مریم محبوب:

عبور از تاریکخانهء

 

((آنسوی وحشت))

 ادعایی ندارم که بیشترین کتابها را خوانـده ام،  اما همیشه با مطالعه و کتاب هـــمدم بوده ام. بخــش عمده ی از زندگی ام - از آن سالهای کم سالی تا این سالهای پرسالی - را با کتاب سر کرده ام، ولی این روز ها کتابی بدستم رسیده که خیلی تکان دهنده و مطالعه هیچ کتابی به  این اندازه  حیرت برانگیز ، گیچ کننده و حوادث اش افسانوی  و حتی  وحشت آور  و مملو از حقایق تلخ و گریه آور زندگی نبوده است . بخصوص اینکه کتابی به این پیمانه پرفراز و فرود را از زندگی خویشتن و خاطره های دردناک خود، هموطن افغان ما (( حمید نیلوفر )) ، به تحریر درآورده باشد .

 کتاب (( آنسوی وحشت )) خواننده را  به آگاهی و درکی از یک حقیقت تلخ و پنهانی میکشاند  که نویسنده کتاب، خود، کاشف و مکشوف آنست . در واقع خود نویسنده جزء از این حقیقت تلخ است که درجامعه ما جاریست و ما بی خبر ازان و یا با کراهت و نگاه آماسیده به ریشخند  و تمسخر از کنار آن عبور میکنیم  .

 

حقیقتی از بدنه ی واقعی جامعه  ما، که تاکنون  برای شناخت و واقعیت حضوری آنها و شنیدن صدایشان ، گوش های ما کر ، زبان ما گنگ و  چشمان مان کور بوده است. نه تنها ما چنین بوده ایم که تاریخ نسلهای ما نیز روال نابینایی خود را در اغماض از پذیرش چنین حقانیت روشن و برحال ، از سر گذرانیده و مسیر خود را با بی تفاوتی طی کرده است .

 اگر بگویم که با خواندن این کتاب به دریافت هایی که تا پیش از آن بدان آگاهی نداشته ام  رسیده ام ، اغراق نکرده ام .

 

از نظر من هر کسی که با دیدگاه انسانی و ارزش های حقوقی ، به مطالعه این کتاب می پردازد،  به معنای اینست که از تجربه دلخراش و قابل لمسی عبور میکند و ناگهان در می یابد که چیزی بر دریافت هایش افزوده و چیزی از باور هایش کاسته شده است . در اینجاست که شناخت ها و  آگاهی ها و ادعاهای روشنفکرانه اش ، برایش سوال برانگیز میشود . چنین فردی اگر انسان صادق و صمیمی با خودش باشد پی میبرد که شناخت و درک او از جامعه با داشتن این همه ادعاهای دانشگاهی و روشنگری ناقص بوده و چه بسا که خود نیز یکی از  ناقض کننده گان و توهین کنند گان و مسخره کنندگان افراد  قشری از جامعه بوده که آنها دو جنسه اند و درافغانستان ( ایزک ) خوانده می شوند .

 کتاب خاطره نویسی (( آنسوی وحشت )) نه داستان و خیال پردازی هنرمندانه برای سرگرمی دیگران است و نه هم افسانه یی که ساخته و پرداخته ذهن و تخیل نویسنده آن باشد ، بلکه یک حقیقت  تعجب برانگیز و در حین حال وحشتناکیست که ذهن و روان خواننده  را، ولو خواننده سواد اندکی اگر هم داشته باشد از جهنم نادانی و جهالت و نابینایی ، از میان سنت های هول برانگیز و تاریکخانه های تربیتی و آموزشی و از اعماق باور های تلقینی متحجر ، به بیرون پرتاب میکند و او را تمام قد در برابر  آیینه یی قرار می دهد که انعکاس دهنده ء پلشت ترین و مشمئز کننده ترین و تهوع آورترین  جفا ها و کردار های  نا بخشودنیست که چنین بی رحمانه براین انسانهای تمام عمر رنج کشیده و تحقیر شده سرزمین ما روا داشته شده و می شود . 

 

(( آنسوی وحشت )) گوشه ی از خاطرات  نویسنده و در واقع سرنوشت و سرگذشت هزاران دیگریست، که با بی مهری خدا و خلق خدا مواجه بوده اند  .

 

  حمید نیلوفر، در این کتاب بخشی از زندگی خویشتن  را از دوران کودکی تا جوانی، از ظلم ها و ستم ها و بی تفاوتی اطرافیان ، از رنجها و افسردگی های غربت، از بیم ها و نا امیدی های مهاجرت، از جنگها و ستیز های سرسختانه خود با شیوه برخورد های غیر انسانی دفاتر حقوق بشر و دفتر ملل متحد در ترکیه، از ترسها و خوف ها و گرداب های سفر خود در پاکستان، ایران، ترکیه و یونان  بیان می دارد و  خواننده خود را با حوادث و سوانح باور نکردنی و حیرت آوری رویا روی می سازد که  هضم و گوارش آن چندان آسان به نظر نمی آید .

 

این کتاب ظاهرا" خاطرات و سرگذشت نویسنده آنست اما آغاز کتاب و طرح ماجرا ها و حوادثی که کتاب را از ابتدا تا انتها به هم پیوند می دهد، از حد خاطره نویسی فراتر می رود و ناگهان برای خواننده این تصور دست می دهد که در دنیای افسانه ها سیر می کند و در آیینه ذهن و تخیلاتش شخصی بنام حمید نیلوفر را می بیند که با هزاران زخم نشسته در تن و روان  ، چنان قهرمان اساطیری از میان همه ی این زخمها و داغ ها و از عمق این دریای وحشت عبور می کند و خود را با هزاران زحمت و تلاش تا این سر جهان می رساند تا روایتی به این صعبناکی را برای ما بنویسد .

 

حمید نیلوفر که پیش از نوشتن این کتاب ، با نوشتن و قلم زدن سر و کار ندارد و در قلمرو خاطره نویسی و نویسندگی بیگانه است ، برای تسکین دل دردمند خویش و برای دفع درد ها و فشار های که متحمل شده است ، دست به قلم میبرد و در نخستین تجربه اش ،  با شهامت و دلیری ، یک تنه در برابر کهن بیخ ترین سنتهای خشن و غیر انسانی جامعه خود می ایستد و می جنگد . وی با گفتن حقایق  دردناک و شرح رنج نامه خود ، و لو با زبان برهنه و عریان ،  با نثر ساده و روان  اما با کلمات غیر معمول در فرهنگ ادبی و خاطره نویسی ما ،  پرده از روی بی خردی و جهالت زمانه ما بر می دارد .

 

 (( آنسوی وحشت )) حوادث را  بی پرده و صریح بدون هیچگونه ملاحظات تعارفی و خجلت زده گی های ریاکارانه ، بیان می دارد و با شجاعت بی نظیر ، پرده خود سانسوری را از هم می درد و بدور میریزد و باری ، با این برهنه گویی ، وحشت سرکوب سالیان دراز ذهن و روان را از خود می راند و خویشتن خویش را آزاد می سازد و ازینجاست که به خود باوری دست می یابد و در آوردگاه هویت خاص خود ایستاده می شود و خود را برای همگان می نمایاند که اینست واقعیت وجودی من ! من هیچ شرمی از واقعیت هستی خود ندارم و به شما نیز دیگر اجازه نخواهم داد که مرا انکار کنید !

 

   کاربرد کلمات برهنه جنسی و الفاظ رکیک که کاربرد روزمره دارند و در زبان مروج و روزمره مردم به طور وسیعی متداول اند و نویسندگان ما حتی در ضرورتی ترین پرداخت های هنری از ذکر آن،  همیشه خود سانسوری کرده اند ، اما در این کتاب شجاعانه به کار می رود که از خصوصیات نادر خاطره نویسی  در ادبیات ماست .

  بیان بی پرده حوادث و عریانی گزارشات جنسی نویسنده ، تاکنون در قلمرو نوشته و ادبیات ما جای نداشته از این روست که این کتاب می تواند  نخستین کتابی در ضدیت با خودسانسوری و تلاش موفقانه در تابو شکنی و طرد سنتهای خرافاتی اجتماعی باشد .

 کتاب (( آنسوی وحشت ))  از قشـری اجتماعی ای دفاع می کند که از شدت توهین و تحقیر و مسخره سازی های مردم ، هرگز در جامعه سربالا نکردند  و از بیم ابله گویان حضور خود را پنهان نمودند .

 

 ( ایزک ) ها که  فیصدیی محدودی از مردم را تشکیل می دهند  در کشور ما از سر گذشت و سرنوشت حیرت آوری رنج می برند وحمید نیلوفر که خود علاقه دارد که او را (( ایزک )) بنامند ، در کتابش در واقع خاطرات این دسته از مردم محروم را که از دید جامعه نادیده گرفته شده اند ، به تحریر درآورده است . 

 

وی در جایی از کتاب برای خواننده چنین می نویسد :

  (( ما هفت خواهر و برادر هستیم . به ترتیب سن و سال بزرگترین همه مان خواهر بزرگم هنگامه، بعد از او افسانه، دو تا برادرانم نوید و ولید ، خودم ، خواهر کوچکترم جــانانه  و کوچکترین همه مان خواهر کوچکم مستانه است که در واقع چهارونیم خواهر هستیم و دونیم برادر . ))

اعتراف چنین امری که - من نیم زن هستم و نیم مرد - در جامعه ما کار آسانی نیست .

 

 در این کتاب بر شرمگرایی های بی مورد و حیا و آزرم نگری های تصنعی و ریاکارانه یکسره خط بطلان کشیده شده و جایش را به گستاخی های رک و راست ، ستیز و پرخاش عریان و گفتار و بیان واقعی جریان روزمره ی زندگی ، عوض کرده است .

 

حمید نیلوفر ، در برابر سرخوردگی های عاطفیی که از سوی  قوم و خویش و  کوچه گی و هم صنفان و مکتب و جامعه و حتا خانواده ، درحقش روا داشته شده و  بی رحمانه او را عمری در حسرت و افسوس و حرمان فرو برده است ، واکنش طبیعی نشان می دهد و در این کتاب او نیز با بی رحمی و خشونت تمام ،  به افشاگری می پردازد .

 

حمید ،  زادگاهش منطقه چهارده غوربند ولایت پروان است .  وی فرد تحصیلکرده و دانشگاهی است . تحصیلات عالیش را در فاکولته دوا سازی پوهنتون کابل به پایان رسانده است . وی دارای دیدگاه های انسانی و فرد دلســـوزی برای مردم افغانستان است . وی آگاهانه و با نیت روشنگری به نوشتن این کتاب پرداخته و به خوبی می داند که با نشر چنین کتابی برای خود دشمنان بیشتری می تراشد . خود میگوید :

( در برابر مردم ، یک تنه ایستاده ام )

 

نیلوفر بدلیل (( ایزک ))  بودن و یا تراوستی بودنش،  می داند که با نوشتن این کتاب در جامعه خرافات سالار افغانی، رنج های بیشمار دیگری نیز در برابر خود خواهد داشت ، همان گونه که بسی رنجها و افسردگی ها و روان پریشی ها را در طول  سال های زندگیش متحمل شده است و با همین انگیزه ، به نوشتن خاطراتش دست می یازد تا یک تنه با تمامی ناروایی ها و ستم های که در حقش شده ، مبارزه کند و با خفت دردناک بی هویتی و پنهانکاری دسـت و پنجه نرم نماید .

حمید با نوشتن این کتاب در واقع در جستجوی هویت گمشده خود و هم قشرایان است تا به مردم ثابت نماید که انسان های دوجنسه گرا ی چون او در افغانستان کم نیستند که بر اساس حاکمیت سنت های تلقینی و خرافی به بی هویتی کشانیده شده اند و از شماره طرد شدگان جامعه و گناهکارانی اند که نه تنها هیچ گناهی را مرتکب نشده اند بلکه افراد زیرک و زرنگ و با استعدادی اند که میتوانند مصدر خدمات شایسته و خلق ارزش های انسانی در جامعه خود شوند . اما از آن جاییکه خدا آنها را نه زن و نه مرد بلکه موجودی بین زن و مرد افریده است ، از مغضوبین جامعه بوده و همیشه مورد آزار و توهین و تحقیر و مسخره مردم قرار گرفته اند .

 

 خواننده این مقاله میداند که افراد دوجنسه  یا ( ایزک) ، همیشه مورد غضب، توهین، تحقیر در جامعه بوده و به نامهای (( نرماده سینه ،شر و شوم ، نجس ، خدازده ، خدا شرمانده ، لوطی ، دوزخی ، فاسد ، بداخلاق ،  خواجه و بسی نام های دیگر )) لقب گرفته اند .  حتی در مواردی زمینه های کشتار و قتل شان فراهم شده است .

 

 در جای از کتاب  چنین میخوانیم :

(( در زمان بچگی ، بچه ها مرا به نام های حمیده ، دختر ، زنچه  و ایزک صدا می زدند . کلمه (( ایزک )) Izak  در ذهن اکثر افغانها یک کلمه بی اندازه مسخره و مضحک و همچنان منفور و بی رغبت است . این کلمه را بچه ها به منظور  سرگرمی، شوخی و مسخره کردن به دیگری خظاب می کنند و بزرگان به منظور توهین کردن، تحقیر کردن، پست شمردن، رذیل دانستن، مسخره کردن و به منظور سرگرمی نیز به دیگران خطاب می کنند . کلمه (( ایزک )) در زبان عامیانه ما در اصل  معنی خنثی را می دهد. یعنی کسی که نه زن باشد و نه مرد . و در عین حال این کلمه را به چند معنی دیگر نیز بکار می برند ، از قبیل زن و مرد نازا ، پسر دختر نما ، دختر پسر نما ، آدم ابتر و دم بریده و به معنی بی غیرت و بی عرضه نیز بکار می برند . ))

 

نویسنده در این کتاب از دوران و رنجهای کودکی اش می گوید . ازین که دچار دو گونگی احساسات و عواطف  در برابر افراد ماحول خود است ، دچار سردرگمی میشود . وی فراز ها و فرود های کودکی اش  را در بازی های کودکانه و همبازی شدن با دختران و فرار از بچه ها تجربه میکند . :

 

(( من از زمان کودکی عادت های دخترانه زیادی  را در خود میدیدم ، اما به علت کم بودن سن دیگران متوجه من نبودند . مثلا همیشه دوست داشتم که در جمع دختران باشم و به بازی های دخترانه از قبیل گدی بازی ، خانه تگانی ، پنجاق ، جزبازی ، چشم پتکان ، جادوگر و امثال اینها علاقه داشتم . همیشه دوست داشتم که داخل خانه یا نزدیک خانه با دختران باشم و از رفتن به جا های دور و بازی خشن پسرانه می ترسیدم . پسران همسایه برای بازی کردن به بیرون صدایم میزدند ، اما من در حویلی بازی میکردم . خودم بیرون نمی شدم فقط سرم را از در بیرون میکردم و به آنها میگفــتم : (( مه بازی نمی کنم ))

آنها می گفتند : ( هی زن صفت ! ) جرا دایم مثل دخترا ده خانه می شینی ؟ )) اما بیرون رفتن با پسران بدون دختران برایم بیمناک بود . بعضی از پسران همــسایه مرا  (( حمیده زنچه )) صدا می زدند . هر وقت که حرف میزدم بجه های همسایه، خویشاوندان و هم صنفانم فورا با ادای دخترانه حرفم را تکرار می کردند و با صدای کشیده و نازک می گفتند : (( الا تو چه بلاستی )) .

 

 از اینجاست که حمید نیلوفر برای یافتن خویشتن خویش و هویتی که در بین جنس زن و مرد ناپدید شده است و او را مسخره مردم ساخته است ، به شگرد هایی باور نکردنی یی دست می زند . اما در ابتدا چنانچه در کتابش آمده برای اینکه مورد لعن و نفرین و مسخره دیگران قرار نگیرد ، به سختی و خلاف میل باطنی اش می کوشد که هویت اصلی اش را از دیگران پنهان نماید .  برای فرار از کنایه دیگران ، تلاش می کند که از خود چهره دروغینی بسازد که مطابق سنـت های پذیرفته شده جامعه باشد ، صدایش را تغییر می دهد و حرکاتش را جلوه مردانه  می بخشد . لباس مردانه می پوشد و به کار های بار کشی و شاق مردانه می پردازد .

 

 وی  از همان آغازین ، از ترس اینکه از آغوش خانواده اش راننده نشود ، با زیرکی هویتش  را از خانواده پنهان میکند . زمانیکه (( مرجانش - مادرش )) برایش اصرار میکند که ازدواج کند، به بهانه های مختلف از زیر حرف مادرش فرار میکند . زمانیکه اقوام و خویشاوندان با کنایه و تحــــــقیر او را (( زنچو )) صدا می کنند، وی ظاهراً با منطق و استدلال به پاسخ آنها می پردازد . اما روح و روانش در جدال فرسایشی ، در درون خرد و شکسته می شود و از جهانی که جهان او نیست و از دنیای که چنین ستمی در حقش روا می دارد  به ستوه می آید ، ولی ناچار در همان دوزخ می سوزد و می سازد .

 

وی در پاکستان و ایران بار ها مورد بی مهری و سختی های روزگار و مردم  قرار می گیرد و دردناکتر از همه اینکه مورد تجاوز افرادی قرار می گیرد که پی به دو جنسه گرایی وی برده اند . و دل تنگ از اینست که چگونه خانواده اش تاکنون از سرنوشت وحشتناک او اطلاعی ندارد . باری مکالمه یی بین او و مادرش آغاز می شود :

 

( در آخرین روز هایی که قرار بود طرف ترکیه حرکت کنم، برای اینکه مرجانم  نومید نشود که من چرا تنهایش می گذارم ، علت رفتنم را برایش گفتم :

(( من مشکل جنسی دارم نمیتوانم که زن بگیرم. خودت میدانی که در افغانستان کسی که نتواند زن بگیرد، مردم مسخره اش میکنند. اگر من به افغاستان برگردم مردم هر روز مسخره ام میکنند تا اینکه دیوانه شوم . ))

(( چرا مگر تو مرد نیستی که نمی توانی زن بگیری ؟ ))

- (( نه ، من مرد نیستم. ایزک هستم . اگر برگردم افغانستان مردم بخاطر من ترا هم طعنه خواهند زد که پسرت مرد نیست .  بخاطری که نو نومید نشوی که چرا تنهایت میگذارم ، این حرف را برایت گفتم . وگرنه به تو هم نمی گفتم . ))

 

نویسنده در بخش دیگر کتاب مینگارد :

 

(( روزی با دو نفر از همسایگان مان نشسته بودم و با هم صحبت میکردیم . یکی از آنها که 34 - 35 سال عمر داشت ، از مردم اصیل کابل و از با فرهـنگ ترین مردم افغانستان بود . دوازده سال مکتب را هم تمام کرده بود و یک مدتی را نیز در پاکستان گذرانیده بود . به همین ترتیب از پاکستان چنین تعریف کرد :

(( در پاکستان هر طرف که بروی می بینی پر از ایزک است ، اما قربان افغانستان با غیرت شوم که هیچ ایزکی در اینجا وجود ندارد . من تا حالا هیچ ایزکی را در افغانسـتان ندیده ام . ))

من که در آنجا نشسته بودم با خود گفتم :

  (( در این وحشت ، ایزک مگر میتواند نفس بکشد ! اینجا که سه نفر نسشته ایم حد اقل یک نفر ایزک  وجود دارد تا چه برسد به کل افغانستان که آیا ایزکی در آن وجود دارد و یا خیر ! ))

 

مطالعه کتاب (( آنسوی وحشت )) برای افرادیکه باورمند ارزش های انسانی اند ، ضروری است . در این کتاب پرده از روی بغرنجترین تنش های اخلاقی و اجتماعی در رابطه با ایزکان برداشته می شود و به نحو خردمندانه ء  سطوح خرافات و عادات زشت و توهین آمیز اجتماعی برملا می گردد .

 

 حس انسان دوستی و احترام نویسنده با خوانندگانش در این کتاب روشن است .  وی در بخش های آغازین کتاب می نویسد :

 (( پیش از گفــتن در مورد احساسات جنسی ، اولا به شما دوست عزیز که می خواهید در مورد من بدانید ، درود و خوش آمد می گویم . ممکن است که بعضی ها نسبت به بر خوردن به این موضوع احساس تنفر بکنند و نخواهند که در مورد من چیزی بدانند . علت ایکه چرا ممکن است احساس تنفر بکنند بعصی ها هستند که ویژگی های خودشان را دوست دارند ، اما با ویژگی های به غیر از خود در جنگ هستند . آنانی که خفیفا" فطرت تبعیض گری دارند نمی خواهند که در مورد کسانی به غیر از مثل خود چیزی بدانند اما آنانی که شدیدا" فطرت تبعیض گری دارند دست به خشونت می زنند . من در اینجا خاطرات خود را نوشته ام . با هیچ کسی در جنگ نیستم و در تبعیض گری هیچ کسی را مقصر نمی دانم . چون ما همه جز طبعیت هستیم و این طبعیت است که خشن و وحشی است و با گوناگونی های خودش همیشه در جنگ است . احساسات جنسی من متفاوت است و به عزیزانی که با این موضوع حساسیت دارند از همین جا می گویم حافظه ! ))

 

مبارزات و سخت سری های نویسنده در برابر بی عدالتی ها و تبعضات ملل متحد در ترکیه یکی از بخش های جالب و تاسفباریست که  در کتاب بصورت بسیار ماهرانه توصیف و بقلم کشیده شده است

 

حمید نیلوفر برای نجات از زندگی ناگواری که در ترکیه دارد ، با تهاجم و جنگ در برابر ملل متحد به پا می ایستد تا نه تنها برای خود بلکه برای همه همقطارانش که ایزک و یا گی هستند و حق شان از سوی ملل متحد تلف شده است ، مبارزه کند . وی چون فرد آگاه و معتقد به برابری و عدالت اجتماعی است ، به پا می ایستد و مبارزات خستگی ناپذیرش را در برابر ملل متحد با سرسختی و بیقراری آغاز میکند. از اثر مزاحمت ها و پیگیری دوسیه اش ، بار ها از سوی ملل متحد به چنگ پولیس  ترکیه می افتد و زندانی میشود ، اما از آن جاییکه در فراز و فرود سختی ها و شقاوت های روزگار ،  آب دیده شده است ، خم به ابرو نمی آورد و به رفت و آمد های منظم و متداومش برای ایجاد مزاحمت و جلب نظر کارکنان آن موسسه ، دست به اعتصاب غذایی میزند . روز ها پشت دروازه های ملل متحد منتظر پاسخ مثبت و یا منفی انتظار می کشد . به شکستن شیشه های ساختمان ملل اقدام میکند و سر انجام سر از اداره پولیس درمی آورد . بارها شاهد بوده که جلو چشمانش افرادیکه دو سه ماهی از مهاجرت شان در ترکیه نگذشته است ، از سوی ملل پاسخ مثبت دریافت کرده اند و عازم کشور های غربی شده اند ، ولی به دوسیه او که سابقه بسی طولانی تر از دیگران دارد ، هیچ توجهی نمیشود . اما این وضع هیچگونه خللی به قاطع بودنش وارد نمیکند و از آنجاییکه به عمل و اقدام جسورانه اش باورمند است ، پیگیرانه مزاحمت هایش را برای بدست آوردن نتیجه نهایی ،  در جلو ساختمان ملل ادامه می دهد .

برای ختم این مقال بخشی از مقاومت و مبارزه او را با کارکنان سازمان ملل اضافه میکنم :

 

 (( باز هم خودم را پشت در رساندم . چند تا سنگ از زمین بر داشتم زدم به شیشه ها و یک تا شیشه شکست . پولیس سریع آمد بیرون . من روبروی پولیس چند تا سنگ دیگر هم زدم . اسپری مرچ دستش بود . نزدیکم آمد ، اسپری مرچ را نشانم  داد و گفــــت (( فشار میدهم به چشمت . )) 

من چشمانم را بیشتر طرفش باز کردم و گفتم (( فشار بده ))

فشار نداد و دستش را پایین آورد . سه تا پناهدگان ایرانی نیز در آنجا بودند که آنها هم اعتصاب غذایی کرده بودند ، در آنجا ایستاده بودند و ما را تماشا می کردند . وقتی پولیس اسپری مرچ را فشار نداد و دستش را آورد پایین ، من روبروی آنها به پولیس گفتم :

(( کی را ترساندی ! مـن از هیچ چیز نمی ترسم . ))

گفت (( می زنمت . ))

 من دستانم را روی کلیه هایم گذاشتم ، سینه ام را بسویش نزدیک کردم و گفتم : (( بزن ، خیـال کردی که من از زدن می ترسم ! ))

دستش را روی سینه ام گذاشت و به عقب هولم داد . تعادلم درست نبود به راحتی افتادم به زمین . فصل زمستان بود لباس های زمستانی بر تن داشتم . از زمــین برخاستم ( کاپشنم ) کرتی ام را از تن درآوردم زدمش به زمین  و باز هم دستانم را روی کلیه هایم گذاشتم ، سینه ام را طرفش نزدیک کردم و گفتم : (( بزن ، از زدن کی را ترساندی ! ))

این بار با تعجب نگاه کرد و هیچ عکی العملی نشان نداد . من جاکتم را نیز در آوردم زدم به زمین ، دستانم را روی کلیه هایم گذاشتم ، سینه ام را بسویش نزدیک کردم و گفتم:

 (( بزن ! ))

او هیچ چیزی نگفت . من پیراهن و زیر پیراهنم را نیز یکی یکی در آوردم زدم به زمین . شلوارم را نیز در آوردم زدم به زمین . پولیس لباس هایم را از روی زمین جمع کرد آورد به دستم داد و گفت:

 (( لباس هایت را بپوش . ))

((من لباس ها از دستش گرفتم یکی یکی دو باره به هر طرف پرت کردم . سریع خودم دو باره لباس ها را جمع کردم . پولیس خیال کرد که می خواهم آنها را بپوشم . من تمام لباس ها را یکی یکی داخل محوط دفتر ملل انداختم . کارکنان ملل متحد لباس ها را از داخل آوردند بیرون. من تمام لباس ها را دو باره به داخل انداختم)). ...

 

 

 

 

 

 

 

آنسوی وحشت

حمید نیلوفر

 

 

 

 

طراحی جلد و صفحه آرائی: حمید نیلوفر

ناشر: حمید نیلوفر

‫ چاپ نخست: ۲۰۰۹

تورنتو - کانادا

تیراژ: ۵۰۰ جلد

ISBN: 978-0-9812162-0-1

 

 

 

 

 

 

بخش یک

جهنم «بابه نداره»

 

تابستان ۱۳۶۲

نه سال داشتم و روزهای گرم تابستان بود. در محله خیرخانه کابل پیرمرد بینوایی را دیدم، که جامه کهنه و فرسوده خاکستری رنگ افغانی بر تن، کلاه قرمز مهره دوزی شده قندهاری بر سر و کفش‫های کهنه و لهیده چرمی بر پا داشت و پیش روی دکانی که از خشت خام ساخته شده بود، تیرهای چوبی و کناره‫های سقف گِلی آن در پیش رو به اندازه دو - سه وجب بصورت حاشیه به بیرون آمده بود و پیش در آن دو تا پله میخورد، پیرمرد روی پله‫ها نشسته بود و خودش را در سایه دیوار قرار داده بود تا دمی بیاساید. در نزدیک او هفت - هشت تا بچه‫های کوچک و بزرگ شر و آشوبگرخمیده خمیده و کج کج که آماده فرار بودند، پا‫های شان را به زمین می‫کوبیدند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره»، خودشان را به پیرمرد نزدیک می‫کردند و بسویش سنگ پرتاب می‫کردند. مرد آرام و صبوری بود و بسی بردبار، تا هنگامی که سنگ بر خودش نمی‫خورد از جا بر نمی‫خاست، در فاصله‫های نزدیک او سنگ‫های زیاد می‫افتاد، اما زمانیکه سنگ بر خودش می‫خورد از جا بر می‫خاست و چند قدم به طرف بچه‫ها می‫دوید و بچه‫ها شتابان فرار می‫کردند و به هر سو پراکنده ‫می‫شدند. پیرمرد دوباره روی پله‫ها می‫نشست و بچه‫ها باز هم خمیده خمیده و کج کج، پا‫های شان را به زمین می‫کوبیدند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره»، خودشان را به او نزدیک می‫کردند و بسویش سنگ پرتاب می‫کردند و به همین شکل ماجرا دوام می‫یافت. به این صورت درگیری پیرمرد با بچه‫ها به یک عادت روزمره تبدیل شده بود و هر رهگذری از آن گذر گهگاهی این ماجرا را مشاهده می‫کرد. در اول من خیال کردم که نام این پیرمرد بابه ندارست.

* * *

چند روز پس از آن هنگام عصر روز بود و در محله پانصد فامیلی کابل که محل سکونت افسران بلندپایه دولت بود در امتداد خیابان خاکی‫ای قدم می‫زدم. در طول آن خیابان در بستر راه فاضلاب توده‫های زباله و نخاله یکی پشت سر دیگر قرار داشت و هر کدام از آن توده‫ها سدی بر سر راه فاضلاب ایجاد شده بود. ‫البته اینجا یکی از نادر مناطقی در شمال غرب کابل بود که به سیستم لوله کشی آب مجهز بود و فاضلاب در آنجا جاری می‫شد. در آنجا پیرمرد دیگری را دیدم که از یکی از کوچه‫های دست چپم وارد این خیابان شد. این یکی با پیرمرد اولی کاملاً فرق داشت، با رنگ پوست قهوه‫ای و تاریک، قدبلند و جوانتر از اولی بود. از کنار ردیف توده‫های زباله و نخاله در امتداد خیابان به جهت مخالف من راهش را ادامه داد. در پی او ده - دوازده تا بچه‫های کوچک و بزرگ چرکین با سر و صورت‫های پر از لکه‫های چرک و عرق و لباس‫های چرکین و پاره‫پینه و بعضی هم پا برهنه او را دنبال می‫کردند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره» سنگ بارانش می‫کردند. پیرمرد کاملاً شتابزده و آشفته به نظر می‫رسید و در هر بار که با سراسیمگی می‫ایستاد و به پشتش می‫نگریست، بچه‫ها فوراً در جا می‫ایستادند و به مجردی که راه می‫افتاد به مانند گله زنبور هجوم می‫بردند. پیرمرد هراسان با قد بلند و پا‫های دراز تند تند راه می‫رفت، اما بچه‫ها تندتر از او انگار که با بال و پر می‫رفتند. من خیال کردم که نام این پیرمرد هم بابه ندارست. کمی برایم عجیب بود که آن پیرمرد که نامش بابه ندارست، بچه‫ها او را می‫آزارند و این هم که نامش بابه ندارست، بچه‫ها می‫آزارندش.

* * *

چند هفته بعد از آن با دختر دایی‫ام، رخشانه که از من کوچکتر اما باهوشتر بود، از خانه خودمان بسوی خانه آنها قدم می‫زدم. از خانه ما تا خانه آنها یکی دو کیلومتر فاصله داشت. این بار که با رخشانه بودم در میانه‫های راه به غیر آن دو پیرمرد اولی، پیرمرد دیگری را دیدم که هم جهت ما در امتداد خیابان روان بود، پنج - شش تا بچه‫های کوچک و بزرگ دنبالش می‫کردند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره» بسویش سنگ پرتاب می‫کردند. با پیمودن راه بیشتر به شمار بچه‫ها افزوده می‫شد. ما هم که در فاصله نزدیک او قرار داشتیم، رخشانه با چشمان آبی، رنگ پوست سفید که داغ بزرگ سالدانه بر صورت داشت، موهای زرد و بهمریخته و ابرو‫های زرد بسویش دوید و صدا زد «بابه نداره بابه نداره.» این بار برای من خیلی عجیب بود که هرکه که نامش بابه ندارست چرا بچه‫ها می‫آزارندش! از رخشانه پرسیدم «چند ته بابه ندارس؟ یَگ  ته پیش خانه شماس هر وخت، یَگ ته ره ده پنصدفامیلی دیدم یَگ روز که بابه نداره میگفتندش، حالی ایره میگن، کدامش بابه ندارس؟»

«هیچ کدامش نداره.»

- «چی نداره؟»

رخشانه ‫‫بسویم نگاه کرد، قیافه خجالتی را به خود گرفت، از خجالت دور چشمانش چین خورد، چشمانش تنگ شد و صورتش قرمز. با قیافه خجالتی دهنش را به گوشم نزدیک کرد و در جواب اینکه گفتم چی نداره، با صدای آهسته گفت «چول نداره.» (‫دودول ندارد.)

- «وَی! مه فکر کدم که نامش بابه ندارس.»

رخشانه از کنار من بسویش نگاه کرد و خنده کنان صدا زد «بابه نداره بابه نداره.»

- «چرا ایطوری میگن؟»

«بخاطری که زن نگرفته.»

- «که نداره نداره دیگه! چرا آزارش میدن؟»

«بیه بریم از پشتش صدا کنیم.»

- «چرا صدا کنیم؟»

«سات ما تیر شوه» (‫وقت مان خوش بگذرد.)

از این حرفش ناراحت شدم و با ناراحتی گفتم «نی مه هیچ ساتم تیر نمیشه ایطوری.» (نه این طوری اصلاً وقت من خوش نمی‫گذرد.)

 رخشانه که ناراحتی‫ام را فهمید خجالت کشید و دیگر چیزی نگفت. ‫همین بود که هم معنی بابه نداره را فهمیدم و هم هدف بچه‫ها را، که می‫خواستند خودشان را سرگرم کنند. به بچه‫ها نگاه کردم، دیدم که واقعاً خودشان را سرگرم می‫کردند، اکثر آنها خنده کنان صدا می‫زدند «بابه نداره بابه نداره» و بسویش سنگ پرتاب می‫کردند، اما دو تا از آن بچه‫ها قیافه‫های عصبانی و مهاجم را به خود گرفته بودند، خودشان را به او نزدیک می‫کردند و مستقیماً با سنگ به بدنش می‫زدند. ‫ما هم از دنبال او در راه خودمان روان بودیم که اولین سنگ به پشت پایش خورد، با عصبانیت برگشت و چند قدم به عقب دوید. تمام بچه‫ها که آماده گریز بودند فوراً گریختند، اما ما که قصد آزارش را نداشتیم آماده گریز هم نبودیم و زمانی که برگشت و چند قدم ‫به عقب دوید، بچه‫ها به فاصله‫های دور گریختند و ما در فاصله یک متری او باقی ماندیم. برای دفاع از خودش چند تا سنگ هم در دست داشت. من در فاصله نزدیک که دیدم سنگ به دست داشت ترسیدم و خیال کردم که این پیرمرد دیوانه است و هرکه را اگر ببیند شاید بزند. در حالیکه سنگ در دستش بود دستش را بلند کرد، اما به چشمان ما که نگاه کرد از طرز نگاه ما فهمید که ما قصد آزارش را نداشتیم و به طرف بچه‫های دوید که داشتند فرار می‫کردند. ‫در هر بار که سنگ به بدنش می‫خورد با عصبانیت بر می‫گشت و چند قدم به طرف بچه‫ها می‫دوید و بچه‫ها به سرعت زیاد فرار می‫کردند.

‫در اول دیدن این ماجرا و خاطره «بابه نداره» برای من آنچنان مهم و وحشتناک نبود، تا اینکه آهسته آهسته در وجود خودم تغییرات شگفتی را متوجه شدم و دیگر خاطره «بابه نداره» به تدریج در ذهن من به یک وحشت و کابوس همیشگی تبدیل شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش دو

جهنم نوجوانی

 

من از زمان کودکی ‫عادت‫های دخترانه زیادی را در خودم می‫دیدم، اما به علت کم بودن سنم دیگران متوجه من نبودند. مثلاً همیشه دوست داشتم که در جمع دختران باشم و به بازی‫های دخترانه از قبیل عروسک‫بازی، خانه‫تکانی، پنجاق، جزبازی، چشم‫بندکان، جادوگر و امثال اینها علاقه داشتم. همیشه دوست داشتم که داخل خانه یا نزدیک خانه با دختران باشم و از رفتن به جا‫های دور و بازی‫های خشن پسرانه می‫ترسیدم. بجز چند تا پسران همسایه که همسن و سال خودم بودند دیگران متوجه این عادت‫هایم نبودند. پسران همسایه برای بازی کردن به بیرون صدایم می‫زدند، من در حیاط را باز می‫کردم، خودم بیرون نمی‫شدم، فقط سرم را از در بیرون می‫کردم و به آنها می‫گفتم «مه بازی نمی‫کنم.»

آنها می‫گفتند «چرا مثل دخترا از در سرته بیرون می‫کنی؟ بیه از بیرون گپ بزن هی زنچه! (هی زن صفت!) چرا دایم مثل دخترا ده خانه می‫شینی؟»

اما بیرون رفتن از خانه با پسران، تنهایی و بدون دختران برای من بیمناک بود. بعضی از پسران همسایه مرا «حمید زنچه» صدا می‫زدند. ‫من علاوه بر این همه عادت‫های دخترانه‫ای که داشتم، احساس پسر بودن را هم نمی‫کردم.  آلتم را در بدنم یک چیز اضافی احساس می‫کردم و از بودن آن خجالت می‫کشیدم. حسرت دختران را می‫خوردم و با خود می‫گفتم خوش به حال اینها که هیچ چیز اضافه‫ای در لای پا شان نیست که از بودن آن خجالت بکشند. پسران را می‫دیدم کلماتی از قبیل کیرم، می‫گایم و امثال اینها را به زبان می‫آوردند، من تعجب می‫کردم و با خود می‫گفتم «چه عجب! خجالت هم نمی‫کشند که کیر دارند و اسمش را هم می‫آورند!»

با بالا رفتن سنم آهسته آهسته تمام اطرافیانم متوجه عادتها و حرکات دخترانه ام شدند. هر وقت که حرف می‫زدم بچه‫های همسایه، خویشاوندان و هم‫صنفانم فوراً با ادای دخترانه حرفم را تکرار می‫کردند و با صدای کشیده ‫و نازک می‫گفتند «الا تو چه بلاستی.»

من از زمان بچگی و نوجوانی بهترین خاطراتم را با دختر‫هایی دارم که خواهر خوانده‫هایم بودند. همیشه با آنها بازی می‫کردم و هرگاه هر یکی از آنها را که می‫دیدم از خوشحالی پر می‫کشیدم.

گاهی جزبازی می‫کردیم، طوری که روی زمین را خانه خانه خط می‫کشیدیم و با یک پا ‫از یک خانه به خانه دیگر می‫پریدیم و یک سنگ دایره‫ای شکل را با پا از یک خانه به خانه دیگر می‫زدیم.

گاهی پنجاق بازی می‫کردیم، طوری که با پنچ تا سنگ کوچک و کره‫ای شکل، یکی از آنها را بالا می‫انداختیم و پیش از اینکه به زمین سقوط کند، سنگ‫های دیگر را با یک دست از روی زمین جمع می‫کردیم و آنرا دوباره از هواه می‫قاپیدیم. هر کدام از ما که برنده می‫شدیم، با بالا انداختن سنگ با یک دست پشت دست دیگران را با گاز گرفتن، چنگال زدن، سیلی زدن و مشت زدن می‫کوبیدیم و پیش از اینکه سنگ به زمین بیفتد آنرا دوباره می‫قاپیدیم. بازی پنجاق برای من هیجان‫انگیز بود. اکثراً یک خواهر خوانده ام به نام فرزانه که دختر دایی مادرم بود برنده می‫شد و پشت دست ما را با گاز گرفتن، چنگال زدن، سیلی زدن و مشت زدن می‫کوبید. در هر بار که سنگ را بالا می‫انداخت و پشت دستم را می‫کوبید، من آنچنان می‫ترسیدم که انگار ‫با چنگالش می‫زند جگرم را می‫کند.

گاهی ‫چشم بندکان بازی می‫کردیم، طوری که چند نفر داخل یک اطاق‫ می‫رفتیم، در اطاق را می‫بستیم، چشم یک نفر را با روسری می‫بستیم و دیگران از پیش او به دور و بر اطاق فرار می‫کردیم. او با چشمان بسته خودش را این بر و آن بر می‫زد تا یک نفر را دستگیر کند. وقتی که دستگیر می‫کرد، نوبت چشم بستن کسی می‫رسید که دستگیر شده بود. هر وقت که نفر چشم بسته خودش را بسوی من نزدیک می‫کرد، من جیغ می‫زدم و آنچنان وحشت می‫کردم که انگار مرا می‫گیرد و می‫خورد.

