سيستانی مانکن افغان ملت

 

   در ماهوار سياست ، گويا دانش مردی زبان به سخن ميگشايد ويکبار در جايگاه زائد الظهور، اظهار رای می کند. کسيکه در جدول نام سپاهيان فرهنگ الفبايی شد وپس از نام کاتب هزاره، غبار، کهزاد، صديق فرهنگ ، حبيبی ، رشاد، ميمنگی و درکاروان نسل فرهيختهء معاصر، جزو همان اهالی اقليم تاريخ بايد قرار گيرد، بی هيچ ضرورتی، تيرهای تهمت برگشت ناشدنی می اندازد وباهرچه بيقراری تمام زهر وجود خود را بر روی نمايندگان اقوام اين سرزمين ميريزد. قهرمانيکه در تاريکی مشت ميزند.

   سايت آريايی ، ذيل نام پروفيسور محمد اعظم سيستانی در 65 سالگی با سکن کردن تصويری از ايشان ، متنی را بگونه « نقد ناقرار» در صحيفه ی انترنت مورخ 14 اپريل 2003 پياده کرده است که ، در يک نگاه تبرای شناخت حوادث موجود ووضعيت سياسی مملکت « اکلکتيسم » محض و تعجب برانگيز است.

   حيرت نامه سيستانی درين بيعت نامه او به گروه افغان ملت، حد کم معايب بسياری را برمی تابد که شان و صلاحيت علمی او را جدا می شکند. اگر باور داشتيم که سيستانی سياست و حقوق نمی داند، اگر جامعه شناسی و علم الاحوال نخوانده است، اگر مديريت و کار آرايی ملی اش تبين نمی گردد و اگر نتوانسته بود در ملی انديشان برازنده بماند، بحق که تعلق او به حاکميت های اگرمند و مردم ناپذير در باب تفکر ايشان است ؛ ورنه بايد قبول کنيم که در مدرسه تاريخ سبقی را از برکرده باشد و اين هست که در کار تاريخ و ذکر حوداث زلف سپيد کرده است.

   عيب کار ايشان نيست که با شمال در افتاده اند. حسن عمل و خير انديشه اش در گزينش فرهنگ تحول گريز و تجدد ستيز ماقبل قبيله است. اصولا مانيد ها ( manid  )  اگر از نهر اعتبار و فهم پايدارنباشند به همينگونه حرمت شکنی و عيب جويی برمی گردند، ولی هيچ اثری از مدار اعتباربرمی افتد. مطالعه متن اين تحليف نامه سيستانی به ائتلاف جنوب ( پاچاخان جدران وآقای حکمتيار) و کوبيدن ناقوس های مخاطرات گسترش شمال بعنوان شايد نقطه پايان ميراث حاکميت ماقبل بدوی عبدالرحمانی و نادرخانی ، رموز و عموض بسياری دارد که کمی بعد به شرح آن می پردازم.

   سيستانی ها دريک مکاشفه بهت انگيز عمق به اصطلاح فاجعه را دريافته اند وبر نمايانده اند که دوام شمال و ابطال طالبان به بيچارگی تاريخی اقوام پشتون می انجامد واين کاسهء داغتر از آش داعيه حمايت اصطلاحا پشتونها ومبارزه با خطرات شمال را مطرح کرده است!

   حيرت آوراست! اين همه تحولات بسيار که در افق حيات سياسی کشور و احوال ملت بظهور آمد وتا ديروز در اقليم حاکميت بسته مداری قومی مجال بحثی پيدا نبود و مضحکتر ازهمه اينکه ، پديده ای بنام طالبان با ظواهر معلوم و انديشه های « در شريعت حيوانی » فرمان صادر کردند که :  « اقوام غير پشتون مهمان ما بودند، که بايد اينک به تاجکستان، ازبکستان ، ايران و ...  برگردند». همين جناب کهنه ی روشنفکر حرفی و اعتراضی در آنزمان نداشت و چه بسا که در مقام مقايسه با مجاهدين ازآنها حمايت می کردند. حالا آقای سيستانی بگويد که مردم حق ندارند در سکوت معنی دار ايشان نسبت به طالبان ( صرفا برای پشتون بودن ) به سواد سياسی ايشان مشکوک شوند ؟!

