گِل برای درمسال

نویسنده: جمعه خان صوفی

 

بر گردان محمد قاسم آسمایی

 

بخش چهارم

مهاجرت من و فعالیت های پشتون زلمی

 در مورد فرستادن اجمل ختک به افغاستان قبلا فیصله شده بود واقدامات بوتو پروسۀ فرستادن اورا حتمی ساخت. این تصمیم پس از غور وتعمق زیاد از طرف ولی خان گرفته شده و باچاخان هم تا اندازۀ با آن موافق بود. حزب کمونیست نیز در این تصمیم شریک بود زیرا  به قول آنها در پاکستان انقلاب بورژوا دموکراتیک بدون فعلیت مسلحانه به میان آمده نمیتواند.

گلوله باری حکومت بوتو بتاریخ 23 مارچ1973 بر جلسه  حزب مخالف که نیپ جز اساسی آن بود، بهانۀ شد برای رفتن اجمل ختک به افغانستان که سکرتر جنرال  آن بود. موصوف از راه باجور به افغانستان رفت.

رفتن اجمل به افغانستان مورد استقبال حکومت [افغانستان] قرار گرفت ونامبرده در هوتل معتبر کابل جابجا گردید. در این وقت موسی شفیق سیاست مدار زیرک اما طرفدارغرب، صدراعظم افغانستان بود. نامبرده خواستار حل وفصل اختلافات تاریخی افغانستان با پاکستان و ایران بود و ادامۀ آنرا به نفع افغانستان نمی دانست و به همین جهت از دادن کمک به نیپ خودداری میکرد  و نظر ولی خان مبنی بر اینکه افغانستان مجبور است از آنها پشتیبانی نماید، تایید نشد. موسی شفیق میدانست که همنوایی افغانستان در سال 1947 با باچاخان به ضرر آن کشور تمام شده وبه همین لحاظ تلاش داشت تا از جنجالهای داخلی پاکستان خودرا کناره نگهدارد، اما بصورت کل  نیز از آن انکار کرده نمیتوانست.

داوود خان از آمدن اجمل به کابل آگاه وطرفدار سیاست نیپ بود. از جانب دیگر پرچمی ها از سابق با باچاخان، ولی خان، نیپ و خصوصا کمونیستهای داخل نیپ در تفاهم بودند. داوود خان از قبل در صدد سرنگونی سلطنت ظاهرشاه بود. 

داودخان با استفاده از سفر ظاهرشاه به روم وغیابت او با یاران نزدیک وماجراجویان چپی به تاریخ 17 جولای سال 1973 کودتا نموده وبا لغو سلطنت، اعلان جمهوریت نمود که مورد استقبال گرم مردم افغانستان قرار گرفت. داودخان از قبل طرفدار داعیه پشتونستان بود و وی باردیگر سرنوشت افغانستان را با خانواده بهرام خان وبه نمایندگی از آنها با ولی خان گره زد.

تا این وقت افغانستان، "مسئله پشتونستان" را یگانه مانع در مناسبات با پاکستان میدانست؛ اما با پیروی از سیاست نیپ، این اصطلاح  واختلاف را به "حق خودارادیت مردم پشتون و بلوچ" مبدل ساختند. ریاست مستقل قبایل که مستقیما زیر اثر صدراعظم و صدارت بود به وزارت سرحدات ارتقا داده شد. سردارصاحب با سیاست عبدالصمد خان اچکزی موافق نبود وصمدخان اچکزی به خاطری از باچاخان و وولی خان  ونیپ آزرده گی داشت که آنها پشتون ها را به رحم وکرم بلوچها، در صوبه بلوچستان رها کردند.

جمهوری افغانستان در مجموع تابع سیاست نپ شد. برای اجمل منزل جداگانه، محافظین، خدمتگاران، دریور وموتر داده شد و اورا به حیث مرکز مراجعه تبدیل ساختند. داوودخان بر اساس سیاست خویش برای اجمل ختک مقام سیاسی قایل شد به همین جهت افغانان بیشماری که خواستار امتیازات بودند، به اجمل مراجعه نمایند.

از طرف دیگر در پاکستان سلسله گرفتاری های رهبران نیپ ادامه داشت. چند ساعت بعد از انفاذ قانون 1973 به تاریخ 15 اگست، غوث بخش بزنجو از محل اقامت مخصوص اعضای اسامبله در اسلام آباد دستگیر شد ودر عین شب خیربخش وعطاءالله مینگل در کویته گرفتار شدند. بوتو میخواست با بزنجو روابط خودرا حفظ نماید و به این منظور  M.B KUTTY دوست بزنجو را جهت مصالحه وسازش نزد او فرستاد. اما بزنجو به خاطر ولی خان وسایر رهبران پشتون وبلوچ از ملاقات با بوتو خود داری کرد. این موقف با وجود که اصولی بود اما در نهایت امر سبب اختلافات زیاد  شد وبه ضرر طرفین انجامید.

در صوبه ما، فعالیت تنظیم پشتون زلمی ادامه داشت اما سالار وقوماندان که بتواند جنگ آینده را سازماندهی نماید موجود نبود، البته فعالیت های تخریبی شروع شده بود. بلوچها تا اندازه در مورد وارد وآثاری را  در مورد جنگهای گوریلایی و آزادیبخش خوانده بودند؛ اما پشتونها در وضعیت خوب قرار نداشتند وزمانی که  میدان عمل رسید، قوماندانهای کمی به میدان حاضر شدند. تمام مسئولیت ها به عهد یوسفزی وممندزی افتاد. بعدها  بجز افراسیاب، تمام ختک راه پراگماتیک [عملگرا]  را در پیش گرفتند. (و آنهم به عوض جنگنده ها، در ردیف جنگ اندازها ). در  ضلع ها [واحد اداری ] تنها در صوابی، مردان، چارسده، پیشاور و تا اندازه نوشار، سوات و دیر جوانان به میدان آمدند وآنهم به اندازه نمک در بین آرد. تنها در بلوچستان گروه  نیرومندی از محصلین پشتون برای جنگ آماده شدند.

در این زمان من در کالج انجنیری ( حال یونیورسیتی مستقل) یونیورستی پیشاور پروفیسور ودر سیاست نیز فعال بودم. من با اجمل ختک در کابل رابطه داشته وتقریبا مسئول عمده ارتباط بودم و دستور اکید داشتم تا این ارتباط به هیچوجه افشا نگردد و در حالت افشا شدن نباید به چنگ پولیس بیافتم و باید مخفی شوم.

من واجمل در یک راه روان بودیم؛ طوری که یک پای ما در کشتی ولی خان و پای دیگر ما در جاله حزب کمونیست قرار داشت. باید گفت که آغازگر جنگ برعلاوه اقدامات بوتو، ولی وبعضی رهبران بلوچ وعناصر ترقی خواه بودند وتنها غوث بخش بزنجو در این میان متردد بود؛ مگر نظریات او را هردو طرف رد نموده بودند.

 در ذخه خیل افریدی، خانواده نادرخان یک خانواده سیاسی و بیدار بود؛ از باچاخان تا پایین همه با اعضای این خانواده روابط داشتند ومن هم  بدون پاسپورت به کمک آنها به  افغانستان میرفتم. این خانواده با  ملک ولی خان کوکی خیل در رقابت قرار داشت و به این ملحوظ  هردو گاهی طرفدار افغانستان و گاهی هم طرفدار پاکستان میشدند. اما خاندان نادرخان تمایل بیشتری سیاسی به باچاخان داشتند .

 از اعضای خانواده نادرخان به حیث یک کانال ارتباطی بشمول ارتباط با اجمل استفاده میشد. یکبار من  اسناد حزب کمونیست را که در آن تحلیل وضع،  وظایف و درپرتو آن هدایات برای اجمل  وفهرست شماری از قوماندانان بلوچ شامل بود وبا اضافه اسناد جلسه بابره  را با نامه خویش به برادر کوچک نادرخان دادم و این همه اسناد از نزد نامبرده در تورخم  بدست پولیس افتاد. برای من از چندین کانال اطلاع رسید تا خودرا کناره سازم. من دو راه داشتم یا به پولیس معرفی  و خودرا حفظ وانقلاب وآزادی را به خطر اندازم  و یا مخفی شده، کراچی  بروم و یا به افغانستان رفته و کارها را پیش ببرم. سرانجام هدایت رهبران چنین بود که به افغانستان بروم. 

من به کمک گل ولی که مصروف انتقال مال قاچاق بود از راه گردی غوث به جلال آباد رسیدم. بخاطرم ندارم که شب را در جلال آباد سپری کردم و یا راساً به کابل رفتم. احتمالاْ روزدیگر مستقیماً در کارته پروان به منزل داکتر نجیب رفتم؛ به گمان اغلب رسیدن من به کابل بتاریخ 25 اگست 1973 بود. فردای آن به منزل اجمل ختک در جمال مینه رفتم؛ در آغاز او با تردید برخورد کرد و از احتیاط کار گرفت، اما زمانی که مطمئن شد؛ برایم مشوره داد تا در کابل نیز مخفی بمانم. ممکن اجمل از منابع داخلی و خارجی در مورد من معلومات حاصل میکرد. نامبرده مرا به حزب پرچم سپرد.  پرچم هنوز در حمایت از داوودخان قرار داشت. پرچم مرا به داکتر فاروق سپرد که خانه او در مقابل میکروریون کهنه، زیر تپه نادرخان ودرسمنت خانه قرار داشت. فاروق با پدر وسه برادرش زندگی میکرد ومنزل کاکایش نیز متصل خانه آنها بود. مقابل منزل آنها در حویلی بزرگ ساختمان با سه اطاق موجود بود که هر روز صبح  بزرگان پرچم به منظور سپورت بدانجا می آمدند و من نیز در همین جا مسکون شدم. پدر فاروق علاقه دار وشخص خوش برخورد بود و رابطه برادرانش نیز با من صمیمی بود. اکثر رفقای پرچمی نزد من می آمدند و بحث میکردیم و خدمت من نیز بوجه احسن میشد. برای اختفای هویت، من ریش گذاشتم و به همین خاطر اجمل صاحب بالایم نام  صوفی را گذاشت و با همین لقب معروف شدم.

در حکومت داوودخان پرچمی ها شریک و همه خوش بودند. فیض محمد خان مسیت [مسود] (وزیر داخله)، جیلانی باختری پسر خاله کارمل صاحب (وزیر زراعت)، ضیا مجید (قوماندان گارد جمهوری) اعضای پرچم بودند و با آنها شماری دیگر از هواخواهان آنها نیز در وزارت خانه ها در مقامات بالایی وظیفه داشتند. برعلاوه پرچمی ها پاچاگل وفادار (وزیر سرحدات) و شماری دیگری از افسران خلقی واعضای ملکی آن در قدرت سهیم بودند؛ اما نقش آنها برابر پرچم نبود. با اینهمه این به معنی این نیست که گویا داودخان از افکار ناسیونالیستی و پوزیشن افغانی خود دور شده بود و به همین خاطر عناصر دست راستی و میانه رو در جمله رفقای او قرار داشتند.

او [داودخان] در اولین بیانیه خویش "خطاب به مردم" که از طرف پرچم ترتیب شده بود؛ مسئله پشتونها و بلوچها را یگانه اختلاف سیاسی با پاکستان دانسته بود و به همین خاطر مناسبات بین دو کشور تیره شده و در تبلیغات ضد پاکستان افزایش بعمل آمده بود. در پاکستان نیپ وبصورت مشخص رئیس آن خان عبدالولی خان تند گردیده بود. چنین تصور میشد وعموماً پرچمی  تبلیغ میکردند که عقب رژیم نو جمهوریت افغانستان، اتحاد شوروی ونظام سوسیالیستی قرار دارد. در این مورد با مبارزه ما همدردی وسیع موجود بود.

بلوچها وبصورت مشخص قبیله مری به کوه ها بالاشده ونسل جوان بلوچ ها تحریک شده بود وصدای آزادیخواهی را بلند وجنگ ادامه داشت. در بلوچستان چون تنظیم پشتون زلمی فعال نبود و نه شکل منظم داشت؛ لذا محصلین پشتون که ارتباط با فدراسیون محصلین پشتون داشتند نیز به این نهضت پیوسته وهمبستگی خودرا از مبارزه بلوچها اعلان کرده بودند.

عبدالصمد خان کاکا، نسبت سیاست مجزای خود خلاف این حرکت بود ودر دفاع از حکومت بوتو قرار داشت. از طرف دیگر ولی خان رهبر ائتلاف حزب متحده مخالف، در اسامبله درد سری برای  حکومت بوتو بود.

منزل اجمل ختک اهمیت زیاد یافته بود؛ کارمندان بالامقام و پایین مقام حکومت داودخان، پرچمی ها، خلقی ها، افغان ملتی ها، روشنفکران آزاد داخلی وخارجی، رهبران وجوانان قبایلی، محصلین پوهنتون وشاگردان لیسه های خوشحالخان ورحمان بابا به منزل او مراجعه مینمودند. رفت وآمد او [اجمل ختک] با داودخان زیاد و چنین تلقی میشد که وی بخشی غیررسمی از حاکمیت جدید است. اجمل صاحب برحسب ضرورت به یک دربار ضرورت داشت و این را شادروان داودخان برای او مهیا کرده بود.

دقیق بخاطرم نیست، چیز کم ویازیاد مدت دوماه را با داکتر فاروق سپری کردم ودر ماه اکتوبر 1973 به منزل اجمل صاحب در جمال مینه منتقل شدم. در اینجا صلاحیتدار همه تورلالی بود ونقش من به حیث شخص کوچکتر، بی دانش وموجود بیکاره شمرده میشد؛ زیرا تورلالی نمیگذاشت وتحمل نمیکرد کسی بین او اجمل حایل باشد. تورلالی بر هرچیز آگاه بود ودر هرمورد صاحب نظر دانسته میشد واین همه از سادگی او بود.