‫من در بازی با دختران همیشه شرکت می‫کردم، اما با پسران به ندرت. گاهی غلغلک‫بازی می‫کردیم و همدیگر را غلغلک می‫دادیم. بعضی از پسران که می‫دیدند من با دختران غلغلک‫بازی می‫کردم به من می‫گفتند «تو خیلی زرنگی حمید! به بهانه با دختران غلغلک‫بازی می‫کنی که عشقت تازه شود و داری حال می‫کنی!» من به حرف آنها تعجب می‫کردم و می‫گفتم «تو چی می‫گویی؟ من هیچ نمی‫دانم که تو از چی حرف می‫زنی!» دختران از شنیدن این حرف آنها تکان می‫خوردند و از من فاصله می‫گرفتند، اما به زودی دوباره به من اعتماد می‫کردند و می‫دانستند که من هیچ حسی نسبت به آنها نداشتم. آنطوری که من خودم را جزئی از آنها احساس می‫کردم، آنها نیز مرا جزء خودشان می‫دانستند و در جواب به پسران می‫گفتند «برو گم شو خاک بر سرت! به تو چه ربطی دارد که ما چی می‫کنیم؟» من با این جواب دندان‫شکن دختران خوشحال می‫شدم و با خود می‫گفتم خوب است که اینها هم مرا جزء خودشان می‫دانند. بعضی از پسران نیز می‫خواستند که در غلغلک‫بازی با ما شرکت کنند، دختران از شرکت آنها به شدت ناراحت می‫شدند و اجازه نمی‫دادند که آنها نزدیک شوند و حتی بازی را به پایان می‫بردند. من از ناراحتی دختران چنین برداشت می‫کردم که شاید‫ بخاطری که پسران در بازی‫های دیگر شرکت نمی‫کنند و فقط در غلغلک‫بازی می‫خواهند شرکت کنند آنها ناراحت می‫شوند.

من همیشه با دختران زیادی دوستی تنگاتنگ داشتم. در سال‫های بعد و در سنین بلوغ هر کدام از آنها که یکی یکی ازدواج می‫کردند یا از خانواده‫های مذهبی بودند دیگر پنهان می‫شدند، دوری گرفتن هر کدام از آنها برای من غیر قابل تحمل بود.

* * *

‫در زمان بچگی بچه‫ها مرا به نام‫های حمیده، دختر، زنچه و ایزک صدا می‫زدند. کلمه «ایزک» izak در ذهن اکثر افغانها یک کلمه بی‫اندازه مسخره و مضحک و همچنان منفور و بی‫رغبت است. این کلمه را بچه‫ها به منظور سرگرمی، شوخی و مسخره کردن به دیگری خطاب می‫کنند و بزرگان به منظور توهین کردن، تحقیر کردن، پست شمردن، ‫رذیل کردن، مسخره کردن و به منظور سرگرمی نیز به دیگران خطاب می‫کنند. ‫کلمه ‫«ایزک» در زبان عامیانه افغانی در اصل معنی خنثی را می‫دهد، یعنی کسی که نه زن باشد و نه مرد. و در عین حال این کلمه را به چند معنی دیگر نیز بکار می‫برند، از قبیل زن و مرد نازا، پسر دخترنما، دختر پسرنما، آدم ابتر و دمبریده و به معنی بی‫غیرت و بی‫عرضه نیز بکار می‫برند. اما در هر صورت کلمه ایزک و تمام مترادف‫های آن از قبیل ابتر، دمبریده، بی‫غیرت وغیره در فرهنگ افغانستان توهین‫آمیز و فحش‫آمیز دانسته می‫شوند. ‫

من هر وقت که در محافل می‫رقصیدم، تمام مردم کوچک و بزرگ به من می‫خندیدند و می‫گفتند «وای! ای عیناً دختر واری رقص می‫کنه!» (‫وای! این عیناً مثل دختر می‫رقصد!) من از خنده آنها غمگین می‫شدم، در یک گوشه‫ای می‫نشستم و دیگر نمی‫رقصیدم. مردم که به حرف زدن، حرکات و عادت‫هایم می‫خندیدند و حمیده، دختر، زنچه و ایزک صدایم می‫زدند، من بی‫اندازه رنج می‫بردم، روز بروز روحیه ام ضعیف می‫شد و اعتماد به نفسم را از دست می‫دادم. آهسته آهسته کاملاً به یک آدم کم جرأت و گوشهنشین تبدیل شدم. ‫بعضی‫ها در مورد من تبصره می‫کردند و نظریات مختلف می‫دادند. بعضی‫ها می‫گفتند «ایزک است.» بعضی‫ها می‫گفتند «نه ایزک نیست، سسول است.» و بعضی‫ها می‫گفتند «نه ایزک است و نه سسول، اول در شکم مادرش قرار بوده که دختر به دنیا بیاید، اما خدا بعداً تصمیمش را عوض کرده و این را به پسر تبدیل کرده است، ‫خدا بعداً لازم دانسته است که این پسر به دنیا بیاید.»

* * *

‫زمانی که سال هشتم مدرسه ام بود، مزدک، ‫شوهر خواهرم سی سالش بود. مزدک از رشته راه و کانال سازی از دانشسرای پولی تکنیک کابل به درجه ماستر (فوق لسانس) فارغ التحصیل شده بود. یک روزی در خانه نشسته بودم داشتم حرف می‫زدم، مزدک با نفرت و عصبانیت شدید به من نگاه کرد و با لحن تندی گفت «حمید تو دیگه طفل نیستی که نازک نازک مثل دخترکا گپ می‫زنی، تو دیگه مثل مرد باید گپ بزنی...» از طرز نگاه نفرت بار و لحن تند سخنش بی‫اندازه غمگین شدم. خلاصه اینکه در هر طرف روز بروز روحیه ام ‫ضعیف می‫شد و جرأت و اعتماد به نفسم را از دست می‫دادم.

نادانی‫های ‫زمانه داشت ‫بیداد می‫کرد، ‫زمانه هرگز با من سازگار نبود و بالاخره ‫بیداد زمان مرا بر آن داشت تا من خودم را با زمانه بسازم تا از نادانی‫ها و درد سر‫ها در امان بمانم. برای رسیدن به آرامش، ‫البته نه بصورت غریضی، بلکه بصورت شرطی سرانجام در صدد تغییرپذیری شدم. به منظور تغییرپذیری همواره ترجیح می‫دادم که اولاً حرف نزنم و اگر حرف می‫زدم به خودم فشار می‫آوردم که از ته‫ی گلو با صدای کلفت حرف بزنم تا کسی ادایم را در ‫نیاورد. در عادتها و حرکاتم سعی می‫کردم که خودم را جسور و نترس جلوه بدهم تا کسی به من دختر و ایزک نگوید. در نتیجه‫ی مدتها نقش بازی کردن و تحمیل نقش‫بازی بر خودم، بتدریج یاد گرفتم که خودم را نقش بسازم، اما در پشت نقش اصل آن هرگز شکل نمی‫گیرد و بالاخره تمام نقش‫ها نقشی بر آب است. البته مشکلات طولانی مدت روزگار و انجام دادن کارهای سخت فیزیکی نیز باعث شد که به یک نقش کوره دیده تبدیل شدم. ‫از نظر اقتصادی ‫بسی روزگار بدی داشتیم. در زمان حکومت حفیظالله امین، ‫در سال ۱۳۵۸ خورشیدی که من پنج ساله بودم، پدرم به جرم مخالفت با رژیم توسط دولت دستگیر شد و سپس به قتل رسید. پدرم در گذشته افسر ‫نظامی دولت بود و بعد از به قتل رساندنش، ‫بر عکس دیگر افسران دولت که کشته می‫شدند یا به مرگ طبیعی خود می‫مردند، دولت حقوق بازنشستگی او را بطور کامل برای ما نداد. دولت افغانستان در آن زمان بعد از مرگ افسرانش حقوق آنها را بطور کامل و علاوه بر آن یک کالابرگی که حاوی اجناس زیادی بود نیز به بازماندگان آنها می‫داد. اما بعد از به قتل رساندن پدرم، فقط نیمی از حقوق یک اجیر دولت را برای ما می‫داد، که امتیاز آنرا هم مادرم با هزار اصرار از دولت گرفت. با آن پول قسمت کمی از زندگی بخور و نمیر ما هم تعمین نمی‫شد. مادرم ‫در دهکده کار پرورش زنبور عسل را می‫کرد و لنگ لنگان خرج لباس و غذامان را در می‫آورد. من هم از روزی که دست چپ و راستم را شناختم، شروع به کار‫های شاقه و فیزیکی کردم. هر روز بعد از تعطیلی مدرسه با فرغون دستی تک‫چرخ، کار حمالی را می‫کردم. ‫

علاوه بر آن نقش بازی‫هایی که سعی می‫کردم با صدای کلفت حرف بزنم و در رفتار و حرکاتم خودم را نترس و جسور جلوه می‫دادم، انجام دادن کار‫های سخت و مشکلات طولانی مدت روزگار نیز باعث شد که زودتر ظاهر و عادت‫های تقریباً پسرانه را به خود گرفتم. ‫با وجودی که بعد‫ها در ظاهر درست شدم و کسی دیگر به حرف زدن و حرکاتم ایرادی نمی‫گرفت، اما باز هم مثل گذشته در باطن احساس مرد بودن را نداشتم. اگر کسی به من می‫گفت که تو مرد هستی یا می‫گفت در آینده زن می‫گیری و بچه‫دار می‫شوی، من احساس ناراحتی می‫کردم، به مثل اینکه کسی به یک دختر به جدیت بگوید که تو در آینده زن می‫گیری و پدر می‫شوی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش سه

‫احساسات جنسی

 

پیش از گفتن در مورد احساسات جنسی، اولاً به شما دوست عزیز که میخواهید در مورد من بدانید درود و خوشامد میگویم. ممکن است که بعضیها نسبت به بر خوردن به این موضوع احساس تنفر بکنند و نخواهند که در مورد من چیزی بدانند. علت اینکه چرا ممکن است احساس تنفر بکنند، بعضیها هستند که ویژگیهای خودشان را دوست دارند، اما با ویژگیهای به غیر از مثل خود در جنگ هستند. آنانی که خفیفاً فطرت تبعیضگری دارند، نمیخواهند که در مورد کسانی به غیر از مثل خود چیزی بدانند، اما آنانی که شدیداً فطرت تبعیضگری دارند دست به خشونت میزنند. من در اینجا خاطرات خودم را نوشته ام، با هیچ کسی در جنگ نیستم و در تبعیضگری هیچ کسی را مقصر نمیدانم؛ چون ما همه جزء طبیعت هستیم و این طبیعت است که خشن و وحشی است و با گوناگونیهای خودش همیشه در جنگ است. احساسات جنسی من احساسات متفاوت است و به عزیزانی که با این موضوع حساسیت دارند از همین جا میگویم خدا حافظ!

 

سال هشتم مدرسه ام بود، هم‫صنفانم و دیگر پسران هم‫سن و سالم را می‫دیدم که از علاقه‫مندی ایشان به دختران ‫میگفتند، اما من هیچ انگیزه‫ای نسبت به دختران نداشتم. من خیال می‫کردم که شاید تا چند ماه دیگر من هم مثل پسران به دختران علاقه بگیرم. تا چند ماه دیگر متوجه شدم که بر عکس دیگر پسران که به دختران علاقه‫مند بودند، من به مردان سن بالا علاقه گرفتم. البته از مدتها قبل بعضی از مردان سن بالا به نظرم جذاب می‫رسیدند؛ اما در گذشته فقط یک جذابیت بصری در چشم من داشتند، نه اینکه جذابیت جنسی. در این دوره من از نظر جنسی به مردان سن بالا گرایش پیدا کردم و مخصوصاً به آنانیکه حد اقل ده سال از خودم بزرگ بودند. مردان سن بالا با هیکل درشت و بدن پر مو بیشتر به نظرم جذاب می‫رسیدند. ‫هر وقت که گرمابه عمومی می‫رفتم یا در منطقه غوربند، شهرستان زادگاهم کنار رودخانه برای شنا می‫رفتم مردان سن بالا را می‫دیدم که شورت شان خیس شده و آلت شان مشخص می‫شد من به آلت آنها خیره می‫شدم. و مخصوصاً بعضی از آنها که شورت شان را نیز در می‫آوردند و مستقیماً آلت شان را می‫دیدم قلبم به تپش میافتاد و سر تا پا می‫لرزیدم.

‫در اول خیال می‫کردم که شاید این یک تمایل موقتی و برگشت پذیر باشد و در آینده دیگر به مردان علاقه‫مند نمانم؛ و بر عکس به زنان علاقه بگیرم. سعی می‫کردم که خودم را کمک کنم تا زودتر گرایشم از مرد به زن تغییر کند. به این منظور سعی می‫کردم که خودم را به دختران نزدیک کنم تا به آنها علاقه بگیرم؛ اما با این کار احساس حماقت می‫کردم؛ چون من هیچ انگیزه‫ای نسبت به آنها نداشتم و خودم را جزئی از آنها احساس می‫کردم. اگر می‫خواستم که به مردان هیچ توجهی نکنم تا دیگر این انگیزه از فکرم پاک شود، بصورت غیر ارادی انگار به مثل آهنربا یک جاذبه‫ای مرا به طرف آنها می‫کشاند، چشمانم از دیدن آنها لذت می‫برد و احساس نیازمندی می‫کردم که با آنها بیامیزم. ‫زمانی که به سالهای دهم و یازدهم مکتب رسیدم، گرایشم به مردان سن بالا شدیداً افزایش یافت و هر طرف که می‫رفتم به آلت مردان سن بالا خیره می‫شدم. در خواب اگر رویا می‫دیدم همیشه رویای مرد را می‫دیدم. در خواب می‫دیدم که یک مرد با من آمیزش جنسی دارد؛ اما هیچ وقت خواب زن را ندیدم. در خواب خودم را به مثل یک زن می‫دیدم که یک مرد از پیش رو با من عمل جنسی را انجام می‫دهد و در همان حالت ارضاء می‫شدم. وقتی که بیدار می‫شدم می‫دیدم که نه مردی در آنجا هست و نه خودم زن هستم.

در بیداری هم گهگاهی احساس زن بودن را داشته ام. گاهی شبها که به بستر می‫روم در بیداری احساس می‫کنم که سینه‫های نرم و بزرگ دارم که آرام آرام درد می‫کند و بی‫قراری درونی دارد. در این حالت فقط به دستان یک مرد احساس نیازمندی می‫کنم که سینه‫هایم را در میان انگشتان و کف دستش فشار بدهد تا درد آن فرو بنشیند. از ناراحتی و بی‫قراری رو به زمین می‫چرخم و سینه ام را به توشک فشار می‫دهم تا دیگر آن سینه‫های دردناک خیالی را احساس نکنم. به تدریج سینه‫های خیالی را فراموش کرده اما شانه‫هایم را خمیده و لطیف و کمرم را نازک و ظریف احساس می‫کنم که آرام آرام درد می‫کند. باز هم به دستان یک مرد احساس نیازمندی می‫کنم که شانه‫ها و کمرم را فشار بدهد تا احساس آرامش بکنم. در بی‫قراری از ناچاری بالا و پایین می‫چرخم، اما دیگر بی‫قراری به اوج می‫رسد. در اوج بی‫قراری دقیقاً در عوض بیضه‫ها در آن قسمت یک فرورفتگی‫ای را احساس می‫کنم که به اثر فشار ورم جدار محیط تنگ شده است. باز هم به یک مرد احساس نیازمندی می‫کنم که آلتش را به آن فرو کند تا بی‫قراریم برطرف گردد. در این حالت بیضه ام را که با دستم فشار می‫دهم پوست بیرون بیضه ام عیناً جدار داخلی همان فرورفتگی خیالی است که در خودم احساس می‫کنم.

‫زمانی که در کنار یک مرد قرار می‫گیرم باز هم عین همان احساسات زنانگی را دارم.  یک مرد که مرا بغل می‫گیرد و لبانم را می‫مکد به زودی احساسات درونی‫ام درجه بدرجه تغییر می‫کند. بعد از اندکی در تماس بودن سینه‫های خیالی را احساس می‫کنم که آرام آرام به درد می‫آید. دستش را روی سینه ام قرار می‫دهم تا سینه ام را فشار بدهد. به سینه اصلی خودم مشغول می‫شود، اما دستش به آن سینه‫های خیالی‫ای که من در خودم احساس می‫کنم نمی‫رود. می‫خواهم بدانم که آن سینه‫هایی که درد آن مرا رنج می‫دهد در کجا‫ست تا دستش را روی آنها قرار بدهم. در خودم تمرکز می‫کنم تا آنها را دریابم. بعد از کمی تمرکز با خودم قبول می‫کنم که آن سینه‫های بزرگ در زیر قفس سینه ام... اما بعد از تمرکز بیشتر می‫گویم نه در داخل قلبم... و بالاخره می‫گویم نه آن سینه‫ها در جسم من نه بلکه در روح من است. مرد به سینه‫های اصلی خودم مشغول شده است. با مشغولیت او دلم شوق می‫دهد؛ به مثل اینکه از کار‫هایی که یک بچه می‫کند دل والدینش شوق می‫دهد. مشغولیت او مرا به اوج احساسات جنسی می‫رساند. در اوج احساسات جنسی در عوض بیضه‫ها در آن قسمت فرورفتگی‫ای را احساس می‫کنم که به اثر فشار ورم جدار محیط تنگ شده است. می‫خواهم که مرد آلتش را به آن فرو کند. اول خودم کمی با آلتش بازی می‫کنم. می‫بینم از من توقع دارد که پشتم را بسویش بچرخانم. اول به چشمان او نگاه می‫کنم و بعد به ‫پایین تنه خودم، و متوجه می‫شوم که آن طوری که من خودم را احساس می‫کنم نیستم و در عوض فرورفتگی ‫در آنجا برآمدگی وجود دارد. از خودم نومید می‫شوم، اما مرد که می‫خواهد از پشت با من عمل جنسی را انجام بدهد دوباره به خودم امیدوار می‫شوم؛ چون حالا ارضأ شدن او از هر چیز دیگری برای من مهمتر است. مرد که از پشت با من عمل جنسی را انجام می‫دهد برای من لذت بخش است. من لذت می‫برم که مرد عمل جنسی را با من انجام بدهد و آلتش را در بدنم حس کنم. و مخصوصاً اگر همزمان با دستش بیضه ام را آهسته آهسته فشار و مالش بدهد من لذت کامل را احساس می‫کنم؛ زیرا من پوست بیضه ام را جدار داخلی محبل رویایی‫ام احساس می‫کنم. و اگر همزمان هم آلت مرد را در بدنم حس کنم و هم توسط همان مرد به جدار داخلی محبل رویایی‫ام یعنی به پوست بیضه ام فشار وارد شود دیگر تمام خواسته‫های من بر آورده می‫شود. ‫حتی گاهی احساساتم آنقدر شدید می‫شود که دلم می‫خواهد مرد آلتش را روی بیضه ام فشار بدهد و آنرا به داخل ببرد.

‫متأسفانه از دید جامعه افغانی عمل جنسی بین دو ‫فرد همجنس یک عمل ناپسند و غیر انسانی دانسته می‫شود و در صورت دستگیری هر دو طرف را به مرگ محکوم می‫کنند.

در سال دوازدهم مدرسه ام نیازمندی و گرایش جنسیم به مردان سن بالا شدیداً افزایش یافت و به یک امر اجتناب ناپذیر تبدیل شد. در این حال طرز نگاه عاشقانه ام باعث می‫شد که بعضی از آنها بصورت غیر مستقیم به من پیشنهاد سکس می‫دادند، اما متأسفانه که با وجود نیاز شدیدی که من به آنها احساس می‫کردم به علت فرهنگ نادانی در افغانستان، نمی‫توانستم به پیشنهاد آنها پاسخ مثبت بدهم. به خود می‫گفتم ‫چقدر سخت می‫گذرد که من برای آنها آب می‫شوم و آنها هم به من مایل هستند، اما من نمی‫توانم آنها را بپذیرم تا راحتم کنند. در آتشی که می‫سوختم ناگزیر بودم که بسوزم و بسازم، اما بالاخره سوختن و ساختن هم حدی دارد.

* * *

‫زمانی که از مکتب فارغ شدم برای چند روزی رفتم اسلام‫آباد خانه خواهرم. خواهرم یک روزی از خانه در دامنه کوه سبزی گردشگاهی را به من نشان دادند که شاید دو - سه کیلومتری از خانه فاصله داشت. من تنهایی و با پای پیاده رفتم به گردشگاه. وقتی که به گردشگاه رسیدم، دیدم که چند تا مردان آهسته آهسته قدم زنان از روبرویم گذشتند. در میان آنها چشمم به یک مرد هیکلی و جذابی افتاد که شاید ۳۴ - ۳۵ سالش بود. من هنگام عبور از روبرو به او خیره شدم و زمانی که یکدیگر را پشت سر گذاشتیم من کمی سرم را چرخاندم تا بیشتر نگاهش کنم. در حالیکه من به او خیره شدم او نیز متوجه من بود و او نیز سرش را بسوی من چرخاند. من دیگر نگاهش نکردم و آهسته آهسته در امتداد پیاده‫رو به راه خودم ادامه دادم. در امتداد پیاده‫رو داشتم قدم می‫زدم متوجه شدم که همان مرد با لبخند به سویم می‫آید. سلام داد و بسیار عادی احوالم را پرسید، بگونه‫ای که انگار از قبل مرا می‫شناخت. یک نفر در آنجا با کمره عکاسی  (دوربین) کار می‫کرد و از مردم عکس می‫گرفت. من می‫خواستم که در آن گردشگاه عکس یادگاری بگیرم. از آن مرد پرسیدم «آن عکاس از یک عکس چقدر پول می‫گیرد؟»

او به حرفم توجه نکرد و طوری وانمود کرد که انگار حرفم را متوجه نشده است. من با تأکید چند بار گفتم عکس، تصویر، پکچر... و خلاصه هرچه که گفتم و به عکاس اشاره کردم، او باز هم به حرفم توجهی نکرد و فقط حرف خودش را می‫زد.‫ من کمی اردو می‫دانستم و او کمی پشتو می‫دانست ‫و هر دوی مان نیمه اردو و نیمه پشتو با یکدیگر شروع کردیم به حرف زدن. دم غروب بود و هوا رو به تاریکی. با من آهسته آهسته قدم زنان مرا با خودش برد به یک گوشه خلوت. در لبه صفه‫ای به مثل صندلی کنار هم نشستیم. از من پرسید «پدرت چی کار می‫کند؟»

- «پدرم مرده است.»

به سرم دست کشید، دهنش را به صورتم گذاشت و صورتم را همزمان با بوسیدن کمی مکید. من خیال کردم که از دلسوزی این کار را کرد.

باز پرسید «پدرت که مرده است، پس خرج تان چی می‫شود؟»

- «روزگار بد است و زندگی سخت می‫گذرد.»

درحالیکه دستش روی شانه ام بود، دوباره دهنش را به صورتم گذاشت و این بار همزمان با بوسیدن صورتم را عمیق‫تر و طولانی‫تر مکید. ‫درحالیکه من از کارش لذت بردم با خود گفتم چه دلسوزی عجیبی! این طوری می‫بوسد! کاش هر کس مثل این دلسوز باشد! ‫من که به او نگاه کردم و خودم را با او مقایسه کردم اصلاً انتظار نداشتم که او به من علاقه‫ای داشته باشد. زیرا من یک دهاتی افغانی بودم اما او یک پاکستانی و آنهم اهل اسلام‫آباد! و با آن جذابیتی که من در او می‫دیدم! خلاصه از هر نظری من و او زمین تا آسمان با یکدیگر فرق داشتیم. و من اصلاً انتظاری نداشتم که او بخواهد یا بتواند که از بدن من لذت ببرد. ‫چند تا سؤال دیگر را نیز از من پرسید و بعد از پاسخ هر سؤال که دیگر هیچ دلسوزی‫ای هم در کار نبود، سریع یک بوسه عجیب و غریب می‫کرد و صورت ‫و لبانم را می‫مکید. من دیگر مطمئن شدم که او منظوری دارد. بالاخره دیگر فرصت حرف زدن را هم برایم نداد، تا می‫خواستم حرف بزنم او لب و دهنم را شروع می‫کرد به مکیدن، از شور و شوق قلبم به تپش افتاده بود و سر تا پا می‫لرزیدم. او ‫به من گفت «می‫خواهی عکس بگیری؟»

من تعجب کردم که از اول حرفم را متوجه شده است، اما آن موقع هیچ چیزی نگفت!

- «بلی می‫خواهم عکس بگیرم.»

«چند تا عکس می‫خواهی بگیری، یک تا یا دو  تا؟»

در حالیکه من نمی‫دانستم سریعتر چه جوابی بدهم  و داشتم فکر می‫کردم که چه جوابی بدهم، او با شوق به چشمانم نگاه می‫کرد. بالاخره گفتم «یا یک تا یا دو  تا.»

‫تا گفتم یا یک تا یا دو  تا، او باز هم به لبانم چسبید.

گفت «بیا برویم با من که من عکست را بگیرم.»

‫‫مرا با خودش برد و در زندگی اولین سکسم را با همین مرد پاکستانی تجربه کردم.

دوباره به افغانستان برگشتم و مدتها در طبیعت جنسی خودم محروم بودم و از محرومیت جنسی و نداشتن دسترسی به خواست جنسی خودم همیشه رنج می‫بردم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

‫‫بخش چهار

‫جهنم جنسی

 

جهنم جنسی یعنی تعصبات جنسی در افغانستان.

در افغانستان عمل جنسی حتی بین یک مرد و یک زن هم فقط در صورت ازدواج و در چارچوب قانون دین و سنن اجتماعی امکان پذیر است و بس. و در صورت خارج از این محدوده به مثل عمل جنسی بین دو فرد همجنس جرم دانسته میشود و در صورت دستگیری در بعضی موارد مجازات مرگ دارد. ازدواج طبق قانون دین و سنن اجتماعی صورت میگیرد. در ازدواج سنتی فقط والدین و مخصوصاً پدران صلاحیت انتخاب همسر فرزندان شان را داردند و خود آنها نمیتوانند که همسر شان را انتخاب کنند. در این رسم ازدواج علاقهمند بودن طرفین به یکدیگر مهم نیست و مجبور هستند که تا آخر عمر با همدیگر بمانند. دختران و پسران مجرد و زنان و مردان بیوه تا روز ازدواج در زندگی هیچگاه عمل جنسی را تجربه نمیکنند. میانگین سن ازدواج در مناطق و اقوام مختلف افغانستان فرق میکند. در ولایت پروان میانگین سن ازدواج دختران تقریباً ۲۰ و پسران ۲۵ میباشد. این را همه میدانند که نداشتن دسترسی به نیاز جنسی در سنین بلوغ طاقتفرسا است. من بعضی از پسران را میدیدم که از ناچاری به گزینههای دیگر روی میآوردند. بعضی از آنها را میدیدم که در روستاها سراغ حیوانات میرفتند، اما در شهرها اکثراً به استمنا روی میآوردند.  من از احساس جنسی پسران چیزی نمیدانم، اما این را میدانم که زندگی برای دختران مجرد و زنان بیوه در افغانستان بیاندازه رنجآور است. من بعضی از دختران خانه مانده را میدیدم که تا سنین بالای ۲۵ و حتی ۳۰ هنوز مجرد مانده بودند و چهرههای خشکیده و محروم آنها داد میزد که به مثل درخت تشنه میماندند. من آنها را درک میکردم و به خود میگفتم که اینها هم حال بدتر از مرا دارند، اما به زبان نمیآوردم. چهرههای دختران خانه مانده و زنان بیوه خشکیده و پژمرده به نظر میرسید، درحالیکه زنان شوهردار و صاحب خانه حتی اگر از نظر اقتصادی روزگار خوبی هم نداشتند از آنها شادابتر و بشاشتر به نظر میرسیدند.

* * *

‫ زمانی که سیزده - چهارده سالم بود در دهکده چند تا پسران همسن و سال ‫خودم را می‫دیدم که با حیوانات عمل جنسی را انجام می‫دادند. من فکر می‫کردم که شاید آنها از این عمل هیچ لذتی نمی‫برند و فقط به خاطر بچگی و بی‫عقلی و یا از حماقت این کار را می‫کنند. من اصلاً فکر نمی‫کردم که شاید بزرگتر‫ها هم این عمل را با حیوانات انجام بدهند.

یک روزی خانه مادرخانم دایی‫ام که دو طبقه بود در طبقه بالایی آن نشسته بودیم. مادرخانم دایی‫ام از پنجره به بیرون بسوی باغ نگاه کرد و دید که دو نفر در آنجا بودند، دفعتاً کله اش را از پنجره بیرون کرد و شروع کرد به داد زدن. آن دو نفری که در آنجا بودند سریع فرار کردند و خودشان را پشت درختان پنهان کردند. مادرخانم دایی‫ام گفت «هر دوی شما را شناختم، خیال نکنید که شما گریختید من شما را ندیدم، یکی تان بچه فلان کس هستید و یکی تان بچه فلان کس. شما خواهید دید که من با شما چه کاری خواهم کرد، شما گوساله مرا می‫کنید!»

مادرم ازش پرسید «چرا چه کاری کرده اند؟»

«گوساله را گذاشته ام داخل باغ که بچرد، بچه فلان کس و بچه فلان کس آمده اند که بکنندش، من به چشم خودم دیدم که داشتند می‫کردندش.»

آن دو نفری که آمده بودند سراغ گوساله، حدود ۲۰ - ۲۱ سال سن شان بود و من هم آنها را می‫شناختم.

* * *

در افغانستان بعضیها در مورد موضوعات جنسی بیاندازه متعصب هستند.

سال هشتم مکتبم بود. نوروزخان از مردم دهکده مان که سوادش در حد دیپلم بود دختری داشت که در سن نه سالگی بالغ شد و عادت پریود را شروع کرد. نوروزخان که از بالغ شدن دخترش در سن نه سالگی خبر شد این موضوع را مایه شرمساری خودش دانست، بی‫اندازه عصبانی شد و با دخترش شروع کرد به بدرفتاری. به همین خاطر یک مدتی هر روز با دخترش بدرفتاری می‫کرد و او را کتک می‫زد. یک روزی در محوطه خانه دایی‫ام با خواهرم و زن دایی‫ام نشسته بودم، خانه نوروزخان در روبرو فقط سه متر از خانه دایی‫ام فاصله داشت. از آنجا ناگهان صدای جیغ و داد و فریاد دختر نوروزخان به گوش رسید، سپس صدای تیراندازی و سپس صدای جیغ و گریه زن نوروزخان که داخل اطاق نشسته بود به گوش رسید. رفتیم خانه آنها تا ببینیم که چه اتفاقی افتاده است. نوروزخان که به نام ملانوروز معروف بود دیدم که با قد کوتاه، چشمان سبز روشن، ریش و سبیل ‫‫قهوه‫ای و  کمی زرد طلایی، بر سرش کلاه پکول و به دستش تفنگ از طویله بسوی اطاق‫های مسکونی می‫آید. به زودی دخترش نیز که مثل کبک‫ راه می‫رفت، دیدم که با چشمان اشکبار و گریه زار زار از طویله بیرون شد و دنبال او بسوی اطاق‫های مسکونی آمد. زن ملانوروز که دید دخترش را چیزی نشده است خوشحال شد و سر ملانوروز شروع کرد به داد زدن. اما ملانوروز که بی‫اندازه عصبانی بود حرف حالیش نبود. ‫ زنش گفت «هر روز این بچه بدبخت را کتک می‫زند که چرا زود بالغ شده است.»

 دختر که پدرش را نوروزخان صدا می‫زد، گفت «نوروزخان از یخه ام گرفت، مرا کشیده برد به داخل طویله و در آنجا تیراندازی کرد.»

‫‫شاید که ملانوروز در اول قصد کشتنش را داشته بود، اما در وقت شلیک کردن از خشم اولی اش کاسته و به خودش شلیک نکرد. ما دوباره به خانه دایی‫ام برگشتیم. زن دایی‫ام نیز بی‫اندازه عصبانی بود و می‫گفت «این دختر را نباید زنده بگذارند.»

خواهرم در جوابش گفت «چرا نباید زنده بگذارند؟ تو هم یک روزی بالغ شده بودی و شروع کردی به پریود شدن، پس ترا هم نباید که زنده می‫گذاشتند.»

زن دایی‫ام گفت «من در سن پانزده و شانزده سالگی پریود شدم، نه که در سن نه سالگی!!»

* * *

سال دهم مدرسه ام بود، دختری از مردم دهکده مان که در این زمان ۲۵ - ۲۶ سال دارد در حالیکه نه ازداج کرده است و نه نامزد شده است حامله می‫شود. حاملگی اش به نه ماه می‫رسد، اما هنوز خانوداه شان از حاملگی اش چیزی نمی‫دانند. مدتی است که زن همسایه به حاملگی اش شک کرده است. بالاخره یک روزی زن همسایه به مادر دختر می‫گوید «دخترت حامله شده است، حواست باشد که یک فکری به حالش بکنی که باعث رسوایی و آبروریزی تان نشود. اگر به زودی فکری به حالش نکنی در همین روز‫ها کاری دست تان خواهد داد.»

حرف زن همسایه به مادر دختر بر می‫خورد و هرچه که حرف فحش‫آمیز و طعنه امیز از دهنش بر می‫آید به زن همسایه می‫گوید. زن همسایه نیز عصبانی می‫شود و در جوابش می‫گوید «من برای اینکه خواستم آبروی شما را بخرم این حرف را به خودت گفتم تا زودتر فکری به حال دخترت بکنی که کس دیگری از موضوع خبر نشود. خیلی وقت شده است که من حاملگی دخترت را می‫دانستم، اما در این مورد به هیچ کس دیگر چیزی نگفتم و فقط به خودت گفتم تا به فکر آبرویت باشی. اما تو که اینقدر یک زن پست و بی‫شرف هستی که مرا اینقدر ‫طعنه کاری و فحش کاری کردی، حالا ببین که من چطوری رسوایت می‫کنم. اینکه من کی هستم و تو کی هستی می‫گذاریم پیش داور. شمشیرزن و کوسده‫زن را داور مشخص می‫کند.»

زن همسایه می‫رود یک قابله را می‫آورد تا ببیند که دختر حامله است و یا خیر. قابله که می‫آید دختر را می‫بیند، می‫گوید «دختر حامله است، ماه و روز ولادتش رسیده است و ممکن است که در همین یکی دو روز بچه اش به دنیا بیاید.»

از دختر می‫پرسند که از کدام مرد حامله شده است. دختر اسم مردی که از آن حامله شده است را می‫گوید. مادر دختر زنی است ستیزه‫جو و پرخاشگر و به فکر انتقام جویی از مردی می‫شود که دخترش از او حامله شده است. به منظور انتقام جویی مادر دختر توسط یک کس دیگری مهمانی مخصوص بزرگسالان را ترتیب می‫دهد و تمام بزرگان خانواده آن مرد را به مهمانی دعوت می‫کند. همه می‫روند به مهمانی و خواهر او در خانه تنها می‫ماند. در این فرصت مادر دختری که حامله شده است با پسرش، دختر دیگرش و عروسش چهار نفری می‫روند به خانه آنها و به خواهر او تجاوز می‫کنند. لباس‫هایش را به زور از تنش در می‫آورند، سه تا زن سفت محکمش می‫گیرند و پسر به او تجاوز می‫کند. در آخر سر مادر دختری که حامله شده است یک تا چوب را با خودش برده است، آنرا فرو می‫کند به محبل دختر و دختر از آن ناحیه زخم بر می‫دارد. دو - سه روزی می‫گذرد. دختری که حامله شده است بچه اش به دنیا می‫آید. پیش از اینکه بچه به دنیا بیاید مادر دختر وحشیانه منتظر است که بچه به دنیا بیاید که بکشدش. دختر بی‫اندازه التماس و گریه می‫کند که بچه اش را نکشد، اما او به بچه نوزاد رحم نمی‫کند و او را می‫کشد.

در افغانستان قانون است که اگر یک مرد و یک دختر مجرد یا زن بیوه با یکدیگر مقاربت کنند عمل آنها جرم دانسته می‫شود و مجازاتش همین است که باید با یکدیگر ازدواج کنند. در عین حال مرد یک دختر دیگر از خانواده خودش باید به خانواده آنها پس بدهد. اما اگر یک مرد و یک زنی که متاهل باشد با یکدیگر مقاربت کنند، هر دوی آنها به مرگ محکوم می‫شوند. اینجا دختر از مردی که حامله شده است باید با یکدیگر ازدواج کنند و در مقابل آن مرد یک دختر دیگر از خانواده خودش به خانواده آنها پس بدهد. از این رو قرار می‫شود که قانون به اجرا گذاشته شود. قرار بر این می‫شود دختری که حامله شده بود با مردی که از آن حامله شده بود با یکدیگر ازدواج کنند و برادر دختر که به خواهر او تجاوز کرده است با یکدیگر ازدواج کنند. برادر دختری که حامله شده بود یک پسری است کم‫هوش و بی‫انگیزه و دختر راضی نیست که با او ازدواج کند، اما برادر بزرگترش که با هوش‫تر و فعال‫تر است دختر راضی است که با او اوداج کند. دختر هر قدر که خودش را به زمین و آسمان زد که من نمی‫خواهم با این پسر بی‫انگیزه ازدواج کنم، کسی به حرفش اهمیت نمی‫دهد و آن بیچاره را جبراً به همان پسر کم‫هوش و بی‫انگیزه نکاح می‫کنند.

 ‫در افغانستان اگر یک مرد با یک دختر مقاربت کند، خانواده دختر می‫توانند شاکی شوند و یک دختر دیگر از خانواده آنها پس بگیرند. در این صورت اینکه دختر پس گرفته شده را به چه کسی نکاح کنند اختیار بدست خود آنها‫ست. ممکن است که بخواهند به یک مرد بزرگسال نکاحش کنند یا به یک بچه نابالغ، به یک مرد باسواد یا بیسواد، سالم یا معتاد، پشتکاردار و فعال یا تنبل و بی‫کاره، خلاصه به هر کسی که خودشان بخواهند نکاحش می‫کنند. و بر عکس اگر خانواده دختر شاکی شوند که یک دختر دیگر پس بگیرند، در این صورت اینکه آنها چه دختری را پس بدهند اختیار بدست خود آنها‫ست.  ممکن است که یک دختر بزرگسال پس بدهند یا نابالغ، باسواد یا بی‫سواد، فعال یا تنیل و خلاصه هر طوری که باشد ممکن است که بدهند و در صورتی که طرف مقابل شاکی شده باشند، مجبور هستند که هر طور دختری که باشد بگیرند و به یک نفر از خانواده شان نکاحش کنند.

من یک دختر دایی داشتم که بیماری عقب ماندگی داشت که از نظر ذهنی بعد از سن چهار سالگی دیگر رشد نکرد. البته دختری باهوشی بود اما در حد یک بچه چهار ساله. برادرش گاهی به شوخی می‫گفت «من می‫دانم که این خواهرم را هیچ کسی نمی‫گیرد، من با یک دختر دوست می‫شوم، فریبش می‫دهم و کارش را تمام می‫کنم، وقتی که خانواده شان از من شاکی شدند من در عوض همین خواهرم را برایشان پس می‫دهم.»

* * *

یازده - دوازده سالم بود ‫و در کابل همسایه‫ای داشتیم، پسر همسایه دختری را نامبد (بی‫عفت) کرده بود ‫و خانواده دختر شاکی شده بودند. لذا همسایه مان دختر نامبد شده را به پسر خودشان نکاح کرده و در عوض دختر ۲۴ - ۲۵ ساله  شان را به خانواده آنها پس داده بودند. آنها دختر ۲۴ - ۲۵ ساله را به یک پسر نه ساله که کوچکترین برادر دختر نامبد شده بود نکاح کرده بودند. دختر نامبد شده دو - سه تا برادر بزرگ و مجرد هم داشت، اما آنها دختر ۲۴ - ۲۵ ساله را به کوچکترین آنها که نه ساله بود نکاح کرده بودند. همسایه مان از آنها گله‫مند بودند و می‫گفتند که چرا دختر مان را به پسران بزرگ تان که بالغ هستند نکاح نمی‫کنید و به پسر نه ساله نکاح کرده اید. آنها می‫گفتند همین طوری است که هست، شما چه راضی هستید و چه نیستند حالا همین طوری شده است که.