   سيستانی کارنامه تاريخی اين اين اقوام را خوانده است، اما در درک تحليلی آن پای فطرتش لنگ است. او درسراسر گذشته های ملت چيزی برای تائيد دستگيرش نشد و تنها همان سنت های ناپسنديده و بی مقدار ماقبل قبيله در يکی دو صد سال اخير از لحاظ عبور تاريخی با فرجامی چون تحريک طالبان، مقاومت پاچاخان جدران و ائتلاف آقای حکمتيار در راس آن بنظرش جلوه کرده است.

   کاش اين داعيه داران نا مکشوف مانند حکمتيارجسارت موضعگيری می داشتند و حد کم تعريف معينی از واقعی و غير واقعی بودن ارائه ميدادند. نگرانی ، دلمردگی، اضطراب و تب نارضايتی برخی از به اصطلاح روشنفکران پشتون چندان مشهود و ملموس است که واقعا خنده آور است، آقای سيستانی به حاکميت و نظامی که خارجيان بسازند موافق است، اما به مشارکت تاجکها ، ازبکها و هزاره ها مخالف !

   در هنگامه ء آمد آمد دموکراسی نظری ، همان بيماری واگيری که هيج نوع واکسناسيون قادر به پيشگيری تبعات ان نمی گردد، آموزه های تاريخی، شنوده های سياسی و معرفت « مردم شناسی » گروهی از مدعيان اصول عام دموکراسی در اقشار مختلف ملت و از آنجمله در نوعيت فا شيستی متبارز می شود. برای عده ای از گويا روشنفکران پشتون مهم نيست حاکميت چگونه باشد، اما خيلی مهم است که حاکميت شونده نباشند. برای آنان ماهيت نظامها هر گز مطرح نبوده است ، بلکه در حاکميت بودن ايشان يک امر مبرم است. ملاحظه می فرمائيد که جماعت روشنفکر مابان فاشيست در طيف قومی هرکز از خيانت ملی و نابرابری شکايت ندارند ، ايشان از برابری و برادری شاکی اند.

   خوشبختانه روشنفکران زيادی در قبايل و اقوام پشتون وجود دارند که ازين مرحله عبور کرده اند و به سرچشمه های واقعی معضل ملی ( نابرابری وبرتری طلبی غيرعادلانه) واقف شده اند. آنها از فرهنگ مليشه بيزاراند ولو که مليشه ها پشتون باشند. آنان از استبداد بی ماهيت نظامهای بی ماهيت گذشته رنج برده اند و به ناکارگی و عدم کفايت سياسی بسياريها در حکومت های فرتوت و نابکار قبل ازين بينش اعتراضی دارند.

   وباز به شکرانه ی همين تساهل و تساند روشنفکران واقعبين و برابری طلب در اقوام ازبک، تاجک ، هزاره و حتی اقليت های ديگر قومی دارای تفکر عام ملی و مردم مداربرمحور شايستگی و ارزش ها، می باشند.  البته همان اعضای جريان ستم ملی که طراح اولی و پايه گذار انديشه برگزاری حاکميت فدرال درکشور بوده اند، اينک به مصالح پشتون ها ، بهترازهمين به اصطلاح داعيه داران افغان ملتی می انديشند...... !

   پشتونهايی که شعور لازم، تجربه غنی و درک معين از زمان و زمينه های آن دارند، در فهم واقعی مسايل دست و پاگير سنتی ، ميدانند که دوام حاکميت از نوع گذشته هم بشيوه « انقلابی » و بقول سيستانی « کودتايی » و پنداشت ما جهادی، هيج يک علاج درست و درمان بيماری شکن در اصل تکليف نيستند. وحدت ملی در گذشته بمعنی احجاف و ستم توسط دولت های مطلقهء شاهی وحتی مشروط و جمهوری بود. اکنون تمام اقوام با جهان پهناور درتماس برابرهستند وميتوانند واقعيت خود وشعاع وجودی خويش را ادله کنند.