داودخان بعد از اطمینان از امور وتحکیم نسبی داخلی، آمادگی خودرا برای کمک عملی با جد وجهد نیپ آغاز کرد. این وظیفه بدوش من گذاشته شد تا بصورت مخفی رفته وبا ولی خان این مطالب مهم را مطرح سازم. به این منظور از راه کندهار و چمن به کچلاک رفته و پیشاور آمدم.

برای دیدن ولی خان به  شاهی باغ رفتم، وضع بحرانی بود. پیام داودخان را که البته پیام اجمل بود در مورد  کمک آموزش نظامی جوانان و دادن سلاح، به ولی خان رساندم. ولی خان برایم گفت: خوب شد که خودت آمدی ور نه  من خان حیدرزمانخان را از مهمند آماده ساخته بودم تا  برود و به داودخان بگوید که شماری از پیلوتان پشتون آماده شده تا با طیارات جت خود به افغانستان بروند به این شرط که دوباره تسلیم داده نشوند. فکر میکنم کود (شفر) حیدرزمان انگشت بود. این تقاضای نامناسب ولی خان  ودرگیرساختن بی موقع افغانستان بود.

در اثنای بازگشت از راه چمن و کندهار در کنار دریای ترنک، ریش را از بیخ تراشیدم و به این ترتیب ریش از بین رفت، اما نام صوفی برایم باقی ماند.

بر علاوه قبایلی ها، رفت وآمد عناصر سیاسی شروع شده و با بلوچستان رابطه برقرار شده بود. حزب کمونیست دو نماینده خویش سائین عزیزالله و روف وارثی را فرستاده بودند تا ارتباطات  خودرا بر قرار ساخته و با پرچم به فیصله برسند.

حال من از حالت اختفا برآمده و در منزل اجمل صاحب مسئول دفتر شده بودم. دفتر تلاش داشت تا روابط داخلی و خارجی را تنظیم و اسناد را آرشیف سازد. اجمل مطالبی زیادی را شخصاً مینوشت و بعضی مطلب را من ثبت میکردم.

ادامه دارد

در بخش بعدی : " آغاز آموزش نظامی  در چهار آسیاب"

 

 

===============================

 

رفتن مخفی به مسکو

بخش سوم

حزب کمونیست پاکستان مخفی بود و در این حالت مخفی بودن نیز مخفی بود.  مطالب آشکارا وعلنی را نیز به شیوه مخفی کاری حل وفصل میکرد. وضع واقعاْ خراب بود و حزب تحت فشار قرار داشت و اختناق حکمفرما بود؛ اما مبالغه در آن نیز از عقل و معقولیت دور است. [بود]

برایم دستور داده شد که باید برای یک کورس به مسکو بروم، من با آن موافقه نمودم زیرا چارۀ دیگر نداشتم.  من تابع بودم و عاشق انقلاب، این حکم را اجمل صاحب برایم ابلاغ کرد. این سال 1972  بود ومن در کالج انجنیری آموزگار بودم. هدایت چنین بود که از یک گوش تا گوش دیگر هیچ کس حتی نزدیکترین خیرخواهان حزب نباید خبر شوند.

برای من کسی معلومات نداد که کورس برای چه مدتی خواهد بود، اجمل صاحب هم خبر نداشت وخارج تصور او بود. هیچکس مرا رهنمایی نکرد که از رظیفه رخصتی اخذ نمایم، استعفا دهم و یا اینکه زود بر میگردم وضرورت به رخصتی نیست. وقت رفتن مصادف با رخصتی های گرمی تابستانی بود و من هم ساده و  naiev  بودم و در مسائل حساس دست نمی زدم و تصور مینمودم که شخصیت مهمی هستم و بدنبال کار مهمی در تاریکی روان هستم و از قول خویش هم نمیتوانستم برگردم.

زمان تعمیل هدایت رسید؛ به گمان اغلی شانزدهم ماه اگست [1972] بود. ما دو نفر بودیم؛ باسط میر از لاهور نیز بامن همراه شد. من پاسپورت آماده کرده بودم وبرایم گفته شده بود که آنرا باید با خود داشته باشم. ما هردو به جانب کابل حرکت کردیم. هدایت چنین بود که ما هردو در وقت معین باید در مقابل کابل ننداری قدم بزنیم، به خاطرم نیست که باید در دستم گل گلاب و یا مجله باید باشد.  یک روسی از موتر جیپ پایین میشود و برایم میگوید که Are you Juma from Peshawar?     ( تو جمعه و از پیشاور هستی؟) و من برایش میگویم   Yes   یعنی بلی. با او در جیپ بالا میشویم و او رهنمای ما خواهد بود.

به کابل رسیدیم، به فاصله کمی در شمال شرق مسجد پلخشتی و بر لب دریا در بازار شعبه [سرای شعبه] در هوتل عادی بنام شاه فولادی اقامت کردیم. طبق وعده روزدیگر در وقت معین (به گمان اغلب 5 بجه عصر) بطرف کابل ننداری رفته، از چمن حضوری  تیر شده مقابل کابل ننداری گشت وگذار کردیم اما کسی نه آمد وپس برگشتیم. باسط میر متردد بود و روز دیگر به پیشاور برگشت. من بکس خودرا گرفته به منزل نجیب شان در کارته پروان رفتم.

چند روز را در کابل سپری وفیلم دیدم، با سیاستمدارها ملاقات کردم، نزد باچاخان رفتم وخوب چکر زدم. کمی سودا نیز خریدم از جمله دو جوره عینک آفتابی که بعداً زمانی که خبر شدم از سفر بازماندم، آنرا برای برادران کهتر نجیب احمدزی وروشان دادم. آماده دوباره برگشت بودم که نجیب برایم گفت که کارمل صاحب ترا طلبیده است. فکر میکنم که کارمل صاحب در دفتر پرچم در میکرورین بود، برایم گفت که شوروی ها ترا جستجو میکنند. من گفتم که خوب است وعده گذاشتم.

نجیب و دیگران را خبر نکردم، تنها روشان واحمدزی در خانه بودند، بهانه کردم که دوباره میروم. عینک ها را به آنها دادم. عصر روز با بکس برآمدم، دونفر شوروی در جیپ بر سر سرک عمومی کارتۀ پروان منتظرم بودند، با آنها در جیب نشستم و مرا به خانه در جمال مینه بردند که در آنجا شوروی ها زندگی میکردند. بعدها در کابل خبرشدم که این خانه اصلاً از داکتر محمد حسن شرق و در کرایه شوروی ها بود. [ این تعمیر در عقب ریاست شرکت برق کابل قرار داشت]

فهمیدم که در روز ملاقات در مقابل کابل ننداری اشتباه صورت گرفته وتیروبیر شده بودیم. دو روز را در خانه شرق صاحب سپری کردم و روز سوم با سه تبعه شوروی که یکی آنها ویلیو گابریلویچ اوسادچی بود که با آمدن شوروی ها سرمشاور رئیس جمهور ببرک کارمل شد و مدتی بعد در اثر سکته قلبی در مسکو ویا سوچی فوت کرد.

بواسطه جیپ جانب شیرخان بندر حرکت کردیم، در مسیر راه دقیق بخاطرم نیست در سالنگ و یا تیرشده از آن و نارسیده به پلخمری در کنار دریا خوردیم و نوشیدیم و یکنوع گوشت سرد بود که به مزاجم خوش نخورد و آنرا استفقراق کردم. آنها بر سرم خندیدند و گفتند قابل تشویش نیست عادت خواهی کرد.

من تحت پوشش یک آذربایجانی وپاسپورت شوروی با نام پرویز مخمدوف سفر میکردم؛ ظاهر اً چهار شوروی در بین جیپ بود که یکی آن پرویز مخمدوف آذربایجانی بود.

پیشین وقبل از عصر به بندرشیرخان رسیدیم، مامورین سرحدداری افغان و شوروی در کانتینر ها واطاق های موقتی چوبی کار میکردند. بی جنجال از امیگریشن افغانی تیر شدیم. اموال شوروی در کشتی ها انتقال داده میشد و در کنار دریای آمو در یک کشتی کوچک نشسته و عبور کردیم.

آنطرف منطقه خودی بود، آنجا چای نوشیدیم. دو نفر شوروی [تبعه شوروی] که در جیب با ما بودند در شیرخان بندر باقیماندند. موتر حرکت کرد ودر مسیر راه از قریه های خورد وکلان شهرکها  گذشتیم. بخاطر ندارم که در تاجکستان کی با ما در موتر نشست. شاید شب را در لنین آباد سپری کرده ویا ناوقت به دوشنبه مرکز تاجکستان رسیدیم. در مهمانخانه عصری وبزرگ حکومت تاجکستان اقامت کردیم.  در مهمانخانه خوراک، نوشیدنی، میوه وآب معدنی فراوان مهیا بود.  یک اطاق بزرگ نانخوری داشت که غذا ونوشیدنی ها از جانب دختران زیبای روسی بنوبت آورده میشد.

چند روزی در دوشنبه ماندم، در شهر مرا گشتندند، نزدیک دوشنبه در بین کوه ها وپهلوی دریا میله جاها برای تفریح در فصل گرمی بود؛ آنجا نیز مهمان بودم. فلم نه، بلکه فیلم ها را دیدم. تقریبا یک هفته ـ ده روز ماندم. از مسکو نماینده شعبه پاکستان در کمیته مرکزی رفیق (احتمالاً پلیشوف) آمده بود. روزی با او به میدان هوایی رفتیم. بگمانم که این اولین سفر من در طیاره بود و قبل از آن میدان هوایی را دیده بودم اما در طیاره بالا نشده بودم.

بعد از چیزی کم یا زیاد شش ساعت به میدان هوایی مسکو رسیدیم، میدان هوایی داخلی، شاید دمه دیدووه بوده باشد. مهمان معتبر بودم؛ از طریق سالون وی آی پی یا به روسی دیپوتاتسکی زال در والگای سیاه نشستم و به هوتل اکتوبر مربوط کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی در عقب تعمیر وزارت خارجه در چکاچرسکی پیری اولک رفتیم. ( در آن وقت هنوز هوتل نو اکتوبر، مربوط کمیته مرکزی در جاده اکتوبر ساخته نشده بود.) کَم وتُم روسی را که یاد گرفته بودم، به دردم خورد. البته تفصیل [ موقعیت منطقه و هوتل] موضوع را بعدها حین رفت وآمد به مسکو دانستم.

در هوتل اکتوبر چند روز ماندم. در هوتل هیچ چیز کمبود نبود. برعلاوه مرا به دیدن محلات تاریخی، موزیم ها وکنسرت های شبانه بردند.همچنان بقایای طیاره ولباس گیری پاورز پیلوت امریکایی را که  طیاره او در سال 1960 از پیشاور پرواز وتوسط روسها سقوط داده شده بود، نشان دادند. پذیرایی گرمی از من صورت گرفت.

این زمان، روزهای اول ماه سپتمبر بود، روزی مرا در موتری نشانده وخارج شهر مسکو در منطقه زیبایی زاگورسک که کلیساهای زیادی تاریخی دارد، بردند. کمی دورتر از شهر در وسط جنگل  محل مخفی آموزش اعضای  احزاب مخفی ترقیخواه بود و مکتب حزبی یا پارتی شکول نامیده میشد. در انجا شاگردان دیگری هم بودند. در این تعمیر بزرگ، اطاقهای تدریسی، لابراتوار، لیلیه، اطاق غذا خوری، زال سپورت، سینما، میزهای بیلیارد وخلص از جهت مجهز بود. من در آنجا بنام  افغان ونامم احمدشاه ثبت شد.

شاگردان مکتب در حالت تبدیل شدن ورفت وآمد بودند؛ بیشترین آنها از گیانا برتانوی، افریقای جنوبی وصومالیا بودند. از گیانا بیست شاگرد بود. در آن کشور سیاهپوست ها با مردم هندی نژاد گندمی رنگ همانند ما یکجا زندگی میکنند ودر بین محصلین دختر صدراعظم گیانا چیدی جگان (هندی نژاد) با معشوقش نیز بود. در این وقت در گیانا قدرت در دست دولت سیاه پوست برنم برنم که راستی و هواخواه امریکا بود، قرار داشت وچیدی جگان رهبر حزب چپ بود.

مرا با سیاه پوستی از گیانا در یک اطاق جا بجا ساختند. در اتاق تشناب موجود بود اما محل دوش گرفتن در گوشه از لیلیه قرار داشت وهمه بصورت کاملا برهنه در آن دوش میگرفتند. البته محل دوش گرفتن دختران، جدا بود. هم اطاقی من از گرفتن دوش چندان خوشش نمی آمد وهرصبح به شیوه ترکی غسل میکرد و آنهم به شکل که با جان پاک مرطوب اعضای بدن خویشرا پاک میکرد و البته محل تر کردن آن نیز دستشوی تشناب اطاق خواب بود.

در سپتمبر درسهای ما شروع شد؛ تدریس به زبان روسی بود وتوسط ترجمان ها به انگلیسی ترجمه میشد ودر فهمیدن آن مشکلی نبود. اقتصاد سیاسی، کمونیسم وفلسفه از جانب استادان جداگانه تدریس میشد. آموزگار اقتصاد سیاسی یک کمونیست خشک بود وزمانی که با او بحث میکردم، آزرده میگردید.

برعلاوه این کلاس، برای من طور اختصاصی در صنف جداگانه عکاسی، چاپ و شیوه تبلیغات در شرایط  مخفی و زیرزمینی نیز آموزش داده میشد.

