الحاج عبدالواحد سیدی

 

مذاهب  منسوب به دین اسلام

چگونه در جنب ادیان مذاهب ایجاد شد

چگونه بهاییان در بستر تشیع پا کشود

فرقه بهایی در ایران  در عصر ناصر الدین شاه قاجار ایجاد شد و موسس آ ن  از طرف  میرزا نقی خان  امیر کبیر به کربلا  تبعید شد و بعد از فوت وی به ایران بر گشت و بعداْ به ادنا تبعید گشت و چندین بار انشعاب نمود و به  گروه های ازلی و نوری انقسام یافتند و اخیراْ رهبر شان به فلسطین در حیفاتیعید گردید و در آوانیکه دولت اسراییل توسط بلفور صدر اعظم انگلیس تشکیل کردید  این گروه مورد حمایت  یهود و مخصوصاْ حمایت بلفور صدر اعظم انگلیس قرار گرفت و تا امروز زیر سایه  غرب زندگی میگذرانند

۸-۱. بهایی ها-

مؤلفان بسیاری در نقد این آیین کتاب نوشتند.  دانشگاه الازهر و مفتیان بلاد اسلامی، و علمای حوزه های علمیه شیعه جدا بودن این فرقه از امّت اسلامی را اعلام داشتند و آنان را مخالفان ضروریات اسلام معرفی کردند. بازگشت برخی مقامات و مبلّغان بهائی از این آیین و افشای مسائل درونی این فرقه نیز عامل مهم فاصله گرفتن مسمانان از این آیین بوده است.

بهاءالله موسس و بنیان  گذار مذهب یا فرقه یا دین بهائیان دربین سال های (1817-1892م) می زیست .او  اعتقاد بر این داشت که صدای نظم نوین جهانی  را که مبتنی بر  صلح عمومی ، اتحاد و یک پارچگی  عالم انسانی و عدالت  الهی را بلند  کرده  و به  آن خواهد  رسید. چیزی که بودا و کنفیسیوس ، زرتشت وسایرین  نیز این صدا را در وقتش بلند  کرده بودند ولی هیچ کدام شان نتوانستند به  این ارمان برسند .

«او خود را واسطۀ اصلی ایصال فیض الهی و عامل و محرک حلول  دور جدید  معرفی نمود .» [1] او  میخواست در برابر دیدگان مایوس نسل بشر، دور نمای بدیع را مفتوح نماید . او در  تمام طول زندگی اش به این اعتقاد بود که عصر تازه ای  بنام "عصر طلایی" از افق  تاریخ بشری طلوع  کند .عصری که  هیچ فکری نمی تواند  شکوهمندی و جلال آن را ترسیم نماید ...

وی  خود را از اخلاف دودمان و فرزند  وزیر قاجار میداند  که  در شروع این کتاب  تلویحاً شرح شد.(صفحهات 34و35همین کتاب را نگاه  کنید )

پیام بهاءالله حاوی اختاری شدید بلکه در  عین حال منادی بشارتی  عظیم نیز میباشد .زیرا او به نظم نوین جهانی پیروانش را نوید  میدهد  چیزی که اکنون در قرن بیست ویکم سر از گریبان شیطان پرستان صهیونست و کابالا کشیده است :[نظم نوین جهانی] و در ستور بعدی ارتباط این شخص را با نیروهای استعمار گر شاهد میباشیم(مولف)

اگر تاریخ  هر دو فرقه بابیه و بهائیه را مرور کنیم  هر دو فرقه در حقیقت سر از یک گردن دارند بقسمیکه می بینیم :

زیاده از یک‌صد و شصت سال پیش، جوانی شیرازی ادّعا کرد که  او باب و امام زمان است.

که نامش میرزا  علی محمد بود و به جهت همین ادّعا، خود را سیّد باب می‌خواند. ادّعای او درباره‌ی خود، چند سال بعد،  مقام مهدویّت را ادعا کرد و بعدش هم  خود را  پیامبر خواند و با نگارش کتابی ، قرآن را نسخ شده اعلام کرد. او پس از مدّتی خود را خدا نیز خواند!

دولت ایران هر چند به علّت وجود شبهه‌ی دیوانگی درباره‌ی او، از اعدامش خودداری می‌کرد؛ امّا سرانجام به دستور میرزا تقی خان امیرکبیر ،و به جهت پایان دادن به درگیری‌های داخلی، او را به اعدام محکوم کرد.