    ديگر نمی توان در بازار مکارگی به هرخيانتی تن سپرد و چون دلقک در پشت مضحکه بازی ها جلوهء کاذب داشت. اکنون پشتوانه های عظيم بشری يعنی تجارب ، تعقل، خردجمعی، ارزشگرايی ، دموکراسی، رعايت حقوق شهروندی واصل قانون مداری، زمينه های تشکل افکارعمومی برای حاکميت مردمی اند.

   من و هر مدعی ديگر مردم دوست درين کشور به مردم شريف قبايل پشتون و سنت های معتبر آنان که محل اقتباس بسيار است و مشمول ارزش های مورد اعتبار صميمانه حرمت ميگذاريم و تمامی قبائل ساکن درين مملکت را جزکل ملت می شناسيم. ما حتی هميشه بدين باور بوده ايم که عقب ماندگی ، محروميت، سنت زدگی و مظلوميت قبائل پشتون درخواستی جنوب کشور محصول ، نظامهايی بوده است که گويا در حمايت از آنان قرار داشت !  وروستا های سراسروطن ازمحروميت يکسان رنج برده اند.

   آقای سيستانی جزو روشنفکران افغان ملت است، اما ازنوع ديرکوشان غافل. او با افغان ملت و ستم ملی شباهت يکسان دارد و ما نيزازشناخت او بهمان نسبت برخورداريم. تفاوت فکری او با ياران ديگرش در آنست که خود راه نمی رود. او را ميبرند!  ولی رهبران افغان ملت تحت علم دموکراسی از اعتبار تجربی و فهم نسبی ايشان انرژی ميبرند، اين ساده مرد خوشدل که اينک در کنار مجاور احمد زيار، اسحق مضطرب ، روستا ترکی وبرخی غرض ورزان حرفه ای قرار گرفته است به پاسداری از حرمت خانواده ء همسرش آنانرا همراهی ميکند. هرچند که برخی از افغان ملتی ها از سنت های حاشيه نشينی قبائل گريزان اند و به دموکراسی خودباور خويش دل بسته اند.

   بهراسباب البته حرمت موی سپيد ايشان محفوظ است و صد البته سنت خوبی است که بايد بدليل متن زيرنويس تصوير 65 مين بهار زندگی پرفراز و فرودش راصميمانه تبريک بگوئيم. من مشخصه نظريات غير سياسی و مخصوصا ديدگاه های تاريخی معظم له را نيکو می ديدم، اما درين چند سطر پريشان و کم عميق سياسی که خيلی بی ربط و بی محل ذيل نام او آمده است ترديد بسيار دارم.  من اطمينان دارم که هنوز در تمام ياداشت ها و نوشته هايش اين اولين باراست که زيربار رفته وسخن ديگران از زبان اوبرآمده است.

   سيستانی 50 در صد اين نوشته را، ولو ضعيف و غيرسياسی، اما در باب نيروها، شيوه های کار، خود کامگی و بی بهره کردن عام ملت، مستحق است ، اضطراب او در زمينه ی بحراتات احتمالی بسياردقيق نيست. آفات بسياری در ده سال اخير نازل شده است که او را در ترديد هايش مستحق می نماياند. گروه های مختلف جهادی همه به يکبارگی نيروهای ملی نيستند و همه فرماندهان عاشق وطن ، حرمت نيروهای اصيل ملی محفوظ بماند!

   مع الاسف، سيستانی در بيان مکشوفات سياسی اساسا مهارتی نداشت و اينک معلوم است که هنوز عيب کار باقيست.  هر چه گفته ابهام است و توهمات ذهنی و معلوم است که يا خود بسيار آشفته است ويا با دهن کجی ، برخی فرقه بازان بی هويت آشفته خيالش کردند. چنين نوشته ی خام در گسست ذهنی به اصطلاح محقق تاريخ و فرهيختهء صاحب نام، محل تامل است.