درس ادامه داشت اما من  در غم وظیفه وتوجیه غیب شدن خویش بودم. لذا در جستجوی بهانه بودم وبرای این منظور عریضه رخصتی شش ماهه بی معاش عنوانی یونیورسیتی نوشتم. اما با خانواده خویش چه میکردم؟ اینجا بود که من نامزد بی خبر، معصوم و بیگناه خود قربان کردم. برای خانه نامه نوشتم که من در کراچی هستم ونمیخواهم با این دختر عروسی نمایم وطلاق خط را هم نوشتم. در غیاب من همه خواستهایم عملی شد. زیارت خان در جستجویم به کراچی رفت اما مرا نیافت. نامه های مرا شوروی ها از کراچی به آدرس منزل ما پست میکردند واین یگانمه شیوه بود که غیابت خویشرا توجیه میکرد ودر واقعیت من لادرک بودم.

هم زمان بادرسها، هر هفته از طرف شب در پروگرام هنری میرفتیم؛ گاهی به بلشوی تیاتر رقص بالت را میدیدیم وگاهی هم به سرکس مسکو میرفتیم، گاهی مارا به اوپرا میبردند وگاهگاهی در قصر شوراها کنسرت هنرمندان مشهور وگاهی دانس و موزیک میبود.در داخل مکتب نیز روزهای تاریخی تجلیل میشد.

از طرف روز ما را به دیدن کلخوزها و سوخوزها و فابریکات گوناگون میبردند. در داخل سینمای مکتب فیلم های گوناگون در روز های رخصتی و مناسبت های گوناگون نمایش داده میشد.

پنجاه وپنجمین سالگرد انقلاب اکتوبر فرا رسید، سالروز انقلاب اکتوبر در سراسر شوروی جشن سرور وشادی است. این انقلاب که در سال 1917 به رهبری ولادمیر ایلیچ لنین صورت گرفت؛ واقعه مهم تاریخی است وتجلیل از آن در شوروی حایز اهمیت زیاد میباشد وبراساس تقویم جدید بتاریخ هفتم نومبر در میدان سرخ در جوار قصر کرملین با رسم گذشت شاندار عسکری و مارش میلیونی کارگران، دهقانان، زحمتکشان، محصلین، استادان، نویسندگان، شاعران وهنرمندان و در مجموع نمایندگان اقشار گوناگون میبود.

در برنده مقبره لنین رهبران حزب کمونیست و دولت  شوروی ایستاده بودند و به سلام نظامی ها واشتراک کنندگان مارش جواب میدادند. مرا هم به این رسم گذشت دعوت نمودند و ر محل مخصوص مهمانان ایستاد شدم.

یکروز قبل از رسم گذشت، در داخل محوطه کرملین در قصر کنگره ها لیونید ایلیچ بریژینف در محضر اشتراک هزاران شخصیت عالی مقام حزبی ومهمانان خارجی صحبت میکرد، تمام رهبران حزب ودولت شوروی در ستیژ جا داشتند ومن مقابل بریژنف در جناح چپ سالون در بین سایر مدعوین نشسته وصحبت های اورا که همزمان به زبانهای متعدد ترجمه میشد گوش میدادم وطبعاً این روز تاریخی برایم بود.

برداشت من این بود که با گذشت سه ماه، من دوباره برگشت خواهم کرد؛ اما با گذشت این مدت کسی جویای احوالم نشد. من دق آورده بودم وعواقب غیابت من نامطلوب و افتضاح میبود،  غیب شدن پروفیسور یونیورسیتی که ظاهرا از صحت جسمی و روانی برخوردار بود، سوالهای زیادی را چون چگونه غیب شد؟ کجا رفت،؟ کسی اورا اختطاف کرد؟ خلق میکرد واین مطلب مرا ناآرام میساخت.

من برای شوروی ها گفتم که برایم کفایت میکند؛ من باید پس بروم. اما کسی به سخنان من گوش نمیداد. من نمیدانستم که مولانا  وحلقه محدود او در غیاب من چه فیصله نموده است. شوروی ها برای من گفتند که باید آموزش نظامی نیز ببینم، ولی من دوپا را در یک موزه کرده و خواستار برگشت بودم. یکی دوماه دیگر نیز به بهانه یی مرا نگهداشتند. آخرالامر من احتجاج کردم و آنهارا مجبور ساختم که  به خواستم تن دهند.

دقیق بیادم نیست احتمالاً ماه جنوری سال 1973 بود که مرا از طریق تاجکستان، شیرخان بندر، کندز؛ کابل تا جلال آباد رسانیدند. در جلال آباد نزد داکتر رؤف ننگرهاری پسر محمد اسرارخان (رئیس صاحب) و برادر خورد دوست من نثار لالا محصل طب بود؛ رفتم. داکتر رؤف نفهمید که من کجا رفته بودم، ممکن شک کرده باشد. روز مابعد ذریعۀ پاسپورت از راه تورخم بتاریخ 24 جنوری به پیشاور رسیدم و به این شکل سفر مخفی و آموزش نظریات مترقی و ماجراجویی خاتمه یافت. اما هنوز واقعات بیشماری دیگری پیشرو باقیمانده است.

سخن نخستین

جنایات وحوادث که در منطقه و خصوصاً افغانستان و پاکستان اتفاق می افتد و از جمله جریان خونبار که بیشتر از سه دهه در افغانستان جاری است از طرف نویسندگان وتحلیلگران گوناگون بر رسی وچگونگی پیدایش وعوامل آن بیان شده است. تمام تحلیلگران عامل عمومی آنرا جنگ سرد قبلی تحت رهبری امریکا و شوروی میدانند که تمام حوادث دنیا تحت تاثی ان قرار داشت. اما در مورد تاثیرگذاری عوامل داخلی ان نظر موافق و همگون ندارند.

تحلیلگران افغانی به سه بخش تقسیم شده اند:

الف. آنهای که کودتای داوودخان وسقوط سلطنت را عامل بی ثباتی دانسته و اینکه این اقدام زمینه را برای کودتاهای بعدی هموار کرد.

ب ـ آنهای که انقلاب ثور 1978  را پدیدۀ نحس شمرده و آنرا زمینه ساز خونریزی و دعوت قوای شوروی میدانند.

ج ـ آنهای که عامل همه بدبختی هارا قوای اتحاد شوروی میدانند.

تحلیلگران راستگرای پاکستانی نیزهمانند فوق می اندیشند، اما آنها مقصر اصلی را کمونیسم و اتحاد شوروی میدانند که خواستار اشغال افغانستان و رسیدن به آبهای گرم از طریق پاکستان بود.

از طرف دیگر تحلیل گران آزاد و چپ به دو بخش تقسیم  شده اند:

الف ـ  آنهای که عامل اصلی وضع را  ایجاد کمپ های نظامی و تربیه وتجهیز گلبدین حکمتیار، برهان الدین ربانی، احمدشاه مسعود ودیگر عناصر اخوانی از جانب پاکستان میدانند.

ب ـ آنهای که تربیه، تجهیز وایجاد کمپ های مجاهدین را مرتبط با انقلاب ثور وآمدن قوای شوروی میدانند. با گذشت زمان شمار تحلیلگران ازدیاد یافته و حتی راستگراها حالا عامل اولی را مهم و اصلی میدانند.

اما همه عامل اصلی را که عبارت است از نشنل عوامی پارتی وفیصله رهبر آن عبدالولی خان مبنی بر آغاز جنگ برعلیه ذولفقار علی بوتو در سال 1973 از نظر دور می اندازند. این فیصله، حکومت داوود خان را در مقابل عمل انجام شده قرار داد پاکستان وافغانستان را به جنگ کشانید واز طرف پاکستان به بی ثباتی مواجه شد. در نتیجه  سبب تحریک جناح راست وتقویت موقف جنرالها در پاکستان گردید وسرانجام سبب تضعیف هردو دولت شده وخودش بر غندی خیر نشسته وشعار عدم تشدد را تکرار نماید.

دلچسپ این است که در افغانستان با انقلاب خونین حکومتی از بین میرود که باید عوامل ناکامی خودرا برای مردم برجسته سازد. حاکمیت تره کی وامین با اتن به پیروزی میرسد وهنوز به پای ایستاد نشده، با اتن از بین میرود. دولت کارمل ونجیب بازهم به همین رهبری محتاج میشود و تاج خودرا بر سر آن میگذارد. از طرف دیگر در پاکستان بوتو بطور فزیکی محو شده و به عوض آن حکومت نظامی ضیاء به کمک اینها به قدرت رسیده که مدتی طولانی محتاج آن میباشد. به این صورت عامل اصلی پنهان باقی میماند.

از اعمال و کردار حکومت بوتو کسی چشم پوشی کرده نمیتواند؛ اما این هم حقیقت است که نشنل عوامی پارتی بدون موافقه غوث بخش بزنجو به تشدد پرداخت، بلوچها به کوه بالاشدند وجوانان پشتون، به شمولیت در سازمان جوانان پشتون تحریک گردیدند. در نیپ [نشنل عوامی پارتی] با این فیصله بزرگان بلوچ وکمونیستها نیز همنوابودند؛ مگر فیصله اصلی مربوط به ولی خان به حیث پسر باچاخان بود که نزد حکومت افغانستان اعتبار داشت. باچاخان در این فیصله سهم نداشت، اما رفقای متردد او خاموش نشستند و مانع ان نشدند.

این مبارزه نیپ پس تاریخ چهارده فبروری سال 1973 زمانی شروع شد که گورنرهای صوبه سرحد (خیبیر پشتونخوا) و بلوچستان برطرف و حکت صوبایی بلوچستان عطاالله مینگل منحل گردید و در صوبه ما حکومت مفتی محمود  به رسم احتجاج مستعفی شد.

 

 

ادامه دارد

 

 

+++++++++++++

 

بخش دوم

تذکر کوتاه:

جمعه خان صوفی که مدت نزدیک به دودهه از همه امکانات دولت های افغانستان (1972 ـ 1992) برخوردار ومدتی طولانی کارمند باصلاحیت شعبه روابط بین المللی حزب دموکراتیک خلق افغانستان/ حزب وطن بود، با سقوط جمهوری افغانستان به پاکستان مراجعت وبه حیث پاکستانی در ضدیت با افغانستان ومنافع مردم آن قرار گرفت. موصوف به حیث سیاستمدار پاکستانی در ششمین کنفرانس امنیتی هرات (13 اکتوبر 2017) اشتراک ومدافع منافع پاکستان بود.

***

دیدار نخستین با اجمل ختک

غالباً سال 1964 بود ومن امتحان صنف دهم را سپری کرده بودم، اما دقیق به خاطرم نمانده است که نتیجۀ آنرا گرفته بودم یاخیر. ما  در هوتل خیرولی که در گوشۀ از اده سرویس ها در اده صوابی واقع بود؛ نشسته بودیم. این اده ملکیت خانوادۀ فردوس خان کوکو با سایر شرکایش بود. در پهلوی تنور نانوایی پیروز مصروف صحبت بودیم که جوان زیبا، قد بلند و کلاه قره قلی برسر آمد. اشخاصی که در آنجا نشسته بودند، گفتند این شخص اجمل ختک است. این نخستین دیدار من با شخصی بود که در تعلیم، سیرزندگی وسرنوشت من چنانی تأثیر گذاشت که میتوان آنرا به کشتی  تشبیه کرد که در بندر از لنگر جدا شده ودر موجهای بحرطوفانی رها وکسی پیدا نشود که برای توقف آن اقدام نماید وحامل کشتی، تنها بر رحم وکرم موجها امید وار باشد.

حال که سنم از شصت تجاوز کرده، خودرا مانند همین کشتی احساس میکنم و به تفصیل در این مورد در بخش دیگری صحبت خواهم کرد.

نوجوانی: کالج اسلامیه و پوهنتون

زیارت خان در صنف سیزدهم کالج اسلامیه پیشاور، شامل شده بود ومن هم دلگرمی بیشتری در قریه نداشتم، رفت وآمد به کالج ودروس استادان چنگی به دلم نمیزد. سرانجام پدرم موافقه کرد که من نیز شامل کالج اسلامیه شوم. اشرف درانی پرنسپل کالج اسلامیه وداکتر نذیر از قریه گلی، دوست اجمل ختک ومعاون خزانه دار آن کالج بود. اجمل ختک برای داکتر نذیر سفارش کرد ومن یکجا با او نزد اشرف درانی رفتم. سوابق تعلیمی، نمره های حاصله وسفارش نذیر سبب شد که اشرف درانی به شمولیتم در کالج اسلامی موافقه نماید. بگمان اغلب ماه اپریل یا می سال 1965 بود ومن از صنف دوازدهم فارغ وبه خاطر عملیات گلو در شفاخانه داخل بستر بودم اما هنوز عملیات صورت نگرفته بود ودر سینمای فردوس فیلم  هندی (زندگی هی یا کویی طوفان) را تماشا کردم. بعداً در ماه سپتمبر جنگ هند وپاکستان واقع شد و نمایش فیلمهای هندی ممنوع گردید.

من شامل لیلیه شدم. در این زمان بعد از نمازخفتن دروازه لیلیه بسته بست میشد وکسانی که بعد از وقت معین خارج لیله دیده میشدند مورد مجازات قرار میگرفتند. فیس لیلیه چهل ویا چهل وپنج روپیه بود، بود. آوردن مهمان در لیلیه در صورت که مسئول لیلیه در جریان قرار داده میشد، منع نبود وچند نفر مهمان نیز میتوانستند از نان لیلیه استفاده کنند؛ اما ما برای مهمانان خویش از بازار کباب میخریدیم. در این زمان گرامافون وریکادر پلییر معمول وشنیدن آهنگهای فلمی هندی ونوشیدن چای، عیاشی تمام شمرده میشد.