پسر نه ساله از من کوچکتر بود و بخاطری که داماد همسایه مان شده بود با آنها رفت و آمد می‫کرد. بعضی وقت که خانه همسایه مان می‫آمد، زن همسایه او را به مادرم، مادربزرگم و خاله ام نشان می‫داد و می‫گفت «ببینید کار مسخره آنها را، دختر مان را به این بچه نکاح کرده اند.» هر وقت که داماد با زنش می‫آمد خانه همسایه با بچه‫های دیگر بازی می‫کرد و من عمداً می‫رفتم با او بازی می‫کردم تا از نزدیک ببینم چی شکلی است و چه فرقی با بچه‫های دیگر دارد که زن گرفته است. من وقتی که از نزدیک او را می‫دیدم دلم برایش می‫سوخت و با خود می‫گفتم این بیچاره بدبخت از این سن بچگی که از من هم کوچکتر است زندار شده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش پنج

‫جهنم زنان

 

جهنم زنان یعنی شرایط زنان در افغانستان. موضوع اصلی مورد بحث در اینجا سرگذشت خودم و شرایط همجنسگرایان در افغانستان میباشد. اما برای اینکه بتوانم موضوع اصلی را بهتر به تصویر بکشم و ادعای خودم در مورد شرایط همجنسگرایان در افغانستان را ثابت کنم، لازم دانستم که ابتداء شرایط زنان را توضیح دهم و سپس با در نظر داشت اهمیت، کثرت و محبوبیت در تمام عرصههای جامعه افغانی و جامعه جهانی شرایط همجنسگرایان را با شرایط زنان مقایسه کنم تا مردم ببینند که در افغانستان چقدر وحشت است و حدس بزنند که همجنسگریان در آنجا چه میکشند و چه بر سر شان میگذرد.

فاجعه زن در افغانستان بسا عمیقتر از آن است که مردم دنیا در مورد آن فکر میکنند. فقط به گفتن هم نمیشود که درد زنان افغان را حس کرد و یا به درک دیگران رساند؛ چون آدم درد را فقط در بدن خودش حس میکند و بس. اگر زن را در افغانستان با اسیر جنگی مقایسه کنیم شرایط زن بدتر از اسیر جنگی اگر نباشد بهتر هم نخواهد بود. من نمیدانم که حکایت تراجدیهای زنان افغان را از کدام یکی از بدبختیهای آنها شروع کنم. اما از اینکه در قالب خاطرات نویسی به موضوعات پرداخته ام ترجیح دادم که به ترتیب زمانی انواع فجایع گوناگون را با مثال چشمدیدهای خودم به تصویر بکشم.

 

حرمت انسانی زن

در افغانستان در بیشتر از هفتاد درصد خانوادهها زنان بخاطر سوءِ تفاهمات جزئی و موضوعات کوچک مادی بیرحمانه کتک میخورند.

یازده - دوازده سالم بود و آغاز فصل بهار بود. در خانه خاله و دایی‫هایم می‫نشستیم. ‫در خانه‫ای که می‫نشستیم دو تا اطاقش را هم به یک مستأجر تاشقرغانی کرایه داده بودند. آغاز فصل بهار و فصل نهال کاری بود، چند تا نهال‫های درخت را از دهکده آورده بودیم و داخل حیاط خانه کاشته بودیم. یک روزی متوجه شدم که دو - سه تا از آن نهال‫ها از جا کنده شده و جای آنها خالیست.  بعد دیدم که نهال‫ها شکسته، ساقه و ریشه آنها جدا - جدا دم در خانه همسایه تاشقرغانی افتاده است. از دیدن شکسته آنها غمگین شدم؛ چون دوباره امکان کاشتن آنها وجود نداشت. نام دختر همسایه بس‫بانو بود .  مستانه، خواهر کوچکم به من گفت «نهال‫ها را پدر بس‫بانو کنده است.»

من دلم آتش گرفت که چرا نهال‫ها را کنده است و چرا شکانده است.

- «چرا کند و چرا شکاند؟»

‫«بس‫بانو را با آنها زد.»

- «چرا بس‫بانو را زد؟»

«‫نمی‫دانم که چرا زد. یک طوری زد که هر قدر جیغ می‫زد و گریه می‫کرد، باز هم می‫زد و رهایش نمی‫کرد.»

‫البته ما هم در خانه از بزرگان کتک زیاد می‫خوردیم، اما به مجردی که گریه را سر می‫دادیم آنها از کتک زدن دست بر می‫داشتند و دیگر نمی‫زدند. این برای ما بیاندازه وحشتناک بود که در حالیکه آدم از دست کسی کتک بخورد و حتی گریه را هم سر بدهد، او باز هم از زدن دست بر ندارد.

من در جواب به مستانه گفتم «جهنم که زد! چرا با درختان ما زد؟»

«نمی دانم که چرا.»

- «‫چرا از شاخه درختان بزرگ نکند که درختان کوچک را از ریشه کند؟»

‫«نمی دانم که چرا.»

‫دو سه روز بعد بس‫بانو، دختر همسایه را دیدم و ازش پرسیدم «پدرت درختان ما را از اینجا کند و ترا با آنها زد؟»

«بلی؛ آنقدر زد که تمام بدنم کبود کبود شده است.»

- «چرا درختان ما را از ریشه کند؟»

«کاش درختان را نکاشته بودید، ‫اگر نکاشته بودید مرا اینقدر نمی‫زد.»

- «چرا درختان ما را از ریشه کند؟»

«وای حمید! باورت نمی‫شود که تمام بدنم کبود شده است؟ تمام بدنم الان درد می‫کند.»

- «چرا زد؟»

«پدرم خانه نبود یک سینی از دست مادرم به زمین افتاد و شکست، وقتی که پدرم آمد و دید که سینی شکسته است، پرسید سینی چرا شکسته، مادرم ‫در جوابش گفت سینی از دست بس‫بانو افتاد و شکست، بعد پدرم آمد درختان شما را کند و با آنها مرا آنچنان زد که تمام کمر و پاهایم کبود کبود شده است.»

- «پس تو چرا نگفتی که سینی از دست من نیفتاده از دست خودش افتاد؟»

«اگر می‫گفتم خودش را می‫زد.»

- «وای! مادرت را هم کتک می‫زند؟»

«پس چه! خیال کرده‫ای که نمی‫زند! تا حالا چند بار مادرم را آنچنان کتک زده است که حتی نمی‫توانست از جا برخیزد. به همین خاطر دیگر هر گناهی که باشد من قبول می‫کنم که مرا بزند، اما مادرم را نزند. این دومین بار است که من بخاطر گناه مادرم این طوری کتک خوردم.»

وقتی که گفت مادرم را هم کتک می‫زند، من تعجب کردم که یک زنی که  ۳۵ - ۴۰ سال سنش باشد هنوز هم کتک بخورد. البته بعد‫ها که در دل سنت و فرهنگ افغانستان روز بروز بزرگ شدم دیگر کتک خوردن زنان برایم کاملاً عادی شد. در مورد کتک خوردن زنان در افغانستان چندین مورد خاطرات وحشتناک‫تر از این هم به یاد دارم، اما از اینکه عقده نهال‫ها تا حالا در دلم مانده بود ‫این خاطره را با همین جزئیاتش خواستم که تعریف کنم. ‫زن همسایه همیشه بخاطر مسایل جزئی از قبیل آشپزی و کیفیت غدا، کار‫های خانه وغیره ترس داشت که مبادا امروز شوهرش خانه بیاید و او را کتک بزند و گاهی کتک هم می‫خورد. مادرم، مادربزرگم و خاله ام همیشه بخاطر او غصه می‫خوردند و برایش تأسف می‫کردند.

 

قانون طلاق

در افغانستان مرد میتواند که بدون هیچ دلیل و علتی زنش را طلاق بدهد، حتی اگر زن هیچ گناهی هم نداشته باشد. اما زن به هیچ عنوانی نمیتواند که از شوهرش طلاق بگیرد، حتی اگر شوهرش هرگونه ‫‫‫‫‫سوءِ استفادهای هم  از وی بکند.

سیزده - چهارده سالم بود. از مردم دهکده مان مردی به نام پویا زنی داشت به نام نرگس. پویا و نرگس شش - هفت سالی شده بود که با یکدیگر ازدواج کرده بودند و صاحب دو فرزند بودند. هر دوی آنها از زندگی با یکدیگر راضی بودند و هیچ سوءِ تفاهمی بین آنها وجود نداشت. تنها آنچه که بین آنها را به هم می‫زد مداخله گری خواهران پویا بود، که نمی‫خواستند نرگس در آرامش زندگی کند. از اینکه اکثر زنان افغان بی‫سواد و خانه نشین هستند و هیچ سرگرمی‫ای ندارند، برای اینکه خودشان را سرگرم کنند اکثراً به جان یکدیگر می‫افتند و مادرشوهران و خواهرشوهران با عروسان از ضرر رساندن به یکدیگر لذت می‫برند. خواهران پویا دایماً می‫کوشیدند که نرگس را از چشم پویا بیاندازند. با بهانه‫های گوناگون هر روز نزاعی راه می‫انداختند تا نرگس را مورد سرزنش قرار دهند. چندین بار به نرگس تهمت دزدی بستند. به پویا می‫گفتند که نرگس از خانه هر چیزی را می‫دزدد و به خواهر و برادرانش می‫دهد. اما شاید که ادعای آنها هیچگاه صحت نداشته بود. حتی بعضاً خود آنها لوازم را از خانه بیرون می‫انداختند یا به گدا‫ها و مردمان دیگر بخشش می‫کردند، تا لوازم را از خانه ناپدید کنند و دستاویزی بسازند که به نرگس تهمت دزدی ببندند. خود آنها پول را از جیب پویا می‫دزدیدند تا پویا فکر کند که نرگس پولش را دزدیده است. به پویا می‫گفتند که نرگس دزد است، هیچ دلبستگی‫ای به تو ندارد و هیچگاه برایت زن نخواهد شد؛ پس بهتر است که طلاقش را بدهی تا بیشتر از این زندگیت را داغان نکند. با این حال پویا هنوز نرگس را دوست داشت و هر دوی آنها از زندگی با یکدیگر راضی بودند. خواهران پویا دایماً تلاش می‫کردند کاری کنند که پویا نرگس را طلاق بدهد و از تنگ‫نظری و فتنه‫گری هیچگاه خسته نمی‫شدند، زیرا آنها در زندگی دیگر هدف و سرگرمی‫ای نداشتند و با همین فتنه‫گری برای خودشان هدف و سرگرمی ساخته بودند. بالاخره یک روزی پویا پول زیادی را که تمام دارایی اش را تشکیل می‫دهد در خانه می‫گذارد. خواهرانش برای اینکه به زنش تهمت دزدی ببندند، تمام پول را بر می‫دارند و نرگس را به دزدی متهم می‫کنند. پویا روی آن پول حساب باز کرده بود، می‫خواست که با آن پول کسب و کاسبی‫ای راه بیاندازد و زندگیش را بچرخاند. بناءً از گم شدن آن غمگین می‫شود. اما نمی‫داند که دزد آن کیست، آیا دزد زنش است یا خواهرانش؟ موضوع گم شدن پول در خانواده آنها به منازعه و بگو مگو تبدیل می‫شود. خواهران پویا هر روز به او می‫گویند که چرا زودتر طلاق نرگس را ندادی؟ اگر زودتر طلاقش را می‫دادی پولت گم نمی‫شد. هنوز هم اگر می‫خواهی که در آینده صاحب خانه و زندگی شوی زودتر طلاقش را بده تا بیشتر از این زندگیت را داغان نکند. اما زنش در جواب می‫گوید که پول من و شوهرم فرقی ندارد، من پول خودم را چرا باید بدزدم؟ جر و بحث بر سر اینکه دزد پول کی است تا سه - چهار ماه دوام میکند. خواهران پویا میخواهند ثابت کنند که دزد پول به غیر از نرگس هیچ کس دیگری نیست و شروع میکنند به تحقیق تا دزد را با مدرک شناسایی کنند. بالاخره یک زن بجارسیده (زن روحانی) را در شهر پُلِخمری پیدا میکنند. از دهکده تا شهر پلخمری با مینی بوس پنج ساعت راه است. زن بجارسیده با ‫طلسم و دعا روح دزد را پیش خودش حاضر می‫کند تا دزد دزدیش را اعتراف کند. وقتی که روح دزد را حاضر می‫کند، فقط خودش می‫تواند که آنرا ببیند و بچه‫های زیر هفت سال، اما بزرگتر‫ها نمی‫توانند که آنرا ببینند. زن بجارسیده به مردم گفته است که بزرگتر‫ها قادر به دیدن روح نیستند، فقط بچه‫های هفت سال و زیر هفت سال می‫توانند که آنرا ببینند و بس. روح دزد را طوری به بچه هفت ساله نشان می‫دهد که روی ناخنش یک ماده‫ای را می‫ریزد که ناخنش به آیینه تبدیل می‫شود و بچه هفت ساله می‫تواند که روح دزد را در آیینه ناخنش ببیند و از ‫ آن بپرسد که آیا تو دزد هستی و آیا پول فلان کس را تو دزدیده ای؟ روح دزد با زبان حرف نمی‫زند، اما با تکان دادن سر تأیید می‫کند که بلی من دزد هستم و پول فلان کس را من دزدیده ام. زن بجارسیده به خواهران پویا گفته است که یک بچه هفت ساله را با خود بی‫آورید تا من روح دزد را برایش نشان بدهم. مردم افغانستان می‫گویند «حرف راست را از بچه‫ها بپرسید.» از اینکه بچه‫ها دروغ نمی‫گویند مردم حرف بچه‫ها را باور می‫کنند. خواهران پویا موضوع زن بجارسیده را به پویا تعریف می‫کنند که آن زن روح دزد را حاضر می‫کند و به بچه‫های هفت ساله نشان می‫دهد اما بزرگتر‫ها قادر به دیدن آن نیستند. پویا قبول می‫کند که با یک بچه هفت ساله پیش زن بجارسیده برود تا ببیند که بچه هفت ساله روح کرا می‫بیند. خواهر بزرگ پویا یک بچه هفت ساله دارد و به پویا می‫گوید که او را با خود ببرند تا ببینند پول را دزدیده کی است. موضوع نشان دادن روح ، برای مردم یک حرف عجیبی است و کسان زیادی دوست د‫ارند که این نمایش را از نزدیک به چشم خود ببینند که زن بجارسیده چطوری روح دزد را به بچه هفت ساله نشان می‫دهد. قرار می‫شود که پویا و دو - سه تا خواهرانش با چند نفر دیگر از آن جمله مادربزرگ خودم حاضر میشوند که بروند پلخمری و این نمایش را به چشم خود ببینند. همه شان سوار مینی بوس می‫شوند و می‫روند پلخمری، اما نرگس را با خود نمی‫برند. وقتی که پیش زن بجارسیده می‫روند، او داخل اطاقی نشسته است که مثل غرفه تکت فروشی (دکه بلیط فروشی) می‫ماند و یک پنجره کوچکی دارد. زن بجارسیده کنار پنجره نشسته است، بچه هفت ساله را به داخل می‫خواهد کنار خودش می‫نشاند، دیگران بیرون ایستاده اند، او از داخل نمایش را شروع می‫کند که روح دزد را حاضر کند و به بچه هفت ساله نشان بدهد. دیگران از بیرون پنجره زن بجارسیده و بچه هفت ساله را می‫بینند که کنار هم نشسته اند. زن بجارسیده کنار پنجره نشسته است، پنجره طرف راستش قرار د‫ارد و بچه هفت ساله را طرف چپش می‫نشاند تا بچه هفت ساله هر چیزی را که می‫بیند به دیگران تعریف کند. پشت سرش پرده‫ای زده شده که از وسط باز می‫شود، آنسوی پرده فضای اطاق ادامه دارد و در آنجا زن دیگری نشسته است تا در وقت نمایش نقش خودش را بازی کند. کسانی که بیرون پنجره ایستاده اند نه پرده را می‫بینند و نه زن پشت پرده را و فقط زن بجارسیده و بچه هفت ساله را می‫بینند و بس. زن بجارسیده روی ناخن شصت بچه هفت ساله ماده‫ای را می‫ریزد که ناخنش را به آیینه تبدیل می‫کند. بعید نیست که ماده‫ای را هم نریخته است و شاید ناخن مصنوعی‫ای که آیینه دارد را روی ناخنش قرار داده است. اما دیگران از بیرون نمی بینند که ناخنش را به آیینه تبدیل کرده است. سپس ناخنش را پیش چشمش نزدیک می‫کند و ازش می‫پرسد «در ناخنت کرا می‫بینی؟»

او دقیق به ناخنش نگاه می‫کند و می‫گوید «هیچ کسی را نمی‫بینم.»

ناخنش را کمی می‫چرخاند و می‫پرسد «حالا چه، کسی را می‫بینی یا نه؟»

دیگران بیرون پنجره ایستاده اند نگاه می‫کنند. بچه هفت ساله باز هم دقیق به ناخنش نگاه می‫کند و می‫گوید «بلی حالا می‫بینم.»

«کرا می‫بینی؟»

دقیق نگاه می‫کند تا تشخیص بدهد که کرا می‫بیند و در جواب می‫گوید «خودم را می‫بینم.»

ناخنش را کمی می‫چرخاند و می‫پرسد «حالا کرا می‫بینی؟»

می‫بیند پرده‫ای که در پشت سر قرار دارد از وسط باز شده و زنی را در آنجا می‫بیند که طرفش نگاه می‫کند. در سن هفت سالگی عقلش به اندازه‫ای رسیده است که می‫داند که هر نقشی را که در آیینه ناخنش می‫بیند اصل آن در پشت سرش قرار دارد. می‫خواهد به پشت سرش نگاه کند تا مشخصاً بگوید که کرا می‫بینم. زن بجارسیده اجازه نمی‫دهد که به پشت سرش نگاه کند و می‫پرسد «در ناخنت بگو کرا می‫بینی؟»

در این فرصت زنی که پشت سر ایستاده است فوراً پرده را می‫بندد و خودش را پشت پرده پنهان می‫کند. بچه هفت ساله به پشت سرش نگاه می‫کند می‫بیند که هیچ کسی در آنجا نیست و فقط پرده را می‫بیند و بس. زن بجارسیده دوباره ناخنش را پیش چشمش نزدیک می‫کند و می‫گوید «فقط به ناخنت نگاه کن و بس. الان بگو کرا می‫بینی؟»

بچه هفت ساله بعد از کمی دقت می‫گوید «پرده را می‫بینم.»

«دقیق نگاه کن کسی را نمی‫بینی؟»

پرده دوباره از هم دور می‫شود و زنی که در آنجا هست از میان پرده ظاهر میشود.

«یک زن را می‫بینم.»

«آیا آن زن را می‫شناسی یا نه؟»

«بگذار دقیق نگاه کنم که می‫شناسمش یا نه.»

در دلش وسوسه دارد و می‫خواهد که به پشت سرش به خود او نگاه کند و بگوید که کرا می‫بینم، اما زن بجارسیده اجازه نمی‫دهد که به پشت سرش نگاه کند.

«بگو کرا می‫بینی؟»

«یک زن را می‫بینم.»

«آن زن کیست؟»

«من نمی‫شناسمش.»

در حالیکه پویا و خواهرانش در آنسوی پنجره منتظر‫اند تا بچه هفت ساله آن زن را تشخیص بدهد، یکی از خواهرانش از بچه هفت ساله می‫پرسد «زنی را که می‫بینی چه رنگ لباسی پوشیده است؟»

«لباسی فلان رنگ پوشیده است.»

«هی! نرگس هم یک لباس از فلان رنگ دارد.»

دوباره می‫پرسد «چادر (روسری) سرش هست یا نه؟»

«بلی هست.»

«چه رنگ چادری؟»

«فلان رنگ.»

«هی! نرگس هم یک چادر از فلان رنگ دارد.»

به این صورت بالاخره بچه هفت ساله را وادار می‫کنند که بگوید بلی من دقیقاً خود نرگس را می‫بینم.

زن بجارسیده می‫گوید «ازش بپرس که آیا پول پویا را تو دزدیده‫ای.»

بچه هفت ساله به ناخنش نگاه می‫کند و می‫پرسد «آیا پول پویا را تو دزدیده ای؟»

زن پشت سری حرف نمیزند اما با تکان دادن سر تأیید میکند که بلی من دزدیده ام.

بچه هفت ساله بعد از اینکه کمی انتظار میکشد تا او جواب بدهد، با اشاره سر به دیگران می‫گوید «حرف نمی‫زند سرش را این طوری تکان می‫دهد.»

خواهران پویا می‫گویند «این دزد بی‫شرف از خجالتی حرف نمی‫زند و با اشاره می‫گوید که بلی من دزدیده ام.»

خواهرانش به پویا می‫گویند «ببین ما می‫دانستیم که دزدی کار همین بی‫شرف بود، اما تو باور نکردی، حالا به چشم خودت دیدی ثابت شد که دزدی کار همین بی‫شرف بوده است؟»

پویا از اینکه معجزه را به چشم خودش دیده است چیزی نمی‫گوید و قبول می‫کند که دزدی کار زنش بوده است. همه کسانی که پلخمری رفته اند دوباره بر می‫گردند به دهکده، پویا فوراً زنش را طلاق می‫دهد و از خانه بیرونش می‫کند.

حالا ۲۰ - ۲۱ سال از این موضوع گذشته است، اما مثل دیروز یادم می‫آید که مادربزرگم از دهکده آمد کابل و موضوع پلخمری رفتنش و زن بجارسیده را به دیگران تعریف می‫کرد. مادربزرگم می‫گفت «بچه به ناخنش نگاه می‫کرد اول گفت هیچ کسی را نمی‫بینم، بعد گفت خودم را می‫بینم، بعد گفت یک زن را می‫بینم...»

وقتی که مادربزرگم این داستان را تعریف می‫کرد، من این معجزه را باور می‫کردم و از شگفتی مو‫های سرم راست می‫شد. من آن زمان ۱۳ - ۱۴ سال سنم بود و آدم خوش باوری بودم. در افغانستان کسان زیادی هستند که حتی تا سنین ۴۰ و ۵۰ سالگی هنوز خوش باور هستند.

چند سالی از این موضوع گذشت، بچه هفت ساله دیگر بزرگ شده بود و روبروی مادرش به ما تعریف می‫کرد «پیش زنی که رفته بودیم یک ماده‫ای را روی ناخنم ریخت و ناخنم را به آیینه تبدیل کرد، من خوب می‫دانستم که چی کار می‫کرد اما نمی‫دانستم چی بگویم. پشت سرم پرده بود یک زن پشت پرده ایستاده بود، وقتی که از من می‫پرسید کرا می‫بینی، او پرده را باز می‫کرد و خودش را در ناخنم به من نشان می‫داد. وقتی که من می‫خواستم به پشت سرم نگاه کنم، زنی که کنارم نشسته بود اجازه نمی‫داد که به پشت سرم نگاه کنم و می‫گفت فقط به ناخنت نگاه کن و بس و بگو کرا می‫بینی.»

مادرش را سرزنش می‫کرد و می‫گفت «من نمی‫خواستم که اسم نرگس را بیاورم، اما من که بچه بودم تو اسم او را به دهنم گذاشتی که من بگویم نرگس را می‫بینم.»

مادرش می‫گفت «دروغ چرا می‫گویی؟ خودت خوب دیدی که نرگس بود، حالا این تهمت را به من می‫بندی که من اسم او را به دهنت گذاشتم.»

بچه هفت ساله که بزرگ شده بود در این مورد از طرز حرف زدنش مشخص بود که بخاطر حرفی که آن وقت زده بود و باعث جدایی پویا و نرگس شده بود عذاب وجدان داشت و از به یاد آوردن این موضوع همیشه رنج می‫برد.‫

 

سهم زن در میراث

به رغم اینکه زن در دین اسلام به اندازه نصف سهم مرد در میراث شریک دانسته میشود، در سنت افغانستان زن هیچ سهمی از میراث نمیبرد. حتی زنانی که پدران ثروتمند دارند، بعد از ازدواج زندگی آنها فقط به زندگی شوهران شان تعلق دارد و بس. یعنی زنی که پدر ثروتمند و شوهر فقیر داشته باشد، خودش نیز فقیر میماند و هیچ سهمی از میراث پدر نمیبرد. سهمی را که دین اسلام از میراث برای زن در نظر گرفته است زنان در اکثر مناطق افغانستان تا حالا به آن حق نرسیده اند. در افغانستان اگر زن بخواهد که طبق قانون اسلام دعوای میراث کند این موضوع از نظر سنت مردمی مایه شرمساری و لکه بدنامی دانسته میشود.

* * *

شانزده - هفده سالم بود. ‫در دهکده ما هنوز هیچ زنی سهمی از میراث پدر نبرده بود. مادربزرگم یک خواهر و دو برادر داشت که خواهرش مرده بود و برادرانش زنده بودند. از پدر آنها باغ و زمین‫های زیادی به جا مانده بود. برادرانش باغ و زمین‫ها را بین خود تقسیم کرده بودند و به غیر از در اختیار داشتن باغ و زمین‫های پدری از خود نیز درآمد شخصی زیاد داشتند. اما مادربزرگم زنی بود فقیر که نه از میراث پدر چیزی در اختیار داشت و نه از خود درآمد شخصی‫ای داشت. برادرانش زمین‫ها را به دهاقین سپرده بودند و خودشان مشغول کار‫های آزاد بودند. هر وقت که محصولات زمین‫ها را از دهاقین جمع آوری می‫کردند، حریصانه به خود می‫گرفتند و هیچ یادی از خواهر‫ نمی‫کردند. یک روز مادربزرگم گفت «در دین اسلام من هم در میراث پدر حق دارم، پس من چرا حق خودم را نگیرم؟»

از اینکه در دهکده حزب اسلامی گلبدین حکمتیار مسلط بود، مادربزرگم خیلی امیدوار بود که حزب اسلامی بر طبق قانون اسلام از حق او طرفداری خواهد کرد. مادربزرگم بعد از اینکه تصمیمش را گرفت که حق میراثش را از برادرانش بگیرد یک روز برادرانش را نزد خودش خواست و به آنها گفت «خدا را شکر که زندگی شما بد نیست، شما تمام میراث پدر را در اختیار دارید و به آن احتیاجی هم ندارید، من هم در این میراث شریک هستم، من طبق قانون اسلام به اندازه نصف سهم شما در میراث پدر سهم دارم و می‫خواهم که حق خودم را بگیرم، اگر خدای نکرده شما زندگی بدی داشته بودید، من هیچ چیزی از شما نمی‫خواستم، اما حالا که شما احتیاجی به آن ندارید، من می‫خواهم که حق خودم را بگیرم.»

برادرانش با شندیدن این حرف تکان خوردند، از خود واکنش تند نشان دادند و گفتند «موضوع دین اسلام و موضوع سنت افغانستان از یکدیگر جدا‫ست،  در هیچ یک از دهکده‫های اطراف ما تا حالا هیچ زنی دعوای میراث نکرده است، درست است که ما به میراث پدر احتیاجی نداریم، اما اگر تو به نام میراث قسمتی از زمین را از ما بگیری، این موضوع برای ما لکه بدنامی و مایه شرمساری خواهد بود، ما به هیچ عنوان راضی نیستیم که قسمتی از زمین را برای تو واگذار کنیم، اگر تو به نام میراث پدر سهمی برای خودت جدا کنی، ما دیگر نمی‫توانیم که به چشم مردم نگاه کنیم، در آنصورت برای ما بهتر خواهد بود که بمیریم تا این که نام بد را قبول کنیم.»

مادربزرگم گفت «حزب اسلامی بر منطقه حاکم است، اگر من به مقامات حزب اسلامی مراجعه کنم، آنها سهم مرا جدا خواهند کرد.»

برادرانش دیگر چیزی نگفتند و با اخم و خشم از خانه بیرون شدند. این حق خواستن نبود، بلکه اعلان دشمنی بود. از همان روز به بعد هیچ یکی از اعضای خانواده‫های آنها با خانواده‫های ما حرف نزدند. اما تنها رابطه‫ای که هنوز بین ما و آنها باقی ماند، دو تا دختران آنها بودند، که یکی از آنها با دایی‫ام ازدواج کرده بود و دیگرش با برادرم نامزد شده بود. آنها خواستند که این دو رابطه را هم قطع کنند. یک دختر شان که با برادرم نامزد بود، نامزدی او را باطل اعلان کردند و گفتند که دختر ما به کسی نامزد نشده است. دختر دیگر‫ شان که با دایی‫ام ازدواج کرده بود و دو تا بچه هم داشت، آنها خواستار طلاقش شدند. در مورد اینکه خواستار طلاقش شدند، یک اخطاریه تند به دایی‫ام فرستادند و در اخطاریه نوشته بودند «...تا عاقبت کار به آدم کشی نرسیده است فوراً طلاق دختر مان را بدهید...»

برادرم که از موضوع باطل اعلان شدن نامزدیش خبر شد، یک روز با تفنگ می‫رود خانه پدرزنش و به پدرزنش می‫گوید «من کاری به برادری و خواهری شما ندارم که شما با یکدیگر خوب هستید یا بد، بازیچه هم نیستم که یک روز به مردم اعلان کنی که دخترت را به من داده‫ای و یک روز اعلان کنی که دوباره پشیمان شدی و مرا مسخره مردم کنی، اگر این فکر در کله ات باشد بدان که به مرگ تمام خانواده تان خواهد ‫انجامید.»

پدرزنش که تفنگ را در دستش می‫بیند، خون در رگش خشک می‫شود و می‫گوید «نه من در آنوقت از خشم این حرف را زدم، اما واقعاً همچو نیتی را ندارم، واقعاً که حق با تو‫ست،  از روزی که من اعلان کردم که دخترم را به تو داده ام، دخترم دیگر ناموست شده است و ناموس در فرهنگ افغانستان از هر چیزی مهمتر است.»

به این صورت آنها ترسیدند که با ما اعلان دشمنی بکنند. این دو رابطه خویشاوندی باعث شد که رابطه ما با آنها کاملاً قطع نشد، اما اکثر اعضای خانواده‫های ما و آنها با یکدیگر حرف نزدند.

یکی از خاله‫هایم خواست که مثل گذشته با دایی‫هایش صمیمی بماند و کاری در روابط آنها با مادرش نداشته باشد. یک بار خانه دایی‫هایش رفت و خیلی دیر آنجا نشست، اما آنها برایش نه چای آوردند و نه غذا. خاله ام گفت «من که بخاطر خوردن نمی‫روم، فقط دوست دارم که با آنها بنشینم و صمیمانه صحبت کنیم.» بار دوم که رفت خانه آنها نشست، آنها چادریش )برقع( را با قیچی حسابی پاره کردند. بار سوم که رفت، آنها با قیچی کفش‫هایش را حسابی پاره کردند و بار سوم برایش آخرین درس عبرتی شد که دیگر حسرت رفتن به خانه دایی‫هایش برای همیشه در دلش باقی ماند.

مادربزرگم در زمان حاکمیت حزب اسلامی بخاطر گرفتن سهمش از میراث پدر بر طبق قانون اسلام به مقامات بلندپایه حزب اسلامی مراجعه کرد. اما برادرانش با دادن رشوه آنها را از تطبیق قانون اسلامی منصرف کردند. سه - چهار سالی گذشت، حزب اسلامی در نتیجه یک درگیری کوچک در منطقه سرنگون شد و نیرو‫های جمیعت اسلامی برهان‫الدین ربانی جای آنرا اشغال کردند. در این زمان نیرو‫های جمعیت اسلامی کابل پایتخت افغانستان و قدرت دولتی را نیز در اختیار داشتند. مادر بزرگم در زمان حاکمیت جمعیت اسلامی نیز بخاطر گرفتن میراث به والی (استاندار) پروان مراجعه کرد. والی پروان به مسؤلین مربوط دستور داد که سهمش را برایش جدا کنند. اما زمانی که قرار شد مسؤلین سهمش را جدا کنند، برادرانش مسؤلین را به مهمانی دعوت کردند و با دادن رشوه آنها را نیز از اجرائی وظیفه شان منصرف کردند. سه - چهار سال دیگر نیز گذشت و نیرو‫های جمعیت اسلامی نیز در نتیجه درگیری با طالبان سرنگون شدند و گروه طالبان جای آنها را اشغال کرد. مادربزرگم در زمان حاکمیت طالبان نیز به خاطر گرفتن میراث به مقامات طالبان مراجعه کرد. مقامات طالبان به مسؤلین مربوط دستور دادند که سهمش را جدا کنند. اما زمانی که قرار شد سهمش را جدا کنند، باز هم برادرانش مسؤلین را به مهمانی دعوت کردند و با دادن رشوه آنها را از اجرائی وظیفه شان منصرف کردند.

 برادرانش می‫گفتند که ما تا حالا دو برابر قیمت این زمین را رشوه داده ایم و ده برابر آنرا هم خواهیم داد، اما ترا نخواهیم گذاشت که به آرزویت برسی.

بسیاری از مردان و زنان دیگر در منطقه که زمین زیاد از پدر برای آنها مانده بود، منتظر نتیجه دعوای مادربزرگم بودند. در هر بار که مادر بزرگم دعوا را از سر می‫گرفت، مردان زمین دار دچار دغدغه و دلشوره می‫شدند، که اگر او در این دعوا برنده شود، مبادا که خواهران آنها نیز دعوای میراث بکنند. من مردان زیادی را دیدم که با عصبانیت می‫گفتند «اگر او سهمش را جدا کند بی‫اندازه کار زشتی کرده است، او را دیده زنان دیگر نیز تحریک می‫شوند و سهم خودشان را جدا می‫کنند، به این صورت این رسم در دهکده عمومی می‫شود و مردمان دیگر مناطق می‫گویند که این مردم چقدر بی‫غیرت هستند که حتی زن از پیش آنها حق می‫گیرد.» از طرف دیگر زنان زیادی را دیدم که بی‫صبرانه منتظر برنده شدن مادربزرگم بودند تا دیوار دفاعی حرص مردان در هم شکند و آنها بدون دغدغه و دردسر حق خودشان را بخواهند. ‫اما متأسفانه که این آرزو چیزی بیش از خواب و خیال نبود! زنان ستمدیده افغان این آرزو را فقط به گور خواهند برد. آنگونه که من سرعت رشد فکری اکثر افغان‫ها را دیده ام، زمین‫های افغانستان از زاد و ولد و افزایش بیش از حد جمعیت منفجر خواهد شد، اما زنان به آرزوی شکستن دیوار دفاعی حرص مردان نخواهند ‫رسید.

* * *

در فوق آنچه که در مورد سهم زن از میراث گفته شد، فقط در مورد ولایت پروان و بخشهای کوچک افغانستان مطابقت دارد. اما در مورد اکثر ولایات و بخشهای بزرگ افغانستان حقیقت تکان دهندهتر از آن است. در پروان اگر دختر سهمی از میراث پدر نمیبرد، حد اقل خودش هم به فروش نمیرسد. در پروان پدر عروس تحت هر عنوانی اگر از داماد پول بگیرد، به نام مرد دختر فروش معروف میشود و این نام بد و حرف طعنهآمیز نه تنها برای خودش، بلکه حتی بعد از مرگش برای فرزندانش نیز به ثبت خواهد رسید. با این وجود بعضیها به نام جهیزیه از داماد پول میگیرند، فقط قسمت کمی از آن پول را برای دختر جهیزیه میگیرند و بقیه اش را در جیب خود میگذارند. در این صورت اگر داماد رودربایستی را کنار بگذارد و به رویش حساب باز کند، دیگر این مرد به نام دختر فروش نه، بلکه به نام یک آدم دزد شناخته میشود. پروان در نیمه شرقی مرکز افغانستان و در شمال کابل موقعیت دارد. در اکثر نقاط افغانستان، از شمالوجنوب و شرقوغرب دختر نه تنها اینکه سهمی از میراث پدر نمیبرد، بلکه خودش هم یا رسماً و یا تحت عناوین مختلف در بدل پول به فروش میرسد. در بسیاری از مناطق دختر به نام طویانه )شیربها( به فروش میرسد، که در این صورت رسماً نام فروش را روی آن نمیگذارند. اما در بسیاری از مناطق دیگر رسماً فروخته میشود و نام فروش هم روی آن گذاشته میشود. مناطقی هم وجود دارد که دختر پیش از سن بلوغ و حتی در اولین روزهای تولدش پیش فروش میشود. دخترانی که پیش فروش میشوند تا سنین کمی بالاتر در خانه پدر میمانند و به مجردی که کمی قد بکشند که در چشم به نظر آیند دیگر راهی خانه صاحب میشوند. در این فرهنگ که دختر به فروش میرسد دیگر رسم طلاق هم وجود ندارد. اگر زن نافرمانیای بکند ممکن است که کشته شود، اما ممکن نیست که طلاق داده شود. اگر زن در خانواده شوهر کوچکترین نافرمانیای کند یا کاری کند که باعث رنجش خانواده شوهرش شود، ممکن است که مورد کتک خوردن قرار بگیرد. من الان فکر میکنم که همان زن همسایه تاشقرغانی ما که همیشه شوهرش او را کتک میزد، شاید که پدرش او را فروخته بود. البته این یک زن خوشبختی بوده است، زیرا تنها با شوهرش زندگی میکرد. آن عده از زنان فروخته شده که با تمام خانواده شوهر زندگی میکنند، در صورت هرگونه ‫‫‫‫‫سوءِ تفاهمی ممکن است که هر یکی از اعضای خانواده شوهر آنها را کتک بزنند. در مناطقی که از مراکز اصلی فرهنگ دختر فروشی به شمار میروند معمولاً خانوادههای خیلی بزرگ زندگی میکنند. در آن مناطق رسم زندگی تنهایی فقط یک زن و شوهر اصلاً وجود ندارد. به علت زاد و ولد زیاد معمولاً هر کس چندین برادر دارد و اگر چندین خواهری هم وجود دارد به علت اینکه به فروش میرسند خواهران اصلاً به حساب نمیآیند. خواهران بعد از به فروش رسیدن به مثل دود میمانند که انگار در هوا منحل میشوند و دیگر هیچ اثری از آنها باقی نمیماند. برادران متعدد در چارچوب یک خانواده واحد وحدت شان را تا آخر عمر حفظ میکنند. تمام برادران وحدت شان را در خانواده واحد تا زمانی حفظ میکنند که تمام آنها صاحب نوهها میشوند و حتی بعد از مرگ آنان پسران آنها که به یکدیگر پسر عموها میشوند، وحدت شان را در چارچوب یک خانواده واحد همچنان حفظ میکنند. زن همسایه ما که از یک شوهر آنقدر کتک میخورد، پس وای بر حال زنی که به این گونه یک خانواده بزرگ به فروش برسد! برادران و پسر عموها بطور خستگی ناپذیر وحدت شان را در خانواده واحد حفظ میکنند و زاد و ولد هم که ماشاالله حرف ندارد. پس آدم اگر خودش را در این گونه خانواده تصور کند، بر سرش چه میگذرد؟ من شنیده ام که در افغانستان حتی خانوادهای وجود دارد که چهارصد نفر در آن زندگی میکنند. اما خانوادههای چهل و پنجا نفری که برای هیچ کس قابل تعجب نیست. در اینجا هدف اصلی مرد از زن گرفتن نه تشکیل خانواده است و نه نیاز جنسی، بلکه هدف اصلی در اینجا گسترش خانواده میباشد و افز ایش نیروی کار تازه نفس برای پیشبرد کارهای فیزیکی. زن از روزی که به خانه شوهر میرود یک عروس نه، بلکه یک نیروی کار تازه نفس به شمار میآید که به جمع قبلی اضافه میشود. از روزی که به خانه شوهر میرود، به یک خانواده نو تشکیل و کم جمعیتی هم نرفته است، بلکه به یک خانواده رونق گرفته و پر جوش و خروشی رفته است که هرگونه ‫‫‫‫‫کاری از قبل در آن روبراست.  اینجا دیگر کار زن و کار مرد تقسیم نشده است. برای زنان کارهای مخصوص بیشماری هم تعین شده است، اما برای مردان هیچ کار مخصوصی تعین نشده است. تنها کارهای را که مخصوصاً مردان انجام میدهند کارهای کلیدیست، از قبیل معاملات با دنیای بیرون از خانواده یعنی داد و ستدها و خرید و فروشها، چه اینکه معاملات خرید و فروش دختر باشد یا اجناس دیگر. البته این گونه یک خانواده در داخل خودش یک دنیائیست؛ چون از راز و رمز پیچیدگیهای آن کسی نمیتواند سر در بیاورد. در این گونه خانوادهها مسلماً که زن فعالیت و کار پر تلاشتر از مرد را باید انجام بدهد؛ چون تلافی پولی که جهت خرید آن پرداخته شده است را باید در بیاورد. اینجا دیده میشود که زن اسیر و بیچاره به تنهایی خودش یک عالمی بدهکار است تا چه برسد بر اینکه فکر میراث بر سرش بزند. با این وجود موضوع فقط بدهکاری نیست، بلکه بعد از به فروش رسیدن نیز هر زمانی ممکن است که دوباره به فروش برسد. کارهایی که بدوش این زباندار بیمخاطب سپرده میشود، تنها به آشپزی و نانپزی فروان در فضای دود، شستن ظروف غدا و ترتیب سفرهها، شستن لباسهای نازک و ضخیم بزرگان و بچههای که از صبح تا غروب خاکبازی میکنند و به شستن و روفتن اطاقها، راهروها و محوطههای شلوغ و پلوغ خلاصه نمیشود، بلکه وظیفه اصلی زن بستگی به اینکه از چه پیشهای نان میخورند، کارهای بسا پر درد سر و فرسایندهتر از آن است. زن وظیفه دارد که حیوانات را به کوهها و چراگاهها ببرد، همزمان از کوهها هیزم برای سوزاندن و سبزی برای خوردن جمع آوری کند، بستههای هیزم و سبزی را از راه دور روی دوشش تا خانه ببرد، حیوانات را بدوشد، فاضله حیوانات را از خوابگاه آنها جمع آوری کند، برای سوزاندن آنرا سرگین بسازد، با دستش گرد کند و در معرض آفتاب قرار دهد تا خشک شود، بعد از خشک شدن آنرا انبار کند، زمینها را بیل بزند، بزرافشانی کند و آبیاری کند، هر روز گیاهان هرزه را از زمینها بچیند، خشخاشها را نشتر بزند، محصولات گوناگون را جمع آوری کند و حتی وظیفه دارد که در کارهای معماری و ساختن خانههای گِلی نیز اشتراک کند. با این همه حال «هرچه که سنگ است همه پیش پای لنگ است.» من این گونه مردمان را دیده ام، عجیب است در هر جایی که زندگی میکنند، در فاصله خیلی دور از آب آشامیدنی خانه دارند. زن وظیفه دارد که آب آشامیدنی را در دیگها پر کند، بالای سرش بگذارد و از راه دور به خانه ببرد. این زنان ستمدیده در بردن آب بالای سر آنقدر ماهر شده اند که سه - چهار تا دیگ را از آب پر میکنند، آنها را روی هم میگذارند و تمام آنها را یکجایی بلند میکنند و روی سر شان قرار میدهند، در وقت راه رفتن دستان شان را آزاد میگذارند و بیآنکه دیگهای پر از آب را با دست نگهدارند راه میروند و دیگها پایین نمیافتد. بردن آب از راه دور سنگی است پیش پای لنگ، که به کارهای پر مشقت زنان اسیر و فروخته شده میافزاید.