   واما سيستانی می گويد : « غوغای فدرالی ساختن افغانستان توجهم را جلب کرد... و از دسايس پشت پردهء  گروه تجزيه طلب و خود خواه با فريب برخی مقامات امريکايی شگفت زده شدم...» ! و باز ميگويد : « ازفعاليت های تجزيه طلبانهء برخی عناصر مشکوک ووابسته به ستم ملی، قبلا در نشرات برون مرزی افغانها چيزهای شنيده و خوانده بودم ... دولت ربانی با وجود رجوع مکرر بمقامات امريکايی جواب رد شنيده بودند و به آنان گفته شده بود که امريکا از تماميت ارضی افغانستان حمايت ميکند .» !

   پروفيسور سيستانی جسارت نکرده است « شرح مراد » را به لحاظ زبان پيوست کند ، زيرا گسست بيان و ظهورغيرعقلايی شدن توام با تعصبات ساختگی در کاغذ نامه ی او داد ميزند. « دسايس پشت پرده ی گروه تجزيه طلب » اصطلاح وارد برتحليل نيست و منشا نظری برای عينيت اقناعی ندارد. حالا بماند که اين گروه مشخص نشده است. اين طرز درآمد سخن و نحوه ی بيان الکن نمايانگر شنيده هايی است که ديگران بروالقا کرده اند.

   سيستانی نفرمود که ، نگرانی اش از محل اعتبارات ملی برخاسته است ويا به واژه فدرالسيم حساسيت قبلی دارد ويا با اين کلمه چندان بيگانه است که خاک را با ترازو سبک وسنگين ميکند. اگر منظور شما تقسيمات ايالتی است که با نامهای قديم و تاريخی سازگار نيست که من هم موافقم.  واگر با کم و کاست درنفس تقسيمات فدرال ها يا حکومت های محلی از حيث قلمرو وخصوصيات فرهنگی، طبيعی و انتروپولوژی (Antropologi  ) اختلافات داريد که من هم دارم ، و سرانجام اگر به دليل نبود مهارت در کار مديريت نگران پيامد های نا موفق تری برای برخی ازين نواحی باشيد، که ما هم هستيم.

   اما اگر آگرها ومگر های مورد نظر شما معطوف به ماهيت فدرال سيستم باشد که نظام فدرالی تجزيهء فغانستان است و تشکيل حاکميت محلی برای مديريت بحران زدائی و پيگيری در شاهراه توسعه ی سياسی و اقتصادی نيست، بلکه اين خود آغاز جدائی اقوام ويا بغرض قلمروهای مورد نظر شماست اين بزرگترين اشتباه شما و حتی متاسفانه عوام زدگی وپيروی ازاستبداد واختناق است .... !

   معنی ديگر اين سخن آنست که : وحدت ملی با دولت غيرملی مبتنی بربی عدالتی درتمام عرصه ها نا ممکن و غيرمنطقی است و از آن فراتر با اساسات تفکر تماميت خواهی و برتری طلبی و مشارکت ناعادلانه تمام اقشارو گروه های انسانی ( اقوام طوايف، قبائل و گروه های اتنيکی ديگر ) نميتوان وحدت ملت را بوجود آورد. اين وحدت شالوده ی ملی و صادقانه می طلبدو ترفند و تفنن ازکار آيی باز مانده اند...!

   موضعگيری سيستانی در باب ائتلاف بين المللی ويا امريکا دچار« نقض غرض است» . او درين متن سعی کرده است آقای کرزی را منشور درخشش حل اختلافات تا رسيدن به تفاهم ملی معرفی کند. ولی به دليل همان تعصب کذايی به جبهه ائتلاف جنوب رو ميکند و از اتحاد آنان برای درهم کوبيدن نيروهای شمال سخن ميراند.