با  ختم رخصتی های گرمی سال 1965 وبازگشت ما به لیلیه، پاکستان در کشمیر مداخلاتی را شروع کرد وشماری از افراد خویشرا در پوشش اهالی کشمیر بدانجا اعزام نمود که آنها از طرف حکومت هند دستگیر شدند. حکومت ایوب خان چنان محاسبه کرده بود که در صورت وقوع جنگ، میدان آن خاک کشمیر خواهد بود، اما هندوستان با آگاهی از پلان پاکستان، در ششم سپتمبر 1965 بر پاکستان حمله کرد. هانری مایکل کلوز پروفیسور زبان انگلیسی در کالج اسلامیه که از جمله اشتراک گنندگان جنگ دوم جهانی بود، بمنظور حفاظت از بمباردمان هوایی، شاگردان لیلیه را به حفر پناهگاه ها تشویق میکرد و از طرف شب همزمان با بلند شدن صدای آلارم خط حمله هوایی، ما به سرعت به پناهگاه، پناه می بردیم. کلوز شخصاً همه جا را کنترول میکرد و کسی را در اطاق های لیلیه نمیگذاشت.

در دوران جنگ، نامبرده دوبار ما راغرض کار به پایگاه هوایی پیشاور برد و در آنجا ما بوجی های ریگ را در اطراف طیارات جابجا میکردیم. چون پایگاه هوایی بسیار نزدیک یونیورستی بود، از طرف شب در مورد خاموش نمودن چراغها بسیار تاکید صورت میگرفت. بعضی شاگردان از لیله فرار و به قریه رفتند، آفریدی ها همه به خیبر منتقل شدند.

بعد از دو هفته جنگ، آتش بس صورت گرفت وما از خطر حمله هوایی و دویدن به پناه گاه ها وخاموش ساختن چراغ ها خلاصی یافتیم. باوجود که جنگ به ضررپاکستان انجامیده بود مگر تبلیغ چنان میشد که گویا پاکستان فاتح جنگ وهند مجبور به خاتمه آن شده است.

تمام احزاب پاکستان بشمول نیپ [نشنل عوامی پارتی National Awami Party  ] به طرفداری وحمایت اقدامات جنگی پاکستان صحبت های رادیویی نموده و در دفاع از آن مطالبی را نشر میکردند. اشعار اجمل ختک در توصیف اردوی پاکستان از طریق رادیو پخش میگردید ومجموعه از آن با عنوان باتور نیز چاپ شد.

به گمانم باچاخان [خان عبدالغفارخان] در کابل بود و برضد جنگ موضعگیری نموده بود. جنگ وصحبت های هیجان انگیز ذوالفقار علی بوتو وزیرخارجه پاکستان در جلسه شورای امنیت سبب ارتقای شهرت وحیثیت او شده بود. جنگ باوجودکه جلو رشد وپیشرفت را گرفت؛ اما برای مدت کوتاهی پرستیژ وهمزمان ترس از حکومت ایوبخان را بیشتر ساخت؛ اما عقد معاهده تاشکند که در دهم جنوری سال 1966 صورت گرفت، تاثیر منفی برآن نمود.

مرگ ناگهانی لعل بهادرشاستری صدراعظم هند در تاشکند به نفع ایوب خان تمام شد وچنان تبلیغ گردید که گویا  قلب وی از مواجه شدن با ایوبخان ومجبور به امضا شدن معاهده، ایستاد شده است.

در کالج اسلامیه ویونیورستی خاموشی حکمفرما بود. پسران خدایی خدمتگاران که در کالج اسلامیه ویونیورستی بودند صدای خودرا نمی کشیدند. تنها ما چند نفر فعال بودیم. انتخابات برای اتحادیه خیبر بر اساس تفکر ونظریات سیاسی صورت نمی گرفت وکالج به دوگروه چارسده وصوابی تقسیم شده بود وسایرین شامل یکی از آنها بودند. اکثرا در گروپ چارسده  بشمول شاگردان مردان، فرزندان خانها بودند واکثراً موترهای شورلیت بزرگ عقب آنها می آمد. در گروه صوابی اکثرا فرزندان طبقات متوسط، بیروکراتها و تاجران شامل بودند.

برای اتحادیه خیبر که بار نخست انتخابات صورت میگرفت، شاگردان به دو گروه تقسیم شدند: صوابی ها از مسعود الرحمن وزیر وچارسده والها از قاسم جان که از پرانگ چارسده بود، حمایت کردند. این شخص بعدها رئیس فدراسیون پشتون ستودنتس یونیورسیتی شد. در نتیجه انتخابات، مسعودالرحمن پیروز شد. ما تلاش کردیم تا این شیوه را تغییر داده وانتخابات را بر اساس نظریات سیاسی استوار سازیم.

با آمدن در کالج اسلامی، من با مطیع الله ناشاد، محصل طب کالج خیبر آشنا شدم. ناشاد فرزند شخص لایق وغریب بود که پدرش در لندی کوتل استاد بود. مطیع الله ناشاد به پشتو، اردو وانگلیسی مسلط بود برعلاوه نویسنده، رفیق دوست ومتلون مزاج بود. در سیاست دید چپ داشت وقوم گرا بود. وی بر هیچ اصول وپرنسیپ متعهد نبود. ناشاد با اجمل براساس  شاعری ومهتری وکهتری مناسبات زیاد داشت. ناشاد صاحب عادت خراب داشت وقتی از کسی پول میگرفت، تصمیم پس دادن آنرا نداشت. اکثرا زمانی که باهم در شهر روان می بودیم، بخاطر او در راه های میرفتیم  تا با قرضدارانش مواجه نشویم. ناشاد در سیاست بسیار فعال ودهنش مانند قیچی در حرکت بود. 

بالاخانه  افضل بنگش محل گردهمآیی همیشگی ما بود ودیگران در بازار صدر، گوړی بازار یا ارباب رود چکر میزدند. افضل بنگش رییس صوبایی نشنل عوامی پارتی بود واجمل ختک یکجا باوی میزیست وهمچنان  محمد خان کاکا از تهکال، تا ناوقتهای  شب در آن مصروف کارهای سیاسی می بود.

باری من با مطیع الله روی موضوع جنگ کردم ومناسبات ما خراب شد. او برایم گفت که دیگر نباید به آن بالاخانه بیایم. من برایش گفتم که این بالاخانه خو از پدرت نیست. بنگش صاحب که شخص بسیار صریح الهجه بود وپروای هیچکس را نداشت، برای ناشاد گفت که خارج شو وباردیگر اینجا نیایی، تو اشخاص را از دفتر ما منع مینمایی.  کیفش در این بود که بعد از آن من در بالا می نشستم و ناشاد صاحب در پایین روان میبود ودندان خایی میکرد تا اینکه اجمل صاحب شفاعت  اورا کرد و دوباره پایش به بالاخانه آزاد شد. صفت خوب ناشاد این بود که کینه رابه دل نمی گرفت.

بالاخانه بنگش صاحب صرف دفتر صوبایی نیپ نبود اگر چه فعالیت صوبه ( معادل ولایت ) رسماً خاتمه یافته بود اما  از تشکیلات پنج صوبه  پاکستان ایجاد شده بود وبه همین جهت در دفتر، کدرهای جنبش خدایی خدمتگار، نمایندگان نیپ از مناطق مختلف وهم چنان سایر رهبران ترقیخواه پاکستان وشخصیت های ادبی جمع میشدند. باری چند شاعر مشهور اتحاد شوروی نیز در این دفتر مهمان بودند وشرف الدین دعوتی چای را در منزلش برای آنها ترتیب نموده بود که ما نیز در آن دعوت شده بودیم.

حکومت ایوبخان با اتحاد شوروی وچین معاهدات فرهنگی را عقد کرده بود که براساس آن کتاب های ادبی آنها آزاد شده و سفارت چین کتابهای زیادی برای دفتر میفرستاد. آویختن نشان با تصویر ماوتسی تونگ در سینه، به حیث فیشن تبدیل شده بود.

ما هنوز دقیقاً از افتراق بین چین و شوروی آگاه نبودیم وبنگش صاحب آگاهانه به راه سیاست چین روان بود. روابط وتماس ما بیشتر با اجمل ختک بود، زیرا او کاروبار نداشت وزندگی اش وقف ادب وسیاست بود. بنگش صاحب برعلاوه سیاست، در وکالت خویش نیز غرق بود. اجمل صاحب گاه ناگاه به لیلیه ما هم می آمد. نسبت سردی فضای سیاست، محافل ادبی بسیار گرم بود و نشنل عوامی پارتی در گوشه وکنار میتینگ های رادایر میکرد.

در این زمان مراکز زیاد سیاسی وادبی در پیشاور فعال بود و شمار آن به 16 می رسید. از جمله اخبار خیبرمیل که توسط شخصیت مشهور عسکرعلی شاه اداره میشد. بر عسکرعلی شاه اتهام افشای توافق پندی وارد میشد، اما شاه صاحب شخص خوش صحبت و آگاه بود، او در روزهای اول بعد از انقلاب ثور (1978)  به کابل آمد و در منزل ما دیداری داشتیم. او برایم گفت که «گرفتن کابل به معنی این نیست که بر همه افغانستان تسلط پیدا کرد.» این نمونه از مطالعه و تجربه او بود.

نسبت اختناق در فضای سیاسی، محافل مشاعره، بیشتر دایر میشد وشاعران  دردهای دل خودرا در آن بیان میکردند. مشاعره رحمان بابا که خوشبختانه تا حال ادامه دارد، بهانه مناسب برای بیان این چنین مطالب بود.

از آنجای که روابط ما بیشتر با اجمل ختک بود، لذا نان و چای ما اکثراً آنجا میبود. برای نان چند انه انداز میکردیم دال و یا سالن ساده می آوردیم. گاهگاهی با کرایی و کباب عیاشی هم میکردیم.

شاید هنوز در صنف دوازدهم بودم (1966) از بتلر به لیلیه عثمانیه تبدیل شدم. دقیق بخاطر ندارم شاید ماه اگست سال 1966 بود که با پروفیسور غفران الله به سیرعلمی کراچی رفتیم. ما دوازده نفر بودیم. در اثنای رفتن و یا برگشتن در ستیشن کراچی  ذولفقار علی بوتو را دیدیم و اورا حلقه نمودیم. او گفت که به زودی به پیشاور می آید و ما را می بیند. او تا هنوز حزب را تأسیس ننموده بود. (حزب مردم در 39نومبر 1967 تأسیس شد)

اجمل صاحب وبنگش صاحب با آزد شدن کتابهای چین و روس مقابل دروازه شرقی شفاخانه لیدی رینگ و در آغاز بازار زرگری، برای فروش کتابهای مترقی یک دکان و یا غرفه را از چوب ساختند و نام آنرا مکتب افکار نو گذاشتند. ما زیاد آنجا میرفتیم و من نمایندگی آنرا در اده صوابی در دکان حبل الورید  باز کردم وبه این ترتیب این مرض را در آنجا نیز پخش نمودم. اما مدتی زیادی سپری نشده بود که قاضی عصمت الله خان که از زمان انگلیسها قاضی رسمی انتظامی بود، در نماز جمعه فتوا صادر کرد که در دکان حبل الورید کتابهای کفری میفروشد. من به مزاج قاضی آشنا بودم و برای حبل الورید گفتم چند جلد قران شریف را نیز  آنجا بگذار وقاضی صاحب را در هوتل به نان دعوت کن. او چنین کرد وجمعه آینده قاضی صاحب فتوای خودرا رد وگفت اطلاع غلط بود؛ آنجا  قران شریف نیز فروخته میشود.

اختلافات ایدیالوژیک چین و شوروی، بر نهضت مترقی پاکستان نیز تأثیر منفی وارد کرد، اگرچه عده استدلال میکردند که این جنگ را نباید به خانه خویش منتقل سازیم، اما شقاق در اینجا نیز ایجاد شده بود.

مولانا عبدالحمید بهاشانی که رئیس نیپ بود وقبلا بر ضد ایوب خان، از فاطمه جناح حمایت کرده بود، برخلاف تعهد قبلی وفیصلۀ حزب، در انتخابات از ایوب خان طرفداری کرد. زمانی که علت این اقدام از او پرسیده شد، گفت که برای من چو ان لای (صدراعظم چین) گفت که از ایوب خان طرفداری کن. با این اقدام نیپ عملاً به دو بخش تقسیم شد. در جنبش  ترقی خواه پاکستان مبارزه برای توضیح  مرام ها ادامه داشت.

سرانجام نیروهای ترقی خواه طرفدار شوروی، فیصله نمودند که راه خودرا علناً جدا نمایند وبه این منظور در سال 1968 در هوتل تازه افتتاح شده رایل پیشاور، کنوانسیون نشنل عوامی پارتی تدویر یافت ودر اثر پافشاری بنگالی ها ولی خان رئیس نشنل عوامی پارتی سراسر پاکستان شد ومحمودالحق عثمانی جنرال سکرتر کراچی، محمود علی قصوری رییس پاکستان مغربی و پروفیسور مظفرالدین احمد رییس پاکستان شرقی آن حزب تعیین شدند.

مرحله تازۀ مبارزه آغاز گردید، بهاشانی نیپ را (چین نواز) و ولی نیپ را (روس نواز) خطاب میکردند. بعداً در جلسه صوبایی مردان برای افضل بنگش گفته شد که یا باید در نیپ باقی ماند و یا "کمیته کسان" را انتخاب کند. او کمیته کسان [مزدور کسان پارتی] را برگزید و از نیپ اخراج شد.

مانند دیگران من هم در دهه شصت میلادی قرن گذشته تحت تاثیر افکار رادیکال قرار داشتم. در کالج و یونیورستی آثار ممنوع و مواد تبلیغاتی را در بین محصلین توزیع  و شبنامه ها ی ضد دولت را شبانه  در اطاقهای محصلین می انداختیم.