این بود در مورد سهم زن از میراث در افغانستان.

 

تعصبات خانواده

در بسیاری از خانوادهها دختران و زنان اجازه ندارند که با مرد نامحرم حرف بزنند، اجازه ندارند که مرد نامحرم آنها را ببیند، اجازه ندارند که از خانه بیرون بروند و به کر و کور و لال خانه نشین تبدیل شده اند. به اینصورت جرأت و اعتماد به نفس شان را کاملاً از دست داده اند و به عقب ماندهترین آدمان روی زمین تبدیل شده اند. به ندرت اگر از خانه بیرون بروند، در زیر یک پوشش کامل به نام چادری(برقع) که به مثل گونی میماند خود را قرار میدهند و اگر مجبور باشند که با کسی حرف بزنند، بگونهای حرف میزنند که انگار در حال گریز باشند.

* * *

‫‫در بعضی خانهها اگر کسی در بزند، فقط مردان و بچههای نابالغ در را میگشایند و زنان اجازه رفتن به در را ندارند. اگر گاهی مردان و بچههای نابالغ خانه نباشند و کسی در بزند، زن از پشت در صدا میزند «کی هستی؟» اگر از صدا بشنود که به غیر از اعضای خانواده مرد نامحرمی است که در میزند، در را نمیگشاید، هیچ جوابی هم نمیدهد، حتی نمیگوید که الان کسی خانه نیست، فقط به مثل یک فرد عقب مانده میرود و در خانه مینشیند؛ چون در این فرهنگ حرف زدن با مرد نامحرم از پشت در نیز حرام است. آدم فکر میکند رفته است تا کسی را صدا بزند که بیاید در را بگشاید. اگر کسی با این فرهنگ آشنایی نداشته باشد، ممکن است ساعتها پشت در منتظر بماند. البته این واقعیتی است که من خودم بارها شاهد آن بوده ام. من به عقیده آن گروه مردمان مداخله نمیکنم که میخواهند با دیگران حرف بزنند و یا خیر، اما نباید که مزاحم دیگران شوند. من این گونه مزاحمتها را از چندین خانواده بارها تجربه کرده ام. آنها همیشه وسایل ضروری را از ما امانت میگرفتند، اما وقتی که نیاز خودمان میشد، من میرفتم که وسایل را پس بگیرم، آنها با همین فرهنگ جنتی از من تشکر میکردند و بدون هیچ گونه جوابی پشت در منتظرم مینشاندند. این گونه خانوادهها به دختران و زنان شان اجازه رفتن به مکتب و بیرون رفتن از خانه را هم نمیدهند.

* * *

جمعی از خویشاوندان مان که هشت - نه خانواده می‫شدند، هیچ یکی از آنها دختران شان را به مکتب نمی‫فرستادند، اجازه بیرون رفتن از خانه را نمی‫دادند و اگر دختران و زنان شان مریض می‫شدند آنها را به دکتر مرد هم نمی‫بردند. من در آن جمع یک رفیق صمیمی داشتم به نام کوشا. کوشا خودش دانشجو بود در دانشکده پزشکی دانشگاه کابل درس می‫خواند. کوشا با آنکه خودش دانشجو بود و قرار بود که دکتر شود با رفتن دختران به مکتب مخالف بود. من یک روز از کوشا پرسیدم «اگر دختر مکتب نرود و در آینده به یک زن بیسواد تبدیل شود، پس به فرزندانش چه کمکی می‫تواند بکند؟»

«بیسواد نباید بماند، در خانه درس بخواند تا در آینده بتواند که در تعلیم فرزندانش نیز کمک کند.»

- «اما اگر مکتب برود در آینده می‫تواند دکتر، مهندس، معلم و هرچه که بخواهد شود.»

‫«نه این کارها کار زن نیست، زن فقط کارهای خانه را باید انجام بدهد و بس و از خانه نباید بیرون برود.»

‫ ‫من می‫دانستم که آنها زنان شان را به دکتر مرد هم نمی‫بردند و در ارتباط به اینکه گفت زن فقط کارهای خانه را باید انجام بدهد، من ازش پرسیدم «پس زنان شما که مریض می‫شوند، شما چرا آنها را به دکتر مرد نمی‫برید و فقط به دکتر زن می‫برید؟»

‫« مرد نامحرم نباید که زن را ببیند.»

- «اگر عقیده شما بهتر است که دختر نباید مکتب برود، پس هیچ دختری نباید که مکتب برود و در آنصورت هیچ دکتر زنی هم نباید که وجود داشته باشد، در آنصورت ‫اگر زنان شما مریض شوند، شما آنها را به کدام دکتر زن می‫برید؟»

‫«در آنصورت به دکتر مردی می‫بریم که محرم باشد.»

‫این حرفش خودخواهانه بود؛ چون در جمع خودشان چند تا مردان تحصیل کرده و دکتر داشتند، اما فکر دیگران را نکرد.

- «پس آنانیکه دکتر محرم مرد هم ندارند به کدام دکتر زن ببرند؟»

‫«این مشکل خود آنها‫ست که چرا دکتر محرم مرد ندارند و این سؤال را از خود آنها بپرس که به کدام دکتر زن ببرند.»

- «خیلی خوب! از خود آنها بپرسم!! پس اگر خواهر و مادرت بیماری ‫آلت تناسلی بگیرند و آلت تناسلی شان عفونت کند باز چه، آیا باز هم خودت به آلت تناسلی آنها دست می‫اندازی؟»

کوشا کمی سکوت کرد و در جواب گفت «در آنصورت بهتر است که بمیرند تا اینکه پیش دکتر بروند.»

‫حقیقتاً در افغانستان زنان زیادی بخاطر کمبود دکتر زن در ‫وقت بیماری جان شان را از دست می‫دهند. بسیاری از خانواده‫ها مرگ زن را بر رفتن به دکتر مرد ترجیح می‫دهند و برای زن بیمار فقط دم و دعا می‫خوانند و بس.

‫‫من نمیخواهم که در عقیده دیگران دخالت کنم، اما آنها هستند که همیشه عقیده خودشان را بر دیگران تحمیل کرده اند. خود آنها هر کاری که بخواهند میکنند، اما اگر کس دیگری در مورد آنها حرفی بزند مورد انتقاد قرار میگیرد. در سال ۱۳۵۹ زمانی که دهکدههای اطراف ما به تصرف مجاهدین حزب اسلامی گلبدین حکمتیار درآمد، مکاتب دخترانه را در مرکز شهرستان و تمام روستاهای اطراف آن به آتش کشیدند، مکاتب پسرانه را به مدرسه تبدیل کردند و دیگر پسران بایست فقط درس دینی میخواندند و بس. در منطقه چهاردِه که ما در آنجا زندگی میکردیم، یک مکتب دخترانه بود که دختران از صنف اول تا دوازدهم در آن درس میخواندند، مجاهدین حزب اسلامی حتی در عوض استفاده دیگری از درسخانههای آن، آنرا به آتش کشیدند. زمانی که طالبان در افغانستان به قدرت رسیدند، در تمام افغانستان مکاتب و دانشگاهها را به روی دختران بستند و تمام مکاتب و دانشگاهها را برای پسران به مدرسه تبدیل کردند. طالبان نام شاگرد را رسماً طالب گذاشتند و نام مکتب را رسماً مدرسه گذاشتند. طالب یعنی شاگردی که درس دینی میخواند و مدرسه یعنی مکتبی که در آن درس دینی داده میشود.

* * *

خاله ام در خانواده متعصب ازدواج کرده بود، شوهرش اجازه بیرون رفتن از خانه، نگاه کردن به مردان نامحرم، گوش دادن به موسیقی و حتی اجازه عکس گرفتن را به او نمی‫داد. به مثل خانواده شوهر خاله ام اینگونه خانواده‫ها در افغانستان زیاد هستند.

در بین دوستان و خویشاوندان ما دو تیپ زنان وجود داشت، یک تیپ زنان محجبه بود که به خانواده‫های متعصب تعلق داشتند و تیپ دیگر زنان غیر محجبه بود که به خانواده‫های غیر متعصب تعلق داشتند. زنان محجبه را به نام زنان بهشتی یاد می‫کردند و زنان غیر محجبه را به نام زنان دوزخی یاد می‫کردند. ما در محافل شیرینی خوری و عروسی علاوه بر اینکه یک خانه جداگانه برای مردان آماده می‫کردیم، دو خانه جداگانه برای زنان بهشتی و زنان دوزخی آماده می‫کردیم تا نسبت به یکدیگر احساس ناراحتی نکنند. وقتی که مهمانان شروع به آمدن می‫کردند، دو - سه تا دختر و زن پیش در برای خوشامد گویی می‫ایستادند و به شوخی از مهمانان زن می‫پرسیدند «آیا شما دوزخی هستید یا بهشتی؟»

زنان محجبه که به خانواده‫های متعصب تعلق داشتند در جواب می‫گفتند «بهشتی» و زنان غیر محجبه در جواب می‫گفتند «دوزخی.»

آنانی که برای خوشامد گویی ایستاده بودند زنان بهشتی را به خانه مخصوص زنان بهشتی هدایت می‫کردند؛ چون در آنجا به غیر از زنان محجبه، نه عکاسی و فیلمبرداری وجود داشت، نه رقص و ساز و سرود و نه مردان نامحرم. زنان دوزخی را به خانه مخصوص زنان دوزخی هدایت می‫کردند، که در آنجا هم عکاسی و فیلمبرداری بود، هم رقص و ساز و سرود و هم ممکن بود که مردان نامحرم در آنجا داخل شوند.

عروسی دایی‫ام بود. خاله ام که در خانوده متعصب شوهر کرده بود، در خانه مخصوص زنان بهشتی با زنان بهشتی نشست، اما در دلش بی‫اندازه نومید بود و از محدود بودن در زندگیش رنج می‫برد. تمام دختران و زنان آزادانه عکس می‫گرفتند، می‫رقصیدند و این بر و آن بر قدم می‫زدند، اما آن بیچاره در یک گوشه‫ای نشسته بود و به آنها نگاه می‫کرد. وقت آخر که تمام مهمانان رفتند و ما در جمع خودمان تنها ماندیم، خاله ام با صد دل نادلی خواست که در جمع دیگران بیایستد و با دیگران عکس بگیرد. من خیال کردم که از طرف شوهرش حتماً مطمئن است که در این حد او را آزاد گذاشته است که با خانواده خودش عکس بگیرد. خاله ام در عکس گیری با دیگران ایستاد و عکس گرفت. وقتی که شوهرش از موضوع خبر شد، آمد و از ما پرسید «عکس‫های را که گرفته اید کجاست؟»

عکس‫ها را هنوز چاپ نکرده بودیم، فیلم‫ها ‫ را برای چاپ کردن بایستی می‫فرستادیم پشاور؛ چون در آن وقت دستگاه چاپ عکس در افغانستان وجود نداشت. وقتی که پرسید عکس‫های را که گرفته اید کجاست، ما در جوابش گفتیم «عکس‫ها را هنوز چاپ نکرده ایم و برای چاپ کردن باید بفرستیم پشاور.»

«فیلم عکس‫ها را بدهید به من، من خودم آنها را چاپ می‫کنم که عکس زنم را کسی نبیند، وقتی که عکس‫ها را چاپ کردم، عکس‫های زنم را جدا می‫کنم و عکس‫های دیگر را می‫دهم به شما.»

فلیم‫ها را برایش دادیم که چاپ کند و عکس‫های زنش را جدا کند. وقتی که فیلم‫ها را گرفت، تمام آنها را از پوش‫های شان باز کرد، در معرض نور آفتاب قرار داد و سوزاند.

 ‫‫ازش پرسیدیم «چرا نگذاشتی که فیلم‫ها را اول بشوییم، بعد از شستن فیلم‫های زنت را دست خودت بدهیم و فیلم‫های دیگر را چاپ کنیم؟»

«اگر آنها را می‫شستید، عکاس در وقت شستن عکس‫های زنم را می‫دید.»

در خانواده‫های آنها تصویر انسان و موجودات جاندار کفر‫آمیز دانسته می‫شود، از قدیماً هیچگاه تصویر انسان و اجسام جاندار را در خانه‫های شان نگذاشته اند، تماشای تلویزیون را نیز کفر‫آمیز می‫دانند و رقص و ساز و سرود را خصلت شیطان می‫دانند.

اینگونه خانوادهها در هر نقطهای از افغانستان حد اقل ده درصد را تشکیل میدهند، اما در بسیاری از مناطق درصد آنها به مراتب بیشتر است و در بعضی نقاط حتی به صد درصد میرسند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ‫بخش شش

جهنمهای تو در تو

 

جهنمهای تو در تو یعنی شرایط همجنسگرایان در افغانستان. جهنمهای تو در تو جهنمهایی است که درون هر جهنم جهنم دیگری وجود دارد و همجنسگرایان افغانی در عمق تمام آنها قرار گرفته اند.

 در بخش پنج اشاراتی شد در مورد وضعیت زنان افغان. زن که یک جنس شناخته شده، یک اکثریت و یک عنصر مهم اجتماعیست، اما هنوز در افغانستان اینقدر بدبختیها دارد؛ پس وای بر حال همجنسگرا، که نه جنسیت شناخته شده، نه اکثریت و نه عنصر مهم اجتماعیست و در این جامعه سنتی و جنتی، سنت و جنت هم آنرا قبول ندارد!

در افغانستان در مورد همجنسگرایان موضوع از این قرار است که تعریف میشود: حتی در بسیاری از جوامعی که به خود مغرور هستند و خودشان را بهترین و با منطقترین جامعه روی زمین میدانند، هنوز همجنسگرایان بدبخت هزار و یک مشکل دارند، پس در مورد افغانستان راجع به آن چه تصوری میشود کرد؟

از اینکه کلمه «ایزک» izak (خنثی) در ذهن اکثر افغانها یک کلمه منفور و بیرغبت است و این کلمه را اکثراً به منظور توهین کردن، تحقیر کردن، پست شمردن، رذیل کردن و مسخره کردن خطاب میکنند تمام همجنسگرایان بدبخت خودشان را پنهان کرده اند تا کسی نداند که آنها ایزک هستند. گیها زن میگیرند، لزبینها شوهر میکنند و حتی تراوستیها (دوجنسگونگان) زن میگیرند. خلاصه اینکه هیچ همجنسگرایی را به غیر از خودش کس دیگری نمیشناسد. با وجودی که تقریباً صد درصدی افغانها در زندگی هیچ ایزکی را ندیده اند، اما باز هم کلمه «ایزک» همیشه روی زبانها میچرخد. وقتی که مردم کلمه ایزک را به زبان میآورند یا میشنوند، قیافههای شان را تلخ و بدمزه میکنند، به مثلی که از یک چیز خیلی کثیف یا کلمه تهوعآوری سخن گفته شود.

* * *

‫‫روزی با دو نفر از همسایگان مان نشسته بودم و داشتیم صحبت می‫کردیم، یکی از آنها ‫۳۴ - ۳۵ سالش بود، از مردم اصیل کابل و از با فرهنگ‫ترین مردم افغانستان بود، دوازده سال مکتب را هم تمام کرده بود و یک مدتی را هم در پاکستان گذرانده بود. به ارتباط اینکه یک مدتی را در پاکستان گذرانده بود از پاکستان تعریف کرد و گفت:

«در پاکستان هر طرف که بروی می‫بینی پر از ایزک است، اما قربان افغانستان باغیرت شوم که هیچ ایزکی در ‫اینجا وجود ندارد. من تا حالا هیچ ایزکی را در فغانستان ندیده ام.»

‫من که در آنجا نشسته بودم با خود گفتم:

«در این وحشت ایزک مگر می‫تواند که نفس بکشد! اینجا که سه نفر نشسته ایم حد اقل یک نفر ایزک وجود دارد تا چه برسد بر کل افغانستان که آیا ایزکی در آن وجود دارد و یا خیر!»

در افغانستان کلمه ایزک به مثل کلمات جن و شیطان میماند که تا حالا هیچ کسی آنها را ندیده است، اما همیشه روی زبانها میچرخند. من تا روزی که در افغانستان بودم هیچ کسی را ندیدم که به نام ایزک واقعی توسط مردم شناسایی شود. اما اگر کسی به نام ایزک شناسایی شود، دیگر به شرمسارترین مسخره قرن تبدیل خواهد شد و آنچنان مسخره و تحقیرش خواهند کرد که یا کاملاً دیوانه شود و یا از مسخره و تحقیر بمیرد. خود او را چه که حتی تمام خانواده و اقاربش را نیز مسخره خواهند کرد.

* * *

در زندگی سنتی افغانی عیبجویی، مسخره کردن و خندیدن به یکدیگر یکی از بهترین سرگرمیها به شمار میرود. افراد سنتگرا در اکثریت هستند، اما تجددگرایان در مقابل آنها در اقلیت قرار گرفته اند. کسانی که دیگران را مسخره نمیکنند، افراد سنتگرا خود آنها را مسخره میکنند. این عادت در اجتماع اکثراً باعث بروز تنش و خشونت نیز میگردد. افرادی که دیگران را مسخره نمیکنند به نام افراد زمخت، گوشهنشین و غیر اجتماعی شناخته میشوند. اما افرادی که دیگران را مسخره میکنند تا جمعیت بخندد، در اجتماع به نام افراد باهوش، اجتماعی و خندان محبوب میشوند. اما در دراز مدت این محبوبیت و باهوشی به نفرت و جنون تبدیل میشود. اینگونه سرگرمی برای آنها عادت میشود و در میان بسیاری از مردم  و حتی در میان همفکران خودشان بدبینان زیادی پیدا میکنند. برای مسخره کردن اکثراً شخصیت و شکل ظاهری طرف مقابل و یا اعضای خانواده و اقاربش را وسیله قرار میدهند.  مثلاً مشکلاتی از قبیل کوری، کری، مشکلات دست و پا و امثال اینها را بیاندازه وسیله مسخره کردن قرار میدهند.

در افغانستان بر اکثر خانوادهها، روستاها، مناطق و اقوام یک یا چند نام مسخره گذاشته اند و مردمان سنتی از صدا زدن به این نامها میخندند و لذت میبرند.

خانواده ما و عموهایم و تمام خانوادههای اطراف ما به نام «قلعه نیازی دیوانه»، خانوده داییهایم به نامهای «گیجکها و خشتککشالها» و تمام مردم دهکده مان به نام «سقایی بقهخور» (قورباغهخوار) معروف هستند.

چند تا خانوادهها و روستاهای دیگر در اطراف ما به نامهایی از قبیل «مازانچی سگچوش(۱)»، «باغبالایی کواک(۲)»، «سیداحمدخیل چهارپا»، «لجی گرک»، «فرنجلی دوغماچخور»، «گدارهای سیرخور»، «ته قلعهای پاییناوخور(۳)»، «باخمی مورخور» و بسیاری از خانوادهها و روستاهای دیگر نیز به این قبیل نامها معروف هستند.

در تمام نقاط افغانستان ازبکها به نامهای «ازبک کلهخام و گلمجمع»، پشتونها به نامهای «اوغان خر، اوغان غول(۴) و اوغان تبرغان(۵)»، هزارهها به نامهای «هزاره تغاره(۶)، بیبینی و  قلفک چپات(۷)»، قندهاری به نام «پایلچ(۸)»، کابلی به نام «گشنه مرده»، دهاتی به نام «اطرافی بیعقل»، اسماعیلیه به نام «چراغ گلک»، هودخیلی به نام «خر دزد»، خوستی به نام «دم دار» و بسیاری از اقوام و مناطق دیگر نیز به این قبیل نامها معروف هستند.

هر چند که این کلمات بچگانه به نظر میرسد، اما بزرگان بیشتر از بچهها این کلمات را به زبان میآورند. گفته میشود که «عقل نه در سن است و  نه در سال، عقل در سر است.»

معنی واژه‫های محلی فوق قرار ذیل است:

_________________________________________

(۱) ‫سگ چوش: کسی که پستان سگ را می‫مکد‫

(۲) کواک: دست و پا چلفتی

‫(۳) پایین او خور: کسی که پایین آب جاری شده بعد از آبیاری از کشتزارها را می‫نوشد

‫(۴) غول: عظیم الجثه  و کودن

‫(۵) تبرغان: یک نوع حیوان

‫(۶) تغاره: تشت سفالی ناهمواری که کشک خشک را در آن می‫سایند

‫(۷) قلفک چپات: دارای قفل هموار

‫(۸) پای لچ: پابرهنه

‫(۹) چراغ گُلک: کسی که چراغ را خاموش می‫کند

_________________________________________________

* * *

در یک همچو فرهنگی که آدم حتماً باید مسخره شود، اگر کسی به نام ایزک شناخته شود که دیگر قوز بالا قوز میشود و خودش چه که حتی زمین بترکد که تمام خانواده اش زیر زمین بروند. در افغانستان برای یک ایزک یا همجنسگرا آزادی جنسی که وجود ندارد، جهنم! از طرف مردم که مسخره میشود، هم جهنم! اما اگر کسی به نام ایزک شناخته شود، در دید ملت هم بیاندازه منفور و پست و بیارزش میشود.

از نظر افغانها تجاوز کردن به زن و بچه مردم آنقدر نام بد دانسته نمیشود که ایزک بودن نام بد دانسته میشود. کسانی که بخاطر تضادهای قومی و منطقهای به ناموس مردم تجاوز میکنند، با افتخار میگویند که من به ناموس فلان مردم تجاوز کردم، اما هیچ کسی این جرأت را ندارد که بگوید من ایزک هستم؛ چون مردم ایزک را بیاندازه یک موجود پست و نجس میدانند. مردم کلمه ایزک را زیاد به زبان میآورند اما هنوز نمیدانند که ایزک به همجنس گرایش دارد و فکر میکنند که ایزک به هیچ جنسی گرایش ندارد. در حالیکه هنوز نمیدانند که ایزک به همجنس گرایش دارد اینقدر نسبت به آن بدبین هستند، پس اگر بدانند که ایزک به همجنس گرایش دارد که دیگر نام آن از شیطان هم بدتر خواهد رفت!! شاید که بعضیها گفتههای مرا باور نکنند، اما اینکه چرا تمام ایزکها در افغانستان ماهیت شان را از مردم پنهان کرده اند خود بخود ثابت میشود که آیا چه برداشت و چه برخوردی از مردم در مقابل خود دیده اند که ماهیت شان را از همه پنهان کرده اند.

* * *

افغانستان در قرن ۲۱ هنوز غرق خرافات است. افغانها را باور بر اینست که خرس و خوک از پست ترین و نجس ترین حیوانات روی زمین اند. و در عین حال باورشان بر اینست که مرد بیمو و زن مو دار از خرس و خوک هم بدتر اند. من حتی کسی را دیدم که میگفت اگر طرف مرد بیمو و زن مو دار تف بیاندازی ثواب دارد.

یک رفیقی داشتم به نام فدا که از قوم هزاره بود. فدا خودش یک مرد پر مو و پشمالو بود، اما اکثر هزاره‫ها بی‫مو هستند. با آنکه اکثر هزاره‫ها بی‫مو هستند و فدا هم خودش هزاره بود، می‫گفت «اگر طرف مرد بی‫مو و زن مو دار تف بیاندازی زیاد ثواب دارد. اما طوری باید تف بیاندازی که خودش متوجه نشود.»

با مشکلی که من در افغانستان داشتم، من بیشتر از خود مردان بی‫مو و زنان مو دار آنها را درک می‫کردم و در جواب به فدا گفتم «من به حرف‫های قدیمی باور ندارم و هیچ ثوابی هم ندارد.»

 فدا گفت «تو می‫دانی که ثواب ندارد یا خدا؟ مگر تو از خدا هم عاقل‫تر شدی که خدا می‫گوید ثواب دارد و تو می‫گویی ثواب ندارد!»

* * *

من که استعداد ازدواج کردن و آمیزش جنسی با زن را نداشتم، روز بروز دچار روان پریشی میشدم، از آینده بیم داشتم که اگر در آینده زن نگیرم بالاخره مردم خود بخود خواهند دانست که من مشکل جنسی دارم و همیشه مسخره ام خواهند کرد. با این فکر همیشه خاطره «بابه نداره» و چندین خاطره تلخ دیگر را به یاد میآوردم و روز بروز دچار روان پریشی میشدم.

من هنوز فکر زود را نمیکردم و فکر چندین سال بعد را میکردم که اگر زن نگیرم بالاخره مردم متوجه مشکل جنسیم خواهند شد، اما در زمان حکومت طالبان برادرانم که از من بزرگ بودند، افغانستان را ترک کردند رفتند اروپا، خواهرانم هم ازدواج کردند و من با مادرم در خانه تنها ماندم. تمام اقارب و دوستان مان هر روز به من میگفتند مادرت تنهاست و دستیاری ندارد که در کارهای خانه کمکش کند، تو زودتر باید زن بگیری که مادرت را کمک کند.

من که قبلاً بخاطر آینده دور نگران بودم، حالا در سن ۲۳ - ۲۴ سالگی تنهایی مادرم برایم قوز بالا قوز شد. مردم همیشه میگفتند که بخاطر تنهایی مادرت زودتر باید زن بگیری و من به هر بهانهای حرف مردم را رد میکردم.

* * *

داستانی را تعریف میکنم که نشان میدهد در فرهنگ افغانستان مشکلات جنسی چقدر کار آدم را زار میکند:

‫اصلیت من از منطقه چهاردِه در شهرستان غوربند ولایت پروان است، اما ‫بعداً که هفت ساله بودم از آنجا رفتیم کابل ‫و دیگر در کابل زندگی کردیم.

سال‫های ۷۸ و ۷۹ بود، در آن زمان کل جمعیت چهاردِه به حدود چهار - پنج هزار نفر می‫رسید، که ده درصد آن در منطقه و نود درصد آن در شهر‫های مختلف افغانستان و در خارج از کشور زندگی می‫کردند. از آن جمله یک خانواده‫ای که من هیچ کدام از آنها را ندیده بودم و نمی‫شناختم چندین سال قبل چهاردِه را ترک کرده بودند و به ولایت بلخ در شمال افغانستان رفته بودند. یک پسر از آن خانواده با یک دختر ازدواج می‫کند، سه - چهار ماه از ازدواج آنها می‫گذرد که دختر از ناراحتی خانه پسر را ترک می‫کند و به خانه پدر و مادرش ‫بر می‫گردد. علت اینکه چرا دختر ناراحت شده است، پسر نتوانسته است که با او عمل جنسی را انجام بدهد. ‫بعد از برگشت دختر به خانه پدر و مادرش، خبر آن به گوش بسیاری از مردمانی که اصلیت چهاردِهی دارند دهن به دهن می‫پیچید و به زودی بسیاری از چهاردِهیانی که در خود چهاردِه و در شهر‫های مختلف افغانستان و حتی در خارج از کشور زندگی می‫کنند از موضوع خبر می‫شوند.

ما در کابل زندگی می‫کردیم آنها در بلخ، من خانواده آنها را اصلاً نمی‫شناختم، از دهن چند نفر شنیدم که می‫گفتند «فلان کس، پسر فلان کس در بلخ با دختر فلان کس ازدواج کرد، تا سه - چهار ماه نتوانست که عمل جنسی را انجام بدهد، بالاخره دختر ناراحت شد و به خانه پدرش برگشت.»

مردم که از موضوع خبر می‫شدند، آنچنان تعجب می‫کردند که انگار پسر بیچاره ‫در پیشانی اش آلت خر در آورده بود. بعضیها که این حرف را می‫شنیدند در جواب می‫گفتند «وای نتوانست که با زنش کاری بکند! چقدر شرم!!»

وقتی که مردم پشت سرش اینقدر تعجب کنند، پس روبروی خودش چه عکسالعملی نشان خواهند داد و با او چگونه رفتار خواهند کرد؟ این پسر بخاطر مسخره مردم زن گرفته بود که مردم به نام ایزک مسخره اش نکنند. من با خود گفتم آن پسر آدم احمقی بوده است که بخاطر حرف مردم زن گرفته، اما من بخاطر حرف مردم هرگز خودم را احمق نخواهم کرد.

* * *

این هم داستان دیگری که اگر به مرد بودن کسی شک کنند چه عکسالعملی نشان میدهند:

‫ در محله چهارقلعه وزیرآباد در جشن عروسی یک هم‫صنفی دانشگاهی‫ام دعوت بودم. قبل از صرف غذا داخل یک اطاق بزرگ و طولانی حدود بیست نفری دور هم نشسته بودیم. تمام کسانی که آنجا نشسته بودند اکثراً مردان تحصیل کرده و به اصطلاح روشنفکر بودند. همگی نشسته بودند فکر می‫کردند و هیچ کسی حرف نمی‫زد، سکوت مطلق بر مجلس حکمفرما بود، در اوج سکوت ناگهان یک نفر ‫تراوستی )دوجنسگونه( که نیمه شکل مرد و نیمه شکل زن را داشت داخل اطاق شد و با صدای نازک و کشیده گفت «سلام به جمعیت.» و با ناز و عشوه و با حرکات مارپیچ و ارتجاعی زنانه اش آمد و در یک گوشه‫ای نشست. تا که با صدای زنانه‫تر از زنانه اش گفت سلام به جمعیت، دفعتاً ‫ سکوت مطلق مجلس در هم شکست و تمام مجلس خودشان را زدند زیر خنده، چشم همه بسوی او افتاد، دو نفری و سه نفری ‫رو به یکدیگر کردند و شروع کردند به پچ‫پچ کردن. یک دوست بسیار صمیمی دانشگاهی‫ام به نام وحید کنارم نشسته بود، با خنده دهنش را به گوشم نزدیک کرد و شروع کرد به تعریف کردن از یک ایزک دیگر. ‫وحید خنده کنان به من گفت «یک نفر ایزک در قصبه نزدیک خانه ما می‫نشیند» و در حالیکه می‫خواست حرفش را ادامه بدهد، من که از خنده احمقانه مجلس بی‫اندازه عصبانی شده بودم با عصبانیت حرفش را قطع کردم و گفتم «از عیبجویی و غیبتگویی بدم می‫آید.»

این حرف را که زدم وحید بیچاره خجالت کشید و هیچ چیزی نگفت. من دست چپ وحید نشسته بودم، دست راستش یک نفر دیگر نشسته بود که آن تراوستی را می‫شناخت و کلمه ایزک را که از دهن وحید شنید، در جوابش گفت «نه این ایزک نیست، من می‫شناسمش، همسایه ما‫ست، زن گرفته و یک سال می‫شود که عروسی کرده است.»

وقتی که گفت زن گرفته و یک سال می‫شود که عروسی کرده است، من غمگین شدم، بغض گلویم را گرفت و خواستم که گریه کنم. با خود گفتم من که اینقدر ظاهر مردانه دارم و هیچ کسی به من شک نمی‫کند، من نمی‫توانم که زن بگیرم، پس این که سر تا پایش داد می‫زند که مرد نیست، چرا به خاطر مسخره مردم زن گرفته و زندگیش را به جهنم داغ‫تر تبدیل کرده است؟

در این مجلس که اکثریت آنرا افراد تحصیل کرده و دانشگاهی تشکیل میداد، من اینگونه عادت گستاخانه را دیدم و به خود گفتم وقتی که اینها دانشگاهی هستند و ادعای روشنفکری هم دارند، اینقدر گستاخ هستند، پس از آنانی که بیسواد و بیتعلیم هستند و سرگرمی ایشان فقط مسخره کردن دیگران است، چه انتظاری میشود داشت؟

این اولین بار نبود که من در آدمان تحصیل کرده و روشنفکر همچو عادت گستاخانهای را مشاهده کردم، بلکه پیش از این نیز هم در محیط دانشگاه و هم در جاهای دیگر بارها این گونه عادتهای گستاخانه را از آنها دیده بودم. اما این اولین بار بود که در جایی که حالت باشخصیتی را هم بخود گرفته بودند، ناگهان این عادت گستاخانه را از خود نشان دادند. اینجا که من از آنها به نام روشنفکر یاد میکنم، به زبان خود آنها از آنها به نام روشنفکر یاد میکنم؛ چون بعضیها تعبیری که از کلمه روشنفکر دارند، خیال میکنند که روشنفکر به معنی نوار ضبط شده است که حافظه آن پر شده باشد اما به دم گاو بسته باشد.

در مورد فقر فرهنگی در افغانستان بعضیها دین اسلام را عامل اصلی میدانند و بعضیها بیسوادی را. من نمیگویم که دین اسلام و بیسوادی هر کدام ضرر خودش را نداشته است. اما آنگونه که من مشاهده کرده ام، عامل اصلی نه دین اسلام است و نه بیسوادی، بلکه عامل اصلی در اینجا سنتگرائیست. من هم در میان متدینترین آدمان و هم در میان بیسوادترین آدمان کسان زیادی را دیده ام که خیلی انسانی فکر میکنند. اما تمام آنانی که سنتی هستند به نحوی دیگران را به مسخره میگیرند. آنانی که به پیروی از عقیده دینی ممکن است به دیگران مضر واقع شوند، باشعور تر از آنانی هستند که به پیروی از فرهنگ سنتی دیگران را به مسخره میگیرند.

اینکه تراوستیها یا دوجنسگونگان در افغانستان چه مصیبتهایی میکشند، برای بعضیها قابل درک نیست. اما اگر شما خودتان را تصور کنید که مردی هستید با تمام عادتها، حرکات و چهره زنانه و در جامعه سنتی افغانی زندگی میکنید، شاید درک کنید که آنها در زندگی چه مصیبتهایی میکشند!

این تراوستی که زن گرفته بود، از مردم اصیل کابل و از بافرهنگترین مردم افغانستان بود. وقتی که یک تراوستی کابلی برای فرار از مسخره مردم زن بگیرد، پس وای بر حال همجنسگرایان و دوجنسگونگان  دهاتی و مخصوصاً آنانی که در دهکدههای دورافتاده افغانستان زندگی میکنند که در آنجا هیچ کسی سواد ندارد!

* * *

در افغانستان بعضیها هستند که بیشتر از هر چیز دیگر شخصیت و انسانیت را در جنسیت میبینند. از نظر آنها آدم انسان و با شخصیت کسی است که یا کاملاً مرد باشد و یا کاملاً زن. اما کسی که در تمام صفاتش نه کاملاً مرد باشد و نه کاملاً زن او را پست و بیشخصیت میدانند. در افغانستان کسان زیادی هستند که هرگونه عادت زنانهای را اگر از یک مرد ببینند، نفرت شدید شان را از آن نشان میدهند و حتی کسانی هستند که میخواهند به او حمله کنند. من خودم بارها این عادت را در مردم مشاهده کرده ام. از نظر افغانها حرفی که خیلی طعنه آمیز دانسته میشود، میگویند «برو زن! خودت را پیش من ایزک ایزک نکن که میزنم دهنت را میشکنم...» من فکر نمیکنم که در بین افغانها کسی باشد که در زندگی این حرف را نشنیده باشد و به این حرف آشنایی نداشته باشد، زیرا این کلام مکرر جامعه افغانی است که در هر طرف همیشه به گوش میرسد.

 * * *

  در افغانستان اگر یک پسر عادت دخترانه یا یک مرد عادت زنانه از خود نشان بدهد، ممکن است که حتی خانواده خودش او را بکشند. به عنوان مثال در اینجا داستان یک پسر کوهدامنی را تعریف میکنم که برادرانش او را کشتند:

در زمان حکومت طالبان وقتی که طالبان منطقه کوهدامن در شمال کابل را به آتش کشیدند و مردم آنجا را بیرون راندند، ما از خانه مان یک اطاقش را به یک زن کوهدامنی دادیم که آواره شده بود و آن زن همسایه مان شد. یک روز زن همسایه، مادرم و دو - سه تا مهمانانی که از اقارب مان بودند نشسته بودند و داشتند صحبت می‫کردند. من متوجه نبودم چه باعث شد که آنها با یکدیگر حرف ایزک را می‫زدند. زن همسایه در مورد ایزک از محل خودشان تعریف کرد و گفت «در محل ما هیچ ایزک نیست، فقط چند سال پیش یک نفر ایزک مانند بود که مثل دختر حرف می‫زد، ناز می‫کرد، روسری سرش می‫کرد و هر وقت لباس‫های خواهر و مادرش را می‫پوشید، بخاطر این عادتش برادرانش هر وقت عصبانی می‫شدند و او را کتک می‫زدند، به خاطری که برادرانش او را زیاد کتک می‫زدند، یک روزی از محل فرار کرد و آمد کابل، یک مدتی گم بود و هیچ کسی نمی‫دانست که کجا رفته است، بالاخره برادرانش آدرسش را در کابل پیدا کردند آمدند و کشتندش.»

* * *

در زمان حکومت طالبان یک روز شنیدم که میگفتند در بازار لیسه مریم طالبان صورت دو مرد جوان را با روغن مبلایل سوخته سیاه کرده بودند، آنها را پشت ماشین دادسن (وانت) سوار کرده بودند، ‫وانت در خیابان آهسته آهسته حرکت می‫کرد و آنها با دهن خودشان صدا می‫زدند «هر کس که لواط کند روزش از ما بدتر! هر کس که لواط کند روزش از ما بدتر!...» من که این حرف را شنیدم با خود گفتم اگر من هیچ کاری نکنم، پس حد اقل این مردمان نادان به نام ایزک که نباید مسخره ام بکنند!

