی این رسالت بر ماست که در برابر شعارهای قلابی دموکراسی خواهی و حقوق بشر طلبی فاشیستان ارگ نشین به کار آگاهگرانهء که بدخشی آغاز کرده بود ادامه دهیم تا مردم چهره واقعی دشمنان آزادی و انسانیت را بازشناخته و خورشید آینده بر خراسانی بتابد که در آن کرکسان فاشیست دیگر مجال پرواز نداشته باشند.
بهمن تکوین
نوه شهید محمد طاهر بدخشی
هشتم آبان 1394، فرانکفورت آلمان