پس از او، یکی از مریدانش به نام میرزا حسینعلی نوری که خود را بهاءالله می‌نامید؛ اعلام کرد که به مقام پیامبری رسیده است. نام دین خود را بهاییّت گذاشت و عدّه‌ای را به دور خود جمع کرد. رهبری بهاییان پس از او به فرزندش عبدالبهاء رسید و پس از عبدالبهاء نیز از آن جا که او پسری نداشت؛ نوه‌ی دختری‌اش به نام شوقی رهبر بهاییان شد. هر چند بنا بر پیش بینی رهبران بهایی قرار بود فرزندان پسر شوقی، یکی پس از دیگری، رهبری بهاییان را بر عهده بگیرند؛ امّا شوقی عقیم بود و بهاییان پس از او، مؤسّسه‌ای را در اسراییل به نام بیت‌العدل تأسیس کردند تا جامعه‌ی بهاییان را رهبری کند.

بهائیت از آغاز تا  معاصر-

فرقۀ بهایی از ابتدای پیدایش در میان مسلمانان به عنوان یک انحراف اعتقادی (فرقۀ ضالّه) شناخته شد. فرقۀ بهائیه منشعب از فرقۀ بابیه است. بنیانگذار آیین بهائیت، میرزا حسینعلی نوری معروف به بهاءالله است و این آیین نیز نام خود را از همین لقب برگرفته است.

وی پس از ادعای بابیت توسط سید علی محمد شیرازی، در شمار نخستین گروندگان به باب درآمد و از فعالترین افراد بابی شد و به ترویج بابی گری بویژه در نور و مازندارن پرداخت. برخی از برادرانش از جمله برادر کوچکترش میرزایحیی معروف به «صبح ازل» نیز بر اثر تبلیغ او به این مرام پیوستند. پس از اعدام  علی محمد باب به دستور امیرکبیر، میرزایحیی ادعای جانشینی باب را کرد. ظاهراً یحیی نامه هایی برای  علی محمد باب نوشت و فعالیتهای پیروان باب را توضیح داد.  علی محمد باب در پاسخ به این نامه ها وصیتنامه ای برای یحیی فرستاد و او را وصی و جانشین خود اعلام کرد. پس از باب عموم بابیه به جانشینی میرزایحیی معروف به صبح ازل معتقد شدند و چون در آن زمان یحیی بیش از نوزده سال نداشت، میرزا حسینعلی زمام کارها را در دست گرفت.

امیرکبیر برای فرونشاندن فتنۀ بابیان از میرزا حسینعلی خواست تا ایران را به قصد کربلا ترک کند و او در شعبان 1267 به کربلا رفت؛ اما چند ماه بعد، پس از برکناری و قتل امیرکبیر در ربیع الاول 1268 و صدارت یافتن میرزا آقاخان نوری، به دعوت و توصیۀ این شخص به تهران بازگشت.

در همین سال تیراندازی بابیان به ناصرالدین شاه پیش آمد و بار دیگر به دستگیری و اعدام بابی ها انجامید و چون شواهدی برای نقش حسینعلی در طراحی این سوء قصد وجود داشت، او را دستگیر کردند. حسینعلی به سفارت روس پناه برد و شخص سفیر از او حمایت کرد.

سرانجام با توافق دولت ایران و سفیر روس، میرزا حسینعلی به بغداد منتقل شد و بدین ترتیب بهاءالله با حمایت دولت روس از مرگ نجات یافت. او پس از رسیدن به بغداد، نامه ای به سفیر روس نگاشت و از وی و دولت روس برای این حمایت قدردانی کرد. در بغداد کنسول دولت انگلستان و نیز نمایندۀ دولت فرانسه با بهاءالله ملاقات کردند و حمایت دولت­های خویش را به او ابلاغ کردند.

میرزایحیی که عموم بابیان او را جانشین بلامنازع باب میدانستند، با لباس درویشی مخفیانه به بغداد رفت و چهارماه زودتر از بهاءالله به بغداد رسید. در این هنگام بغداد، کربلا و نجف مرکز اصلی فعالیتهای بابیان شد و روز به روز بر جمعیت ایشان افزوده میشد. در این زمان برخی از بابیان ادعای مقام «من یظهر الهی» را ساز کردند. میدانیم که  علی محمد باب به ظهور فرد دیگری پس از خود بشارت داده بود و او را «من یظهر الله» نامیده بود و از بابیان خواسته بود به او ایمان بیاورند.