البته این قانون در افغانستان از قدیماً همیشه بوده و است. این قانون نه با روی کار آمدن طالبان روی کار شده بود و نه با از بین رفتن طالبان از بین می‫رود. طالبان اینگونه مجازات‫ها را برای عبرت دیگران به نمایش می‫گذاشتند. مردانی را که به جرم عمل لواط دستگیر می‫کردند، روز‫های جمعه بعد از ادای نماز جمعه دیوار را روی آنها خراب می‫کردند. ‫طالبان اجرائی حکم مجازات برای لواط کاران و سایر مجرمین را یک روز پیش از جمعه از طریق رادیو به اطلاع مردم می‫رساندند. من چند بار از رادیو شنیدم که در خبرها می‫گفتند «فردا بعد از ادای نماز جمعه در فلان ولایت حکم مجازات شرعی در مورد این تعداد نفر که عمل لواط را انجام داده اند، در ملأ عام به اجرا گذاشته می‫شود.»

‫‫ همچنان طالبان به غیر از لواط کاران مجرمین دیگر را نیز روز‫های جمعه بعد از ادای نماز جمعه در ورزشگاه‫ها مجازات می‫کردند و اجساد مجرمین و دست و پا‫های قطع شده را برای دو - سه روز و حتی برای یک هفته در چهار راه‫ها و خیابان‫های پر ازدحام می‫آویختند تا درس عبرتی باشد برای دیگران. حتی اجساد بعضی از افرادی را که هیچ درس عبرتی هم در کار نبود، برای چند روز در مکان‫های پر ازدحام می‫آویختند. از آنجمله جسد دکتر نجیب‫الله و برادرش را که در مورد آنها هیچ درس عبرتی هم در کار نبود، برای چند روز داخل یک بوستانی در مرکز شهر کابل به دار آویختند.

در طول تاریخ افغانستان انواع  وحشتی را که گروه طالبان و سایر گروههای سیاسی به راه انداخته اند، من آنرا به سیاست نسبت نمیدهم. از نظر من هرگونه سیاستی که بر یک جامعه حاکم میگردد، آن سیاست ضعفی است از شعور اجتماعی همان جامعه؛ چون اگر ضعف از شعور اجتماعی نباشد، سیاست فریبانه غلبه نمیکند که بر مردم حاکم گردد. در افغانستان همواره کسانی که از سیاست، قومیت و ایدیولوژی دم زده اند، به نام اشخاص بزرگ و عاقل در بین اکثریت مردم محبوب شده اند. اما کسانی که خواسته اند در جهت ارتقای شعور اجتماعی و فرهنگ انسانی کاری بکنند، به نام دیوانه مورد مسخره قرار گرفته اند.

* * *

وقتی که من متوجه گرایش جنسیم شدم ‫که به همجنس گرایش داشتم، در اوایل خیال می‫کردم که شاید در آینده گرایشم از همجنس به غیرهمجنس تغییر کند ‫و مثل دیگران به غیرهمجنس گرایش پیدا کنم. بعضی وقت دلم می‫خواست به دیگران بگویم ‫که من به مردان گرایش دارم و نسبت به زنان هیچ حسی ندارم. اما از اینکه در محیط افغانستان قرار داشتم، افکار و عادت‫های افغان‫ها را خوب می‫دانستم که اگر در این مورد حرفی بزنم با موجی از مشکلات روبرو خواهم شد. مخصوصاً از مشکلاتی ترس داشتم که اگر مردم بدانند من به مردان گرایش دارم، دیگر هم مردم مسخره ام خواهند کرد و هم در خانه مرا به نام بیمار روانی خواهند شناخت و هر روز پیش روانپزشک خواهند برد تا اینکه واقعاً روانیم کنند. من فکر نمی‫کردم که با گفتن این حرف شاید که مورد خشونت نیز قرار بگیرم، اما اگر می‫گفتم بعید نبود که مورد خشونت هم قرار بگیرم. به هیچ کسی حتی به نزدیک‫ترین عضو خانواده مان نمیتوانستم اعتماد کنم که حرف دلم را بگویم. این را هم می‫دانستم که اگر گرایش جنسیم برای همیشه به همین شکل باقی بماند، در میان مردم افغانستان مصیبت‫ها و آزار و اذیت‫های هولناکی را در انتظار خواهم داشت. در آن زمان من که از دنیای خارج هم خبری نداشتم، خیال می‫کردم که شاید تمام مردم دنیا به مثل افغان‫ها در همین سطح فکری قرار دارند. البته این حدس و گمانی را که من از دنیای آن زمان داشتم دور از واقعیت هم نبود. زیرا افکار بشر طی سالیان اخیر به سرعت در حال تغییر بوده است. مردم دنیا دیروز دیروزه فکر می‫کردند و امروز امروزه فکر می‫کنند. اما بدبختانه که کشور‫های فقیر و دورافتاده‫ای مثل افغانستان از امکانات رشد فکری پرشتاب محروم هستند. مردم در کشور‫های فقیر و دور افتاده نسبت به کشور‫های ثروتمند و توسعه یافته هنوز چند صد سال به عقب فکر می‫کنند. در کشور‫های فقیر از جمله افغانستان سطح فکر مردم طی سال‫های اخیر رشد کم سرعتی داشته است، اما هنوز موانع بی‫شماری بر سر راه است که با آن موانع مجادله باید کرد. زمانی که من فکر می‫کردم که در مورد گرایش جنسیم به مردم چیزی بگویم یا نگویم، اوضاع فکری در افغانستان به حدی وحشتناک بود که حتی اگر کسی در مورد یک موضوع عادی هم حرفی می‫زد که مردم هنوز همچو حرفی را نشنیده بودند، ممکن بود که یا به موجی از خشونت‫ها مواجه شود و یا در بین مردم به نام دیوانه معروف شود. در آن زمان مردم در مورد هرگونه موضوعی حتی در مورد موضوعات روزمره اگر از زبان کسی حرف تازه یا اظهار نظری می‫شنیدند، ممکن بود که یا در مقابل او موضع گیری کنند و به خشونت روی بیاورند و یا او را به نام بیمار روانی بشناسند و دیگر هیچ کسی به حرفش گوش نکند. من خودم بخاطر حرف‫هایی که در مورد موضوعات اقتصادی، اجتماعی، بهداشتی و امثال اینها زده بودم، در بین بسیاری از مردم به نام دیوانه معروف شده بودم و بسیاری از دوستان و خویشاوندان مان به نام دیوانه مسخره ام می‫کردند. من حتی در محیط دانشگاه در بین اکثر هم‫صنفانم نیز به نام دیوانه معروف بودم. به مثل من بعضی کسان دیگر نیز بودند که بخاطر نظریاتی که داده بودند به نام دیوانه معروف شده بودند و حتی در مراکز تعلیمی اکثریت به حرف آنها گوش نمی‫کردند. آن زمان در افغانستان همه می‫گفتند که آدم نباید زیاد درس بخواند و اگر زیاد درس بخواند حتماً دیوانه خواهد شد. من یک تعداد اشخاص تحصیل کرده را دیدم از اینکه بر اساس تجارب علمی و دانایی ایشان نظراتی داده بودند، در بین مردم به نام دیوانه معروف شده بودند. اما یک تعداد اشخاص تحصیل کرده‫ای که اندیشه علمی نداشتند و فکر سنتی ایشان را هنوز حفظ کرده بودند، محبوبیت شان را در بین مردم نیز حفظ کرده بودند. من در مورد عصر جهالت اروپا در مدرسه از زبان معلم تاریخ شنیده بودم و از زبان مردم هم زیاد میشنیدم که میگفتند اروپا در بدترین عصر جهالت قرار داشت، اما با نفوذ اعراب به اسپانیا و فرانسه عصر جهالت در اروپا به پایان رسید. من با شنیدن این حرف بیاندازه تعجب میکردم و با خود میگفتم چه عجب! مردم از عصر جهالت اروپا حرف میزنند، اما نمیگویند که ما خودمان الان در چه عصری به سر میبریم! مردم شدیدترین حساسیت را در مورد موضوعات جنسی داشتند. زمانی که من فکر می‫کردم که در مورد گرایش جنسیم به مردم چیزی بگویم یا نگویم، به خود گفتم وقتی که من بخاطر حرف زدن در مورد موضوعات عادی به نام دیوانه معروف شده ام، پس اگر در مورد موضوع جنسی حرفی بزنم چه شهرتی را کسب خواهم کرد؟ شاید شهرتی را کسب کنم که به نام دیوانه‫ترین، رسوا‫ترین و مسخره‫ترین آدم روی زمین بشناسندم. من یک مدتی آموزشگاه زبان انگلیسی می‫رفتم و رفتنم به آموزشگاه زبان انگلیسی به نظر بعضیها بی‫اندازه مسخره می‫رسید که چطوری ممکن است یک آدم عقب مانده بتواند زبان انگلیسی را یاد بگیرد!

* * *

در اوایل من فکر می‫کردم که شاید گرایش جنسیم در آینده نزدیک خود بخود تغییر خواهد کرد. اما با گذشت زمان نه تنها اینکه تغییر نکرد، بلکه خیلی شدید‫تر هم شد. بالاخره تا سنین نوزده و بیست سالگی امید تغییر یافتن گرایش جنسیم را کاملاً از دست دادم و از بیم گرفتار شدن به یک آینده مصیبت بار در فرهنگ افغانستان، به فکر راه نجات شدم. این وقت‫ها از مکتب فارغ شده بودم و منتظر رفتن به دانشگاه بودم، اما بعد از فراغت از مکتب، ساختمان دانشگاه کابل و تمام دانشکده‫های دیگر در شهر کابل به خطوط مقدم جبهه در میان گروه‫های درگیر تبدیل شدند. گروه‫های درگیر از ساختمان‫های آنها به عنوان سنگر استفاده می‫کردند. این درگیری‫ها در شهر کابل سه سال طول کشید و بعد از سه سال گروه برهان‫الدین ربانی که دولت را در دست داشت، گروه‫های رقیبش را از شهر کابل بیرون راند و دانشگاه دوباره آغاز شد. من در این زمان با جدیت تصمیم درس خواندن را گرفتم. تصمیم گرفتم که غفلت سالهای گذشته را نیز جبران کنم. من تمام دوره مدرسه را کاملاً در غفلت گذرانده بودم. اکثراً در نتایج امتحانات تجدید میشدم. در نتیجه امتحانات سال آخر مدرسه که از مدرسه فارغ شدیم، من به درجه شانزدهم کامیاب شدم و آن هم بخاطری که به علت شرایط جنگی، معلمین شاگردان را تجدید نمیکردند و به تمام شاگردان حد اقل نمره کامیابی میدادند. برای آماده شدن به امتحان کنکور همزمان برای دروس ریاضیات، فیزیک و کیمیا (شیمی) در یک آموزشگاه نام نویسی کردم. همزمان با اینکه درس خواندن را شروع کردم، به خاطر همجنسگرایی به فکر راه نجات از گرفتار شدن به آینده مصیبت‫بار در فرهنگ افغانستان بودم. ‫با خود فکر کردم که من در آینده نمی‫توانم زن بگیرم و مردم مرا دایماً مسخره خواهند کرد و از مسخره مردم بالاخره روانی خواهم شد. در آن زمان بیماری روانی در افغانستان به مثل انفلونزا می‫ماند، که مبتلا شدگان دیگران را نیز از این بیماری در امان نمی‫گذاشتند. فرهنگ مسخره کردن خودش حالت روانی بودن مردم را نشان می‫داد که با مسخره کردن دیگران را نیز روانی می‫کردند.

برای اینکه در آینده مردم بخاطر زن نگرفتن مسخره ام نکنند و جوابی برایشان داشته باشم، با خود فکر کردم که من نباید درس بخوانم، در آینده باید یک آدم بیسواد، بیکاره و فقیر باشم، تا اگر مردم بگویند چرا زن نمی‫گیری، من در جواب بگویم که پول و درآمدی ندارم که بتوانم خرج زن را بدهم. دوباره فکر کردم که اگر در آینده مردم بدانند که من به مرد گرایش دارم یا حد اقل بدانند که به زن هیچ گرایشی ندارم، دیگر اکثر مردم از کوچک و بزرگ مسخره ام خواهند کرد، بچه‫ها در هر طرف دنبالم خواهند کرد و با سنگ خواهند زد. با این فکر خاطره «بابه نداره» به یادم آمد که بچه‫ها آنها را دنبال می‫کردند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره» سنگ باران شان می‫کردند. البته به غیر از خاطره «بابه نداره» چندین خاطره وحشتناک دیگر نیز به یاد داشتم، اما این خاطره‫ای بود که برای اولین بار مرا تکان داده بود و با دیدن هر وحشت دیگری این خاطره از پیش چشمم می‫گذشت.

برای اینکه در آینده از مسخره شدن نجات پیدا کنم، به این فکر شدم که در آینده افغانستان را باید ترک کنم. البته محرومیت جنسی هم طاقت فرسا بود، اما مسخره مرگی بود که تب را از یادم برده بود. به منظور ترک افغانستان تصمیم گرفتم که در آینده باید یا پاکستان بروم و یا ایران؛ چون رفتن به کشور‫های دیگر را از توان خودم خارج می‫دانستم. با خود فکر کردم که اگر قرار باشد در آینده پاکستان یا ایران بروم پس نباید که درس بخوانم، در آنصورت درس خواندن که دیگر به دردم نخواهد خورد؛ چون در اینجا هر کاره‫ای اگر باشم در آنجا‫ فقط باید کارگری کنم؛ پس بهتر است که برای درس خواندن بیهوده تلاش نکنم. دوباره فکر کردم که در آینده شاید پاکستان یا ایران بروم و در آنجا سواد از هیچ نظری اگر به دردم نخورد، حد اقل بخاطر بیسوادی مبادا که تحقیرم بکنند؛ پس تا زمانی که در افغانستان هستم درس می‫خوانم تا در آینده در پاکستان و ایران اگر کسی به من حرف تحقیرآمیزی بزند، من در جوابش باید بگویم «اگر سواد من از تو بیشتر نباشد کمتر هم نیست؛ پس بدان که من کی هستم. اگر تو خودت را از من برتر می‫دانی، در اینجا تو از من برتری، اما در بیرون از اینجا همینی هم که من هستم تو نیستی.» مثل دیروز یادم می‫آید که در آن زمان دقیقاً همین فکر‫ها را می‫کردم و امروز دارم آنها را می‫نویسم.

* * *

به اینصورت تصمیمم بر این شد که دنبال دانشگاه را بگیرم و بعد از اتمام دانشگاه که سنم هم بالاتر رفت افغانستان را ترک خواهم کرد و پاکستان یا ترجیحاً ایران خواهم رفت. برای امتحان کنکور کمی آماده شدم. امتحان شروع شد و از اینکه تعداد اشتراک کنندگان خیلی کم بود، شانس موفقیت ورود به هر دانشکده هم بیشتر از سال‫های پیش بود. زیرا با نمرات پایین اگر کسی را قبول نمی‫کردند، پس هیچ کسی نباید که وارد دانشگاه می‫شد. من در رشته داروسازی کامیاب شدم و این رشته را برای چهار سال تا آخر ادامه دادم.

‫رفتن به دانشگاه را شروع کردم. سال اول دانشگاه را در زمان حکومت مجاهدین تمام کردم و در نیمه دوم سال دوم دانشگاه بودم که طالبان وارد کابل شدند. با آمدن طالبان دانشگاه چند ماهی به تعطیلی کشید. من بنابر تصمیمی که از قبل برای ترک افغانستان داشتم، خواستم که پیش از اتمام دانشگاه همین الان افغانستان را ترک کنم.  آمدن طالبان یا امریکایی‫ها یا هر گروه دیگری برای من هیچ فرقی نداشت و افغانستان را حتماً بایست ترک می‫کردم؛ چون در دولت هر تغییری اگر می‫آمد، مردم باز هم همان مردم بودند و من از دست مردم داشتم دیوانه می‫شدم. خلاصه اینکه با آمدن طالبان و تعطیلی دانشگاه من خواستم که افغانستان را ترک کنم و بروم ایران. پول رفتن تا ایران را نداشتم، اما از مردم دهکده مان یک نفر قاچاقبر بود که بچه‫ها را بدون پول ایران می‫برد و پول قاچاقبریش را بعداً در ایران از آنها می‫گرفت. وقتی که من تصمیم گرفتم که ایران بروم به دایی کوچکم که از خودم سه - چهار سال جوانتر است گفتم «من می‫خواهم ایران بروم، آیا تو هم می‫خواهی که با من بروی یا نه؟»

«چی کنیم که ایران برویم.»

- «یک مدتی در ایران کار می‫کنیم، پول که بدست آوردیم از آنجا می‫رویم ترکیه، یک مدتی هم در ترکیه کار می‫کنیم، پول که به دست آوردیم می‫رویم به یک کشور دیگر و بتدریج می‫رویم به یک کشور خیلی خوب.»

«کی می‫خواهی که بروی؟»

قاچاقبری که بچه‫ها را بدون پول ایران می‫بُرد، اسمش سلیم بود. به دایی‫ام گفتم «سلیم از ایران آمده است نفر می‫برد، اگر پول نداری، بدون پول می‫بردت و پول قاچاقبری اش را در ایران ازت می‫گیرد.»

«پس برویم با سلیم حرف بزنیم که ما را با خودش ببرد.»

رفتیم با سلیم قاچاقبر حرف زدیم. او به ما گفت «تا یک هفته دیگر آماده حرکت باشید که مسافران منتظر حرکت هستند و هفته بعد حرکت می‫کنیم.»

بدبختی من و دایی‫ام اینجا بود که در خانه به ما اجازه نمی‫دادند که ایران برویم و اگر می‫رفتیم از خانواده بایست فرار می‫کردیم؛ چون اگر در خانه خبر می‫دادیم، آنها به سلیم قاچاقبر می‫گفتند که ما را با خودش نبرد و او هم بی‫اجازه خانواده ما را با خودش نمی‫بُرد. دایی‫ام به من گفت «بهتر است که در خانه اصلاً خبر ندهیم، بی‫خبر از خانه حرکت کنیم و برویم.»

در افغانستان جوانان زیادی هستند که یا به علت دعوا کردن و یا بی‫دعوا کردن از خانه گم می‫شوند و چند ماه بعد و حتی چند سال بعد خبر شان از پاکستان و ایران می‫رسد.

من در جواب به دایی‫ام گفتم «‫من که ذاتاً به نام دیوانه معروف هستم، نمی‫خواهم که بیشتر از این به نام دیوانه معروف شوم، من تا از خانه اجازه نگیرم نمی‫روم.»

«در خانه که اجازه نمی‫دهند. مجبور هستیم که ‫بی‫اجازه برویم.»

- «من از خانه اجازه می‫گیرم، تو ‫به خانواده خودتان چیزی نگو.»

«باشد، اگر به تو اجازه هم ندهند من خودم تنها خواهم رفت

به برادر بزرگم و مادرم گفتم که می‫خواهم ایران بروم، اما آنها اجازه ندادند که بروم و هر قدر که اصرار کردم، باز هم اجازه ندادند که بروم.

قرار شد که دایی‫ام بی‫اجازه از خانه حرکت کند. من فکر کردم که اگر  اتفاقی برایش بیفتد خانواده شان مرا ملامت خواهند کرد. بناءً روزی که قرار بود حرکت کند من موضوع رفتنش را به دایی بزرگترم گفتم. دایی بزرگترم به سلیم قاچاقبر گفت که او را با خودش نبرد و به این صورت رفتن او هم نشد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش ‫هفت

دام خانواده‫

 

زمستان ۱۳۷۷

بالاخره از دانشگاه فارغ شدم. من از گذشته‫های دور و حتی قبل از رفتن به دانشگاه تصمیم جدی داشتم که افغانستان را ترک کنم. اما بعد از فارغ شدن از دانشگاه من و مادرم در خانه تنها ماندیم و مسؤلیت مادرم بدوش من شد. ما هفت خواهر و برادر هستیم. به ترتیب سن و سال بزرگترین همه مان خواهر بزرگم، هنگامه بعد از او خواهر دومیام، افسانه، دو تا برادرانم، نوید و ولید، خودم، خواهر کوچکترم، جانانه و کوچکترین همه مان خواهر کوچکم، مستانه است، که در واقع چهار و نیم خواهر هستیم و دو و نیم برادر.

زمانی که من میخواستم ایران بروم و رفتنم نشد، بعد از آن دو تا برادرانم، نوید و ولید و دو تا خواهرانم، هنگامه و جانانه اول مسکو رفتند و بعد از یک مدتی نوید و جانانه رفتند لندن و ولید و هنگامه رفتند هالند (هلند). دو تا خواهران دیگرم، افسانه و مستانه در افغانستان ازدواج کردند و به این ترتیب من و مادرم در خانه تنها ماندیم.

‫ما خواهر و برادران مادر مان را مادر صدا نمی‫زنیم ، بلکه او را به لقبش مرجان صدا می‫زنیم. اسم اصلی مادرم گوهر است، اما بعد از ازدواجش مادربزرگم لقب او را مرجان گذاشت. قبل از آن چهار تا زن عمو‫های بزرگم را نیز به لقب‫های ‫دِلجان، گُلجان، شیرینجان و پریجان یاد می‫کردند و مادربزرگم لقب مادرم را به قافیه آنها مرجان گذاشت.

 در افغانستان مردم اکثراً به عروس و داماد‫ان شان لقب می‫گذارند و در لقب گذاری اکثراً قافیه را نیز در نظر می‫گیرند. مردم در نامگذاری بچههای شان نیز اکثراً قافیه را در نظر می‫گیرند. در دهات افغانستان بعضی‫ها پدر و مادران شان را به نام پدر و مادر نه، بلکه به لقبی که برای آنها گذاشته شده است صدا می‫زنند. خانواده ما نیز پدر و مادر  مان را به لقبی که برای آنها گذاشته شده است یاد می‫کنیم. تمام اقارب پدری‫ام مادرم را به نام مرجان یاد می‫کنند. اما ما اگر خودش را صدا بزنیم، فقط مرجان صدا می‫زنیم و اگر به عنوان شخص سوم در مورد او به کس دیگری حرف بزنیم، از او به نام مرجانم یاد می‫کنیم. پس در اینجا هم از این به بعد من مادرم را به نام مرجانم یاد می‫کنم.

وقتی که خواهر و برادرانم رفتند و من و مرجانم در خانه تنها ماندیم، دیگر نمی‫شد که من هم او را کاملاً تنها بگذارم و خانه را ترک کنم. از اینکه من از مواجه شدن به آینده وحشتناک در فرهنگ افغانستان بیم داشتم، خواستم که مرجانم را نزد افسانه بگذارم و خودم افغانستان را ترک کنم. در این فرصت نوید که لندن رفته بود، به فکر من هم بود و من امیدوار بودم که نوید از لحاظ مالی کمکم می‫کند و من هم می‫روم لندن. از ولید هیچ انتظاری نداشتم، زیرا او از بچگی آدم خودپرور و مال‫اندوزی بود که همیشه فقط به فکر خودش بود و بس. جانانه آدمی بود بی‫پروا که حتی به فکر خودش هم نبود و هنگامه آدمی بود خودخواه و متضاد که می‫خواست از هر نظری خودش تک باشد و در خانواده هیچ کس دیگر در سطح او قرار نگیرد. خلاصه برای من هم فقط نوید کافی بود که از لحاظ مالی کمکم کند که بروم لندن. اما مرجانم به هیچ عنوان راضی نبود که مرا رها کند که از افغانستان بروم. مرجانم در کابل خانه آباد کرده بود و ما در خانه شخصی خودش زندگی می‫کردیم، اما افسانه در خانه کرایی زندگی می‫کرد. من به مرجانم اصرار می‫کردم که افسانه و شوهرش کوچ شان را بیاورند پیش او تا من از افغانستان بروم. اما مرجانم با آمدن آنها مخالفت می کرد و می‫خواست که من تا آخر عمرش باید پیشش بمانم. من همیشه زمینه سازی می‫کردم که افسانه کوچش را بی‫آورد خانه ما تا مرجانم تنها نباشد و من از فرصت استفاده کرده افغانستان را ترک کنم. در مقابل، مرجانم همیشه کار شکنی می‫کرد که افسانه نتواند کوچش را بی‫آورد. مرجانم هیچ وقت مستقیماً به من نمی‫گفت که تو برای همیشه باید پیشم بمانی، اما در دلش همین نیت را داشت که من برای همیشه باید پیشش بمانم. با من ‫ سیاسی برخورد می‫کرد و می‫گفت برای خارج رفتن عجله نکن، به مرور زمان تمام کار‫ها درست می‫شود. از سوی دیگر هنگامه نیز در هالند با وجودی که در دلش با من در تضاد بود، خودش را وکیل من قرار داده بود، همیشه به من وعده سر خرمن می‫داد و می‫گفت عجله نکن ما از این طرف کارت را درست می‫کنیم که تو هم بیایی.

برای من هیچ رمقی برای ماندن در افغانستان باقی نمانده بود، من نظر به گذشته و طرز برخورد مرجانم و هنگامه می‫دانستم که آنها برای من دلسوز نبودند، اما رویم نمی‫شد که به آنها چیزی بگویم. آنها با سیاست‫بازی دل نوید را نیز خریده بودند که از لندن کمکم نکند. ‫من در گذشته تصمیم رفتن به پاکستان یا ایران را داشتم؛ اما حالا با رفتن نوید به لندن، امیدوار بودم که نوید از لندن کمکم خواهد کرد و من هم لندن خواهم رفت. اما رهایی از افکار و خواسته‫های مرجانم به بزرگترین چالشی برای من تبدیل شده بود که نمی‫توانستم خودم را تکان بدهم. مرجانم پس از سالها رنج و عذاب در زندگی، تازه به بزرگترین آرزویش رسیده بود، که در خانه شخصی خودش زندگی می‫کرد، چند تا بچه‫هایش خارج رفته بودند برایش پول می‫فرستادند و یکی را هم در اختیار داشت که خدمتکارش باشد. به چنان راحتی‫ای رسیده بود که شاید در زندگی رویای آنرا هم ندیده بود و اصلاً حاضر هم نبود که همچو موقعیتی را از دست بدهد. مرجانم زنی بود بیسواد، اما در کارها و اهدافش فوقالعاده سیاسی عمل می‫کرد. این را خوب می‫دانست که اگر با خارج رفتن من علناً مخالفت کند و به نوید هم اجازه ندهد که کمکم کند، من با توانایی صفر خودم افغانستان را ترک خواهم کرد. زیرا این را خوب می‫دانست که من با بودنم در افغانستان خودم را در جهنم می‫دیدم. به این صورت هم مرجانم و هم هنگامه همیشه برای خارج رفتن به من امروز و فردا می‫کردند و وعده سر خرمن می‫دادند. اما با گذشت زمان چهرههای اصلی خود بخود برملا میگردد. تمام انسان‫ها کم و بیش حس ششم را در خود دارند و حس ششم من به من می‫گفت که اگر مرجانم و هنگامه مالک روی زمین هم شوند، این احسان را در حق من نخواهند کرد که مرا خارج بفرستند. اما با این وجود من از آنها کاملاً تابعیت می‫کردم که مبادا یک روزی وعده آنها به واقعیت بپیوندد. به این صورت من مجبور شدم که مدتها در دل سنت و فرهنگ افغانستان بسوزم و بسازم. ‫در افغانستان از یک طرف محرومیت جنسی برای من رنج آور بود و از طرف دیگر از مسخره مردم هم گوشم کاملاً آرام نبود. هر چند که خصلت زنانه ام را به وسیله نقش بازی کردن‫ها تا حدودی پوشانیده بودم، اما باز هم از نظر مردانگی با یک مرد معمولی قابل مقایسه نبودم. در افغانستان با وجودی که ایزک به مثل روح وجود خارجی ندارد که چشم مردم به آن آشنایی داشته باشد، اما کسانی که کار شان عیبجویی است در عیبجویی استعداد عجیبی دارند. بعضی‫ها در مورد من کاملاً مطمئن نبودند، اما با شک و تردید به من ایزک و خواهر خطاب می‫کردند. اینکه به من ایزک و خواهر می‫گفتند برایم مهم نبود، اما آنچه که مرا شدیداً رنج می‫داد، بیم افشا شدن کامل و مسخره‫های آینده دورتر بود.

* * *

‫سنم به ۲۵ رسید. هر روز مرجانم و دیگران به من می‫گفتند که «چرا زن نمی‫گیری، بالاخره تا کی می‫خواهی که مجرد بمانی؟»

من هر وقت که به مرجانم می‫گفتم به من اجازه بدهد که افغانستان را ترک کنم او در جوابم می‫گفت «اگر می‫خواهی که افغانستان را ترک کنی از من اجازه نگیر، به هر کشوری که خودت می‫توانی برو، من به پایت زنجیر نبسته ام.»

من که پول رفتن به هیچ جایی را نداشتم، مرجانم مرا در لب پرتگاه می‫دید و می‫دانست که ‫اگر بدون کمک نوید افغانستان را ترک کنم، آینده دشواری در پیش خواهم داشت. و اگر مرجانم اجازه نمی‫داد، ‫نوید به هیچ عنوانی کمکم نمی‫کرد. به این صورت مرجانم ریشه آرزویم را از زیر خاک می‫برید و گردن هم نمی‫گذاشت که من مانع رفتنت هستم.

بعد از فراغت از دانشگاه دو سال کامل با مرجانم درگیر بودم، همیشه برایش دلیل می‫گفتم تا او را قانع کنم که به نوید اجازه بدهد که کمکم کند. یک بار به مرجانم گفتم «من آینده افغانستان را خیلی بد پیش بینی می‫کنم. اولاً که جنگ افغانستان را روز بروز از بد بدتر خواهد کرد و اگر جنگ هم پایان یابد افغانستان هیچ چیزی از خود ندارد که به اقتصاد خودش متکی شود. آن زمان است جنگ گذشته پیامد‫های اصلیش را نشان خواهد داد. الان که در افغانستان جنگ است، کمک کشور‫های خارج برای ادامه جنگ سرازیر می‫شود و مردم از جنگ نان می‫خوردند. اما در آینده اگر جنگ پایان یابد، کمک کشور‫های خارج هم قطع خواهد شد. تنها راهی را که من برای نجات فردای افغانستان فکر می‫کنم، جلوگیری از افزایش جمعیت است. امروز که مردم آرامش ندارند و همگی آواره و دربدر هستند، جمعیت در هر دهه به ضریب دو افزایش هندسی دارد. پس فردا اگر جنگ پایان یابد و مردم به آرامش برسند، که دیگر جمعیت در هر دهه به طاقت دو افزایش هندسی خواهد یافت. آن زمان است که می‫بینیم زندگی در افغانستان چقدر سخت می‫شود. امروز که نوید از لندن می‫تواند و می‫خواهد که کمکم کند، تو برایش اجازه نمی‫دهی که کمکم کند، اما فردا که نخواهد توانست و نخواهد خواست که کمکم کند، تو قبول نخواهی کرد که تو باعث بدبختی من شده‫ای.»

مرجانم که در زندگی به حرف هیچ کسی گردن نگذاشته بود در جوابم گفت «او بچه! هر تصمیمی که برای آینده خودت داری به من چیزی نگو و هر کاری را که خودت بهتر می‫دانی همان کار را بکن تا در آینده اگر مشکلاتی بر سر راهت بی‫آید هر روز در گوش من زر نزنی. از حالا که تو اینقدر در گوشم زر می‫زنی و هر روز مرا خون دل می‫دهی، به خدا معلوم که در آینده من از دستت چی بکشم.»

- «آخر تو به نوید اجازه نمی‫دهی که کمکم کند که من از افغانستان بروم.»

«هر کجا که می‫توانی برو، من به پایت زنجیر نبسته ام، خیلی مهم هم نیستی که خودم را محتاجت بدانم و به تو اجازه ندهم که بروی. اگر می‫روی برو، من نه به تو چیزی می‫گویم و نه به نوید.»

- «پس اگر من به نوید بگویم که به من پول بفرستد که حرکت کنم، آیا تو راضی هستی که با افسانه زندگی کنی تا نوید قبول کند که من حرکت کنم؟»

«تو که اینقدر عجله داری و اینقدر حسود هستی که فکر کردی همه رفتند و خوردند اما تو ماندی و نخوردی، پس برو دیگر. من نه محتاج تو هستم و نه محتاج افسانه، خودم آدم هستم و خودم تنهایی زندگی می‫کنم.»

- «باشد، پس من به نوید می‫گویم که به من پول بفرستد من حرکت می‫کنم و تو برایش نگو که بی‫اجازه من می‫رود.»

«خدا هم جان ترا بگیرد هم جان نوید را و هم جان افسانه را! من محتاج هیچ یکی از شما نیستم و با هیچ یکی تان حرف نمی‫زنم.»

* * *

یک روز به مرجانم گفتم «اگر از من انتظار داری که زن بگیرم و برایت دستیاری بیاورم، من تا آخر عمرم نمیخواهم که زن بگیرم، تو هر آنچه که از دختر مردم انتظار داری از دختر خودت بدار.»

من به مرجانم می‫گفتم افسانه و شوهرش بیایند با تو زندگی کنند که من بروم ایران. اما مرجانم آدم یکدنده‫ای بود و در جوابم می‫گفت من بی‫غیرت نیستم که به داماد آب غسل کردن بگذارم. منظورش اینکه من نباید ببینم که با دخترم بغل‫خوابی کند و در خانه آبتنی کند!!

اگر من بی‫اجازه مرجانم افغانستان را ترک می‫کردم، هم مردم می‫گفتند که مادر پیرش را تنها گذاشت و رفت و هم نوید کمکم نمی‫کرد. تنهایی مرجانم از هر نظری برای من قوز بالا قوز شده بود. هم مردم گیر داده بودند که مرجانت تنها‫ست چرا زن نمی‫گیری و هم نمی‫توانستم که افغانستان را ترک کنم. ‫داستان جنجالی من با لجبازی مرجانم خیلی بی‫حال است که حتی تعریف کردنش برای خودم خسته کننده است تا چه برسد بر اینکه کسی بخواهد این داستان را بخواند! اما از اینکه موضوع خاطرات نویسی پیش آمده است، مجبوراً تمام جریانات را بصورت زنجیره‫ای باید بنویسم، چه اینکه خسته کننده باشد یا جالب. به هر حال تلاشم بر اینست که با نگاه مختصری از موضوعات خسته کننده زودتر بگذریم.

 حتی نوید به مرجانم می‫گفت تو با افسانه زندگی بکن که من حمید را کمک کنم که لندن بیاید. اما مرجانم هیچ وقت راضی نمی‫شد که با افسانه زندگی کند. نوید مرا به اندازه‫ای دوست داشت که حتی حاضر بود تمام دار و ندارش را صرف خواسته‫های من بکند، اما نمی‫خواست که مرجانم در خانه تنها بماند و بی‫اجازه او هیچ کاری هم نمی‫کرد.

‫از اینکه من از آینده وحشتناک در فرهنگ افغانستان بی‫اندازه نومید بودم و مرجانم را تنها مانعی بر سر راه نجاتم می‫دانستم، بصورت غیر ارادی هیچ وقت با او برخورد خوب نداشتم و زندگی مشترک من و او هم برای من و هم برای او به اجبار و جنون تبدیل شده بود. من دیوانه‫وار او را می‫آزاردم، بدون انگیزه خاصی هر روزه با او سر و صدا راه میانداختم و بر عکس او هم در مقابل من کوتاه نمیآورد. هر دوی مان اکثراً حرف یکدیگر را تحمل نمیکردیم، بخاطر حرفهای جزئی در مقابل یکدیگر بهانه گرفته جر و بحث میکردیم.

 مرجانم عادت مال‫اندوزی داشت و مادیات نزدش زیاد ارزش داشت. در مقابل من دایماً سعی میکردم که از نظر مالی او را متضرر بسازم. بعضی وقت که حرف مادیات را می‫زد، من روبروی مردم می‫گفتمش «تو خیلی آدم مادیات‫پرستی هستی، آیا امروز باز هم فرش و ظرف‫های خانه ات را عبادت کردی یا نه؟»

‫یک روز پسر عمویم به من گفت «من که تو و مرجانت را می‫بینم هیچ باورم نمی‫شود که شما به یکدیگر مادر و پسر باشید.»

گفتم «چرا باورت نمی‫شود؟»

«چون برخوردی که شما با یکدیگر دارید من برخورد هیچ مادر و پسری را به مثل شما ندیده ام.»

- «پس چی فکر می‫کنی که ما چه رابطه‫ای با یکدیگر داشته باشیم؟»

«شما مثل دو خواهر و برادر پنج ساله و سه ساله‫ای می‫مانید که همیشه با یکدیگر در تضاد باشند و هیچ کدام آن نسبت به دیگرش گذشتی ‫نداشته باشد.»

* * *

وقتی که نتوانستم افغانستان را ترک کنم فکر کردم که من تا آخر عمر در افغانستان خواهم ماند و از اینکه نمی‫توانم زن بگیرم مردم مسخره ام خواهند کرد. من می‫دانستم که به غیر از من کسان دیگر نیز زیاد هستند که عیناً مشکل مرا دارند، اما بخاطر حرف مردم زن می‫گیرند تا مردم ‫آنها را به نام ایزک مسخره نکنند. بالاخره من هم تصمیم گرفتم که اول خودم را با یک زن باید آزمایش کنم، اگر توانستم با زن عمل جنسی را انجام بدهم که زن می‫گیرم و اگر نتوانستم افغانستان را به یک شکلی ترک می‫کنم.

‫من از نظر جنسی با مردان تحریک می‫شوم و اگر بخواهم، می‫توانم که با مردان خودم هم فاعل قرار بگیرم، اما فاعل بودن برایم لذتبخش نیست. من با مردان فقط دوست دارم که خودم مفعول باشم، اما نسبت به زنان هیچ انگیزه‫ای ندارم. وقتی که خواستم خودم را با زن آزمایش کنم، می‫خواستم که این کار را به خودم تحمیل کنم، نه اینکه از روی انگیزه بخواهم با زن عمل جنسی را انجام بدهم.

به فکر آزمایش کردن بودم که یک روزی جویا، پسر دایی‫ام به من گفت «خواهر بیوه خیاط بی‫راه است.»

گفتم «چطوری بی‫راه است؟»

 ‫«می‫خواست که من بکنم اش، اما من نکردم.»

‫این حرف را که زد فکر آزمایش کردن به یادم آمد و گفتم «چرا نکردی؟»

با گفتن این حرف ها دهن جویا پر از آب شده بود، وقتی که من گفتم چرا نکردی، او در حالیکه می‫خواست آب دهنش را قورت کند از شوق گلویش هم بسته شده بود. به سختی آب دهنش را قورت کرد و گفت «همین طوری نخواستم که بکنم.»

- «اگر مطمئن هستی که واقعاً بی‫راه است پس بیا که هر دوی مان بکنیم اش.»

‫ جویا از این حرفم خوشحال شد و گفت «من فکر نمی‫کردم که ‫شاید تو هم بخواهی بکنی وگرنه برایت می‫گفتم. حقیقتاً جا نبود که بکنم اش، نه در خانه ما جا هست و نه در خانه خود آنها.»

‫ من و مرجانم در خانه تنها بودیم. مرجانم اکثراً خانه خواهرانم و خاله‫هایم می‫رفت و من در خانه تنها می‫ماندم. به جویا گفتم «اینجا که جا هست، می‫بینی که اکثراً مرجانم خانه نیست و من در خانه تنها هستم.»

‫قرار بر این شد که هر وقتی که مرجانم خانه نبود جویا خواهر خیاط را با خودش بیاورد.

‫دو - سه روز بعد مرجانم ‫رفت خانه مستانه، خواهر کوچکم. من در خانه تنها ماندم و به جویا گفتم که خواهر خیاط را با خودش بیاورد. جویا خواهر خیاط را با خودش آورد. وقتی که خواهر خیاط آمد خانه، درحالیکه من از آزمایش کردن بیم داشتم، جویا فوراً پیراهنش را در آورد و با خواهر خیاط رفت داخل اطاق. دو - سه دقیقه‫ای نگذشت که در اطاق را باز کردند و از اطاق بیرون شدند. ‫گفتم «چی کردید؟»

جویا گفت «کار ‫ما تمام شد.»

- «به همین زودی؟»

«نمی دانم که چرا. تا به داخل فرو کردم خالی شدم. تو هم برو زودتر کارت را تمام کن.»