نخستین سفر من به کابل:

باوجود که کابل پایتخت افغانستان است؛ اما من از  جهت  دگیری در مورد یادآوری کردم زیرا رابطۀ من با کابل از زمانی آغاز شده است که عبدالغفار فراهی از خانان فراه، سکرتر قنسلگری [افغانستان] در پیشاور بود. او دوست نزدیک بنگش صاحب بود و همیشه به بالاخانه می آمد وما همراهش صحبت میکردیم. بعد شاه محمد دوست قنسل شد وبارنخست من ویزه [افغانستان] را از نزد او گرفتم. دقیق بخاطر ندارم اما ممکن سال 1967 ورخصتی تابستانی ما بود. ارباب سکندر خلیل برای یک [ DSP    معاون اداره پولیس ] سی آی دی (اداره تحقیقات جنایی) سفارش کرد تا پاسپورت سرخ  Red Pass )  ) را که توسط انگلیس ها غرض سفر بین پاکستان وافغانستان معمول شده بود، تهیه نماید.

من نامه های را از اجمل صاحب عنوانی رهبران پرچم اخذ کردم. جی تی اس [بس مسافر بری پاکستانی] روزانه یکبار به جانب کابل میرفت وهمچنان یک بس افغان پست  نیز در راه پیشاور در تردد بود. حین رسیدن به کابل در جیبم دوصد وپنجاه ـ سه صد کلدار بود واین مبلغ هنگفتی شمرده میشد. بار اول بود ومن کاملا نابلد. در جوار مقبره تیمورشاه و عقب سینما تیمورشاهی، مقابل دریای کابل اطاقی را در هوتلی کرا گرفتم. بعد به شهرنو رفتم ومحمدالله متخصص زراعت از قریه تولاندی که دوست من و صلاح الدین بود وآمریت نمایندگی کمپنی سویسی سیبا رادر کابل  به عهده داشت؛ پیدا نمودم. او  در جوار سفارت پاکستان، در آپارتمان یک محمدزایی زندگی میکرد  ومن به منزلش منتقل شدم. مقابل آپارتمان او هوتل کاروان بود که در آنجا نان وچای میخوردیم.

بعد به ترتیبی، نجیب (منظور از داکتر نجیب الله بعد ها رئیس جمهور افغانستان.) را  از آمدن خویش خبر ساختم. او وشوهر همشیره اش نیک محمدخان با موتر فولکسواگون خویش مرا با خود بردند. آنها در دامنه کوه در کارته پروان زندگی میکردند. پیشتر از آنها به طرف  کوه، منزل سلیمان لایق بود. من کتاب مجموعه شعری اجمل صاحب "د غیرت چیغه" را برای نجیب و لایق صاحب دادم.

کابل برایم جالب بود. در این وقت پیشاور پیشرفت زیاد نکرده بود، اما در کابل زنها به آزادی دست یافته بودند وشهرنو مزه و رنگ دیگری داشت. درظاهر آزادی زیاد بود. هیپی های اروپایی وامریکایی با لباسهای رنگارنگ، موهای انبوه وکثیف ومشتاق کَیف به طرف افغانستان روان بودند وهوتل ها، کوچه ها و ها پر از آنها بود وشبانه در این جاها بوی چرس استشمام میشد. این نسل آزاد ویاغی وکابل ارزانترین وباامن ترین شهر دنیا برای آنها بود. آن وقت نمیدانستم که کابل مجموع افغانستان نه بلکه جزیره در این کشور است.

بعد از جنگ هند وپاکستان در سال 1965، نمایش فیلمهای هندی در پاکستان ممنوع بود وفیلمهای پاکستانی نیز کیفیتی نداشتند. تایپ ریکارد تازه معمول شده بود، اما ویدیوپلییر هنوز نبود. مردم گروه گروه از سند، کراچی، پنجاب ولاهور برای دیدن فیلمهای هندی به کابل می آمدند. گاهی به شکل گروپ های کلان همه سینما را ریزرف مینمودند. در گرمی اینجا ازدحام و بیروبار زیاد وهوتل جمیل در پل باغ عمومی مالامال از پنجابی ها و باشندگان کراچی  میبود.

نجیب [نویسنده بارها داکتر نجیب را بدینگونه ذکر نموده است] مرا با تمام رهبران پرچم آشنا ساخت. مقابل شاروالی، دفتر پرچم بود. باچاخان را که در سرک دارالامان میزیست چندبار ملاقات کردم. یک سخن باچاخان تا حال بیادم است که در مقابل یک سوال من عکس العمل نشان داد و گفت که (در ذهن تو تشدد است و تشدد). در این وقت میجر دوست محمد، آشنای من و اودرزاده حاجی نادرخان نیز موجود بود. نه او و نه من میدانستیم که  بعدها به دستور پسر وی به غرض اجرای اعمال تشدد به افغانستان مهاجر میشویم و او لق لق طرف ما خواهد دید.

برعلاوه ببرک کارمل، استاد خیبر، سلیمان لایق، نوراحمد نور وداکتر اناهیتا رهبران پرچم، شماری زیاد از فعالین پرچم را نیز ملاقات کردم. با صداقت خان، حاجی نادرخان، نیک محمد، اخترمحمد خان پدر نجیب وبرادرش صدیق وتعدادی زیادی  دیدارهای داشتم. با رشیدوزیری که مانند نجیب محصل طب ودر نزدیکی دهمزنگ با سایر وزیری ها اطاقی را کرا گرفته بود وداکتر عبدالحق اودرزاده حاجی نادرخان وداکتر غلام وزیر که فکر میکنم هردو محصل بودند ودر یک خانه عقب دهمزنگ زندگی میکردند؛ معرفی شدم.

در مهمانخانه قبائل رفتم وبعضی قبایلی ها به اصطلاح پشتونستانی ها را بشمول کوثر صاحب دیدم. در جشن سهم گرفتم. با همه اعضای خانواده نجیب آشنا شدم و از مهمانی های آنها لذت بردم. نجیب در پوهنتون رهبری پرچم را به عهده داشت و تازه شامل فاکولته طب شده بود.

فکر میکنم قبل از رفتن به کابل با مجید سربلند وعبدالوکیل، زمانی آشنا شدم که آنها از راه پاکستان غرض تحصیل به هند میرفتند واجمل صاحب مرا فرستاد تا آنها را مصروف سازم. بعدها خادم صاحب نیز پاکستان آمده بود ومانند مجید سربلند و وکیل در هوتل اباسین ونیلاب بودوباش داشت وبه بالاخانه می آمد وصحبت های میداشت.

قیام الدین خادم شاید در این وقت سناتور بوده باشد. روزی در بالاخانه بنگش صاحب من از او پرسیدم: خادم صاحب، ظاهرشاه به پشتو صحبت کرده میتواند؟ با زبان زشت گفت:با این "شی" من کرده میتواند. برایم بسیار عجیب بود که افغان با  چنین عباوقبا، چنین جوابی نامناسب دهد. اما خادم صاحب چنین عادت داشت.

من باردیگر در تابستان سال 1969  به کابل رفتم و مهمان داکتر نجیب بودم. کتابهای زیادی برای وی برده بودم. بازهم با رهبران پرچم ملاقات  دربعضی جلسات آنها شرکت کردم. از دفتر پرچم، مقابل تعمیر شاروالی کلکسیون  پرچم [جریده پرچم] را برای رفقا آورده بودم.  در این دوره ها من برای نجیب درس اردو وانگلیسی میدادم وبرعلاوه سیاست، با زبان های اینجا، اورا آشنا میساختم.

در فضای سیاسی پاکستان تغییراتی در جریان بود. از جمله در پاکستان شرقی، عوامی لیگ بیرق محرومیت بنگالی ها را با موفقیت بلند کرده بود و در مقابل حزب برابری پاکستان شرقی وسیاست مرکز محور آن آجندا شش فقره یی را مطرح ساخته بود. شیخ مجیب الرحمن محبوس بود وبنگالی ها برضد طبقات حاکم پاکستان غربی قیام نموده بودند وخواستار نظام فدرالی پارلمانی و اصل یکنفر ـ یک رای بودند. ولی خان بعد از گزینش به مقام ریاست، بازدید موفقانۀ را در پاکستان شرقی انجام داد و با مطالبات بنگالی ها وسایر اقوام کوچک پاکستان غربی مانند پشتونها، بلوچها، سندیها در مورد حقوق ملی وصوبایی آنها، همصدا گردید.

ذولفقارعلی بوتو از حکومت برکنار وبتاریخ سی ام نومبر حزب مردم پاکستان را بنیاد نهاده وخواستهای ضد شوونیستی پنجاب هند وطبقات محروم وزحمتکشان را مطرح ساخته بود. نیپ [نشنل عوامی پارتی] فعال شده بود.  سازمان محصلین بلوچ در بلوچستان در حال ایجاد بود وهمراه با آن پشتونهای بلوچستان مانند بسم الله کاکر ودیگران درحال جمع شدن به دور برنامه  فدراسیون محصلین پشتون بودند.

ازبین بردن ون یونت خواست عمده صوبه ما بود [طرح  ون یونت توسط دولت پاکستان به رهبری محمد علی بورگه، در 22 نوامبر 1954 راه اندازی شد. بر اساس این طرح، چهار ایالت غربی پاکستان  در یک واحد اداری ادغام گردید وتا سال 1970 باقی ماند] و با این مطالبه سیاستمداران بنگال، سند و بلوچستان نیز همنوا بودند. مخالفت با ون یونت بار نخست از صوبه ما بلند شده بود.

باچاخان هرسال در بیانیه بمناسبت روز پشتونستان خواستار ازبین رفتن  ون یونت وطرفدار خانه مشترک برای هر پنج برادر با حقوق برابر بود. (باچاخان هیچگاه در مورد نفی خط دیورند ووحدت لروبر صحبتی نکرده است.)

از طرف دیگر در منطقه پشتونها تنها یک یونیورسیتی موجود بود که آنهم نسبت کاهش کمک از جانب حکومت مرکزی با مشکلات مالی فراوان  مواجه بود. تمام قشر تعلیم یافته وپشتون های شاغل در دولت زیرتأثیر مرکز لاهور قرار داشتند ومشکلات خویشرا به مشکل حل میکردند.  این فضا، زمینه را برای ما محصلین مساعد ساخت تا در فدراسیون  محصلین پشتون گرد هم آییم. مطالبات اساسی ما در ظاهرامر غیرسیاسی بود، زیرا مطالبه ما در مورد لغو ون یونت تنها برای رفع مشکلات تعلیمی ما بود ومیخواستیم  تا محصلین بیشتری را زیر این چتر گردهم آوریم. بر همین اساس عبدالسبحان وامیر شاد (بعداً با قیوم خان یکجا شده وسازمان غازی پشتون را ایجاد کرد) و شمشیرجنگ ( که تحت تاثیر حضرت علی باچا قنسل مسلم لیگ قرار داشت) با ما پیوستند. مدتی بعد  انورکمال مروت، پسر حبیب الله خان وزیر امور داخله در حکومت ایوبخان که رئیس سراسری  PSF[Pukhtoon Students Federation] ] پاکستان بود، نیزآماده شد. سایر رهبران عبدالسبحان ونثار شنواری بودند. رهبری را در پوهنتون به قاسم جان از چهار سده دادیم. تمام راز ونیاز ما با نیپ ومخصوصا با اجمل ختک بود؛ اما بطور علنی از هرگونه توافق سیاسی با آنها انکار میکردیم.

در اینجا باید نام محصل دیگری را ذکر نمایم که با آمدن او در شهر وسیاست وبصورت مشخص در سیاست نیپ دیگرگونی  حاصل شد. این شخص عزیز بلور محصل کالج ایدوردز بود که برادرمهترش حاجی غلام احمد بلور دکان پرچون فروشی در بازار دالگران  داشت. این شخص را ما بعد از ایجاد  PSF ، رئیس آن در کالج ایدوردز ساختیم. اینها تاجران شهری  در نشتر آباد خانه داشتند وما به آنجا میرفتیم. رفتن اجمل ختک نیز براساس همین روابط شروع شد. به برکت عزیز بلور مناسبات اجمل ختک ونیپ با بلورها ایجاد شد. عزیز بلور بعد از فراغت از پوهنتون بیروکرات شد؛ اما تمام فامیل وی در نیپ ، NDP  و ANP  پهلوانان سیاست شدند. سیاست بر اقتصاد آنها و بالمقابل آنها بر سیاست تاثیر گذار شدند.

وظیفه من این بود که تمام دساتیر را از نیپ اخذ وپیشاپیش دیگران قرار نگیرم. تمام ارقام، اعداد واحصایه را از خزانه دار  پوهنتون، داکتر نذیر گرداوری و تبلیغ نمایم. تا حال به خاطر دارم که در آن وقت گرانت [بودیجه تحصیلی] پوهنتون پیشاور  48 لک روپیه بود در حالی که در لاهور یک کالج احتمالا 52 لک روپیه گرانت داشت وظلم بزرگ در حق آموزش منطقه ما بود.

در این وقت اجنتهای حکومت ایوبخان نیز فعال بودند وتلاش داشتند تا در بین جنبش محصلین نفوذ نمایند، من از قاسم جان تشویش داشتم که سی آی دی اورا  گمراه نسازد. از تمام روابط علنی وپنهانی او باخبر بودم؛ اما یک مطلب برایم غیرقابل فهم بود و اینکه زمانی که به شهر میرفتیم، او در قصه خوانی از نزدم گم میشد تا اینکه دریافتم که به غرض نشه وچلم کشیدن به جهانگیر پوره میرود. اینگونه رهبران موقتی زیاد بود.

افراسیاب احتمالاً در این وقت در کالج بنو به فدراسیون پشتون ستودنتس پیوسته بود اما هنوز جوان بود. بعدها فعالین ورهبران دیگری پیداشدند. فدراسیون پشتون ستوندنتس بزودی پیشگام همه یونیورسیتی شد وکالج ها را به تحرک واداشت. مگر مانند سایر مناطق، جادو وکرشمات بوتو به پوهنتون نیز رسید؛ قاضی انور در فاکولته حقوق تدریس میکرد وبه نفع حزب مردم بوتو و  برضد حکمروایی ایوب خان هرشب در هر لیلیه در جلسات محصلین صحبت میکرد ودر حمایت از  PSF درز عمیق ایجاد کرد. ما برای تخریب او فیصله کردیم تا او را بی اعتبار سازیم  برای این منظور در بین محصلین میگفتیم که او از  دی سی آمده و پول هنگفتی گرفته است و یا میگفتیم که قاضی انور در تعمیر سی دی دیده شده وپول زیاد گرفته است. ما برای تخریب قاضی انور هرگونه تلاش کردیم زیرا او مانع بزرگ در راه PSF بود.