آدم کشی هایی که در میان بابیان رواج داشت و هم چنین دزدیدن اموال زائران اماکن مقدّسه در عراق و نیز منازعات میان بابیان و مسلمانان باعث شکایت مردم عراق و به ویژه زائران ایرانی گردید و دولت ایران از دولت عثمانی خواست تا بابی ها را از بغداد و عراق اخراج کند. بدین ترتیب در اوایل سال 1280ق. فرقۀ بابیه از بغداد به استانبول و بعد از چهارماه به ادرنه (یکی از شهرهای ترکیه) منتقل شدند در این زمان میرزا حسینعلی مقام «من یظهر الهی» را برای خود ادعا کرد و از همین جا نزاع اصلی و جدایی و افتراق در میان بابیان آغاز شد. بابی هایی که ادعای او را نپذیرفتند و بر جانشینی میرزایحیی صبح ازل باقی ماندند، ازلی نام گرفتند و پذیرندگان ادعای میرزا حسینعلی بهاءالله، بهائی خوانده شدند. میرزا حسینعلی با ارسال نوشته های خود به اطراف و اکناف رسماً بابیان را به پذیرش آیین جدید فرا خواند و دیری نگذشت که بیشتر آنان به آیین جدید ایمان آوردند.

منازعات ازلیه و بهائیه در ادرنه شدّت گرفت و اهانت و تهمت و افترا و کشتار رواج یافت و هر یک از دو طرف بسیاری از اسرار یکدیگر را باز گفتند. سرانجام حکومت عثمانی برای پایان دادن به این درگیریها، بهاءالله و پیروانش را به عکا در فلسطین و صبح ازل را به قبرس تبعید کرد. بهاءالله در هفتادوپنج سالگی در 1308 قمری در شهر حیفا از دنیا رفت. میرزا حسینعلی پس از اعلام «من یظهره الهی» خویش، به فرستادن نامه (الواح) برای سلاطین و رهبران دینی و سیاسی جهان اقدام کرد و ادعاهای گوناگون خود را مطرح ساخت. بارزترین مقام ادعایی او، ربوبیت و الوهیت بود. او خود را خدای خدایان، آفریدگار جهان، کسی که «لم یلد و لم یولد» است، خدای تنهای زندانی، معبود حقیقی، رب ما یری و ما لایری نامید.

پیروانش نیز پس از مرگ او همین ادعاها را درباره اش ترویج کردند و در نتیجه پیروانش نیز خدایی او را باور کردند و قبر او را قبلۀ خویش گرفتند. گذشته از ادعای ربوبیت، او شریعت جدید آورد و کتاب «اقدس» را نگاشت که بهائیان آن را «ناسخ جمیع صحائف» و مرجع تمام احکام و اوامر و نواهی میشمارند. مهمترین کتاب بهاءالله «ایقان» بود که در اثبات قائمیت سید علی محمد باب در آخرین سالهای اقامت در بغداد نگاشت.

بهائیه پس از بهاءالله

پس از مرگ میرزا حسینعلی، پسر ارشد او عباس افندی (1340ـ1260هـ.ق) ملقب به عبدالبهاء جانشین وی گردید. در اواخر جنگ جهانی اول، در شرایطی که عثمانیها درگیر جنگ با انگلیسیها بودند و آرتور جیمز بالفور، وزیر خارجۀ وقت انگلیس در صفر 1336/ نوامبر 1917 اعلامیۀ مشهور خود مبنی بر تشکیل وطن ملّی یهود در فلسطین را صادر کرده بود، مسائلی روی داد که جمالپاشا، فرماندۀ کل قوای عثمانی، عزم قطعی بر اعدام عبدالبهاء و هدم مراکز بهائی در عکا و حیفا گرفت. برخی مورّخان منشاء این تصمیم را روابط پنهان عبدالبهاء با قشون انگلیس که تازه در فلسطین مستقر شده بود، میدانند. لرد بالفور بلافاصله به سالار سپاه انگلیس در فلسطین دستور داد تا با تمام قوا در حفظ عبدالبهاء و بهائیان بکوشد. پس از استقرار انگلیسیها در فلسطین، عبدالبهاء در سال 1340هـ.ق درگذشت و در حیفا بخاک سپرده شد.