‫با خواهر خیاط رفتم داخل اطاق. پایم می‫رفت اما دلم نمی‫رفت. جویا که خودش زود ارضا شد، نتوانست که خواهر خیاط را ارضا کند و او که در خمار مانده بود، از من انتظار داشت که من ارضایش کنم، اما من که به چهره خمارش نگاه می‫کردم، چندشم می‫شد که به او دست بزنم. هر طوری که خواستم خودم را تحریک کنم، تحریک نشدم و او هم که می‫خواست کمکم کند که تحریک شوم تا کار بهتر شود بدتر می‫شد. بالاخره لباسم را پوشیدم و در اطاق را باز کردم. ‫ جویا پرسید «کار تان تمام شد؟» ‫

من هیچ چیزی نگفتم. دوباره با تأکید از خودم پرسید «کارت را تمام کردی یا نه؟»

- «بلی تمام کردم.»

«از طرز گفتنت مشخص است که انگار نتوانستی کاری بکنی، کردی یا نه؟»

«بلی کردم.»

از خواهر خیاط پرسید «‌راست می‫گوید؟»

او که خودش در خمار مانده بود در جواب گفت «نه.» و فوراً رفت پیش جویا و خود جویا را بغل گرفت. ‫ جویا را که بغل گرفت، جویا  ‫به زودی دوباره تحریک شد ‫و به من گفت «حمید تو برو از اینجا بیرون.»

من از اطاق بیرون شدم. این بار جویا خواهر خیاط را نیز ارضأ کرد. دو ساعتی نشستیم، جویا می‫خواست مرا مجبور کند که با خواهر خیاط کاری بکنم، من دو بار ‫‫دیگر نیز آزمایش کردم، اما در هر بار روحیه ام ‫ضعیف‫تر شد و بیشتر چندشم شد. جویا در آخر سر یک بار ‫‫دیگر ‫نیز ‫آمیخت. ‫من در آزمایش به این نتیجه رسیدم که هرگز نباید زن بگیرم و بخاطر مسخره مردم، افغانستان را باید ترک کنم.

* * *

دو سال از فراغتم از دانشگاه گذشت، اما داستان خسته کننده هنوز ادامه دارد که بخاطر لجبازی مرجانم نمی‫توانم افغانستان را ترک کنم. در افغانستان یک ضرب‫المثلی است که می‫گویند «بُزک بُزک نمیر که جو لغمان می‫رسد» من فکر کردم که اگر منتظر جو لغمان و منتظر وعده سر خرمن باشم تا مرجانم به قولش وفا کند که در یک فرصت مناسبی به من اجازه رفتن به خارج را بدهد چندین سال دیگر هم خواهد گذشت، اما با پشیمانی زمانی ‫از دست رفته را بدست نخواهم آورد؛ پس بهتر است که یک فکری برای استفاده از زمان باقی مانده و توانایی شخصی خودم بکنم، تا اینکه اگر ممکن باشد خودم را در آینده از مهلکه جهنمی نجات بدهم. فکر کردم که بهترین و آبرومندانه‫ترین شکلی که بتوانم افغانستان را ترک کنم چه راهی می‫تواند باشد؟ به خود گفتم مرجانم و هنگامه در طول دو سال با زبان حیله مرا سر کار گذاشتند و من هم به زبان خود آنها باید که برایشان جواب بدهم. اگر از راه کله‫شقی پیش می‫رفتم دیگر نوید هم با من به لج می‫افتاد و کمکم نمی‫کرد.

فکر کردم که چند تا طالبانی را که ظاهر وحشیانه داشته باشند باید پیدا بکنم و برایشان پول بدهم که آنها به دروغ برای دستگیری من به اتهام جرم سیاسی پشت خانه بیایند و مرجانم که آنها را ببیند خودش مرا وادار کند که از افغانستان فرار کنم. طالبان در اصل از مردمان بومی و ساکنین کابل نبودند و عمدتاً از جنوب آمده بودند. اما بعضی از بچه‫های ساکنین کابل نیز به آنها پیوسته بودند. من با یکی از آنها که شناخت داشتم در این مورد حرف زدم، اما او از این کار ترسید و حرفم را قبول نکرد. من در این مورد با جویا، پسر دایی‫ام حرف زدم که اگر بتواند کمکم کند. جویا خندید و گفت «فکر جالبی است و بهترین نقشه‫ای است که با این نقشه می‫توانی از افغانستان نجات پیدا کنی و در این نقشه هم اگر کامیاب نشوی، دیگر هیچ راه نجاتی نخواهی داشت.»

من گفتم «اگر از دام این افغان‫های ساده نتوانیم که خود را آزاد کنیم، پس اگر خارج برویم در آنجا از دام خارجی‫ها چطوری ممکن است که بتوانیم خود را آزاد کنیم؟»

جویا خندید و گفت «راست می‫گویی والله.»

من و جویا از هر نظری با یکدیگر همراز بودیم و مخصوصاً در مقابل بزرگان خانواده‫های مان که ما آنها را عامل تمام بدبختی‫های مان می‫دانستیم کاملاً همسنگر بودیم. یکی از هم‫صنفان جویا نیز به طالبان پیوسته بود و او خوشبختانه از آن ولگردان بود که از هیچ کاری ترس نداشت و ظاهر فوق‫العاده طالبانی را هم به خودش درست می‫کرد که تیپش به نظر مردم کابل وحشیانه بود. من و جویا با هم‫صنفی طالبش حرف زدیم و گفتیم «ما دو ملیون برایت می‫دهیم، تو برای دستگیری من بیا پشت خانه و مرا از خانه فراری بکن.»

او دو تا رفیقانش را که مثل خودش تیپ طالبانی زده بودند به ما نشان داد و گفت «ما سه نفری می‫رویم پشت خانه تان و ترا از خانه فراری می‫کنیم.»

من کله‫شقی مرجانم را خوب می‫دانستم که فقط به یک بار تهدید کردن به فرار من راضی نمی‫شود. بناءً برنامه را طوری تنظیم کردم که آنها در سه مرحله مرا فراری بکنند. ‫فکر کردم که اگر از افغانستان فرار کنم پیش از پیش پاسپورتم باید آماده باشد. در این ارتباط به آنها گفتم «شما چند روزی صبر کنید تا من پاسپورتم را آماده کنم ویزای پاکستان را هم بگیرم و شما برنامه را پیاده کنید.»

‫در گذشته آنعده از طالبانی که با لباس‫های مخصوص، عمامه و چشمان سرمه کرده ظاهر طالبانی را بخود می‫گرفتند، به نظر من وحشی و ترسناک معلوم می‫شدند. من در اول که هم‫صنفی جویا و رفیقانش را به ظاهر طالبانی دیدم خوشحال شدم که اگر مرجانم آنها را بدین شکل ببیند می‫ترسد و خودش فوراً مرا وادار به فرار از افغانستان می‫کند. از روزی که من تصمیم گرفتم که توسط طالبان خودم را فرار بدهم، هر قدر که طالبان را بیشتر با ظاهر طالبانی می‫دیدم به همان اندازه قشنگتر و مهربان‫تر به نظرم می‫رسیدند. زیرا من دیگر به ظاهر طالبانی آنها نیاز داشتم، تا مرجانم آنها را با ظاهر طالبانی ببیند بترسد و به من اجازه بدهد که از افغانستان فرار کنم. از آن به بعد من به این نتیجه رسیدم که قشنگی و زشتی در ظاهر هیچ چیزی نیست، بلکه در باطن هر چیزی است.

من پاسپورت و ویزای پاکستان را گرفتم. آن زمان پاکستان، عربستان سعودی و امارات متحده تنها کشور‫های بودند که دولت طالبان را به رسمیت می‫شناختند و در کابل سفارت داشتند. ‫‫ پاسپورت و ویزا را آماده کردم، طالبان در مرحله اول یک نامه جلب تقلبی را برای احضار من پشت خانه آوردند و بدست مرجانم دادند. در نامه نوشته بودند «حمید در ظرف ۴۸ ساعت به مأموریت سمت ۴ حاضر شود.»

به گفته پسر عمویم که می‫گفت تو و مرجانت به مثل دو برادر و خواهر سه ساله و پنج ساله‫ای می‫مانید که همیشه با یکدیگر در تضاد باشند و هیچ کدام آن نسبت به دیگرش گذشتی ‫نداشته باشد، واقعاً که من و مرجانم مثل دو برادر و خواهر سه ساله و پنج ساله همیشه با یکدیگر در تضاد بودیم. مرجانم که نامه را از دست طالبان گرفت فوراً به نقشه ام پی برد و به من گفت «من می‫دانم که این نامه به غیر از نقشه خودت هیچ چیز دیگری نیست، من خودم می‫روم دهن طالبان را می‫شکنم، تو همیشه می‫گویی که من نمی‫خواهم در افغانستان زندگی کنم.»

مرجانم که گفت من خودم می‫روم دهن طالبان را می‫شکنم، برای اینکه نامه جلب تقلبی را نبرد به مأموریت (کلانتری) نشان ندهد، گفتم «بیار ببینم که در این نامه چی نوشته اند که تو می‫گویی نقشه خودت است؟»

نامه را از دستش گرفتم، خواندم، پاره اش کردم و گفتم «طالبان دیوانه هستند، من چرا مأموریت بروم! اصلاً نمی‫روم.»

مرجانم خودش می‫رود کلانتری و موضوع را می‫پرسد، در کلانتری برایش می‫گویند ما از نامه جلب خبر نداریم و اگر نامه جلبی هست خودش بیاید تا با خودش حرف بزنیم. مرجانم برگشت و به من گفت «نمی‫توانی که مرا گول بزنی، خودت نامه را به دست کسی فرستاده‫ای تا به همین بهانه از افغانستان فرار کنی. من ترا ‫‫‫بزرگ کرده ام که در پیری به دردم بخوری و بی‫غیرت هم نیستم که اگر تو نباشی داماد را بالای سرم بگذارم.» ‫

من ‫در جوابش چیزی نگفتم و با خود گفتم بگو هرچه که می‫گویی بگو تا ببینم که در مراحل بعدی کله‫شقی‫ات به کجا می‫رسد.

سه روز بعد سرباز طالبان با دو تا رفیقانش که آنها هم طالب بودند آمدند پشت در. ‫در این نقشه جویا، پسر دایی‫ام نیز پیش از پیش خانه ما آمده بود. در حالیکه جویا نیز با من و سرباز طالبان ‫یعنی هم‫صنفی اش همدست بود، ‫من نقشه را طوری پیاده کرده بودم که اول آنها در بزنند، ما بگذاریم که مرجانم در را باز کند و بعد جویا برود روبروی مرجانم با آنها حرف بزند. اما ‫وقتی که آنها در زدند، پیش از اینکه مرجانم در را باز کند، زن همسایه که در خانه با ما می‫نشست در را باز کرد و بعد جویا رفت که روبروی زن همسایه با آنها حرف بزند. سرباز طالبان روبروی زن همسایه از یخه جویا گرفت‫، او را چند مشت و لگت زد و با خودشان برد. زن همسایه موضوع کتک خوردن و دستگیر شدن جویا را به مرجانم تعریف کرد. کمی دیرتر جویا دوباره برگشت و روبروی مرجانم به من گفت «طالبان از من پرسیدند حمید کجاست؟ من برای‫ شان گفتم سه روز می‫شود که گم است هیچ خبری ازش نیست من نمی‫دانم که کجا‫ست،  آنها مرا با خودشان بردند و می‫خواستند که ببرندم زندان تا ترا برایشان پیدا کنم، اما بعداً گفتند این بار ولش کنیم که حمید خودش حاضر شود، حالا تا وقتی که تو زیر تعقیب باشی من دیگر نمی‫توانم که خانه شما بیایم.»

من به مرجانم اصلاً نگاه نکردم که به خودش مغرور نشود، به جویا و زن همسایه گفتم «شاید که طالبان باز هم بیایند، من از اینجا فرار می‫کنم می‫روم خانه ‫افسانه.»

از دیوار همسایه پشتی ‫‫پریدم و از راه کوچه پشتی رفتم خانه افسانه. ‫کمی دیرتر مرجانم با خاله ام و مادربزرگم نیز آمدند دنبالم. مرجانم تصمیم گرفت که برود کلانتری و به طالبان حمله کند. اما افسانه، خاله ام و مادربزرگم نکوهشش کردند و اجازه ندادند که به طالبان حمله کند و نظر دادند که من باید از افغانستان فرار کنم. اما مرجانم ‫‫ هنوز هم روی حرف خودش بود و اجازه نمی‫داد که من از افغانستان فرار کنم. گاهی می‫گفت می‫رویم مزار شریف و گاهی می‫گفت می‫رویم هرات. خلاصه اینکه می‫خواست از این شاخه به آن شاخه بپرد تا اجازه ندهد که من از افغانستان فرار کنم. من که حالا از نظر سیاسی بر او غلبه کرده بودم، این بار با جدیت در جوابش گفتم «دیگر من به تو اجازه نمی‫دهم که در مورد زندگی من تصمیم بگیری، من خودم می‫دانم که کجا بروم، من می‫خواهم جایی بروم که خطر طالبان در آنجا نباشد.»

من که با جدیت از خود دفاع کردم، زاهد، شوهر افسانه نیز در آنجا نشسته بود، سر مرجانم داد زد و گفت «چرا می‫خواهی که بدست طالبان بیفتد؟ کابل و مزارشریف و هرات چه فرقی دارد؟ در افغانستان هر کجا که برود پر از طالب است. اصلاً از افغانستان باید فرار کند.»

خاله ام، مادربزرگم و افسانه نیز حرف زاهد را تأیید کردند و مرجانم را سرزنش کردند. خوشبختانه از شانس من در این زمان رفتن به مناطق تحت کنترل مخالفین ‫و عبور از خطوط مقدم جبهه از خارج رفتن هم سخت‫تر و خطرناک‫تر بود؛ وگرنه مرجانم اصرار داشت که من به مناطق مخالفین فرار کنم. به این صورت مرجانم در جنگ سیاسی بر علیه من شکست خورد، اما نگذاشت که من تنهایی از افغانستان فرار کنم. من چند روزی در خانه افسانه پنهان شدم، مرجانم پاسپورت و ویزای پاکستان را گرفت، خودش نیز با من سوار مینی‫بوس شد و حرکت کردیم طرف جلال‫آباد تا از آنجا برویم پاکستان. زاهد نیز تا جلال‫آباد ما را همراهی کرد. پاسپورت خودم که ویزای پاکستان را هم داشت در جیبم بود و مرجانم از آن خبر نداشت. وقتی که جلال‫آباد رسیدیم من مرجانم و زاهد را در یک هتل نشاندم و گفتم «من می‫روم ریاست پاسپورت تا ببینم چه خبری است، آیا می‫شود که پاسپورت بگیرم و یا خیر.»

رفتم بیرون یکی دو ساعت در خیابان‫ها قدم زدم و برگشتم به مرجانم گفتم «پاسپورت گرفتن از ریاست پاسپورت کار جنجالی است، من یک نفر را پیدا کردم که پنج هزار کلدار می‫گیرد، سریع پاسپورت را می‫دهد، ویزای پاکستان را هم می‫زند.»

روپیه‫ی پاکستانی را (کلدار) می‫گویند. در آن زمان به علت بی‫ثباتی پول افغانی، در بازارهای افغانستان پول پاکستانی بیشتر مورد معامله قرار می‫گرفت.  

مرجانم آدمی بود خسیس که حتی گرفتن پول یک جفت جراب هم از او کار آسان نبود!! وقتی که من حرف پنج هزار را زدم، چشمانش از حدقه بیرون زد و گفت «اوه هوووو اوه!  پنج هزار!!!  اصلاً ارزشی ندارد که تو پاسپورت بگیری، من در همین جلال‫آباد خانه می‫گیرم و همین جا می‫نشینیم.»

زاهد که در آنجا نشسته بود دفعتاً عصبانی شد و گفت «پنج هزار چی است که تو به پنج هزار می‫لنگی؟  اتفاقاً خیلی هم خوب است که به پنج هزار پاسپورت و ویزا را فوراً برایش بدهند. اگر طالبان دستگیرش کنند، آیا با پنج هزار می‫توانی که دوباره آزادش کنی؟ فوراً پنج هزار برایش بده که برود پاسپورت بگیرد.»

دل ناخواسته دست مرجانم به داخل کیفش رفت و از آن پنج هزار روپیه پاکستانی به من داد. پول را در جیبم گذاشتم، رفتم بیرون یکی دو ساعت قدم زدم و برگشتم پاسپورت را به مرجانم و زاهد نشان دادم. زاهد از دیدن پاسپورت خوشحال شد و برخاستیم حرکت کردیم بسوی پاکستان. زاهد تا مرز پاکستان نیز ما را همراهی مان کرد، وقتی که پلیس پاکستان برای ما اجازه ورود داد با زاهد خداحافظی کردیم و او برگشت بسوی کابل.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش هشت

‫خاطرات پاکستان

 

زمستان ۱۳۷۹

بعد از ورود به خاک پاکستان بسوی شهر پشاور حرکت کردیم. از اقارب و دوستان مان چند خانواده در آنجا بودند. ما موقتاً به خانه یکی از دوستان مان رفتیم که از مردم دهکده مان بودند و با آنها شناخت خانوادگی داشتیم. وقتی که رفتیم خانه آنها، اول یکی دو ساعت نشستیم با آنها صحبت کردیم، بعد مرجانم تلفن را برداشت در هالند با هنگامه تماس گرفت و برایش گفت «طالبان آمده بودند که حمید را دستگیر کنند، اما خوشبختانه که نتوانستند دستگیرش کنند. ما فرار کردیم آمدیم پاکستان و دیگر نمی‫توانیم که به افغانستان برگردیم. الان خانه دکتر امین نشسته ایم، شماره اش را که خودت می‫دانی، من گوشی را می‫گذارم که خرج از این طرف برایشان زیاد نشود، تو خودت دوباره تماس بگیر.»

مرجانم که این حرف را زد و گوشی را گذاشت، در آنجا در مغز هنگامه و شوهرش، مزدک آتش درگرفت. خود آنها سریع تماس گرفتند و در حالیکه دکمه بلندگوی تلفن هم روشن بود، آنها هرچه که حرف زشت می‫دانستند روبروی خانواده دکتر امین به ما گفتند.

هنگامه و مزدک با عصبانیت به مرجانم گفتند «تو به ما دروغ می‫گویی خیال کرده‫ای که ما اینقدر احمق هستیم که حرفت را باور می‫کنیم... طالبان آمدند که حمید را دستگیر کنند! حمیدک! مگر اینقدر آدمک مهمی شده است که طالبان بخواهند دستگیرش کنند!... برای ما دروغ درست کرده اید و به همین بهانه می‫خواهید که در پاکستان زندگی کنید؟ مگر در افغانستان چی کم داشتید که آمدید اینجا؟ سریع برگردید بروید افغانستان. حمیدک آدمک مهمی نیست که کسی بخواهد دستگیرش کند... خیال کرده‫ای که در پاکستان زندگی کردن ارزان است؟ ترا سیری لگت زده است که آمده‫ای اینجا؟ با پولی که در افغانستان راحت زندگی کردید، خیال کرده‫ای که در پاکستان هم می‫توانید راحت زندگی کنید؟ اگر اینجا زندگی کنید، باید پول کرایه خانه و آب و گاز و برق بدهید. خیال کرده‫ای که ما سر گنج نشسته ایم که برای شما اینقدر پول بفرستیم؟ ما که ذاتاً نمی‫توانیم برای شما پول بفرستیم، ما مسؤلیت بچه‫های مان را داریم، نوید و ولید چقدر بخاطر شما زیر فشار باشند؟ بالاخره آنها هم آینده دارند. آیا می‫خواهی که فقط زیر فشار شما بمانند و برای آینده خود هیچ کاری نکنند؟...»

هنگامه که گفت در پاکستان زندگی خرج دارد و باید که پول آب و گاز و برق بدهید حقیقت گفت؛ چون در افغانستان آب و گاز و برقی وجود نداشت که برای آنها پول میدادیم.

شاید که بیشتر از نیم ساعت گاهی هنگامه گوشی را گرفت مرجانم را فشرد و گاهی مزدک. هر دوی آنها آنقدر مرجانم را فشردند و خشکاندند که حتی مرجانم که می‫خواست حرف بزند صدا از گلویش بیرون نمی‫شد و چشمانش بی‫حرکت مانده بود.

بالاخره برای من عصاب نماند خودم گوشی را از دست مرجانم گرفتم. تا حالا من با هنگامه و مزدک رودربایستی داشتم، خودم را محتاج آنها میدانستم و هیچ وقت حرف تندی در مقابل آنها نزده بودم. گوشی را گرفتم به هنگامه گفتم «‫من به تو اجازه نمی‫دهم که در زندگی من حرف بزنی، من هرکجا که خودم دوست دارم می‫خواهم زندگی کنم و به هیچ کس دیگر ربطی ندارد که من در کجا می‫خواهم زندگی کنم...»

هنگامه از بس که سر مرجانم غر زده بود صدایش سوخته بود و از هیجان نفس‫های عمیق می‫کشید، با صدای سوخته و نفس‫های عمیق به من گفت «‫تو آدم مهمی نیستی که برای من مهم باشد کجا می‫خواهی زندگی کنی، اما این را می‫دانی که زندگی در پاکستان خرج دارد؟ ما نمی‫توانیم که در این گرانی پاکستان خرج شما را بفرستیم، شما خبر شدید که ما در اینجا ماشین گرفته ایم خیال کردید که وضع ما خیلی خوب است، اگر مجبوریت نبود همین ماشین را هم نمی‫گرفتیم، ما از شکم مان زده ایم و از خوراک مان بریده ایم تا پول ماشین را جمع کردیم، من در زندگی تو حرفی نمیزنم اما این را هم بدان که ما نمی‫توانیم به شما پول بفرستیم.»

چندی قبل چند بار از زبان شان شنیده بودم که می‫گفتند ما ماشین خریده ایم، اما من در افغانستان آنچنان وحشت زده شده بودم که حتی اسمم هم که یادم مانده بود زیاده بود، تا چه برسد بر اینکه ماشین آنها یادم بماند!!!

- «قرار نیست که شما روزی مردم را بدهید، خیال نکن که چشم مردم بسوی شما‫ست که شما روزی ایشان بدهید، من از شما پول نخواسته ام و انتظاری هم ندارم که به من پول بفرستید.»

«من که ذاتاً نمی‫توانم پول بفرستم، دل شما به نوید و ولید هم نمی‫سوزد که آنها چقدر زیر فشار قرار بگیرند.»

- «گفتم که من از شما انتظار ندارم، قرار نیست که شما روزی مردم را بدهید.»

«من که خودم را نمی‫گویم، نوید و ولید از کجا برای شما پول بیاورند؟»

- «گفتم که من از شما پول نخواسته ام.»

«من که خودم را نمی‫گویم، اما نوید و ولید از کجا بیاورند؟»

- «من که می‫گویم شما، منظور من فقط تو نیستی، من همه ایتان را می‫گویم.»

«باشد من نه، اما نوید و ولید از کجا بیاورند؟»

- «من که می‫گویم شما، خیال نکن که من به تو شما خطاب می‫کنم، تو چندان آدم باشخصیتی نیستی که من به تو شما خطاب کنم، من که می‫گویم شما، منظور من همه ایتان هستنید، هم تو و هم نوید و ولید، تو چه کاری به زندگی ما و گرانی پاکستان داری؟ من ایران می‫روم و خودم در آنجا کار می‫کنم.»

«این حرف‫های گُنده را که می‫زنی، بدان که آمدن به همین پاکستان هم کار آسانی نیست که هر کسی بتواند بیاید.»

از این حرف منظورش اینکه اگر با پول ما‫ نبود شما تا همین پاکستان هم نمی‫توانستید که بیایید. من با حرف‫هایی که به هنگامه گفتم دهنش را خاموش کردم. هنگامه از آن کسانی بود که خودش را میگرفت و به آسانی با هر کسی حرف نمیزد. اگر با کسی حرف میزد دماغش را بالا گرفته حرف میزد که یعنی تو خیلی ممنون باش که من با تو حرف میزنم. اکثر وقت ها با سوزنمایی و پوز دادن با دیگران حرف میزد. من که داشتم با هنگامه حرف میزدم، آنها نیز دکمه بلندگو را روشن گذاشته بودند، در آنجا مزدک نیز صدایم را شنید و خاموش شد.

من که گوشی را از دست مرجانم گرفتم، مزدک در آنجا فهمید که من گوشی را گرفته ام، در اول او نیز کم‫کم غر می‫زد، اما وقتی دید که من مثل مرجانم نیستم که او هر قدر غر بزند من چیزی نگویم، دیگر خود بخود خاموش شد. من طبیعتاً در گذشته هم هیچگاه با هنگامه و مزدک سازگاری نداشتم و من و آنها همیشه با یکدیگر به مثل آب و روغن بودیم. هر وقت که با یکدیگر حرف می‫زدیم، حتی حرف خوب آنها سر من بد می‫خورد و حرف خوب من سر آنها بد می‫خورد. مزدک چاریکاری بود، آنها اول در دانشسرای پولی تکنیک کابل با یکدیگر هم‫صنفی بودند، از همان جا با یکدیگر آشنا شدند و با هم ازدواج کردند. ‫هنگامه و مزدک هر دو خیلی باهوش و زرنگ بودند، اما مزدک باهوشتر و زرنگتر. وقتی که پاکستان آمدیم مزدک منظورم را فهمیده بود که من قصد اروپا رفتن را دارم و وقتی که حرف ایران رفتن را زدم، او کاملاً مطمئن شد که من می‫خواهم اروپا بروم. مزدک گوشی را از دست هنگامه گرفت و به من گفت «حمید من می‫دانم که تو می‫خواهی اروپا بیایی، اگر اروپا بیایی واقعاً که زندگی در اینجا خیلی راحت است، اما تو به این خیال نباش که به کمک دیگران بیایی، هر کس که اروپا آمده است به کمک دیگران نیامده، برو افغانستان خودت کار کن، پول بدست بیار و با پول خودت بیا اروپا. اگر با زحمت و غیرت خودت بیایی، آمدن هم خیلی لذتبخش‫تر است. مرا کسی کمک نکرده است، به زحمت خودم آمده ام و به همین خاطر برای من زندگی کردن در اینجا واقعاً لذتبخش است. اگر تو با زحمت و غیرت خودت نیایی و به کمک دیگران بیایی، بدان که در اینجا هم عرضه کار کردن را نخواهی داشت و به آسایش هم نخواهی رسید.»

- «باشد، من با زحمت خودم می‫آیم، اما در افغانستان کار پیدا نمی‫شود که من زحمت بکشم، من ایران می‫روم، یک مدتی در آنجا کار می‫کنم و به تدریج می‫روم به کشور‫های دیگر.»

«این فکرت کاملاً اشتباه است، اگر تو در افغانستان نتوانی کار کنی، در ایران هم نمی‫توانی کار کنی و در این صورت اگر به کمک دیگران اروپا بیایی، در اینجا هم نمی‫توانی کار کنی.»

- «فکر من همین است که هست، فکر هر کس به درد خودش می‫خورد، من نمی‫توانم که از فکر تو استفاده کنم.»

* * *

‫مزدک که گفت من با زحمت خودم و با پول خودم اروپا آمده ام، حقیقت گفت. مزدک واقعاً که آدم خیلی زیرک، زرنگ و بلند همتی بود، در هر محیطی که قرار می‫گرفت به بهترین کار‫های راحت و پر درآمدی مبادرت می‫کرد که آنگونه کار‫ها در  شان هر کس نبود. از نظر ظاهری هم قد بلند بود و ظاهر خیلی مردانه‫ای داشت که مردم خود بخود مجذوب ظاهرش می‫شدند و در مسؤلیت سپاری صلاحت‫های کلیدی را به او می‫سپردند و واقعاً که شایستگی همچو صلاحیت‫های را هم داشت. تا وقتی که در افغانستان بود در یک مؤسسه بازسازی با خارجی‫ها کار می‫کرد، خودش آمر مؤسسه بود و اختیار گماردن افراد در مقام‫های دیگر نیز بدست او بود. در بهترین نقطه اسلام‫آباد خانه گرفته بود و خانواده اش در همان جا زندگی می‫کردند. بعد از آن با سرمایه‫ای که خودش درست کرده بود، با خانواده اش رفت مسکو و در آن زمان در حالیکه روس‫ها به سیستم زندگی کمونیستی خو گرفته بودند، پس از فروپاشی سیستم کمونیستی در کار و تجارت آزاد آشنایی نداشتند، در این فرصت مزدک در آنجا در بازار تجارت بی‫رقیب شروع به کار خرید و فروش کرد که درآمد خیلی خوبی از آن داشت، دو تا مغازه لباس فروشی را راه انداخت، نوید، ولید و جانانه را نیز نزد خودش خواست تا در مغازه‫ها پیشش کار کنند، سپس با پول هنگفتی که از کار لباس فروشی در مسکو در آورد، از آنجا با خانواده اش با هواپیما به کشور هالند رفت، در آنجا اول اقامت دایمی گرفت و سپس شهروند شد. بعد از رفتنش به هالند، مغازه‫هایش در مسکو هنوز هم فعال بودند.

مزدک که به من گفت تو هم سعی کن که با زحمت و غیرت خودت اروپا بیایی، من از هیچ نظری با او قابل مقایسه نبودم. من یک آدم ریز و کوچک، کم جرأت، دست و پا چلفتی، با ظاهر زنانه، که به قول معروف ایزک )اواخواهر( بودم، بدون تجربه در هیچ کاری و از نظر سنی هم مزدک حد اقل پانزده سال از من بزرگ بود. این را همه می‫دانند که یک آدم کم سن و سال، ریز و کوچک و مخصوصاً که اواخواهر هم باشد، مردم در هیچ کاری رویش حساب باز نمی‫کنند که کار و مسؤلیتی را برایش بسپارند. اما مزدک خودش را با من مقایسه می‫کرد و می‫خواست که من هم مثل او از کار و زحمت خودم در افغانستان پول بدست بیاورم و بروم اروپا!!

* * *

‫وقتی که پاکستان رسیدیم من به این فکر بودم که در آنجا ماندگار نشویم و از آنجا فوراً بسوی ایران حرکت کنیم. اما مرجانم دنبال خانه گرفتن افتاد و خواست که همان جا بمانیم. وقتی که هنگامه و مزدک به ما حرف‫های زشت زدند و سر و صدا راه انداختند، من خوشحال شدم؛ چون دیگر دوره سیاست بازی‫ها و زیر خاک بری‫ها به پایان رسید، من هم زنجیر رودربایستی را پاره کردم و تضاد بین من و آنها به تضاد علنی تبدیل شد. من داد و بیداد آنها را بهانه کردم و به مرجانم گفتم «من نمی‫خواهم در پاکستان بمانم که باز هم حرف زشت آنها را بشنوم، من ایران می‫روم، در آنجا کار می‫کنم و خودم خرجم را در می‫آورم.»

در این موقع من دنبال شر و شور بودم تا پیاز مرجانم در پاکستان بیخ نگیرد که به من بچسبد و چند سال دیگر هم در پاکستان بمانم، اما شر و شور من به جایی نرسید، مرجانم در پشاور خانه گرفت و همان جا ماندگار شدیم.

‫هنگامه و مزدک در کار شیطانت بازی هم لنگه نداشتند، خودشان که طبیعتاً با من بد بودند و دیگران را هم نمی‫خواستند که با من خوب باشند. آنها بعد از اینکه با من گفتگو کردند، در هالند مغز ولید را شستشو دادند تا کمکم نکند، در لندن با نوید تماس گرفتند تا مغز او را هم شستشو بدهند که کمکم نکند. من از ولید که ذاتاً انتظاری نداشتم که کمکم کند، زیرا من و او در زندگی هیچگاه با یکدیگر نه خوب داشته بودیم و نه بد. چند روز بعد از این قضیه نوید با من تماس گرفت و تمام حرف‫های را که هنگامه و مزدک به من گفته بودند، او نیز گفت «در پاکستان گرانی است، ما نمی‫توانیم که در اینجا خرج شما را بفرستیم، اگر می‫خواهی که اروپا بیایی، برو در افغانستان خودت کار کن، پول در بیار و با پول خودت بیا اروپا.»

- «من ایران می‫روم، در آنجا کار می‫کنم و با پول خودم به تدریج می‫روم بطرف کشور‫های دیگر.»

«اگر اهل کار باشی در همان افغانستان کار می‫کنی و اگر اهل کار نباشی در هیچ جا نمی‫توانی کار کنی. مردم در همان افغانستان زحمت کشیده اند، پول در آورده اند و از همان جا آمده اند اروپا. اگر در همان افغانستان عقلت کار نکند که بتوانی پول در بیاروی در هیچ جا عقلت کار نمی‫کند.»

- «از حرف‫هایی که می‫زنی مشخص است که هنگامه و مزدک این حرف‫ها را برایت یاد داده اند؛ چون عین همان حرف‫های را می‫زنی که از زبان آنها هم شنیده ام، مگر تو خودت عقل نداری که از عقل خودت حرف بزنی! در افغانستان کی پول درآورده است، به غیر از دزدی و زورگیری و حق مردم خواری؟ اگر در افغانستان کار است، پس چرا کشور‫های خارج به گرسنگان افغانی کمک می‫کنند؟»

«تو که اینقدر می‫نالی پس افغانستان نروید، همین جا بمانید، من خرج تان را می‫فرستم و دیگر حرف ایران رفتن را هم نزن.»

- «من که ذاتاً نمی‫توانم افغانستان بروم، اگر بروم طالبان دنبالم هستند و دستگیرم می‫کنند.»

من از گفتن در مورد طالبان غمگین می‫شدم؛ چون به خود می‫گفتم دیگران در خارج از افغانستان به خارجی‫ها کیس درست می‫کنند که خارجی‫ها آنها را هول ندهند و دوباره به افغانستان بر نگردانند، اما من به خانواده خودمان کیس درست می‫کنم که دوباره نکِشندم به افغانستان. من به مرجانم همیشه می‫گفتم «در روز آخرت زمانی که من و تو برویم جهنم، بالای سر من نگهبانی لازم نیست که نگذارد من از جهنم فرار کنم؛ چون تا روزی که تو با من باشی هر لحظه از پایم می‫کشی و نمی‫گذاری که از جهنم فرار کنم.»

* * *

در پشاور خانه گرفتیم و همان جا ماندگار شدیم. پنج هزار روپیه‫ای را که به بهانه پاسپورت در جلال‫آباد از مرجانم گرفتم، بخاطری گرفتم که مرجانم هیچ وقت پول خرجی به من نمی‫داد. در افغانستان تمام خرجم را خودم در می‫آوردم، بعد از فارغ شدن از دانشگاه در یک داروخانه شخصی کار می‫کردم و حقوق می‫گرفتم. در دوره دانشگاه حدود ۲۵۰ متر مربع زمین پیش روی خانه مان بود، من پیش از فرا رسیدن فصل بهار آن زمین را پلاستیک می‫گرفتم، در آنجا نهال‫های گل، فلفل، بادنجان و گوجه می‫کاشتم، نهال‫ها را به یک نفر می‫فروختم و او به مردم می‫فروخت و من از همین کار تمام خرج دانشگاهم را در می‫آوردم. وقتی که طرف پاکستان حرکت کردیم، من فکر کردم که مرجانم در پاکستان به من پول نمی‫دهد و با پول خرجیم مشکل خواهم داشت. بناءً با همین نقشه یعنی به بهانه پاسپورت آن پول را ازش گرفتم. من و مرجانم هیچ وقت به یکدیگر اعتماد نداشتیم. وقتی که در پشاور خانه گرفتیم برای اینکه مرجانم جیب لباس‫هایم را نگردد و آن پول را پیدا نکند، من پول را پشت کاپشنم زیر آستر آن قرار دادم تا از آن کم‫کم بگیرم و خرج کنم. در پشاور هوا گرم بود، پوشیدن کاپشن لازم نبود و کاپشنی را که پول را در آن جاسازی کردم، داخل کمد لباس آویختم. اولین روز‫هایی که در پشاور خانه گرفتیم، مرجانم بخاطر شر و شور‫های من با هنگامه و مزدک که در آنسو دیگران را نیز تحریک کرده بودند، برای یک مدتی بیماری روحی گرفت. بعضی وقت‫ها که زیاد فکر می‫کرد خود بخود نفس‫های عمیق می‫کشید، کم‫کم نفس‫هایش عمیق‫تر می‫شد، تمام بدنش به لرزه می‫افتاد، کم‫کم صدا در می‫آورد، صدایش بلند‫تر و بلند‫تر می‫شد، با صدای بلند جیغ زدن را ادامه می‫داد تا اینکه خسته می‫شد و از حال می‫رفت، در جایی که افتاده بود به خواب می‫رفت و زمانی که از خواب بیدار می‫شد، عصابش آرام می‫شد، اما اینکه چه بر سرش آمده بود هیچ چیزی نمی‫دانست. این حالت چندین بار برایش تکرار شد. در این روز‫ها تلفن هم در خانه بود و شر و شور آنقدر زیاد شده بود که هر روز هنگامه، مزدک و نوید تماس می‫گرفتند و می‫خواستند که ما را وادار به برگشتن به افغانستان کنند. می‫گفتند که هیچ اتفاقی به حمید نمی‫افتد، شما برگردید بروید افغانستان. هنگامه و مزدک در آنسو در مقابل من سنگر گرفته بودند تا من بیشتر از این بسوی اروپا پیشروی نکنم و برای باز پس گیری مواضع از دست رفته یعنی مرز‫های پاکستان نیز بر علیه من ضد حمله را شروع کرده بودند. از اینسو من هم با وجودی که حاضر به عقب نشینی نبودم، حملاتم برای پیشروی بسوی اروپا همچنان ادامه داشت. به این صورت اوضاع خانه بطور سرسام‫آوری آشفته شده بود. در این وضعیت بیماری روحی مرجانم روز بروز شدید‫تر می‫شد.

یک خانم مجرد از اقارب مان که ۳۳ - ۳۴ سالش بود در پاکستان تنهایی زندگی می‫کرد. آن خانم در وقت مریضی مرجانم بعضی وقت می‫آمد خانه ما با مرجانم می‫نشست. یک روز آمد با مرجانم نشست و من رفتم بیرون برای قدم زدن. اول که رفتم بیرون مرجانم به هوش و سر حال بود، اما وقتی که برگشتم دیدم که فشار عصبیش دوباره تکرار شده و بیهوش در گوشه خانه افتاده است. آن خانم که پیشش نشسته بود، وقتی که من داخل اطاق شدم دیدم که دارد کمد لباس را می‫گردد. وقتی که من در را باز کردم، او به شدت تکان خورد و چشمانش بی‫حرکت بسوی من ایستاد، آنهم تکانی که شاید نیم متر از جا پرید، اما هنوز در کمد باز و دستش داخل کمد مانده بود، خشکش زده بود و نمی‫توانست که تکان بخورد. من که در سادگی لنگه نداشتم، فکر کردم که بعضی وقت آدم به فکر فرو می‫رود و اگر به یکبارگی در باز شود می‫ترسد و تکان می‫خورد. اما نگفتم که چرا در وقت گشتن کمد باید تکان بخورد. فکر کردم که حتماً برای اینکه مرجانم بیهوش شده است، او بخاطر بیهوشی اش دنبال چیزی بوده است. دو روز قبل پول زیر آستر کاپشنم بود، اما فردای آن که نگاه کردم دیدم آستر کاپشنم پاره شده و پول برداشته شده است. یادم آمد که دیروز وقتی من داخل اطاق شدم، آن خانم بد جوری تکان خورد. شاید که پیش از آمدن من پول را برداشته بود و هنوز دنبال پول گنده‫تر می‫گشت. اول که پول را سر جایش ندیدم، سرم به درد آمد، فشار مغزم بالا رفت و کله ام چند برابر سنگین شد. سر جایم نشستم، دستم را روی پیشانیم گذاشتم تا آرامش بگیرم. بخود گفتم قمار را که باختی، اما حریف را از دست نده، پس بهتر است که هیچ صدایت را در نیاوری، حالا پول که رفته است و بخاطر پول دوستی ما با آن خانم و خانواده شان نباید که بهم بخورد. خودم را به بی‫خیالی زدم و پول را به زودی کاملاً فراموش کردم که انگار هیچ پولی نداشته بودم. آن خانم در گذشته در کابل معلم بود. اول که دیدم پول سر جایش نیست با خود گفتم این خانم از آن معلمانی است که به شاگردانش می‫گوید شما تربیه فامیلی ندارید، اما خودش بی‫اندازه بی‫تربیه، بی‫ادب و بی‫شخصیت است. دوباره فکر کردم و به خود گفتم نه؛ آفرین به این خانم! دمش گرم! خیلی هم با تربیه، با ادب و با شخصیت است، او در اینجا تنهایی زندگی می‫کند و کسی را ندارد که کمکش کند، اما ما در اینجا کمک می‫شویم، من خیلی آدم بی‫شرف و بی‫وجدانی هستم، خودم اصلاً فکرش را نمی‫کردم که این پول را به او بدهم، اما حقش بود که باید مال او می‫شد، آفرین به غیرتش و آفرین به شرفش!