   پيشاپيش به جريان « ستم ملی » حمله ميبرد و از توطئه و ترديد سخن ميگويد؛ بی آنکه يک درصد به عمق حوادث رسيده باشد وبرعينيت ها انديشه کند. آری ! ستم ملی يا نهضت ملی انديش در دوران حکومت شاهی افغانستان به مقتضای طبيعت کارخويش، جنبش برابری طلب در حاکميت استبدادی و قبيله ای در سال 1347 رسما مطرح کرد و 4 اصل زيرين را مبنای وحدت ملی اعلام نمود :

1 ـ جلب مشارکت تمام اقشار ملت در دستگاه حاکميت به نسبت حق برابر شهروندی

2 ـ رفع تفاوتهای خطرناک اقوام تحت نامهای حاکميت کننده و حاکميت شوندگان ( شمال و جنوب )!

3 ـ رشد فرهنگ ملی متکی برتقويت ارزش های فرهنگی و سنت های معتبر قومی برای تامين شرايط برابر حقوق تمام اقوام ساکن در افغانستان منحيث بخش هايی از ملت جوان افغانستان.

4 ـ عبور از نظامهای استبدادی وسلطنتی به نظام جمهوری پارلمانی بشيوه فدرالی و تشکيل ايالات مستقل برپايه بررسی اقتصاد ملی ـ همزيستی مردمی و ارتقای قابليت سازندگی ، بخاطرعبور ازمرحله ماقبل فئودالی به مرحله انکشاف ملی و توسعه اقتصادی.

   به هر اسباب،انتظار داشتم درحوصله ی اين نامه سخنان شفاف و تحليل های کارشناسانه ای از يک بررسی و تامل مشخص توسط آقای پروفيسور سيستانی بخوانم ، اما بدبختانه اقبال يک چنين جوهری در ايشان ميسر نيامده است.

   نخستين ضعف کار او تذکرات بی پايه و شنوده های عوامانه است. سيستانی با آن سر سپيد و خوشرنگ و اما با آن قلب سياه و تنگ کاری کرده است که افراد عادی اين مرزو بوم اندکی برتر از آن را می توانند انجام دهند. همه جا ميگويد ، شنيده ام که ... گفته اند که .. وشمال و بازهم شمال ....!

   دومين عيب کاراو فقدان انديشه درطرح شعار خاص وشکل معيتی ازنظام سياسی است. او با فدرالسيم ناسازگار است بی هيچ آگاهی. با تلاش و کوشش اقوام غير پشتون برای سهمگيری در نظام آينده که مناسب حال شان باشد، دل نگران ومضطرب است واز نفس اين بيداری و حضور رنج ميبرد. زيرا در آستراليا خوانده است که ژنرال دوستم درپی تجزيه خاک است و در پی استقلال خود ...!  ميگويد : برهان الدين ربانی هم در سال 1993 به اين اقدام مبادرت کرد وروزنامه های روسی آنرا بازتاب داده اند. اما بعدا آقای ربانی انکار کرده باشد. درهرحال نسخه و سندی مطرح نيست. فقط گمان زنی و سوء نيت است !

   آقای سيستانی ! زنده ياد احمد شاه مسعود ، اميراسماعيل خان، ژنرال عبدالرشيد دوستم ، شهيد عبدالعلی مزاری، عبدالکريم خليلی، محمد محقق، سيد حسين انوری، مارشال فهيم، جنرال احمد خان ، جنرال عطامحمد، محمد داود، و ده ها فرمانده که خط بخط با پاکستان و طالبان و خائنان جنگيدند، حالا بايد من و شما بعوض آنان باشيم ؟!

اکثريت روشنفکران پشتون درغرب بعد از سقوط مفتضحانه طالبان دچار اشکال سياسی شدند. طالبان که 97 در صد پشتون بودند و باز 75 در صد کندهاری ، هلمندی، ارزگانی وپکتياوال ـ درهر حال يايه ی اميد پشتون ها شده بودند. اما اوضاع جهانی برگشت و امارات اسلامی درهم ريخت. عزا داری های شبانه روزی اين عزيزان آغاز شد و به جانشينان طالبان ، اصطلاح جنگ سالار و مليشه و ائتلاف شمال داده شد. دولت گذار ازسوی امريکا تشکيل شد و آمادگی کرزی بميدان پرتاب گرديد. پشتونهائيکه از فهم و درايت بيشتر برخوردار اند بدور اوگرد آمده اند ـ ولی عد يی به بهانه ء حضور نيروهای تنفگ سالاردرحاکميت حنجره های خود را پنجره ساختند و همه روزه داد ميزدند. شمال ـ شمال و .... !