محصلین، غنی خان رابه پوهنتون دعوت میکردند ومن شناخت قبلی با او داشتم. زمانی که ولی خان رئیس شد ما به دیدار او به ولی باغ  یا در بالاخانه ارباب صاحب یعنی دفتر صوبایی نیپ میرفتیم. به یاد داشته باشیم که در سال 1968 زمانی که افضل بنگش نیپ را ترک کرد، مرکز از بالاخانه او  نزد ارباب سکندر خان خلیل که رئیس ایالتی نیپ بود منتقل شد. بعد از ایجاد PSF تنظیمهای متعددی دیگر نیز ایجاد شد

***

رشید وزیری از کابل آمده بود وبا اجمل صاحب در تماس بود، یک شب را با من نیز سپری کرد و من یونیورستی را برایش نشان دادم. روابط من با کابل زیاد بود و همیشه از طریقی در تماس بودم و چند بار با اعضای فامیل حاجی نادرخان بدون پاسپورت کابل رفتم.

ایجاد حزب کمونیست در صوبه

من با جنبش ترقیخواه ازدوران کالج رابطه داشتم و اولین آموزش من در بالاخانه افضل بنگش واقع خیبربازار شروع شده بود. در آن محل عناصر ترقیخواه بشمول خدایی خدمتگاران، اعضای رهبری نشنل عوامی پارتی و اعضای عادی آن همیشه در رفت و آمد بودند؛ زیرا قرارگاه اجمل ختک نیز در آنجا بود.

این زمانی بود که هنوز اختلافات اندیشوی روس وچین به بالاخانه نرسیده بود. در اوایل ادبیات مترقی به مشکل پیدا میشد و زمانی که محدودیت برآن رفع شد، سفارت چین کتابها وجزوه های به زبانهای انگلیسی واردو ونشانک های با عکس ماوتستونگ را به بالاخانه می فرستاد. ما این نشانک را با افختار بر سینه می زدیم.

زمانی که اختلافات اندیشوی روس وچین به جنبش کمونیستی پاکستان سرایت کرد، در نشنل عوامی پارتی جناح به ریاست مولانا عبدالحمید بهاشانی چین نواز ومتباقی روس نواز شد. کمونیستها وسایرین در سال 1968  تحت ریاست خان عبدال ولیخان نشنل عوامی پارتی را ایجاد کردند. افضل بنگش چین نواز بود اما هنوز انشعاب نکرده بود، زیرا فعالیت او با نیپ شریک و او اکثرا در هشتنغر میبود. او همزمان رئیس کمیته کسان نیز بود ومطابق اصول یک شخص نمیتوانست همزمان عضویت دو حزب سیاسی را داشته باشد وبنگش صاحب حاضر نبود از کمیته کسان  استعفا نماید به همین جهت این بهانه، عاملی برای اخراج او شد.

عدۀ تلاش زیاد نمودند تا اجمل ختک را نیز به خط چین نوازی بکشانند اما موفق نشدند. علت اصلی اینکه اجمل صاحب در خط اندیشوی چین قرار نگرفت، از یک طرف افراطی بودن آن اندیشه بود وناسیونالیستها را عاملان بورژوازی میدانستند و از طرف دیگر اجمل ختک تحت تاثیر باچاخان و ولی خان قرار داشت ونمیتوانست آنها را رها سازد.

شاید سال 1970 بوده باشد که ما هسته  حزب کمونیست را در دفتر اخبار شهباز واقع در آپارتمان در نظرباغ ایجاد کردیم. اجمل ختک اکثرا در آنجا میزیست. امام علی نازش [از رهبران حزب کمونیست پاکستان] هم آمده بود ودر این هسته اجمل، صوفی، سیدمختار باچه، سرن زیب وعاصی هشتنغری شامل بودند. امام علی نازش در ختم جلسه این موفقیت تاریخی را برای همۀ ما تبریکی داد. شام همانروز سرنزیب نامه طویلی نوشت وبه اجمل داد و بر موجودیت عاصی هشتنغری اعتراض کرده و نوشته بود که نامبرده شخص مطمئن نیست وممکن راز ما را به حکومت افشا سازد.  اعتراض دومش این بود که "من مسلمان هستم و به خدا و رسول عقیده دارم وکمونیسم با مذهب سازگار نیست ومن از عقیده خویش منصرف نمیشوم وبه همین جهت از شرکت در جلسات حزب کمونیست معذرت میخواهم." سرنزیب بعدا با ما یکجا نشد وعاصی هشتنغری نیز در حزب باقی نماند.بعدها افراسیاب نیز در این هسته شامل شد. در واقعیت این کمیته صوبایی [ایالتی] شد و جلسات اکثراً در اطاق من دایر میگردید.

مهمانداری میراکبرخیبر

من  پروفیسور ودر لیلیه بیچلر بودم. مولانا آمده بود، میخواست که با پرچم رابطه برقرار نماید. حزب خلق [ جناح خلق حزب دموکراتیک خلق افغانستان] با حزب مزدور کسان پارتی افضل بنگش ارتباط داشت. من واجمل از سابق با پرچم رابطه داشتیم و  پرچم در کابل از باچاخان ونیپ پشتیبانی مینمود.

من توظیف شدم تا طورمخفی به کابل رفته ورهبران پرچم را ملاقات و نامه اجمل ختک را به آنها تسلیم وسایر مطالب را شفاهی برایشان بیان نمایم. با دوست محمد که از اودرزاده های ملک نادر ذخه خیل بود، بعد از سپری کردن یک شب در قریه آنها که آنوقت قریه اشرف نامیده میشد وحالا قریه نادرخان نامیده میشود، کابل رفتم. کابل برفپوش بود وهوا سرد ومن تنها با لباس قبایلی ملبس و چپلی به پا داشتم. ما مستقیماً به منزل ملک نادرخان در کارته سه رفتیم. خانواده نادرخان در رخصتی های زمستانی به جلال آباد میرفتند وخانه خودرا در کارته پروان آباد نکرده ودر کارته سه در منزل کرایی میزیستند.

من به بهانۀ از دوست محمد خودرا جدا ساخته در کارته پروان به منزل نجیب شان رفتم. متأسفانه نجیب جان در منزل نبود و من به دفتر پرچم در میکروریون رفتم (آن زمان هنوز میکروریون دوم، سوم و چهارم ساخته نشده بود). من معلومات نداشتم که دفتر پرچم در کدام بلاک وآپارتمان قرار دارد. بین بلاک ها با چپلی بپا میگشتم که از تصادف نیک با میراکبر خیبر مقابل شدم؛ او از خانه جانب دفتر روان بود وبا دیدن من تعجب کرد. یکجا دفتر رفتیم. آنجا ببرک کارمل، اناهیتا راتبزاد وفکر میکنم نوراحمد نور موجود بودند. من نامه اجمل صاحب را دادم وآنرا باهم خواندند. زیاد خوشحال شدند  واز من قدردانی نمودند. من دوباره به منزل حاجی نادرخان رفتم. برای دوست بهانه کردم که کسی را کار داشتم، نیافتم و بگمانم در همانروز دوباره  به جلال آباد آمدیم و بعد از سپری کردن شب، صبح وقت بعد از رسیدن به پیشاور من به یونیورسیتی آمدم و او به منزلش رفت.

تقریبا یکماه سپری نشده بود که برادرزاده های میراجان سیال کوداخیل سرفراز وسلیم که هردو پرچمی بودند با خیبرصاحب یکجا به اطاق من داخل شدند. آنها پای پیاده از راه مهمند به شبقدر وسپس نزد من آمده بودند. مسئولیت بزرگی بر عهدۀ من گذاشته شد زیرا آمدن خیبرصاحب باید مخفی نگهداشته میشد و افشای آن برای حزب وخاصتاً برای من شرمندگی بزرگ ایجاد میکرد.

به اطاق من افراد زیاد و گوناگون از همقریه ها گرفته، دوستان، اعضای  PSF ، همکاران وبا اضافه مهمانان ناخوانده می آمدند. محل مصئون ومطمئن دیگری نبود، من بر داکتر نذیر که آنوقت خزانه دار بود، چندان اعتماد نداشتم؛ لذا تا خبر شدن رهبران و پیدا کردن راه حل، مجبور شدم خودرا با او بندی سازم ومجبور بودم بعد از برآمدن از اتاق ویا رفتن به کالج، دروازه را از قفا برویش قفل نمایم. وزمانی که هردو در اطاق میبودیم بازهم دروازه را از بیرون قفل مینمودم. چند روز بدین منوال گذشت و من روزنامه ها وکتابهارا برای خیبرصاحب تهیه مینمودم. او رادیو می شنید ومواد خوراکه کافی بود. با فرارسیدن تاریکی اورا برای چکر در یونیورسیتی وجاده ها نیز میبردم. این زمانی بود که انتخابات صورت گرفته و بوتو به قدرت رسیده بود.

سرانجام نازش (سکرترجنرال حزب کمونیست) آمد و او را به منزل داکتر نذیر انتقال داد. در آنجا اجمل صاحب، مولانا و دیگران با او بحثها، میتینگها وفیصله های داشتند. مسئولیت ا من رفع وبه سید مختار راجع شده بود. بعد از بودن باداکتر، چند شب را در شهر با دوستهای سرفراز وسلیم سپری کرده بود. مختار باچه اورا در صوات گردش داد. شبی را با فتح محمد خان جوری سپری کرده وبعد از دیدوبازدیدها با اندیوالهایش از راه کوداخیل دوباره به کابل رفت.

فکر میکنم که بخاطر اقامت میراکبر خیبر در آپاتمان 12 لیلیه بیچلر باید تخته یادگاری نصب شود؛ البته این زمانی ممکن است که اولیای امور کالج اسلامیه  یونیورسیتی با من توافق نماید.برای اینکه  تمام مصیبت های جاری در افغانستان و منطقه و جنگ بیش از سی سال از [ریختن] خون او شروع شده است.

میراکبر خیبر یگانه سیاستمدار مدبر وتیوریسن بود که میگفت داودخان باید به هر قیمتی که میشود  پشتیبانی شود حتی اگر مخالف ما هم شود. کودتا برخلاف او جفای تاریخی وجبران ناپذیر است.  این سخن او تا حال بخاطرم است که در سال 1974 در جواب سوالی برایم گفته بود. دورساختن داود وکسب قدرب برای ما کار چند ساعت است، مگر این خیانت به مردم افغانستان خواهد بود، مردم مارا نمی پذیرد.  پیشبینی او کاملا صحیح ثابت شد.

ادامه دارد

در بخش بعدی سفر مخفی جمعه خان صوفی به مسکو وآموزش اختصاصی در یکی از مراکز مخفی

 

´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´

 

قسمت اول

 

در مورد برگردان کتاب

"گِل برای درمسال" برگردان وتلخیص کتابی است به زبان پشتو با عنوان "درمسال له خټی" که توسط جمعه خان صوفی نگاشته شده ونویسنده آنرا "مجموعۀ از خاطرات و یادداشت ها" دانسته است.

با نام جمعه خان صوفی قبل از سقوط دولت جمهوری دموکراتیک افغانستان/ جمهوری افغانستان آشنا ومیدانستم که وی سکرتر وسپس معاون اجمل ختک وکارمند شعبۀ روابط بین المللی کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان وازجمله مقربین خاص وهمنشین گرمابه وگلستان بعضی از بلندپایگان حزب ودولت است وگاهگاهی حین گردش های عصرانه اورا با جمعی دیگر در میکروریون میدیدم که با تبختر وسوار براسپ مراد، گشت وگذار میکرد.

سال قبل برحسب تصادف در یکی از سایت ها مطلبی در مورد مصاحبه جمعه خان با رادیو مشعل خواندم که در آن نامبرده خودرا پاکستانی دانسته و بردولت های افغانستان از 1973 تا 1992 انتقادات شدید نموده بود. این مطلب سبب شد که در مورد موصوف کنجکاوی بیشتر نمایم تا اینکه توانستم  ترجمۀ صفحات اخیر کتاب اورا باعنوان "گل برای درمسال" از قلم محترم نجیب سرغندوی بخوانم. در آن مقالۀ کوتاه اما جالب، نکاتی بود که  انگیزۀ شد برای پیدا کردن کتاب. برای این منظور به دوستان زیادی مراجعه نمودم تا اینکه رفیق شفیقم اکبرگر آنرا برایم ارسال نمود؛ جا دارد که در مورد این لطف او، سپاس بی پایان خویشرا ابراز نمایم.

بخش عمدۀ محتویات کتاب "گِل برای درمسال" اگر از یکطرف حاوی فعالیت های نشنل عوامی پارتی وسایر گروپ ها وگروهای مخالف دولت پاکستان، در داخل افغانستان وافشای کمکهای پولی، نظامی و سیاسی دولت های افغانستان با آنهاست؛ از طرف دیگر جمعه خان فعالیت ها، مصروفیت ها وزندگی خویشرا در داخل افغانستان به تفصیل در آن نگاشته است. به ملاحظۀ صفحات کتاب، نامبرده از سال 1967 با شهید داکتر نجیب وفامیل او آشنا ودوستی، رفاقت وصمیمت خاصی داشته وبرعلاوه مدتی طولانی آموزگار او در زبان انگلسی واردو نیز بوده است. در عین زمان او در سال 1982 با دختر محترم سلیمان لایق عضو کنگرۀ موسس حزب دموکراتیک خلق افغانستان، عضوبیروی سیاسی ومعاون حزب وطن، ازدواج نموده ورفیق، همنشین وهمراز شماری از بلندپایگان حزب ودولت جمهوری دموکراتیک افغانستان بوده وبه گفتۀ خودش با آنها "گپ وشپ" داشته است.