من خودم شخصاً در زندگی وجدانم قبول نکرده است که پول یا اموال کسی را بر دارم و هیچ وقت فکر برداشتن را هم نکرده ام. فقط من همیشه لذت می‫بردم که سر مرجانم کلاه بگذارم و پولش را بگیرم، آنهم بخاطر تضادی که با یکدیگر داشتیم. مرجانم خیلی خسیس بود و هیچ وقت به من پول نمی‫داد. برای من جالب نبود که پول را از کیفش بردارم، اما همیشه به بهانه‫های مختلف از پیشش پول می‫گرفتم و خرج می‫کردم. مرجانم در اوایل نمی‫دانست که من به هر بهانه‫ای پول بیشتر ازش می‫گیرم، اما بعداً که متوجه شد، روز بروز در مقابل من هوشیارانه‫تر عمل می‫کرد. من هم در مقابل او فکر‫های عجیب‫تری می‫کردم و پول بیشتر ازش می‫گرفتم. بالاخره حرف به جایی رسید که مرجانم به من هیچ اعتماد نداشت و در هیچ معامله‫ای از من کمک نمی‫خواست. در خرید کردن و بازار رفتن اگر کمکی در کار بود، از خانواده‫های خاله‫ها و دایی‫هایم و حتی از دیگران کمک می‫خواست، اما از من کمک نمی‫خواست.

* * *

‫وقتی که قرار شد در پشاور بمانیم نوید به من گفت «دو سال حوصله بکن، من کارت را درست می‫کنم که تو هم بیایی لندن و برای اینکه آمدنت به اینجا بی‫فایده نباشد، تا وقتی که در پاکستان هستی برو در یک کارگاه ‫ کپی‫کشی )صافکاری( بدون مزد کار بکن تا کپی‫کشی را یاد بگیری، تا اینکه زمانی که اینجا بیایی حد اقل بتوانی خرج خودت را در بیاوری.»

نوید چند بار بخاطر صافکاری به من اصرار کرد که بروم در یک کارگاه صافکاری بدون مزد کار کنم تا کار را یاد بگیرم. فیزیک بدن من اصلاً برای صافکاری ساخته نشده بود. حتی اگر بیشترین درآمد را هم می‫داشت، من نمی‫خواستم که به صافکاری دست بزنم. اما برای اینکه نوید کمکم کند که لندن بروم با نظرش مخالفت نکردم و در یک کارگاه صافکاری که مالک آن یک مرد جلال‫آبادی بود شروع به کار کردم. حدود نه ماه در این کارگاه بدون مزد کار کردم و در گرم‫ترین روز‫های تابستان پشاور که تمام لباس‫های آدم پر از عرق می‫شود از صبح تا غروب کار می‫کردم. قصد یاد گرفتن را هم نداشتم، فقط می‫خواستم که نوید راضی باشد تا کمکم کند که لندن بروم، زمانی که لندن رفتم در آنجا ‫دیگر دست به صافکاری نخواهم زد و کاری را خواهم کرد که از وسع خودم بر بیاید.

* * *

‫حدود هشت - نه ماه از رفتن مان به پاکستان شده بود که حوادث یازدهم سپتمبر اتفاق افتاد و به دنبال آن امریکا حملاتش را به طالبان در افغانستان شروع کرد. در این موقع دو تا خواهرانم، افسانه و مستانه نیز از ترس جنگ از افغانستان فرار کردند و آمدند پاکستان خانه ما. ‫نوید می‫دانست که من هیچ دلبستگی‫ای به افغانستان نداشتم، در اصل او هم به فکر من بود که مرا از افغانستان نجات بدهد، اما به خاطر تنهایی مرجانم نمی‫توانست که در خواستن من اقدامی بکند. چند روز بعد از اینکه افسانه و مستانه آمدند خانه ما، نوید فرصت را مناسب دید و به مرجانم گفت «تو با افسانه و مستانه زندگی بکن، من حمید را می‫خواهم نزد خودم.»

مرجانم همیشه دنبال بهانه بود تا مانع رفتن من شود. وقتی که من از افغانستان فراری شدم، او عمداً خودش نیز با من پاکستان آمد تا من نتوانم جایی بروم. حالا که افسانه و مستانه با ما در یک خانه بودند، در این موقع مرجانم که هیچ بهانه دیگری نداشت، خواست که فشار بیشتر را بر نوید تحمیل کند تا او نتواند که در خواستن من اقدام بکند. مرجانم به نوید گفت «اگر تو حمید را نزد خودت می‫خواهی، مستانه هم از خودش آینده دارد. اگر حمید را می‫خواهی، پس کار مستانه را هم درست کن که او  هم همراه با حمید بیاید و در افغانستان بدبخت نماند.»

مستانه که تنها نبود با شوهرش بود، اگر مستانه با من می‫رفت شوهرش، آرمان نیز باید با او می‫رفت. نوید گفت «من پول زیاد ندارم که سه نفر را بخواهم، بگذار که فعلاً حمید بیاید، در آینده یک فکری برای مستانه هم خواهم کرد.»

«نه؛ اگر مستانه با حمید نرود، من بعید می‫دانم که شما در آینده فکری برایش بکنید. هر وقتی که توانستی حمید و مستانه را با هم بخواهی بخواه و اگر نتوانستی حرف حمید را هم نزن.»‫

مرجانم به من گفت «مستانه همین حالا از بر تو اگر خوشبخت شود که می‫شود و اگر نشود تا آخر عمرش در افغانستان بدبخت می‫ماند، تو قبول نکن که نوید ترا تنها بخواهد.»

حالا من آنقدر مهم شده ام و آنقدر خوشبخت شده ام که از بر من مستانه هم خوشبخت شود! گفته می‫شود «از بر کرم (کلم) کدو هم آب می‫خورد.» من کاش مثل کلم بودم که از بر من کدو هم آب می‫خورد. اما در مورد من این ضرب‫المثل صدق می‫کند که می‫گویند «موش در غار جا نمی‫شود به دُمش کجاوه می‫بندد»

نوید قبول کرد که مستانه و آرمان نیز با من یکجا حرکت کنند و مرجانم پیش افسانه بماند. نوید گفت «من پول زیاد ندارم که آنها را مستقیماً اینجا بخواهم، آنها راه بیفتند و همزمان با راه افتادن آنها من یک فکری برایشان خواهم کرد، فعلاً تا یونان بیایند، یک مدتی در آنجا بمانند و من بتدریج آنها را نزد خودم خواهم خواست.»

قرار بر این شد که من با مستانه و آرمان حرکت کنیم بسوی ایران و از آنجا بسوی ترکیه و اروپا. در این موقع مرجانم دلتنگی گرفت که اگر مستانه از پیشش برود او طاقت دوری از مستانه را ندارد. ما همگی فکر کردیم که بعد از رفتن مستانه مرجانم تا چند روزی دلتنگی می‫گیرد و دیگر عادت می‫کند. اما ولید، برادر دیگرم از هالند به مرجانم نظر داد که اگر مستانه حرکت می‫کند و تو طاقت دوری از او را نداری، پس تو هم با آنها راه بیفت، اگر پول آنها را نوید می‫دهد پول ترا هم من می‫دهم، شما چهار نفری حرکت کنید و بیایید.

مرجانم پیشنهاد ولید را قبول کرد. ‫پیش از اینکه آماده حرکت بسوی ایران شویم، من به نوید، ولید، مرجانم، مستانه و آرمان گفتم «این راز فقط بین خود ما‫ باشد، هیچ کس دیگر نداند که ما قصد رفتن بسوی ایران را داریم، مخصوصاً شما در این مورد به هنگامه و مزدک هیچ چیزی نگویید؛ چون من نمی‫خواهم که آنها از کار من سر در بیاورند.»

من می‫دانستم که اگر آنها در این مورد چیزی بدانند، با فضولی و شیطانت بازی بین ما ناهماهنگی ایجاد خواهند کرد و با کوچکترین ناهماهنگی رفتن همه مان باطل خواهد شد. هیچ کس به هنگامه و مزدک چیزی نگفت تا اینکه بالاخره یک روز که به حرکت مان مانده بود، دل ولید را آرام نگرفت و موضوع را به آنها گفت. آن هم فقط در مورد رفتن مان تا ایران برایشان گفت و در مورد از ایران به بعد هیچ چیزی نگفت، این را هم بخاطری برایشان گفت که آنها بعداً از ما گلهمند نشوند. در این موقع آنها بی‫اندازه خودشان را به آب و آتش زدند که تصمیم ما را به هم بزنند، ولید را در همان جا پشیمان کردند، سریع تلفن را برداشتند در لندن با نوید تماس گرفتند که مغز او را نیز شستشو بدهند و پشیمانش کنند، در پاکستان با خود ما تماس گرفتند که ما را هم پشیمان کنند. ما که قصد رفتن از راه قاچاق و غیر قانونی را داشتیم، آنها خواستند که مغز مرجانم و مستانه را شستشو بدهند که آنها را از رفتن منصرف کنند. می‫گفتند که مرز‫های ایران مین گذاری شده است اگر شما از راه قاچاق بروید پای تان روی مین می‫آید. اما ما که کاملاً آماده حرکت بودیم، حالا دیگر دیر شده بود که بتوانند عزم ما را برگردانند. من هم خیلی با جدیت به دیگران گفتم آنها کسی نیستند که من به آنها اجازه بدهم که در کار من دخالت کنند. بالاخره فردای آن ‫من، مرجانم،  مستانه و آرمان چهار نفری از پاکستان بسوی ایران حرکت کردیم.

 

 

‫‫

 

 

 

بخش نه

‫خاطرات ایران

 

پاییز ۱۳۸۰

از پشاور سوار اتوبوس شدیم و بسوی مرز ایران حرکت کردیم. از جزئیاتش می‫گذریم که سفر چطوری گذشت بعد از ۴۸ ساعت به مرز ایران رسیدیم. منطقه مرزی ایران و پاکستان یک منطقه کاملاً بیابانی بود که هیچ دِه و دار و درختی در آن پیرامون نبود. این منطقه یکی از بزرگترین بیابان‫های دنیا به شمار می‫آید. ما از مرز در سمت پاکستان بودیم، سر مرز قاچاقبران زیاد بودند، با یکی از آنها حرف زدیم که ما را تهران ببرد. او گفت «مسیر من فقط از تفتان تا زاهدان است.»

تفتان همین منطقه مرزی بود و زاهدان در آنسوی مرز اولین شهر ایران. به قاچاقبر نفری بیست هزار تومن، یعنی از همه مان هشتاد هزار تومن دادیم و او ما را به شهر زاهدان رساند. من به قاچاقبر گفتم «ما در زاهدان کسی را نمی‫شناسیم، اگر پلیس ما را دستگیر کند، رد مرز می‫کند.»

قاچاقبر گفت «من شما را به یک خانه می‫برم که مسافران قاچاقی را نگهداری می‫کند و به قاچاقبران دیگر معرفی می‫کند که آنها را به تهران و شهر‫های دیگر ببرند.»

در شهر زاهدان قاچاقبر ما را خانه یک پناهنده افغان برد که از ولایت هلمند افغانستان بودند. او ما را به یک قاچاقبر دیگر معرفی کرد که تهران ببرد، پیش از رفتن بسوی تهران سه روز در خانه او منتظر نشستیم تا قاچاقبر دومی ما را بسوی تهران حرکت بدهد. در طول این سه روز من و آرمان در یک اطاق با مردان آنها نشستیم و مرجانم و مستانه در اطاق دیگر با زنان آنها نشستند. در طول این سه روز زنان آنها فرهنگ، سنت و زندگی شان را به مرجانم و مستانه تعریف می‫کنند. ولایات هلمند و پروان با آنکه از ولایات نچندان معروف افغانستان هستند، اما فرهنگ و سنت این دو ولایت زمین تا آسمان با یکدیگر فرق می‫کند. در این خانواده از جمله زنان یک زن با دو عروس و یک دخترش زندگی می‫کنند. زن عروس بزرگش را به مرجانم و مستانه نشان می‫دهد و می‫گوید «این عروسم را شش سال پیش ۴۰۰ هزار  کلدار خریدیم.» مرجانم و مستانه از شنیدن این حرف شوکه می‫شوند. زن عروس کوچکش را نشان می‫دهد و می‫گوید «این عروسم را یک سال پیش ۷۰۰ هزار کلدار خریدیم.» زن دختر ۱۳ ساله اش را نشان می‫دهد و می‫گوید «این دخترم را ۶۰۰ هزار کلدار فروخته ایم.» دختر ۱۳ ساله اش که هنوز بچه است پیش فروش شده است، اما هنوز در خانه پدر و مادرش زندگی می‫کند، تا سنش به ۱۵ و ۱۶ برسد و برود خانه شوهرش. مرجانم و مستانه که خیلی شوکه شده اند، آنها می‫گویند «این جای تعجب ندارد، همین رسم ما‫ست، ما نمی‫خواهیم که دختر مان را بی‫ارزش به خانه شوهر بفرستیم. رسم ما همین است که ما از داماد باید پول بگیریم تا قدر دختر مان را بداند و به دختر مان ارزش قایل باشد.» اما در عین حال رسماً نام فروش هم روی آن گذاشته می‫شود!! دختر ۱۳ ساله افتخار می‫کند و به مرجانم و مستانه می‫گوید «بلی مرا ۶۰۰ هزار کلدار فروخته اند، یک خواهرم پارسال خانه شوهرش رفت او را ۵۰۰ هزار کلدار فروختیم و یک خواهر بزرگم را هشت سال پیش ۱۵۰ هزار کلدار فروختیم. وقتی که زن روبروی عروسانش می‫گوید این را ۴۰۰ هزار و این را ۷۰۰ هزار کلدار خریده ایم، آنها نیز افتخار می‫کنند که قیمت ما هم کم نبوده است.

‫پس از آن مستانه به من گفت «آنها دختران شان را می‫فروشند، آن زن می‫گوید این عروسم را ۷۰۰ هزار خریده ایم، این را ۴۰۰ هزار و این دخترم را ۶۰۰ هزار فروخته ایم.»

من حرف مستانه را باور نکردم و گفتم «نه بابا! تو چقدر ساده ای! این حرف اصلاً حقیقت ندارد، آنها یک چیزی گفته اند و تو هم باور کردی!»

وقتی که من باور نکردم، مستانه تمام رسم و رسوم زندگی آنها را به من تعریف کرد و من باور کردم که واقعاً حقیقت دارد. زمانی که من در کابل و پروان بودم از زبان مردم زیاد شنیده بودم که می‫گفتند در فلان مناطق مردم دختران شان را در بدل پول می‫فروشند، اما من هیچ وقت حرف مردم را باور نکرده بودم. فکر می‫کردم که مردم بخاطر تضاد‫های منطقه‫ای و قومی به مردم مناطق و اقوام دیگر تهمت می‫بندند. من زمانی که در کابل بودم حتی یک بار از زبان یک مرد شنیدم که فرهنگ منطقه خودشان را بد توصیف می‫کرد و می‫گفت که در آنجا فقط پول داشته باش و دختر بگیر و هیچ چیز دیگری مهم نسیت. اما من حرف او را هم باور نکردم و فکر کردم که او نسبت به مردم خودش بدبین است و به مردم خودش تهمت می‫بندد. در اینجا من برای اولین بار باور کردم که در افغانستان واقعاً همچو فرهنگی وجود دارد. بعد از سه روز انتظار کشیدن در خانه آنها با قاچاقبر دومی سوار اتوبوس شدیم، اتوبوس ما را اول طرف شیراز برد و از شیراز بطرف تهران. از جزئیاتش می‫گذریم که این سفر چطوری گذشت، بعد از ۴۸ ساعت به شهر تهران رسیدیم و ۲۰۰ هزار تومن پول قاچاقبر را برایش دادیم.

* * *

در تهران آدرس خانه دایی‫ام را داشتیم و مستقیماً خانه دایی‫ام رفتیم. فصل پاییز بود و هوا رو به سردی، به مجردی که تهران رسیدیم عجله داشتیم که تا زمستان نرسیده و هوا سرد نشده است زودتر بسوی ترکیه حرکت کنیم. آمدن از پاکستان تا تهران کار آسان بود و خرج زیاد هم نداشت. از مرز پاکستان تا تهران هر نفر با ۷۰ هزار تومن به تهران رسیدیم، اما رفتن به طرف ترکیه و استانبول کار آسان نبود و خرجش هم سنگین می‫شد. از روزی که تهران رسیدیم من و آرمان دنبال قاچاقبر افتادیم که از آنجا ترکیه برویم. قاچاقبران زیاد در این مسیر کار می‫کردند، اما پیدا کردن قاچاقبر قابل اطمینان کار آسان نبود. مسافران غیر قانونی موج موج از ایران بسوی ترکیه حرکت می‫کردند و ترکیه هم مرز‫هایش را شدیداً سخت گرفته بود. از جمله مسافرانی که بسوی ترکیه حرکت می‫کردند، ۷۰ - ۸۰ درصد آنها دوباره به ایران برگشت می‫خوردند. هنگام برگشت خوردن در کوه‫های مرزی متلاشی می‫شدند و به انواع مصیبت‫ها مواجه می‫شدند. من و آرمان بیشتر از یک ماه دنبال قاچاقبر گشتیم تا که زمستان از راه نرسیده و راه‫ها برفی نشده هرچه زودتر بسوی ترکیه حرکت کنیم. مسافران زیادی را دیدیم که بعد از حرکت کردن بسوی ترکیه با تحمل سرگردانی و مصیبت‫های فلاکت بار دوباره به ایران برگشت می‫خوردند. در این وضعیت تمام مردم می‫گفتند که هر قدر اگر مجبوریت هم باشد، رفتن زنان و کودکان در این راه اصلاً معقول نیست. ‫به این صورت مرجانم و مستانه از رفتن منصرف شدند و آرمان نیز بخاطر مستانه از رفتن منصرف شد. اما من هنوز از رفتن منصرف نشده بودم و به مرجانم گفتم «در این راه‫های پرجنجال رفتن شما که مناسب نیست، شما با آرمان همین جا باشید، من تنهایی حرکت می‫کنم.»

اینکه باید چی می‫کردیم و چی نمی‫کردیم، صلاحیت عام و تام به دست مرجانم بود. مرجانم در جوابم گفت «تو از ما مهم نیستی که ما اینجا بمانیم، تو بروی اروپا و عیش و نوشت را بکنی، اگر ما رفتیم تو هم با ما می‫روی و اگر نرفتیم تو هم با ما همین جا می‫مانی.»

تضاد بین من و مرجانم هم آهسته آهسته شروع شد که به تضاد علنی تبدیل شود. پیش از این مرجانم به روش سیاسی می‫خواست که شکستم بدهد، اما حالا که حرفش علنی شده است معنی نظامی را می‫دهد. تضاد بین من با هنگامه و مزدک سال گذشته که پاکستان آمده بودیم به تضاد علنی تبدیل شد و حالا نوبت تمام راز‫های نهفته در دل من و مرجانم است که آهسته آهسته رو می‫شود. کار رفتن همه مان به هم خورد، در منطقه افسریه تهران خانه اجاره کردیم و در آنجا بصورت غیر قانونی اقامت گزیدیم. من در تلفن به نوید گفتم «حالا مرجانم و مستانه و آرمان که در این راه‫های جنجالی نمی‫توانند بروند، پس من تنهایی راه می‫افتم و حرکت می‫کنم.»

نوید گفت «اگر یک قاچاقبری پیدا کنی که پول بیشتر بگیرد و ترا مستقیماً اروپا برساند بهتر است تا اینکه ترکیه بروی.»

پسر دایی‫ام در خانه نشسته بود، ازش پرسیدم «آیا در اینجا قاچاقبر پیدا می‫شود که مسافران را مستقیماً اروپا ببرد.»

پسر دایی‫ام گفت «مستقیماً اروپا که نمی‫برند، اما قاچاقبرانی هستد که به چهار هزار دالر مسکو می‫برند.»

به نوید گفتم «مستقیماً اروپا نمی‫برند، اما به چهار هزار دالر تا مسکو می‫برند.»

او که خودش دو سال در مسکو زندگی کرده بود گفت «اگر مسکو بروی که خیلی خوب می‫شود، از آنجا با چهار هزار دالر دیگر می‫توانی لندن بیایی و اگر یک مدتی در مسکو هم بمانی، کار و کاسبی مسکو بد نیست، در آنجا پناهندگان افغانی کار و درآمد خیلی خوب دارند و تو هم می‫توانی که با آنها کار کنی. من فعلاً برایت چهار هزار دالر می‫فرستم، تو با قاچاقبر‫حرف بزن و ‫پول خرجی‫ات را هم بعداً برایت می‫فرستم.»

من که داشتم با نوید حرف می‫زدم، مرجانم آنجا نشسته بود و حرفم را می‫شنید، مرجانم گوشی را از دستم گرفت و به نوید گفت «اگر بدون خطر و بدون زحمت مسکو برود که خیلی خوب می‫شود، من بخاطر خطرات و سختی‫های راه راضی نیستم که طرف ترکیه برود، پس پول را برایش بفرست که طرف مسکو حرکت کند.»

«فعلاً چهار هزار می‫فرستم، شما حرف را با قاچاقبر طی کنید و پول خرجی اش را بعداً می‫فرستم.»

مرجانم که این حرف را زد، من از حالت روانی اش نیت اصلی اش را فهمیدم، که می‫خواست پول بدستش برسد، پول را در کیفش بگذارد و دیگر به من اجازه رفتن ندهد. تضاد بین من و مرجانم تقریباً علنی شده بود. هر روز با یکدیگر ‫جر و بحث می‫کردیم، به شکل غیر مستقیم ‫می‫خواستیم که خواسته‫های مان را به یکدیگر تحمیل بکنیم و بعضی وقت هم بدون رودربایستی در مقابل یکدیگر سنگر می‫گرفتیم و رک و راست حرف مان را به یکدیگر می‫گفتیم. من که نیتش را فهمیدم که می‫خواست پول را در کیفش بگذارد، من هم به فکر تدبیر خودم شدم. نوید پیش از این هم یک بار به ما پول فرستاده بود، پول را از طریق یک صراف برای ما فرستاد و ما پول را از دست صراف گرفتیم. نوید همیشه هم در پاکستان و هم در ایران پول را به اسم من می‫فرستاد و مرجانم آنرا در کیفش می‫گذاشت و صلاحیت عام و تام در نحوه خرج کردن را هم خودش داشت. برای خرجی خودم حتی پول کرایه اتوبوس را هم به من نمی‫داد. من مجبور بودم که خرجی‫ام ‫را خودم کار کنم و در بیاورم و در این مورد به نوید هم رویم نمی‫شد که شکایت کنم. فهمیدم که اگر پول در کیفش برود، من دیگر به هدف خودم نخواهم رسید و از آن پول چیزی هم نصیبم نخواهد شد. برای اینکه پول از دستم نرود، من به این فکر شدم که پول را نزد صراف امانت بگذارم تا که قاچاقبر پیدا کنم، در مورد معامله با قاچاقبر کنار بیایم و از همین جا پول را مستقیماً در حساب قاچاقبر بخوابانم.

* * *

‫نوید پول را فرستاد، مرجانم مثل یک صیاد با تجربه آماده شد که با من برود پیش صراف و پول را شکار کند. در وقت رفتن پیش صراف آرمان، شوهر مستانه نیز من و مرجانم را همراهی کرد. صراف در تماس تلفنی پیش از پیش رسیدن پول را اوکی کرده بود، منظور من از رفتن پیش صراف حرف زدن در مورد قاچاقبر بود؛ چون صرافان بیشتر مثل رهنمایی املاک کار رهنمایی مهاجرت غیر قانونی و معاملات قاچاقبری را می‫کنند. اما منظور مرجانم از رفتن شکار پول بود. وقتی که پیش صراف رسیدیم، صراف که می‫خواست پول را به من تحویل بدهد، مرجانم بی‫صبرانه منتظر شمردن پول بود، در این موقع من به صراف گفتم «آیا پول بدست شما رسیده است؟»

«بلی.»

- «من نمی‫خواهم که پول را الان از شما بگیرم، پول نزد شما امانت بماند، من میخواهم مسکو بروم دنبال قاچاقبر هستم، پول نزد شما امانت بماند تا اینکه من یک قاچاقبر پیدا کنم، اگر شما کسی را میشناسید که در کار قاچاقبری باشد به من معرفی کنید که مرا مسکو ببرد و در این معامله اعتماد دو طرف خود شما باشید، من از شما ممنون خواهم شد.»

با شنیدن این حرف روی مرجانم آب سرد ریخت، چشمانش از حدقه بیرون زد، رنگ و رُخش تغییر کرد و با تعجب طرف من نگاه کرد. من از گوشه چشم دزدانه به چشمش نگاه کردم و طوری وانمود کردم که انگار هیچ ناهمدلی بین من و او وجود ندارد.‫

بین دو نفر اگر یکی آن نیت خوب و یا بدی نسبت به دیگرش داشته باشد، طرف مقابل بعید است که هیچ حسی از آنچه که در دل او‫ست نداشته باشد.‫ چنانچه گفته می‫شود «دل به دل راه دارد.» در ظاهر هر قدر اگر به یکدیگر همدلی نشان می‫دادیم، ‫در باطن باز هم دل‫های مان راهی به یکدیگر را می‫دانستند، که آیا راه یکطرفه در میان است یا راه دوطرفه. در راهی که هر کس سود خودش را بجوید، به آن راه گفته می‫شود راه یکطرفه. من فقط در مورد معامله با صراف حرف می‫زدم به مرجانم هیچ محل نگذاشتم که نظر بدهد. صراف گفت «من سه - چهار تا قاچاقبر می‫شناسم، مطمئن‫ترین آنها یکی به اسم فلان است که فعلاً مشهد رفته است، دو - سه روز بعد بر می‫گردد و من در این مورد با او حرف خواهم زد

تا که صراف این حرف را می‫زند، مرجانم بیشتر متحیر و دستپاچه می‫شود، من که دزدانه به چشمش نگاه می‫کنم می‫بینم که او چهار چشمی عجیب و غریب طرف صراف و آرمان نگاه می‫کند. مرجانم در موقعیتی قرار گرفته است که در تلاش است با استفاده از روش سیاسی مرا شکست بدهد. ‫بالاخره به مرجانم طاقت نماند و به صراف گفت «ما فعلاً پول را می‫گیریم، تو با قاچاقبر حرف بزن و بعد از به توافق رسیدن دوباره پول را نزد خودت می‫گذاریم تا او حمید را مسکو ببرد و تو پول را در حسابش آزاد کنی.»

من برای اینکه سیاست اصلی را دست خود داشته باشم، به صراف گفتم «نه لازم نیست که پول را یک بار بگیریم و یک بار پس بدهیم، پول برای رفتن است، استفاده دیگری از آن نمی‫کنیم، شما می‫دانید که از قاچاقبر حق‫العمل خودتان را بگیرید و تا موقع آزاد کردن آن به حساب قاچاقبر هم، می‫توانید که با آن کار کنید.»

صراف گفت «نه من از قاچاقبر هیچ حق‫العملی نمی‫گیرم، فقط از روی انساندوستی قاچاقبر مطمئن را به شما معرفی می‫کنم، اما تا وقتی که پول نزد من باشد، در معاملات کارم را راه می‫اندازد.»

مرجانم گفت «تمام پول را نمی‫گیریم، دو هزارش را می‫گیریم دو هزار دیگرش پیش خودت باشد و در صورت لزوم اگر پول بیشتر هم نیاز شد دوباره نزدت می‫سپاریم.»

صراف گفت «به من فرقی نمی‫کند، اگر دو هزار بخواهید، من دو هزار به شما می‫دهم و اگر تمام پول را بخواهید، من تمام پول را به شما می‫دهم.»

«نه فقط دو هزارش را می‫گیریم و دو هزارش پیش خودت باشد و در صورت لزوم بیشتر از آن هم اگر نیاز شد نزدت می‫سپاریم.»

من با این حرف مرجانم به این فکر شدم که با گرفتن دو هزار آن می‫خواهد که از من خر لنگ بسازد تا دیگر نتوانم که از جایم تکان بخورم، مگر اینکه خودش چهار دست و پاه مرا پس ببرد افغانستان. من به صراف گفتم «ما به شما اعتماد داریم و گرفتن دو هزار آن هم هیچ معنی‫ای ندارد؛ چون ما از این پول خرج نمی‫کنیم و در خانه هم به آن نیاز نداریم که آنرا بی‫مورد از استفاده شما خارج کنیم.» ‫

مرجانم هر دلیلی که گفت من دلیل قوی‫تر از آنرا برایش گفتم، بگو مگو زیاد شد، از جزئیات گفتگو‫ها می‫گذریم، خلاصه اینکه مرجانم در این سیاستش بر علیه من شکست خورد و با دغدغه و دلشوره به خانه برگشت.

* * *

تلاش مرجانم ادامه دارد، به فکر راه سیاسی دیگر می‫شود تا مرا شکست بدهد، با نوید در لندن تماس می‫گیرد و برایش می‫گوید «ببین این کار خود پسند حمید را، تمام پول را دو دستی نزد صراف گذاشت، مگر می‫شود که آدم به یک صراف بیگانه اعتماد کند؟ حمید را بفهمان که پول را از صراف بگیرد، مگر ما خودمان در دشت و کوه مانده ایم که پول را نزد صراف امانت بگذاریم؟ پول در خانه باشد بهتر است یا نزد صراف؟ شاید که صراف پول مردمان دیگر را نیز امانت بگیرد و یک روزی از پیش همه فرار کند، یا شاید اتفاقی برایش بیفتد و دیگر او را نبینیم.»

نوید به من اصرار کرد که پول را از صراف بگیر و در خانه بگذار. تا آمدن قاچاقبر از مشهد من به بهانه، چند روز کار را لفت دادم و پول را از صراف نگرفتم تا اینکه بالاخره حوصله مرجانم به سر رسید. من شماره تلفن قاچاقبر را از صراف گرفتم، با قاچاقبر تماس گرفتم، در مورد مسکو رفتن با او کنار آمدم و با یکدیگر قرار گذاشتیم که برویم پیش صراف و از نزدیک در این مورد قرارداد ببندیم. مرجانم هنوز بخاطر گرفتن پول اصرار دارد. سر قراری که با قاچاقبر دارم همراه با مرجانم حرکت می کنم که برویم پیش صراف. مرجانم به قصد گرفتن پول با من می‫رود اما من به قصد قرارداد بستن با قاچاقبر. من خدا خدا می‫کنم که قاچاقبر سر قرارش برسد تا پول دست مرجانم نیفتد. وقتی که پیش صراف می‫رسیم مرجانم مشتاق شمردن پول است اما من مشتاق دیدار قاچاقبر. قاچاقبر کمی دیرتر می‫رسد. من به مرجانم گفتم «منتظر باش که قاچاقبر الان می‫آید و من با او حرف می‫زنم.»

«گرفتن پول چه ربطی به آمدن قاچاقبر دارد؟ پول را بگیر، قاچاقبر که آمد حرفت را بزن.»

- «بخاطر گرفتن پول عجله نکن، من با قاچاقبر قرار دارم، ذاتاً اینجا منتظر که هستیم، وقت آخر تمام کار‫ها با هم پیش می‫رود.»

نیم ساعت بعد قاچاقبر از راه رسید. با قاچاقبر به توافق رسیدم که از راه آذربایجان مرا مسکو ببرد، تا وقتی که مسکو نرسیده ام هیچ پولی به او تعلق نخواهد گرفت، پول نزد صراف امانت می‫ماند، یا من مسکو می‫روم پول به قاچاقبر تعلق می‫گیرد و یا اینکه برگشت می‫خورم پول به خودم تعلق می‫گیرد. قرار بر این شد که پول نزد صراف بماند و من آماده رفتن شوم تا قاچاقبر مرا بسوی آذربایجان حرکت بدهد. مرجانم در این سیاستش هم شکست می‫خورد، به خانه بر می‫گردیم، من برای هفته آینده آماده حرکت می‫شوم، مرجانم هیچ آرام و قراری ندارد، در زبان می‫گوید من طاقت دوری از تمام پسرانم را ندارم حد اقل یکی از آنها باید پیشم بماند، اما در واقع به از دست دادن پول فکر می‫کند، روز رفتنم به سرعت در حال نزدیک شدن است، مرجانم به فکر تلافی شکستش می‫شود. در این موقع مرجانم تلفن را بر می‫دارد با نوید تماس می‫گیرد و می‫گوید «تو چرا مرا درک نمی‫کنی؟ حمید اگر از پیشم برود من باز هم مثل پارسال فشار عصبی می‫گیرم و دیوانه می‫شوم.»

«چرا با آمدن او چه نگرانی‫ای داری؟ حالا که طرف ترکیه نمی‫رود که راه خطرناک و پر جنجال باشد، طرف مسکو می‫رود، در راه مسکو پلیس از قاچاقبران پول می‫گیرد، با پول کار حل می‫شود و دیگر خطری وجود ندارد.»

«بدون خطر برود، تا لندن هم برسد، پیش تو زندگی کند، اما من که تنها می‫مانم چه می‫شود؟»

«تو که تنها نیستی، تو با مستانه زندگی می‫کنی و اگر افغانستان بروید افسانه هم پیشت می‫باشد.»

«دختر که عروسی کرد دیگر مال مردم شد، نمی‫شود که آدم روی دختر حساب باز کند.»

«دختر و پسر هیچ فرقی ندارد، چه با دخترت زندگی کنی و چه با پسرت، هر دوی آن هیچ فرقی با یکدیگر ندارد.»

«چطور فرقی ندارد، مگر می‫شود که فرقی نداشته باشد! آدم سه تا پسر داشته باشد، اما یکی آن هم پیشش نباشد!»

«‫از پسر چه انتظاری داری که از دختر نداری؟»

«آدم بمیرد، اما یک تا پسرش هم نباشد که بالای جنازه اش برود!!»

این حرف همیشگی مرجانم بود که می‫گفت آدم بمیرد، اما یک تا پسرش هم نباشد که بالای جنازه اش ‫برود!!

«نگران نباش در آینده کار ترا هم قانونی درست می‫کنیم که تو هم بیایی و با ما زندگی کنی.»

«اگر یک تا پسرم هم پیشم نماند، تا آن موقع من فشار عصبی گرفته ام، دیوانه شده ام و مرده ام.»

«پس چی فکر می‫کنی، آیا می‫خواهی که حمید از آمدن صرف نظر کند؟»

«بلی؛ حرف مرا که گوش نمی‫کند، تو بفهمانش که از رفتن صرف نظر کند.»

«باشد، پس گوشی را برایش بده که من بگویم از آمدن صرف نظر کند.»

نوید به من گفت از آمدن صرف نظر کن و بروید پول را از صراف بگیرید.

* * *

قرار بود که من با پول نوید بروم، وقتی نوید راضی نیست که من بروم حتی پول رفتن تا سیاره ماه هم اگر از او در اختیارم قرار بگیرد من بی‫اجازه او نمی‫روم. از این رو تصمیمم بر این می‫شود که برویم پول را از صراف بگیریم. با صراف قرار می‫گذارم که برویم پول را ازش بگیریم. پیش از این مرجانم بی‫حال و بی‫حرکت شده بود، اما حالا برای من حال و حرکتی باقی نمانده است و کاملاً گیج و بی‫روح شده ام. در حالیکه سرم دور می‫زند، چشمانم بی‫نور شده است و پیرامونم را هیچ نمی‫دانم، با مرجانم حرکت می‫کنم که برویم پول را از صراف بگیریم. وقتی که پیش صراف می‫رسیم، یک خانم هزارگی آنجا نشسته است که پسرانش از اروپا برایش پول فرستاده اند و او آمده است که پولش را از صراف بگیرد. وقتی که می‫خواهیم پول را از صراف بگیریم، در مورد صرف نظر کردن از رفتن با صراف حرف می‫زنیم، خانم هزارگی متوجه می‫شود که من می‫خواهم اروپا بروم اما مرجانم به من اجازه نمی‫دهد، به مرجانم می‫گوید «پسرت می‫خواهد که اروپا برود اما تو اجازه نمی‫دهی که برود؟»

«بلی؛ برای من خیلی سخت می‫گذرد که تنها بمانم.»

«اگر برود که خیلی خوب می‫شود که از بدبختی‫های افغانستان نجات پیدا کند.»

«خوب که می‫شود، اما اگر من تنها بمانم دیوانه می‫شوم، من در زندگی بی‫اندازه زجر کشیده ام، دیگر عصابم سالم نمانده است، اگر از پیشم برود من دیوانه می‫شوم.»

«من هم بی‫اندازه زجر کشیده ام، به این نبین که هنوز زنده مانده ام، اگر پیشت بنشینم و گذشته ام را تعریف کنم، شاید خودت قبول کنی که تو به اندازه من زجر نکشیده‫ای، ‫من هم چهار تا بچه دارم، اما تنها زندگی می‫کنم، خدا را شکر که هر چهار تا بچه‫هایم در اروپا قبول شده اند و از بدبختی‫های افغانستان نجات یافته اند. من فقط لذت می‫برم که رنج و غذاب‫های را که من کشیدم بچه‫هایم دیگر نمی‫کشند، در اروپا هم درس می‫خوانند و هم خرج خودم را می‫فرستند، تو هم پسرت را بگذار که برود و از وحشت و بدبختی‫های افغانستان نجات پیدا کند.»

من به خانم هزارگی گفتم «مادرم تنها هم نیست، دو تا خواهرانم هستند که با آنها زندگی کند، اما می‫گوید که من نمی‫خواهم با دختر زندگی کنم.»

«اوه! خوش به حالت که دو تا دخترانت هم پیشت هستند!  پس چرا می‫گویی که من تنها هستم؟ بگذار که برود، من هیچ کسی را ندارم و تنهای تنها زندگی می‫کنم، من با دو تا زنان مثل خودم که آنها هم تنها هستند زندگی میکنم، من و تو که تمام بدبختی‫های افغانستان را کشیده ایم، چرا می‫خواهی که این هم تمام عمرش تلخ و تباه شود؟ بگذار که برود و نجات پیدا کند.»

مرجانم هیچ چیزی نگفت، من برایش گفتم «آیا تو راضی هستی که پول را نگیریم و من با قاچاقبر حرکت کنم؟»

با حالت مظلومانه گفت «خوب اگر می‫خواهی که نجات پیدا کنی پس برو دیگر.»

- «خیلی خوب، پول همین جا باشد، من روزی که با قاچاقبر قرار دارم حرکت می‫کنم.»

مرجانم روبروی خانم هزارگی دل ناخواسته فداکاری را قبول می‫کند، یعنی به من اجازه می‫دهد که بروم و زندگی خودش را فدای زندگی من می‫کند، به این صورت فعلاً از گرفتن پول صرف نظر کردیم و رفتیم خانه.