   پس از سال 2000 در ادبيات سياسی جهان در بخش ژورناليزم ، پايان توحش و دوران برابری اعلام شد. ازبکها ، اعراب ، تاجکها ، ترکمن ها ، بلوچ ها ، پشتون ها و هزاره هاپس از 25 سال کار و کوشش برخلاف آرزوی من و سيستانی حضور باالفطره ی خود را جز واقعيت های خوب و بد اين سرزمين تثبيت کردند. ديگر نمی توان با اصطلاح جنگ سالار و مجاهد خرابکار ـ از سهم و نقش آنان در سيستم قدرت چيزی کم کرد.

   ژنرال عبدالرشيد دوستم يکی ازبزرگترين موانع کار طالبان بود که در پيوند با اسماعيل خان و ديگران نخستين فير سقوط طالبان را انجام داد. اينک همان امريکايی ها به پيشنهاد های جنبش او اهميت ميدهند و ميدانند که نبايد نقش آنانرا در نظر نگرفت. وقتی او با اقتدار وجود دارد، امريکا هم باو محل ميگزارد، ديگر که باشد که ممانعت کند. انصافا حق جنبش است که در حاکميت باو نقش فعالتری داده شود.

   هزاره ها بيدار بودند و اينک بپا شدند، جنايات طالبان با آنان خاطرات دولت فاسد عبدالرحمن را زنده کرد و اينک هزاره پياده پای دلاوری است که با کمتر از حق برابر با ديگران راضی نخواهد بود. اگر دولت برمبنای مشارکت ملی باشد، اينان ازهرکسی مستحقتر اند و اگر به شايستگی باشد، کمتر از ديگران نيستند. و اگر به تساوی حقوق شهروندی باشد، از ايشان که بهتر ...!

   دولت های تاجکی محض و يا پشتون محض در گذشته بود که درگذشت. اکنون دوران همگرايی عمومی و گرايش به وحدت ملی است. اين وحدت با معيارات کنونی برابر است نه با اختيارات تک قومی و ملانصرالدين گذشته. جنگ سالار گفتن راه حل نيست ، از جنگ به صلح و ازآن به سازندگی و بازسازی رفتن عقلانيت است.

   آقای سيستانی کار را به بلوغ سياسی و تکامل جامعه واگذار کرده است. اما هر گز از خود نپرسيده است که اين گويا غوغای فدارلی شدن ازکجا مطرح شد ولزوم اصرار برآن از چه دلايلی آب ميخورد. چرا تمام اقوام به همديگر بی حرمت و بی اعتنا شده اند. چرا ايالات خود را می خواهند و احساس برادری درميان شمال و جنوب، شرق و غرب و مرکز و اطراف يا از بين رفته ويا تضعيف شده است. چرا آقای سيستانی  هم بدنبال هياهوی  ناپيدا ميدود و بی هيچ مراجعه به خويش به نقد مذموم و مسموم ديگران ميپردازد ؟!

   فدارلسيم جمهور ملت است، شعار فدرالی شدن محصول دوام حکومت های مستبد قومی است. اقشار مختلف اين ملت چندان ستم کشيدند و از مفاد حاکميت ها بدور ماندند که به سنترال سيستم و نظامهای دماکوژيک و فاشيستی نمی تواانند اعتبار کنند. اگر سيستم سياسی و ساختار نظام مرکزی و غير فدرال هم باشد، بايستی نقش و سهم يکايک اين اقوام در قانون اساسی بعنوان اصولا شهروند با مکلفيت و مسئوليت برابرتسجيل گردد.