 نکتۀ عمدۀ کتاب این است که جمعه خان صوفی در سال (1972) طور مخفی وبشکل خاص (با نام آذری پرویز مخمدوف تبعۀ اتحاد شوروی و پاسپورت آن کشور) از طریق افغانستان (شیرخان بندر) با همراهی سه نفر تباع شوروی از جمله (گابریلویچ اوسادچی) غرض آموزش های اختصاصی به شوروی رفته وبعد از ختم کورس دوباره به پاکستان برگشته است.

 جمعه خان بعد از آن تاریخ روابط بلاوقفه، مستحکم وخاص با ادارات اطلاعاتی شوروی داشته و منبع مهم خبرچینی وگردآوری اطلاعات برای آنها بوده وتحت حمایه آنها قرار داشته است. به ملاحظۀ صفحات کتاب، میتوان گفت که محور اساسی کار وفعایت او در افغانستان وسفرهای بی شمارش به خارج از آن در حول همین روابط با دستگاه اطلاعاتی شوروی بوده که نویسنده گاهی به شکل مستقیم وگاهی هم در لفافه از آن پرده برداشته است.

با مطالعه محتویات کتاب، حیفم آمد تا هموطنان از نقش وکارنامه های شخصی که به حیث دوست بسیار نزدیک شماری ازخانواده های رهبران حزب ودولت جمهوری دموکراتیک افغانستان دودهه با پول مردم افغانستان زیست واروپا وآسیا را پل وگز کرد واز همه امکانات دولتی درسطح بسیار بالا برخوردار وصاحب خانواده وخانه وآنهم در محل زیست اعضای بیروی سیاسی حزب دموکراتیک خلق افغانستان گردید وچندین جلد آثار وترجمه هایش با پول وزارت اقوام وقبایل چاپ وتکثیر ودر ده ها کنفرانس وگردهم آیی بین المللی به حیث نماینده افغانستان صاحب نام ونشان گردید؛ با سقوط دولت جمهوری افغانستان به گفتۀ نمک خورد و نمکدان شکست؛ با یک جمله: «اوس پاکستانی یم/ حال پاکستانی هستم» برهمه اخلاصمندی ها، نیکی های دوستان شخصی وخانوادگی وکمک های مردم بی حدوحصر حزب ودولت  های افغانستان خط  بطلان کشیده وبرعلاوه تمام رازهای دولتی را که معمولاً بنا برملحوظات منافع ملی تنها با گذشت دهه ها از جانب دولت همگانی میشوند، افشا نموده است؛ بی خبر بمانند.

در آغاز میخواهم این نکته را علاوه نمایم که  "نوشتن خاطرات یک جاسوس، نیز جز ماموریت اوست".

 

دربارۀ کتاب

کتاب "گِل برای درمسال" در شش بخش و706 صفحه بااضافه چندین قطعه عکس، از جانب صوفی پبلیکشنز (Sufi Publications  )  در راولپندی چاپ، اما سال نشر آن قید نگردیده است.

قابل یادآوری است که مطالب بخش اول و دوم کتاب که حاوی دوران طفولیت و کودکی و نوجوانی جمعه خان است؛ بصورت فشرده برگردان شده است.

 

روی جلد کتاب

بخش اول

پدرم جمعه خان فرزند امبارس خان ونواسه خواجه محمد وبه قوم تورکرم خیل هستیم. تاریخ تولدم براساس اسناد شمولیت در مکتب 15 نومبر سال 1948 قید شده، اما مادرم گفته که سال تولدم "سال پاکستان" است یعنی  ماه جون سال 1947.

خواهرم ( زرمهاله) و برادرم (زیارت خان) بزرگتر از من وسه برادرم (رسول خان، محمد افضل وبختیارعلی) ودو خواهرم (ماه رحلت و فریده) کوچکتر از من هستند. از آنجای که پدرم از جملۀ رفقای باچاخان [خان عبدالغفارخان] وکانگرسی (خدایی خدمتگار) بود، با اودرزاده  های خویش مناسبات حسنه نداشت. باوجود که با سپین کرمخیل مسجد مشترک داشتیم، اما حجره های ما جدا بود وپدرم تا دم مرگ پا به حجره سپین کرمخیلی ها نگذاشت.

بعد از ایجاد پاکستان ودوران حکومت قیوم خان شماری زیادی از کانگرسی ها در اثر شهادت مسلم لیگی ها روانه  زندان شدند؛ اما پدرم به این علت از زندان نجات یافت که مامای ناسکه او، شیرداد بابا شخص دلاور وجنگی بود و با خدایی خدمتگارها همدردی داشت ونامبرده اخطار داد هرگاه کسی برعلیه خواهرزاده اش شهادت دهد، سروکارش با او خواهد بود.

پدرم زمیندار وبرادر نداشت ونسبت به سایر اودرزاده ها، مالک زمین بیشتر بودیم. قریه ما مانیره نام دارد که متشکل از دو قریه مانیره بالا و مانیره پایین است اگر چه حال از آن ضلع (معادل ولسوالی) تشکیل شده است.

در آن وقت در سرتاسر مانیره یک مکتب ابتدایه بود و مکتب عالی تنها در صوابی بود. در تمام قریه تنها چند نفر چند صنف محدود درس خوانده وهیچکس تعلیم مکمل نداشت. برای دختران زمینه هیچگونه تحصیل موجود نبود. مانند سایر مناطق قبایل پشتونها با تاسیس مکتب ابتدایی برای دختران مخالفت صورت میگرفت وتنها حکومت صوبایی قیوم موفق شد مکتب دخترانه را بنیاد نهد.

من زیاد کوچک بودم شاید تنبان نمی پوشیدم که برق به قریه ما آورده شد. تا این وقت مردم از شمع ویا  شونتی [در دادن چوب جلغوزه برای روشنی منزل] استفاده میکردند. ما زیاد خوشبخت بودیم که از چراغ لاتین [اریکین/ لمپه] استفاده میکردیم  که زیات شی قیمتی دانسته میشد.

من از طفولیت یاغی وباغی بوده واکثرا همراه پدرخویش دعوی مینمودم، او گاهی بالایم قهر میشد وگاهی هم میخندید. پدرم طبیعت سخت داشت، اما من همراهش بحث وگفتگو میکردم. گاهی که مرا لت وکوب میکرد، مادرکلانم حامی من بود ومرا نجات میداد. مادرکلانم با وجود که با او شوخی میکردم، با من مهربان بود، این شکل آزادی ومناسبات با پدرم تا آخر باقی ماند. من برعکس برادر بزرگم، با همسالان در بازیهای فولکلوریک ومحلی وجنگها شرکت میکرم وشبانه ناوقت به خانه می آمدم.

پدرم بیسواد وزمیندار بود. پدرم در سال 1975 زمانی که من در افغانستان بودم، وفات کرد. در طفولیت، پدرم مرا به مسجد فرستاد، آنجا نماز یادگرفتم و سپس سپاره وقرآن را ختم کردم، پنچ گنج را نیز شروع نمودم. به یاد دارم که به مسجد ما علما آمده بودند، در آن وقت مدرسه ودارالعلوم بسیار کم وتقریبا نادربود، بطور عنعنوی آموزش در مسجد صورت میگرفت. چلی ها وطالب ها در مسجد میبودند. دروس آموخته من مورد پسند عالم ها قرار گرفت واز پدرم تقاضا کردند تا من را با آنها همراه سازد وعالم بزرگی از من بار خواهد آمد؛ مگر پدرم قبول نکرد. پدرم میخواست تا ما به مکتب رفته وآموزش عصری را فرا گیریم. علت آن این بود که پدرم کم کم آدم سیاسی بود وسایر مردم محل داراها و خان ها بودند.

پدرم دوستی از قوم مومند بنام عبدالرحیم داشت که در قریه ما خیاطی میکرد، در آن زمان او شخص تعلیم یافته بود وبه فارسی می فهمید. برادر بزرگش از جمله ناقلین در کندز بود ودر آنجا پسر بردارش نظیف الله نهضت از جانب حفیظ الله امین به حزب خلق جذب شده بود.  نظیف الله نهضت [امینی مشهور که در زمان ولایت او فاجعه کشتار مردم هرات (بیست و چهارم ماه حوت سال ۱۳۵۷) صورت گرفت.] بعد از انقلاب، نخست در هرات و بعداً در غزنی والی شد ودر دوران آخر دولت حفیظ الله امین، سفیر افغانستان در کیوبا بود .[جمعه خان صوفی، زمانی که نظیف الله نهضت والی غزنی بود، به دیدار او شتافته وچند شبی مهمان او بوده است.]

چگونگی سنت شدنم به خاطرم باقیمانده است؛ آن زمان، داکتر نبود ونه مردم شیوه دیگری ختنه کردن را میدانستند؛ به همین جهت ختنه کردن پسران توسط دلاک صورت میگرفت. مراسم ختنه  کردن توام با  جشن بزرگی همراه بود. من و زیارت خان [برادر بزرگش] ختنه شدیم. به خاطر دارم که پدرم دو میش یا گوسفند نر را حلال کرده ودر بین شُش آن دو میخ بزرگ برآمده بود. دلاک، طفل را بر ظرفی می نشانید وبرایش میگفت که بطرف بالا ببیند که گنجشگک طلایی ویا طیاره پرواز میکند. با دیدن طفل به طرف بالا، دلاک به سرعت با تیغ تیز، گوشت اضافی آلت تناسلی را میبرید وتوام با آن صدای مبارک مبارک حاضرین بالا میشد وسپس طفل را سوار بر دولی به خانه میبردند.

ختنه شدم به این جهت بخاطرم است که در اثنای بریدن گوشت اضافی آلۀ تناسلی یک قسمت جناح آن را نیز بریده بود و زخم به زودی التیام نیافت، مرا در بین آب روان می نشاندند و ماهی ها از آلۀ تناسلی ام گندگی را میخوردند ومرا بسیار آزاد میداد.

زمانی که برق به قریه آورده شد، مردم در ماه رمضان ویا برات، نعت خوانان وعلما را می آوردند. در مورد استفاده از لودسپیکر علما دودسته تقسیم شده بودند؛ یک گروه میگفت که پیامبر اسلام بر سجاده استاده ووعظ کرده است، به همین جهت وعظ و نصیحت توسط لودسپیکر مکروه وعمل غیراسلامی است؛ اما گروه دیگر کاربرد آنرا جایز میدانستند.

به گمان اغلب در سال 1953 مرا در مکتب ابتدایی دولتی (تا صنف چهارم) مانیری پایان [ منطقه  به فاصله تقریبا 103 کیلومتری شرق پیشاور] شامل ساختند. در دروس مکتب من لایق بودم، بواسطه قلم نی بر روی تخته نوشته میکردیم، از طفولیت با خط علاقه داشته وخوشخط بودم. سرود فعلی پاکستان در سال 1956 توسط حفیظ جان جالندهری نوشته شد وقبل از آن  ما سرود "ساری جهان سی اچها پاکستان همارا" را میخواندیم.

صبح وقت تمام اطفال  مکتب برای سرودن ترانه، دیدن نظافت در لین ایستاده میشدند؛ هر استاد خمچه چوب داشت و شاگردان  متخلف را میزدند. برعلاوه مکتب رفتن، من با پدر خود در زمینداری نیز کمک میکردم، علف درو وآنرا بخانه می آوردم وگاهی  هم گوسفندها را میچراندم.

بار اول که من لندن رفتم، چای سبز در هیچ سوپرمارکیت پیدا نمی شد وتنها در دکان بوته های طبی(Herbal Medicine)  میتوان آن را خرید. به همین ترتیب درزمان طفولیت ما، درزمستان زمانی که مبتلا به رزش و زکام میشدیم مادرکلانم آنرا برای ما میداد و برای ادرار شبانه ما، زیر چهارپایی ظرفی را میگذاشت وتا صبح ناوقت ما را بیرون نمیگذاشت.

در قریه ما، آموزش دیده ها بسیار کم بود، مردم عوام اینرا قبول نداشتند که باران از ابر میبارد، بلکه همه  بر این باور بودند که باران از آسمان میبارد وآسمان هم چند طبقه است. علاوه بر این زمانی که رادیو تازه آمد  وبسیار کلان بود، مردم فکر میکردند که در بین این ماشین کسی نشسته است. گرفتن نام ساینس کفر شمرده میشد، جهالت همه گیر بود، مگر مردم بسیار با حوصله بودند و ممکن این نتیجه زیست  مشترک چندصدساله  ما با هندوها بوده باشد.

دوران کودکی ومکتب عالی/ لیسه

با فراغت از صنف چهارم وختم کردن مکتب ابتدایه، دوران کودکی نیز برای من ختم شد. در این وقت من ده یا یازده سال داشتم. البته جدا کردن دوران کودکی ونوجوانی وکشیدن خط فاصل بین هردو کاری است دشوار واینکه تصور کرد با عبور از مرحلۀ کودکی، شخص کاملاً تغییر یابد وعلاقمندی های دوران کودکی را فراموش نماید، هرگز چنین نیست؛ بلکه تمام آن بازی ها، مزاح ها، شکار، گشت وگذار وکارهای فراگرفتگی در دوران نوجوانی، کماکان ادامه یافته ورشد می یابد وبا آموختن مطالبی نو، علاقمندی های تازۀ ایجاد گریده، ذهن شخص وساحۀ دید وی شگوفان شده ودرعمق وسطح وسعت می یابد وتوأم با آن دلچسپی ها، نیز ازدیاد می یابد.