* * *

مرجانم خوب می‫دانست که من به هیچ عنوانی راضی نیستم که به افغانستان برگردم و او به هیچ عنوانی از کله‫شقی دستبردار نبود. بعد از رفتن مان به پاکستان من موضوع طالبان را برایش گفتم که کار خودم بوده است تا او بداند که من جدی هستم و از سرم دستبردار شود. من هر عکس‫العملی که نشان می‫دادم کینه و لجاجتش در مقابلم بیشتر می‫شد اما کمتر نمیشد. روبروی مردم من برایش می‫گفتم «خودت می‫دانی که من نمی‫خواهم در افغانستان زندگی کنم، دیدی که حتی طالبان را پشت خانه آوردم، پس چرا از لجبازی دستبردار نیستی و می‫خواهی کاری کنم که بیشتر از این مسخره مردم شوی؟»

مرجانم غرور لجوجانه داشت، در هر کاری که لج می‫کرد انعطاف پذیری نداشت، فکر می‫کرد که اگر انعطاف پذیری نشان بدهد غرورش شکسته است. در اینجا تنها آنچه که برایش ارزش دارد، اصرار به غرور لجوجانه اش ‫می‫باشد و بدست آوردن پول نقدی که در امانت صراف خوابیده است. ‫از پیش صراف به خانه برگشتیم، روز حرکتم نزدیک ‫می‫شود، یک روز مانده است که فردای آن با قاچاقبر حرکت کنم. مرجانم هیچ آرام و قراری ندارد، داخل خانه این بر و آن بر می‫چرخد و با قیافه پر کینه و بدبینانه خیره خیره بسوی من نگاه می‫کند. بالاخره غروب ‫می‫شود و هوا رو به تاریکی، مرجانم ناگهان با صدای بلند شروع ‫می‫کند به ‫فریاد زدن، با صدای بلند و جیغ زنان من، نوید و خانم هزارگی را نفرین ‫می‫کند «واّی نوید الهی خبر مرگت را بشنوم!... واّی کاش خدا شما اولاد‫های خر را به من نمی‫داد! پدر خر تان مثل خر مردار شد مرا تنها گذاشت و شما هم تنها می‫گذارید!... واّی هزاره زن الهی که خبر مرگ تمام اولاد هایت را بشنوی! واّی داغ اولاد هایت در دلت بماند!...»

صدایش را حتی همسایه طبقه پایینی هم می‫شنود. در حالی که دارد داد و فریاد می‫کند، گوشی را بر می‫دارد با نوید تماس می‫گیرد. وقتی که نوید تلفن را جواب می‫دهد، مرجانم بی‫آنکه حرفی بزند، تا دو - سه دقیقه به همان نفرین کردن و داد و فریاد اولیش ادامه می‫دهد و بالاخره وقتی که شروع می‫کند به حرف زدن، به نوید می‫گوید «اگر حمید هم از پیشم برود، کفنم را آماده کنید که او برود من مرده ام.»

به این صورت مرجانم در نهایت برنده شد و کار رفتنم را به هم زد. پول را از صراف گرفتیم و مرجانم به آرزوی اصلی اش، آنچه که من از اول فکرش را کرده بودم رسید. پول را گرفت و از لحظه‫ای که پول را گرفت، بیآنکه علت خاصی وجود داشته باشد یکی دو ماه با من حرف نزد. در یک خانه با هم زندگی می‫کردیم و خانه برایم زندان شده بود، علامت کینه و بدبینی در چهره اش بیداد می‫کرد و هر لحظه که قیافه پر کینه اش را می‫دیدم داغم تازه‫تر می‫شد. آن روز‫ها من از نظر مالی در بدترین شرایط قرار گرفته بودم. فقط غذایم را در خانه با آنها می‫خوردم، اما نه لباس درست داشتم نه کفش و پول کرایه اتوبوس. به این لحاظ مجبور شدم که این بر و آن بر دنبال کار بگردم. با یکی از همشهریان مان آشنا شدم به نام شاه‫ملنگ، که در افغانستان از مردم دهکده‫های نزدیک ما بود و با او در بازار کفش فروشی شروع کردم به کار کردن. شاه‫ملنگ در بازار بزرگ تهران مغازه عمده فروشی کفش داشت، من از پیش شاه‫ملنگ دو - سه جفت کفش می‫گرفتم، می‫بردم بیرون، در پیاده رو‫ها به مردم می‫فروختم، دستفروشی می‫کردم، کار پر درد سری بود و درآمد چندانی هم نداشت که دلم به آن خوش باشد.

* * *

من تا وقتی که ایران نیامده بودم فکر نمی‫کردم که به غیر از من کس دیگری هم فقط بخاطر مشکلات ناشی از فرهنگ و سنت مردمی از افغانستان فرار کند. اما وقتی که ایران آمدم و با شاه‫ملنگ آشنا شدم از زبان خود شاه‫ملنگ شنیدم که می‫گفت من بخاطر طعنه مردم از افغانستان فرار کردم. شاه‫ملنگ شش - هفت سال قبل ایران آمده بود. من او را چند بار در افغانستان در بازار منطقه چهاردِه و در ‫پایانه ماشین‫ها در کابل دیده بودم، اما با او حرف نزده بودم و اسمش را نمی‫دانستم. همان چند سال پیش‫ که شاه‫ملنگ در افغانستان بود من چند بار از زبان مردم شنیدم که می‫گفتند دختر شاه‫ملنگ با یک پسر پنجشیری فرار کرده است. چند وقت بعد از آن شنیدم که گفتند شاه‫ملنگ ایران رفت. اما من نفهمیدم که شاه‫ملنگ کی بود؛ چون او را دیده بودم اما اسمش را نمی‫دانستم. من در اول نمی‫دانستم که آمدن شاه‫ملنگ به ایران ربطی به فرار دخترش داشته باشد، وقتی که با او آشنا شدم از زبان خودش شنیدم که می‫گفت من بخاطر فرار دخترم و طعنه مردم از افغانستان فرار کردم.  ‫از افغانستان تا ایران فرار کرده بود و هنوز هم ‫از طعنه مردم نفس راحت نمی‫کشید. ‫من زمانی که پیش شاه‫ملنگ کار می‫کردم با او و خانواده اش آشنایی پیدا کردم. پسرش، شاه‫درویش با من خیلی صمیمی رفیق شد. ‫من و شاه‫درویش دوست داشتیم هر‫ازگاهی تلفنی با یکدیگر تماس بگیریم و بگوییم و بخندیم. یک شب فهیم، پسر عمویم آمد خانه ما، در همان شب شاه‫درویش با من تماس گرفت و با یکدیگر گفتیم و خندیدیم. فهیم که در خانه نشسته بود از من پرسید «با کی حرف می‫زنی؟»

- «با شاه‫درویش.»

«شاه‫درویش کی است؟»

- «پسر شاه‫ملنگ.»

«کدام شاه‫ملنگ؟»

- «شاه‫ملنگ، همان که در مسیر کابل و غوربند نماینده مینی بوس رانی بود.»

«همان که دخترش با پنجشیری فرار کرد باز خودش آمد ایران؟»

- «بلی.»

«تو آنها را از کجا پیدا کردی، چه کاری با آنها داری؟»

- «دایی‫ام او را می‫شناخت به من معرفی کرد، من در کفش فروشی پیشش کار می‫کنم.»

«چرا پیش او کار می‫کنی؟ مگر هیچ جا کار نیست که تو پیش شاه‫ملنگ کار می‫کنی!»

در خانه با فهیم، مرجانم، مستانه، و آرمان نشسته بودم که شاه‫درویش چند دقیقه بعد دوباره تماس گرفت. من گوشی را برداشتم و باز هم با یکدیگر شروع کردیم به گفتن و خندیدن. فهیم پرسید «باز هم پسر شاه‫ملنگ است؟»

- «بلی.»

«نگذار که زیاد حرف بزند. تو چقدر حوصله داری که با او حرف می‫زنی!»

- «او که دارد حرف می‫زند، نمی‫شود که من حرفش را قطع کنم و خداحافظی کنم.»

«هیچ خداحافظی نکن، گوشی را بگذار و به حرفش گوش نکن.»

- «وای! من رویم نمی‫شود که خداحافظی کنم، تو می‫گویی که بی‫خداحافظی گوشی را بگذار!»

«اگر رویت نمی‫شود پس بده گوشی را به من که من جوابش را بدهم.»

گوشی را برایش ندادم و هر قدر که اصرار هم کرد، من گوشی را برایش ندادم. من منظور فهیم را نمی‫دانستم که در دلش حرفی دارد که تا آن حرف را نزند دلش درد دارد و درد دلش را باید خالی کند، یعنی به شاه‫درویش طعنه فرار خواهرش را بدهد. با وجودی که من در این حد اصلاً تصور نمی‫کردم که قصد طعنه خواهرش را داشته باشد، اما باز هم از اینکه شاه‫درویش را زیاد دوست داشتم گوشی را به فهیم ندادم، که مبادا فهیم به او حرف گستاخانه‫ای بزند و او از من ناراحت شود. فهیم که در وقت حرف زدن مان مداخله کرد، من هول شدم، با عجله خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم.

چند دقیقه بعد رفتم دستشویی داخل دستشویی بودم که شاه‫درویش بار سوم تماس می‫گیرد. در این موقع فهیم میدان را خالی دیده گوشی را بر می‫دارد و زهرش را می‫ریزد. من تا از دستشویی بیرون شدم دیدم که فهیم زهرش را ریخته و در یک گوشه‫ای نشسته است. آرمان نیز که داخل اطاق بود حرف فهیم را شنیده بود و به من گفت که فهیم طعنه فرار خواهرش را به شاه‫درویش داد. من تعجب کردم که چطور به این اندازه رویش شده که طعنه فرار خواهرش را بدهد! و آن هم به این زودی که تا من از دستشویی بیرون شدم فهیم بی‫مقدمه سریع این طعنه را به او داده است! من از اول ترس داشتم که مبادا فهیم حرفی بزند که شاه‫درویش از من ناراحت شود، حالا حرف به حدی مسئله‫ساز شده است که دور از انتظار است. پنج - شش دقیقه بعد زنگ در به صدا در آمد. من گوشی را برداشتم تا بپرسم کی پشت در است. پرسیدم «کی است؟»

شاه‫ملنگ با نفس‫های سوخته و لحن خشمگین گفت «آن کوس کش کیست که به من توهین کرد؟ زود از خانه بیرونش کن که من کونش را تا دهنش پاره می‫کنم.»

آرمان به من گفت «در را باز نکن که داخل می‫آیند دعوا می‫کنند.»

ما طبقه چهارم بودیم او در طبقه همکف پشت در بود. خواستم پایین بروم ازش پوزش خواهی کنم که فهیم هر گستاخی‫ای اگر کرده است او گذشت کند. اما ندانستم آنقدر داغ کرده است که فقط برای دعوا آمده است و بس. خودش تنها هم نیست! وقتی که رفتم پایین، به مجردی که در را باز کردم آنها چهار نفری داخل شدند و شتابان از پله‫ها بطرف بالا راه افتادند. من هم خواستم سریع‫تر از آنها بالا بروم که آنها داخل خانه نشوند، اما هر قدر که عجله کردم آنها بالاتر از من راهم را بسته بودند. آنها چهار نفر بودند و با خودم پنج نفری به عجله از پله‫ها بالا می‫رفتیم. همه مان به ترتیب یک پله - یک پله از یکدیگر فاصله داشتیم، به سرعت می‫رفتیم بطرف بالا، من نفر سوم بودم.

در اول وقتی که من در را باز کردم، خواستم جلوی آنها بایستم و راه گفتگو با آنها را باز کنم. اما به مجردی که در را باز کردم بال‫های آنها آماده پرواز بود، شاه‫ملنگ و شاه‫درویش از کنارم فوراً بطرف بالا رفتند، من سریع در پی آنها شتافتم و پسر دیگر شاه‫ملنگ و یک نفر دیگر که با آنها آمده بود از دنبالم می‫خواستند که از رویم عبور کنند. من در پله‫ها هر قدر تلاش کردم که زودتر از آنها بالا بروم و در را به روی شان ببندم موفق نشدم. بالاخره به طبقه سوم رسیدیم. آن دو نفر که پیش از من بودند فقط یک پله - یک پله از من جلو بودند. من از طبقه سوم صدا زدم «آرمان در را ببند که داخل می‫شوند! آرمان سریع در را ببند که فهیم را می‫زنند...»

وقتی که به طبقه چهارم رسیدیم دیدم که آرمان در را نیمه بسته است و می‫خواهد که کامل ببندد، شاه‫ملنگ از این طرف در را هول می‫دهد که داخل برود. من از شاه‫درویش جلو رفتم، دست شاه‫ملنگ را به زاویه ۹۰ درجه به بغل هول دادم، دستش را از در دور کردم و آرمان در را بست. آنها پشت در ماندند، در را می‫کوبیدند و داد و بیداد می‫کردند که داخل بروند و فهیم را له کنند. ‫من تا حالا از قضیه خبر نداشتم که فهیم در تلفن به آنها چی گفته بود و آنها به فهیم چی گفته بودند. در حالیکه آنها خشمگینانه می‫خواستند داخل خانه شوند من راه گفتگو را با آنها باز کردم و آنها قضیه را چنین شرح دادند:

من داخل دستشویی بودم که شاه‫درویش بار سوم تماس می‫گیرد. دل فهیم که نیاز به زهر ریختن و ارضأ شدن دارد تلفن را بر می‫دارد و می‫پرسد «بلی بفرما.»

«سلام آقا، ببخشید بی‫زحمت گوشی را بدهید به حمید.»

«تو همان کسی هستی که پیشتر با حمید حرف می‫زدی؟»

«بلی؛ گوشی را برایش بده بگو که شاه‫درویش با تو حرف می‫زند.»

«خجالت نمی‫کشی که مزاحم مردم می‫شوی؟»

«مگر تو فضولی! گوشی را بده به حمید که من با خودش کار دارم.»

«بچه کونی بگذار گوشی را دیگر مزاحم مردم نشو.»

فهیم خودش گوشی را می‫گذارد و دیگر به شاه‫درویش اجازه حرف زدن را نمی‫دهد. شاه‫درویش با شنیدن این حرف عصبانی می‫شود و مخصوصاً گوشی هم که به رویش گذاشته می‫شود روی زخمش نمک می‫ریزد و خودش زیر زبان شروع می‫کند به بد و بیراه گفتن. شاه‫ملنگ، پدرش که در آنجا می‫بیند شاه‫درویش بد و بیراه می‫گوید و گوشی به رویش گذاشته می‫شود، بی‫اندازه خشمگین می‫شود و خودش سریع گوشی را بر می‫دارد تا برای پوزش خواهی مجدداً تماس بگیرد. تلفن زنگ می‫خورد، از تماس قبلی که هنوز بیشتر از یک دقیقه‫ای نگذشته است، فهیم باز هم گوشی را جواب می‫دهد «مگر تو آدم نمی‫شوی بچه کونی! گوشی را بگذار، مزاحم مردم نشو.»

«جانم ناراحت نباش! من شاه‫درویش نیستم، من شاه‫ملنگم، من متوجه نبودم که این حیوان به تو چی گفت، بگو چه گهی خورد که من دهنش را بشکنم.»

«گوشی را بگذار کونی.»

«جانم متوجه نشدی، من شاه‫درویش نیستم، من شاه‫ملنگم، تو داری با من حرف می‫زنی.»

«متوجه شدم که تو شاه‫ملنگ پنجشیری گاییده هستی که ترا پنجشیری گاییده بود. کونی! من به خودت می‫گویم گوشی را بگذار، مزاحم مردم نشو.»

فهیم آنگونه که می‫خواست زهرش را می‫ریزد و باز هم خودش گوشی را می‫گذارد. شاه‫ملنگ که بخاطر طعنه مردم از افغانستان به ایران فرار کرده است، در این لحظه آنچنان نیش زهراگینی به مغز و عصابش می‫خورد که دیگر فقط جا دارد زیر زمین برود و بس. آنها از قبل خانه ما را می‫دانستند و چند بار خانه ما آمده بودند. شاه‫ملنگ در اوج عصبانیت با دو تا پسرانش و یک دوستش سریع سوار ماشین می‫شوند و می‫آیند خانه ما تا فهیم را له کنند. اما آنگونه که تعریف کردم، من به آنها اجازه ندادم که فهیم را بزنند.

‫‫شاه‫ملنگ سوگند خورد «بالله! به شرافت! که من بخاطر فرار دخترم و طعنه مردم از افغانستان فرار کردم و آمدم ایران. شما دیدید که در اینجا هم که هیچ گناهی هم نداشتم، اینگونه طعنه شنیدم.» ‫

شاه‫ملنگ گفت «من مثل مردمان دیگر نیستم که از بی‫پولی و گرسنگی افغانستان را ترک کرده اند و آمده اند اینجا. من روزی که از افغانستان بیرون شدم، پنجا هزار دالر با خودم داشتم و به خاطر مشکل سیاسی هم فرار نکرده ام.» شاه‫ملنگ ادامه داد «در افغانستان من به مثل آدم قدر و عزت داشتم و مثل اینجا نبود که‫ به نام افغانی به مثل سگ ‫ولگرد در هر طرف تحقیر شوم.»

شاه‫ملنگ خودم را شاهد کرد و گفت «خودت می‫بینی که در اینجا افراد بیگانه‫ستیز ما‫ را به عنوان بیگانه جزء آدم به حساب نمی‫آورند.»

 شاه‫ملنگ نا امیدانه گفت «من بخاطر فرار دخترم این همه خواری و ذلت را در اینجا قبول کرده ام، اما باز هم که هیچ گناهی هم نداشتم، این پسر بی‫وجدان اینگونه به من طعنه زد.»

‫‫شاه‫ملنگ به خاطر فرار دخترش از افغانستان فرار کرد و با پنجا هزار دالر آمد ایران. در ایران به علت اقامت غیر قانونی اجازه کار را نداشت و با سرمایه خودش در شراکت با یک ایرانی کار می‫کرد. فرزندان دیگرش به علت نداشتن اقامت قانونی در ایران، اجازه رفتن به مدرسه را نداشتند.‫ ‫

می‫بینیم که در افغانستان فرار یک دختر ما را به کجا می‫کشاند و سرانجام پیامد‫های آن چه می‫شود! زندگی شاه‫ملنگ تلخ و تباه می‫شود و فرزندان‫ دیگرش برای همیشه از درس و تعلیم محروم می‫مانند!

‫جزئیات فرار دخترش از این قرار است:

دخترش با یک پسر پنجشیری دوست شده است، اما شاه‫ملنگ او را به کس دیگری نامزد می‫کند. از این رو دختر از نامزدی اش راضی نیست و با همان دوست پنجشیری اش فرار می‫کند. بعد از فرارش یکی دو ماه هیچ خبری ازش نیست و بعد معلوم می‫شود که با دوست پنجشیری اش فرار کرده است. پسر پنجشیری که با او دوست شده بود بعد از فرار دادنش با او ازدواج نمی‫کند و او را مجبور می‫کند که با برادر بزرگسال معلولش که هر دو پایش را در جنگ از دست داده است ازدواج کند.

بر طبق سنت افغانستان دختر با هر مردی که اولین رابطه جنسی را برقرار کند با همان مرد باید ازدواج کند. دوست پنجشیری اش که زندار است در اولین شب بعد از فرار دادن دختر، او را در اختیار خود نمی‫گیرد و در اختیار برادر بزرگسال و معلولش قرارش می‫دهد. به این صورت دختر مجبور می‫شود که با همان مرد بزرگسال و معلول ازداوج کند. ‫ مرد پنجشیری در اینجا مجرم شناخته می‫شود. متقابلاً شاه‫ملنگ از خانواده آنها شاکی می‫شود و برای بجا آوردن ننگش بر طبق سنت افغانستان خواستار گرفتن یک دختر دیگر از خانواده آنها می‫شود. مردی که معلول است زنش مرده است و یک دختر بچه هفت ساله دارد. همان دختر بچه هفت ساله اش را به عنوان مجازات جرمش به خانواده آنها بد می‫دهد. در افغانستان به این معامله گفته میشود «بد و رد»

شاه‫ملنگ برای بجا آوردن ننگش دختر هفت ساله را به یک پسر دوازده - سیزده ساله خودش نکاح می‫کند. ‫اما با این وجود گوشش از طعنه مردم آرام نیست. بنابراین مجبور می‫شود که با تمام خانواده اش از افغانستان فرار کند و بیاید ایران.

شاه‫ملنگ می‫گفت «شما می‫بینید که من یک دختر پس گرفتم و ننگم را بجا کردم، اما باز هم مردم اینقدر به من طعنه می‫زنند! اگر ننگم را بجا نکرده بودم و یک دختر پس نگرفته بودم، به خدا معلوم که از زبان مردم چه حرف‫های می‫شنیدم!!»

* * *

من احتمال میدهم که معامله «بد و رد» بنابر فرهنگ دختر فروشی در افغانستان شکل گرفته است. در اکثر مناطق افغانستان دختر جنسی است که به فروش میرسد. قاعدتاً کسی که جنس کسی را بدزدد قیمتش را باید پس بدهد. در پروان با وجودی که فرهنگ دختر فروشی هنوز رخنه نکرده است، معامله «بد و رد» از مناطق دیگر به آن نفوذ کرده است. علت دیگری که ممکن است در این معامله ذیدخل باشد، شاید جلوگیری از انتقام جویی باشد تا طرف مقابل دست به عمل انتقام جویانه نزند. اما با این وجود در اکثر موارد طرف مقابل بیآنکه بصورت مسالمت آمیز بخواهد یک دختر پس بگیرد، با رسوایی میخواهد که دست به انتقام بزند. چون وقتی که در بدنام شدن دخترش رسوا شده است میخواهد که طرف مقابل را هم رسوا کند.

یک معامله دیگری نیز شبیه «بد و رد» بصورت گسترده در تمام افغانستان رسم است که آنرا «آلش بدل» میگویند. و «آلش بدل» اینکه دو خانواده بصورت دوستانه همزمان یک یک دختر را به یکدیگر رد و بدل میکنند. و این هم شاید به علت در عوض معامله جنس با پول، معامله جنس با جنس است.

* * *

یکی دو ماه پیش شاه‫ملنگ کار دستفروشی کفش را کردم. دستفروشی کاری بود پر جنجال، درآمد چندانی نداشت و روز بروز هم بی‫رونق‫تر می‫شد. از این کار پولی پس انداز نشد که هیچ، حد اقل پول خرجی‫ام را هم در نیاوردم. بالاخره مجبور شدم که دنبال کار دیگر بگردم. در یک کارگاه کفاشی شروع به کار کردم. در این کارگاه کار بسته بندی را می‫کردم، تولید زیاد بود، روزانه دوازده ساعت پیوسته با عجله کار می‫کردم تا کار‫ پیش دستم انباشته نشود. با این همه سخت کوشی در یک روز ۲۵۰۰ تومن حقوق داشتم که معادل سه دالر امریکایی می‫شد. با این پول خرج و خوراکم اگر در خانه نبود، حتی نمی‫شد که خرج و خوراکم را هم در بیاورم. با این وجود از این کار با هزار صرفه جویی در یک ماه حدود ۴۰ هزار تومنی پس انداز می‫کردم. حدود دو - سه ماه در این کارگاه کار کردم.

در کارگاه کفاشی من و یک کارگر ایرانی به نام حمید با یکدیگر رفیق شدیم و روز‫های تعطیلی با یکدیگر می‫رفتیم گردش. اما یک کارگر افغانی به نام وفا چشم دید صمیمیت و دوستی ما را نداشت. وفا برای اینکه بین ما را بهم بزند، هر روز حمید را تحریک می‫کرد که به شوخی موهای شقیقه مرا بکشد و از طرفی مرا تحریک می‫کرد که به او اجازه ندهم که به این اندازه گستاخانه با من شوخی کند. وفا هر روز به من می‫گفت «تو کاری کن که دیگر حمید در شوخی را با تو ببندد.» و از طرفی او را تحریک می‫کرد که موهای شقیقه ام را به زور بکشد. بالاخره یک روزی حمید که موهای شقیقه ام را کشید، من به تحریک وفا به او فحش رکیک دادم و گفتم که من با تو شوخی ندارم.  اول حمید بخاطر فحش دادنم کمی از من ناراحت شد، اما بعداً دوباره پوزش خواهی کرد و گفت «ببخش من اشتباه کردم، وفا هر روز به من می‫گوید که موهای شقیقه حمید را بکش و من به حرف او کوسخل شدم.» من گفتم «پس مرا هم وفا تحریک کرد که باید کاری کنم تا تو در شوخی را با من ببندی.»

وفا مردی بود میان سال و زن و بچه دار، به خاطر این کارش حمید خواست که او را کتک بزند، اما من گفتم «نه؛ اگر آدم باشد که خودش خجالت می‫کشد و اگر آدم نباشد، با کتک خوردن هم آدم نمی‫شود.»

* * *

دو - سه ماهی در کفاشی کار کردم. با ۱۲ ساعت کار در یک روز ۲۵۰۰ تومن حقوق داشتم، اما در کار‫های فلکه که اکثراً کارهای ساختمانی از آنجا گیر می‫آمد، با هشت ساعت کار در یک روز ۴۰۰۰ تومن دستمزد می‫دادند. لذا کار کفاشی را ترک کردم و دیگر هر روز می‫رفتم فلکه دنبال کار. بعضی روز‫ها کار گیرم می‫آمد و بعضی روز‫ها بی‫کار می‫ماندم. بعضی وقت کار یک روزه گیر می‫آمد و بعضی وقت کار چند روزه. ما در منطقه افسریه می‫نشستیم و در آنجا کار کمتر گیر می‫آمد. بناءً یک مسیر مینیی‫بوس را تا تهران پارس می‫رفتم و در فلکه تهران پارس کار بیشتر گیر می‫آمد. یک بار ‫‫از فلکه تهران پارس در یک ساختمان کار دو - سه هفته‫ای گیر آوردم. در آنجا یک کارگر افغانی کار می‫کرد به نام نواز که ۳۷ - ۳۸ سالش بود. نواز برای ساختمان نگهبانی نیز می‫داد. در افغانستان زن و بچه داشت، زن و بچه‫هایش را گذاشته بود افغانستان و خودش در ایران کارگری می‫کرد. یک روز من با نواز در اطاق نگهبانیش نشسته بودم و داشتم با او حرف می‫زدم، او با خنده به من گفت «عجب چشمان قشنگی داری!»

من تا این حرف را از دهنش شنیدم به خود گفتم نواز را نگذار که با این حرفش از دستت برود. من هم به چشمان او زل زدم و گفتم «جدی می‫گویی من چشمان قشنگ دارم؟»

«آره به خدا جدی می‫گویم.»

در حالیکه من به چشمانش ذل زده بودم او نیز به چشم من نگاه می‫کرد. من پرسیدم «چشمانم چی قشنگی‫ای دارد؟»

«خوب دیگر قشنگ است، من قشنگ می‫بینم.»

- «چطوری قشنگ است؟»

«والله عیناً مثل یک دختر.»

- «هی مثل یک دختر؟»

«آره به خدا، مثل یک دختر.»

- «پس با من ازدواج می‫کنی؟»

در حالیکه به چشمانم ذل زده بود هیچ جوابی نداد. دوباره پرسیدم «خوب! پس با من ازدواج می‫کنی یا نه؟»

لبخندی زد و هیچ چیزی نگفت. من باز هم پرسیدم «چشمانم که مثل یک دختر است، پس با من ازدواج می‫کنی یا نه؟»

«اگر با تو ازدواج کنم باز چی کار کنم؟»

- «من نمی‫دانم که چی کار می‫کنی. خودت می‫خواهی چی کار کنی؟»

«مردم که با یکدیگر ازدواج می‫کنند باز چی می‫کنند؟»

- «بلی می‫دانم که چی می‫کنند و اگر تو با من ازدواج کنی باز چی می‫کنی؟»

«اگر من با تو ازدواج کنم باز ترا...»

- «عیب ندارد، اگر...   الان می‫خواهی که...؟»

«آره به خدا، اگر تو بخواهی من الان هم...»

- «پس لباس هایت را در بیار تا ببینم که واقعاً راست می‫گویی.»

با خمار به چشمانم نگاه کرد و هیچ چیزی نگفت. من گفتم «به خدا من جدی می‫گویم، لباس هایت را در بیار تا ببینم که واقعاً تو هم جدی می‫گویی.»

پیراهنش را از تنش در آورد. گفتم «شلوارت را هم در بیار.»

کمربندش را باز کرد و شلوارش را هم در آورد. فقط باقی ماند شورتش، گفتم «شورتت را هم در بیار.»

شورتش را نیز در آورد. بسویم نگاه کرد و گفت «پس تو هم لباس هایت را در بیار.»

‫‫من هم لباس‫هایم را در آوردم و در همین جا لحظاتی را با یکدیگر خوش گذراندیم. همین بود که با یکدیگر آشنا شدیم و در طول دوره آشنایی مان در تهران بار‫ها این کار را با یکدیگر تکرار کردیم.

* * *

‫تابستان همین سال در تعطیلات تابستانی هنگامه، خواهر بزرگم با دو تا بچه‫هایش از هالند آمد ایران و یک ماه خانه ما ماند. یک روز هنگامه از آزادی کشور هالند تعریف کرد و گفت «در هالند آزادی در حدی زیاد است که حتی مرد و مرد، و زن و زن رسماً با یکدیگر ازدواج می‫کنند.»

من که این حرف را شنیدم، به خود گفتم پس حتماً آنها هم مثل من همجنسگرا هستند. در خانواده مان از همجنسگرا بودنم هیچ کس چیزی نمی‫دانست.

من در ایران می‫دیدم که آوارگان افغانی به دفتر UNHCR (کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان) مراجعه می‫کردند، در آنجا پناهنده می‫شدند و UNHCR آنها را به کشور‫های پناهنده پذیر می‫فرستاد. در UNHCR فقط کیس‫های سیاسی و اجتماعی مهم مورد قبول واقع می‫شدند، اما پناهندگانی که مشکل مهمی نداشتند، مورد قبول قرار نمی‫گرفتند. من همیشه به خود می‫گفتم که من در افغانستان واقعاً مشکل دارم، دیگران با کیس‫های سیاسی و اجتماعی در UNHCR قبول می‫شوند و می‫روند خارج، اما من نه آدم سیاسی هستم که کیس سیاسی بدهم و نه آدم مهمی هستم که کیس اجتماعی بدهم. من فکر می‫کردم که UNHCR فقط مردمان مهمی را که آدمان باهوش، زرنگ و بااستعداد هستند، به عنوان پناهنده اجتماعی قبول می‫کند، اما به کسانی مثل من اهمیت نمی‫دهد. البته این حدس و گمان من دور از واقعیت هم نبود. یک شب در بستر خواب بیدار بودم و داشتم فکر می‫کردم. حرف هنگامه یادم آمد که گفته بود در هالند ازدواج مرد با مرد و زن با زن آزاد است و رسمیت دارد. به خود گفتم اروپایی‫ها که به مردم خود این آزادای را داده اند و شعار بشردوستی را هم سر میدهند، اگر به مثل شعارشان هدف شان هم واقعاً بشردوستی باشد، پس مرا هم به عنوان پناهنده باید قبول کنند. تصمیم گرفتم که به UNHCR کیس ازدواج با همجنس را بدهم. به خود گفتم هر چند که من آدم مهمی نیستم، اما باز هم یک درصدی شاید ممکن باشد که به عنوان پناهنده قبولم کنند. لذا فردای آن رفتم پیش نواز، در این مورد با او حرف زدم و برایش گفتم «من می‫خواهم که در UNHCR با تو کیس ازدواج بدهم، با این روش من و تو می‫توانیم که از همین جا قبولی اروپا را بگیریم و برویم ‫‫‫اروپا.»

نواز اول حرفم را قبول نکرد و گفت «غیر از اینکه رسوا می‫شویم، اصلاً امکان ندارد که با این روش بتوانیم اروپا برویم.»

اما من با اصرار به او قبولاندم که این راه را با من آزمایش کند. نواز گفت «پس برو امکاناتش را ببین، اگر حرفت را قبول کردند که با ما مصاحبه کنند، من هم در مصاحبه با تو می‫روم.»

من آدرس دفتر UNHCR را پیدا کردم، رفتم آنجا و در مورد روش پناهندگی از مسؤلین آن معلومات خواستم. مسؤلین به من گفتند هر مشکلی که داری روی یک نامه بنویس بیار اینجا داخل صندوق پستی بیانداز و در اینجا بعداً در مورد آن تصمیم گرفته می‫شود. من یک نامه نوشتم‫، ‫آدرسم را نیز روی آن نوشتم و آنرا داخل صندوق پستی UNHCR انداختم. ‫برای دریافت جواب یک ماه انتظار کشیدم اما هیچ جوابی نرسید. بعد از یک ماه نامه دوم را نوشتم داخل صندوق پستی UNHCR انداختم. باز هم برای دریافت جواب یک ماه انتظار کشیدم اما جوابی نرسید. نامه سومی را نوشتم و یک ماه انتظار کشیدم و باز هم جوابی نرسید. بالاخره رفتم پیش دفتر UNHCR در مورد نامه‫هایم بازجویی کردم. گفتند اگر نامه را داخل صندوق پستی انداخته‫ای، پس حد اقل یک سال منتظر باش تا جوابت برسد. این ‫‫وقت‫ها دولت ایران ‫آوارگان افغانی را شدیداً زیر فشار قرار داده بود تا زودتر این کشور را ترک کنند. پلیس ‫آوارگان افغانی را در هر طرف دستگیر می‫کرد و از ایران اخراج می‫کرد. همچنان فشار‫های متعدد دیگری را نیز بر آنها ‫وارد کرده بود تا خود آنها هم زودتر ایران را ترک کنند. به این سبب تصمیم گرفتم که مستقیماً از سفارتخانه کشور‫های پناهنده پذیر درخواست پناهندگی کنم. یک نامه نوشتم ازش ده تا کپی گرفتم و آنها را به ده تا سفارتخانه فرستادم تا اینکه همزمان تمام آنها را آزمایش کنم که اگر ممکن باشد حد اقل یکی از آنها برایم جواب مثبت بدهد. از سفارت اتریش برایم فورم پناهندگی فرستادند. فورم را پر کردم به سفارت فرستادم. آدرسم را که در اختیار سفارت قرار دادم به زودی تغییر کرد و دیگر دنبال آن نرفتم. سفارت سوئیس  جواب رد فرستاد. از سفارت ناروی (نروژ) روی نامه خودم جواب رد نوشتند و دوباره نامه را به خودم فرستاند. نامه‫ای که از سفارت ناروی روی آن جواب رد را برایم فرستادند قرار ذیل بود:

 

 

ایران - تهران – مسعودیه My address:

خیابان ابومسلم خراسانی کوچه همتیان ۴۹. شماره ۲۴۸

02/12/2002

To Norwegian Embassy in Tehran

Dear Sir or Madam;

I am an afghan refugee. I have a series of social problems in my homeland. I am a 27-year-old homosexual man. Therefore recently I have married an afghan man by the name of Nawaz. Unfortunately the afghan society regardless of exceptional requirements are too prejudiced and violent against homosexual couples that makes our favourite joint living impossible in Afghanistan. That kind of prejudice and violence is due to their religious inferences and tribal disgrace.

 

Prior to this letter to you during three last months I had sent three letters to the UNHCR, but I didn’t receive any response.  When I went inquiring my letters, I was told to be waiting at least for a year to receive the response to my letter, whereas the Iranian government has put pressure on afghan refugees to leave this country sooner. Therefore I decided to present my problems directly to embassies of some countries of democrat and open-minded societies.

 

If you analyze the case of my life in the framework of Afghanistan social law, you will observe what a deprived person I am in the society! Moreover I am extremely despised. I don’t have the aptitude to have a woman spouse, whereas it is too much ridiculous to the afghan people that if a person never gets married. This attitude of people makes me feel inferiority complex.

 

If we repatriate to Afghanistan, certainly we will face the serious violence of some people, because they consider our marriage as immoral and contrast to the religious law. On the one hand separation from my homogeneous spouse and isolation is the biggest deprivation in my life and on the other, being always ridiculed increases to my adversities.

 

For achieving my favourite style of life (permanent joint living with my homogeneous spouse) I require your humanitarian assistance that you accept us as refugees in your country. I hope that you will assist us in this ground. I will be grateful to your humanitarian sense.

 

Thanks;

Looking forward to hearing from you;

Sincerely;

Hamid and Nawaz

 

 

 

 

The Embassy is not able to help you. Please contact the nearest U.N. office.

10-12-02

 

 

 

 

 

نامه را به زبان انگلیسی نوشته بودم و ترجمه فارسی آن قرار ذیل است:

 

ایران - تهران – مسعودیه

خیابان ابومسلم خراسانی کوچه همتیان ۴۹. شماره ۲۴۸

۲۰۰۲/۱۲/۰۲

به مقام سفارت ناروی در تهران؛

آقا / خانم عزیز؛

من یک آواره افغانی هستم. من یک رشته مشکلات اجتماعی در سرزمین خودم دارم. من یک مرد ۲۷ ساله  همجنسگرا هستم. بدین لحاظ اخیراً با یک مرد افغانی به نام نواز ازدواج کرده ام. اما متأسفانه که جامعه افغانی بدون در نظر داشت نیازمندیهای استثنایی در مقابل زوجهای همجنس بیاندازه متعصب و خشن هستند. این مشکل زندگی مشترک دلخواه مان را در افغانستان غیر ممکن میسازد. اینگونه تعصب و خشونت در افغانستان ناشی از برداشتهای مذهبی و ننگ و غیرتهای قبیلهای میباشد.

قبل از ارسال این نامه برای شما، در طول سه ماه گذشته سه تا نامهی دیگر به UNHCR )کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل( فرستادم. اما هیچ جوابی دریافت نکردم. زمانی که برای بازجویی نامههایم رفتم، به من گفتند که حد اقل یک سال باید انتظار بکشی تا جواب نامه ات را دریافت کنی. در حالیکه دولت ایران آوارگان افغانی را زیر فشار قرار داده است تا زودتر این کشور را ترک کنند.   از  این  رو من تصمیم گرفتم که مشکلاتم را مستقیماً به سفارتخانه بعضی از کشورهای با جامعه آزاد و روشنفکر مطرح کنم.

اگر شما شرایط زندگی مرا در چارچوب قانون اجتماعی افغانستان با جزئیات مطالعه کنید، در خواهید یافت که من در جامعه چقدر یک آدم محرومی هستم، علاوه بر آن، من در جامعه  بیاندازه آدم حقیری هستم. من استعداد ازدواج کردن با یک زن را ندارم، در حالیکه این موضوع برای مردم افغانستان بیاندازه مسخره و مضحک به نظر  میرسد که اگر کسی هرگز ازدواج نکند. این برخورد مردم باعث میشود که من احساس حقارت بکنم.

اگر ما به افغانستان برگردیم، مطمئناً که به خشونت جدی عدهای از مردم  روبرو خواهیم شد. زیرا آنها ازدواج مان را غیر اخلاقی و بر خلاف قانون دین و سنت افغانستان میدانند. از یک طرف جدایی از همسر همجنسم و انزوا را بزرگترین محرومیت در زندگیام میدانم و از طرف دیگر همیشه مسخره و تحقیر شدن به بدبختیهای من میافزاید.

برای نیل به زندگی دلخواهم، یعنی زندگی مشترک با همسر همجنسم به کمک بشر دوستانه شما نیازمندم، تا اینکه ما را به عنوان پناهنده قبول کنید که در کشور ناروی زندگی کنیم. امیدوارم که ما را در این زمینه یاری خواهید کرد. از کمک بشر دوستانه شما سپاسگذار خواهم شد. تشکر میکنم.

 منتظر دریافت جواب شما هستم.

با احترام؛ حمید و نواز

 

 

سفارت قادر نیست که شما را کمک کند. لطفاً با نزدیک ترین دفتر سازمان ملل تماس بگیرید.

 10-12-02

 

با این خیال پردازی‫ها به هیچ نتیجه‫ای نرسیدم. در آنجا نه سازمان ملل برای من بود و نه سفارت کشور‫های پناهنده پذیر. دیگر این خیال پردازی‫ها ‫و رویا‫ها را فراموش کردم و در‫ دنیای وحشی و زندگی کاملاً حقیقی و بدون رویا‫ به تلاش خودم ادامه دادم و در کار‫های ساختمانی مشغول ماندم.

* * *

 ۳۵۰ هزار تومن از کار ساختمانی پس انداز کردم. از مردم شنیده بودم که می‫گفتند در این زمان کسی که کمپیوتر بلد نیست بیسواد به حساب می‫رود. به این سبب من دنبال فرصت بودم که فرصت بدست بیاورم و درس کمپیوتر بگیرم. ۳۵۰ هزار تومن داشتم و تصمیم گرفتم که درس کمپیوتر بروم. با خود فکر کردم که فقط با درس گرفتن نمی‫شود که کمپیوتر را یاد بگیرم، مگر اینکه در خانه کمپیوتر شخصی از خودم داشته باشم. تصمیم گرفتم که با پول خودم کمپیوتر بگیرم و پول ورودیه آموزشگاه را از مرجانم بگیرم. به مرجانم گفتم «من می‫خواهم درس کمپیوتر بگیرم، به من پول بده که ورودیه آموزشگاه بدهم.»

«از من پول نخواه، خودت کار می‫کنی، پول داری، برو از پول خودت بده.»