   اگر هزاره ها را به ايران ربط ميدهند و ازبکها را به ازبکستان و ديگر اقوام را به مماثل ايشان، اين صفت آگاهی و کم خردی طالبانی بود. در يک واقعبينی برخی از روشنفکران همسو با طالبان براداره ء طالبانخرده ميگرفتندکه چرا بجای فشار و کشتن پنهان وابستگان جبهه شمال ، به قتل عام و اخراج انان از کشور نمی پردازند ! از کسانيکه درين نامه و نامه های قبل ياد کردم و فراوان شنيده شده است که در اصل بخشی و در کل اکثريت کامل اين ملت را قبول ندارند. اکنون که جماعت هايی با اسلحه و افراد برگرده ايشان نشسته و سنگينی ميکنند. آنان حق دارند ديوانه شوند و از لحاظ روانی فتوا و احکام ناشيانه تری هم صادر کنند.

   آقای سيستانی ! فدرالسيم نوعا يکی ازاشکال نظام های سياسی تجربه شده برای کشورهای مختلف و دارای نوعيت فرهنگی، تعدد قومی و متفاوت اقتصادی و جغرافياوی است. اين يک فريضه ی محال درهندسه فضايی نيست. همان حکومت مرکزی ساختار ولايتی را به ايالتی تغيير شکل ميدهد و حدود اختيارات تشکيلات محلی را افزايش . بهانه کادر بيگانه و محروم ساختن کادر محلی را از آنان برمی دارد و با طرح نحوهء موثر اداره از مرکز ، رشد متوازن ادارت فدرال را پلا نيزه مينمايد.

   درکشور 30 مليون نفوسی تمام منسوبين دولت به يک مليون نفرنميرسد. هنگاميکه از30 نفر جامعه تنها يک نفر قادر باشد به دولت خدمت کند.  پس تکليف و مسئوليت عام جامعه و ملت چه خواهد شد. نظريات ممنوعه بر فدرالسيم، نگرانی صادقانه برای بحرانات ناشی از آن نيست، بلکه در واقع شکستن احتمالی وحتمی همان جام آقای سيستانی با اندکی تفاوت است. فدرالی کردن انکشاف مديريت ، ارتقای صلاحيت کاری و اجرايی ، تامين مشارکت طيف های مختلف مردم و سرانجام مردمی کردن نظام است. تجزيه جدايی اقوام ، تضعيف وحدت ملی و انفصال قطعات خاک يا نمی دانم چه ... اينها عوامل استبداد بودند. ما هرگز بطور واقعی وحدت ملی نداشته ايم، بلکه ملت تحت ستم داشتيم!

   آقای سيستانی ميگويد : « فدرال کردن در جامعهء ما که از انکشاف و ترقی محروم است، حرکت ناشيانه است». بسيار جالب است. وحدت ملی محصول آگاهی و مشارکت عمومی است. ولی اين داهی عزيز فراموش ميکند که ، در گذشته ها هر چه بود ستم ملی و استبداد قومی و با الاخره روح ارتجاعی وفاشيستی بود. اين جنگ سالاران که باب  طبع من و شما نيستند محصول همان بيداد ها اند. يک واقعيت و يک مرحله از برپايی ملت.

   در فرجام دوپرشس مطرح می کنم تا جناب سيستانی به پاسخ آنان انديشه کند و درپيش داوری ها از تعجل و تعصب بپرهيزد. نقد ايشان نقد طولی است و در ماهيت ها اثر نمی رساند. نظريات ايشان احساسی و اخلاقی است تا ادراکی و تحليلی، می خواهم بار دگر به طرز ديگری انديشه کنند !

1 ـ نظام آينده کشور با توجه به تمام اشاراتی که شد چگونه بايد باشد ؟ نظام مناسب احوال 30 مليون جميعت !

2 ـ وحدت ملی چيست و چه تفاوتی ميان حل مساله ملی ـ مساله اقوام و لزوم تشکيل ملت وجود دارد ؟

در ضمن همين سيستم فدرال در کشور بچه دليل مطرح شده است ؟!



بالا

بعدی * صفحة دری * بازگشت