به تصورم در سال 1958 من در مکتب عالی دولتی صوابی [شهری به فاصلۀ در حدود صد کیلومتر بطرف شرق پیشاور]  شامل صنف پنجم شدم. تا جای که بخاطرم مانده است در آن زمان شاگردان صنف پنجم وششم لیلیه بودند وبچه های قریه های دوردست در آن می زیستند. آموزش عام نبود، مگر خانواده های بودند که برای تعلیم اهمیت قایل بودند وبه همین منظور اولادهای خودرا شامل لیلیه ساخته بودند. رفتن به صوابی، سبب وارد شدن تغییر تازه در زندگی ام شد وذهنم رشد کرد وبا تجارب تازۀ مواجه گردید.

بازی های ما همچنان ادامه داشت. در این زمان دسترسی به برق همگانی شده بود وخاصتاً در دوران مارشال لا ایوب خان [ایوب خان دومین رئیس جمهور پاکستان طی سالهای ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۹  که در نتیجه کودتا قدرت را از اسكندر میرزا، غضب وحکومت نظامی را اعلان کرد] که در خانه های ما زنان آنرا "مشرلا" میگفتند، تغییراتی بزرگی رونما شد؛ برق به منازل قریه توزیع و سرک ها نیز توسط پایه های برق تنویر گردید وبه این شکل ساحه  ومحل ساعت تیری ها وبازیهای ما از دیره به کوچه نقل یافت وبزرگان حجره از مزاحمت های ما راحت شدند.

منزل ما قبل از "مارشال لا" ویا اندکی پس از آن صاحب برق شده بود ومن کارهای خانگی مکتب را در روشنی آن انجام میدادم. در دوران کودکی وآغاز نوجوانی من، هنوز تیپ ریکاردر، تلویزیون، ویدیو و دی ویدی نبود؛ مگر جامعه بسیار سیکولار بود وخیراندیشی ها هم زیاد. بازی ها وسیل ساعت تیری وسرگرمی ها نیز گوناگون ومتعدد بود. اشتراک رقاصه ها ومجلسی ها [اشخاص که با سخنان و نمایشات، حاضرین مجلس را سرگرم میساختند] در مراسم  نامزادی ها، عروسی ها و ختنه سوری ها، معمول بود وآنها در مقابل پول محافل را گرمی ورنگینی می بخشیدند. در ماه رمضان برای دیدن قوالی خانی به حجره میراحمدشاه بابا که از صوابی وشاید پیرو طریقۀ نقشبندیه بوده باشد؛ میرفتیم و زمانی که میدیدیم مریدان او به حالت خاصی میرسند، لذت می بردیم. این گونه قوالی خوانی تا حال ادامه دارد.

دوران ایوب خان، مرحلۀ رشد صنعتی پاکستان بود و وضع زمینداران نیز بهبود یافت. پروگرام امریکایی کمک به قریه ها نیز موثر بود ودرنتیجه آن در شیوه زراعت تغییر آمد. زرع تنباکو، ایجاد گدامهای، تکثیربوته های تنباکو ویرجینیا، بازار تنباکو ومخصوصاً ارسال تنباکو به بازار پاکستان شرقی [بنگله دیش کنونی] سبب ازدیاد عواید کسانی شد که  در صوابی به آن مصروف بودند.

قبلا مردم ما در زمستان جواری ودر تابستان بیشتر جو میخوردند زیرا حاصل کشت گندم کم و از جو زیاد بود، لذا خوراک مردم غریب نان جوین بود. زمانی که تخم گندم میکسی پک از امریکا آورده شد، حاصلات گندم ازدیاد یافت ومردم بر آن نام "نیست پاک" [محو کنندۀ فقر] گذاشتند. حال جواری وجو کم یافت اند وجو برای صحت مخصوصاً برای قند ومریضی شکر بسیار مفید است.

در اوایل با آوردن تنباکو، ملا صاحبان با آن مخالفت میکردند وبعضی شان میگفتند هرکسی که این بوتۀ نجس را در زمین خویش کشت نماید، چهل سال حاصل آن حرام است. مگر درمقابل ضرویات معشیت و منافع اقتصاد، کی مقاومت کرده میتواند. در آغاز کیوران  CURERS  وگریدرکاران وسایر ماهرین رشته از آنطرف اتک می آمدند. بعدها، مردم محل شیوه های مربوط را فراگرفته  وگردانندگی این شغل ها را به دست خویش گرفتند.

برگهای رسیده تنباکو در کُرد، باید چیده شده ودر خمچه ها بسته گردیده تا سپس برای پخته شدن در کوره جابجا میگردید. اکثراً این خمچه ها توسط اطفال بسته میشد ومن هم مدتی مصروف این کار بودم، زیرا در موسم رخصتی های گرمی اکثر بچه های مکتب از اینطریق جیب خرج خودرا بدست می آورند. من علاوه برآن در کار TP3 نیز مصروف بودم  و آن عبارت  بود از ثبت سورت بندی دسته های تنباکو (نوع اول، دوم، سوم و چهارم) ومقدار آن در فورمه های مخصوص.

 آنطوری که قبلاً تذکردادم پدر من طرفدار پاچاخان وعضو نهضت خدایی خدمتگار بود، اما در دوران ایوب خان تعدادی زیادی از خدایی خدمتگاران به زندان افتیده بودند و مردم از سیاست بیزار شده و سیاست ترعیب و تهدید ایوب خان حکمروا  ودر نظام بنیادی جمهوریت، تقریباٌ اکثریت مردم سهم میگرفتند.

نخستین سروکار عملی من با سیاست، زمانی آغاز شد که دوست ما شیرین خان از یک حوضۀ انتخاباتی شامل قریه کرمخیل، شیرزادخیل، طاوسخانی و غیره برای عضویت  در بی دی کاندید شد ودر مقابل آن  محمد حیات طاوسخانی که دوست پدر من هم بود قرار گرفت. سمبول انتخاباتی شرین خان تبر واز محمدحیات پیاله بود، من به طرفداری شیرین خان بر دیوارها با خط زیبا نوشته های کردم و این شعری را نیز سرودم «بیاورید بیاورید تبرچه را    تابشکنیم پیاله را" در انتخابات شیرین خان برد و محمد حیات باخت.

بعداً در انتخابات اسامبله قومی وایالتی پاکستان غربی بعضی از اودرزاده های ما از جمله شیرداد بابا وپسرانش پیردادخان وصاحبداد از نوابزاده عبدالغفورهوتی وشیرین خان از محمدعلیخان هوتی حمایت میکردند؛ همدردی ما با امیرزاده خان بود. دقیق بخاطر ندارم که نخست از طرف بی دی برای اسامبله ملی امیرزاده خان رفت یاخیر.؟ به گمانم  اکثریت خدایی خدمتگاران در زندان بودند.

زندگی پشتونها توام با اودرزادگی ودشمنی است؛ ما همیشه تلاش کردیم تا خودرا از اینگونه جنجال ها بدور نگهداریم. پدرم به عوض اینکه  تفنگ گرفته وباغاصب پلوان وزمین خویش بجنگد، به مرجع عدلی رفته وحق خودرا اعاده مینمود. اگر چه با بزرگ شدن ما کسی بر ما تعرض ننموده و نه ما برای کسی زمینه را مساعد ساخته ایم.

در مکتب در جمله شاگردان لایق بودم واسناد مکتب شاهد آن است. اما درمرحلۀ، از درس خواندن دلسرد شدم. اکثراٌ از مکتب گریز میکردم. علت آن جذابیت سرگرمی ها و بازی ها بود ومن به بهانه مکتب از خانه بیرون میشدم و کتابها را در جایی میگذاشتم و ساختن گُر را تماشا و یا در اده [ محل مانند چوک ومحل تجمع وگشت وگذار مردم] گشت وگذار میکردم وگاهی هم با کمان شکار مینمودم.

استادان که من  وزیارت خان را می شناختند، برای بزرگان ما شکایت کردند. من نه با نصیحت ونه با فشار، آمادۀ رفتن به مکتب نشدم. در این وقت در صنف هشتم بودم. سرانجام پدرم مجبور شد که مرا با خود در کار زراعت مصروف ساخته تا با کارهای ثقیل از کار بر سر زمین خسته و دوباره به مکتب رجوع کنم. اما نتیجۀ مطلوب را حاصل نکرد و سرانجام بعد از یکی دو هفته، با زدن چوب و به جبر مرا  دوباره به مکتب فرستاد.

 من علاقۀ به مکتب نداشتم و تلاش میکردم تا به شکلی از اشکال خودرا از مکتب خلاص نمایم. آنزمان در امتحان سالانه شیوه چنین بود که تنها شاگردانی حق اشتراک داشتند که در امتحان مقدماتی کامیاب شده باشند. من برای اینکه ناکام شوم در پارچه امتحان به عوض جوابهای اصلی لندَی وچهاربیتی مینوشتم. مثلاً در امتحان تقریری ساینس گفتم: عصر ترقی وساینس را کار ندارم، زمان قبلی، شب های تیرشده و ایام گذشته را برایم بدهید. اما زمانی که نتایج ابلاغ شد من کامیاب شده وحسرت کسانی را میخوردم که ناکام شده بودند. به این شکل از روی مجبوریت  به مکتب ادامه دادم ودر امتحان سالانه نمرات عالی گرفتم.

در صنف نهم، رشته های ساینس واجتماعیات جدا میشد ومن از رشته ساینس ماندم و این آغاز اولین بدقسمتی من بود. بعد از این رفتن من به مکتب منظم شد. به خواندن اخبار شروع کردم. این زمانی بود که جنگ ویتنام به شدت ادامه داشت، من بریده های اخبار وعکس ها را نزدیک چپرکت خویش بر دیوار الصاق میکردم وبا سیاست دلچسپی ام پیدا شد.

نامزدی من: زیارت خان [برادر بزرگ] در قریه سلیم خان نامزد شده بود ومطابق رسوم پشتونها که غم زن گرفتن باید در کودکی شخص خورده شود وبرهمین اساس نامزدی وعروسی بر اساس توافق بین دوفامیل صورت میگرفت. در مورد این توافق نتنها از دختر بلکه از پسر نیز پرسیده نمیشد. این شیوه تا حال معمول است. در مورد من نیز چنین شد و پدرم باوجود مخالفت من، قول و قرارها وتوافقات  نمود ومرا نامزد ساخت.

در صنف نهم ودهم با شوق و علاقمندی درس می خواندم ومنظم به مکتب میرفتم. در امتحان ماه مارچ سال  1964 من بلندترین نمره (636) را در تمام مکاتب صوابی حایز شدم.

کالج صوابی

بعد از امتحان و نتیجه خوب، مرحلۀ دیگری در زندگی من شروع شد. من بالغ شده بودم وخواستار آزادی بودم. دوستان تازه و ومحلات جدید را پیدا کردم. اده صوابی برای اهالی مانیری، صوابی وقریه های اطراف آن حیثیت جاده آکسفورد، شانزه لیسی، مال رود وجاده جناح را دارد. پای من هم به این اده باز ودوران طفولیت و کودکی فراموش شد.

زیارت خان بعد از فراغت از صنف دوازدهم شامل کالج اسلامیه پیشاور شده بود ومن شامل کالج صوابی شدم. تقریباً یکسال در کالج صوابی ماندم ودوستانی تازۀ پیدا کردم، وهمزمان با سیاست فعال دلچسپی ام پیدا شد. گاهی که پیشاور می رفتم حتماً سینما رفته وفلم میدیدم. در آن وقت  فیلم های هندی ممنوع نشده بود؛ زیرا هنوز بین هند وپاکستان  جنگ صورت نگرفته بود.

 در فضای سیاسی پاکستان تغییراتی رونما شده بود. در انتخابات جمهوریتهای بنیادی تقریباً هشتادهزار عضو بی دی انتخاب شده بودند. آنعده خدایی خدمتگاران یا رهبران وکارکنان نشنل عوامی پارتی که در اثر مخالفت با یکجا شدن صوبه با ون یونت ایالت پاکستان غربی زندانی شده بودند رها شده ویا در حال رهایی بودند. در جمله اینها کوکوکاکا هم آزاد شده بود. من با نعیم وسلیم به حجره او میرفتیم و با چهره های دیگر آشنا می شدیم واکثر آنها طرفداران باچاخان بودند. علاقه من به سیاست روبه افزایش بود.

بر اساس قانون سال 1962 در جنوری سال 1965 انتخابات صدارتی اعلان شد؛ در این زمان رهبری نشنل عوامی پارتی  را سیاستمدار مشهور بنگال، مولانا عبدالحمید بهاشانی به عهده داشت. ولی خان را در سیاست پاکستان کسی نمی شناخت؛ شهرت او تنها بنام فرزند باچاخان بود. 

نیپ [نشنل عوامی پارتی] در مقابله با مارشال ایوب خان، از محترمه فاطمه جناح، خواهر قاید اعظم محمد علی جناح پشتیبانی میکرد ونام اورا هم مولانا بهاشانی تجویز کرده بود. انتخابات سرگرمی های سیاسی را تندتر ساخته بود. من برای بار نخست  غرض اشتراک در جلسه حزب مخالف به مردان رفتم. در جلسه بزرگ  که در کمپنی باغ بود، بهاشانی صاحب وسایر رهبران حزب مخالف شرکت داشتند. تمام جلسه را نیپ سازماندهی نموده بود. در جلسه عوض قیوم خان، خانم او صحبت کرد زیرا وی براساس قانون از فعالیت سیاسی منع شده بود.

این جلسه یک نمایش بزرگ بود، اما فیصله انتخابات در اختیار مردم نه بلکه در دست هشتاد هزار نماینده منتخب جمهوریت بنیادی بود که به سهولت زیر تاثیر قدرت و پول قرار میگرفتند.

من از طرف نیپ به جرگه ها و جلسات میرفتم. به طرفداری ایوب خان ن کرنیل غفورخان، کرنیل امیرخان نوابزدادگان مردان و دیگران  قرار داشتند.

ادامه دارد

 

 


بالا

صفحة دری
* بازگشت