عبدالبهاء در سفرهای خود تعالیم باب و بهاء را با آنچه در قرن نوزدهم در غرب، خصوصاً تحت عناوین روشنگری و مدرنیسم و اومانیسم متداول بود، آشتی داد. البته باید توجه داشت که خود بهاءالله نیز در مدّت اقامتش در بغداد با برخی از غرب زده های عصر قاجار مثل میرزا ملکم خان که به بغداد رفته بودند، آشنا شد. هم چنین در مدّت اقامتش در استانبول با میرزا فتحعلی آخوندزاده که سفری به آن دیار کرده بود، آشنا گردید. افکار این روشنفکران غرب زده در تحولات فکری میرزا حسینعلی بی تأثیر نبود.

پس از عبدالبهاء، شوقی افندی ملّقب به شوقی ربانی فرزند ارشد دختر عبدالبهاء، بنا به وصیت عبدالبهاء جانشین وی گردید. برخی از بهائیان ریاست شوقی را نپذیرفتند و شوقی به رسم معهود اسلاف خود به بدگویی و ناسزا نسبت به مخالفان پرداخت. نقش اساسی او در تاریخ بهائیه، توسعۀ تشکیلات اداری و جهانی این آیین بود و این فرایند بویژه در دهۀ شصت میلادی در اروپا و امریکا سرعت بیشتری گرفت و ساختمان معبدهای قاره ای بهائی موسوم به مشرق الاذکار به اتمام رسید.

تشکیلات بهائیان که شوقی افندی به آن «نظم اداری امرالله» نام داد، زیر نظر مرکز اداری و روحانی بهائیان واقع در شهر حیفا در اسرائیل که به «بیت العدل اعظم الهی» موسوم است، اداره میگردد. بنابر تصریح عبدالبهاء پس از وی بیست­ وچهار تن از فرزندان ذکورش، نسل بعد از نسل با لقب ولی امرالله باید رهبری بهاییان را بر عهده میگرفتند و هر یک باید جانشین خود را تعیین میکرد. اما شوقی افندی عقیم بود و طبعاً پس از وفاتش دوران دیگری از دودستگی و انشعاب و سرگشتگی در میان بهائیان ظاهر شد. سرانجام همسر شوقی افندی، «روحیه ماکسول» و تعدادی از گروه 27 نفری منتخب شوقی ملقب به «ایادیان امرالله» اکثریت بهائیان را به خود جلب و مخالفان خویش را طرد و بیت العدل را در 1963م. (1342 شمسی) تأسیس کردند.

گروه ایادیان امرالله با کمک افراد منتخب بیت العدل که به «مشاورین قاره ای» معروف اند، رهبری اکثر بهائیان را برعهده دارند. به موازات رهبری روحیه ماکسول، چارلز میسریمی نیز ادعای جانشینی شوقی افندی را کرد و گروه «بهائیان ارتدکس» را پدید آورد که امروزه در آمریکا، هندوستان و استرالیا و چند کشور دیگر پراکنده اند. عده ای دیگر از بهائیان به رهبری جوانی از بهائیان خراسان، به نام جمشید معانی که خود را «سماءالله» میخواند، گروه دیگری از بهائیان را تشکیل دادند که در اندونزی، هند، پاکستان و آمریکا پراکنده اند.

آیینها و باورهای بهائیان

نوشته های سید علی محمد باب، میرزا حسینعلی بهاءالله و عبدالبهاء، تا حدّی نیز شوقی افندی ربانی، از نظر بهائیان مقدّس است، اما کتب باب عموماً در دسترس بهائیان قرار نمیگیرد و دو کتاب اقدس و ایقان میرزا حسینعلی نوری در نزد آنان از اهمیت خاصّی برخوردار است.

تقویم شمسی بهائی از نوروز آغاز گشته به نوزده ماه، در هر ماه به نوزده روز تقسیم میشود و چهارروز (در سالهای کبیسه، پنج روز) باقیمانده، ایام شکرگزاری و جشن تعیین شده است. بهائیان موظّف به نماز روزانه و روزه به مدّت نوزده روز در آخرین ماه سال و زیارت یکی از اماکن مقدسۀ ایشان، شامل منزل سید علی محمد باب در شیراز و منزل میرزا حسینعلی نوری در بغدادند. بهائیان هم چنین به حضور در ضیافات موظّف اند که هر نوزده روز یکبار تشکیل می­گردد. در آیین بهایی نوشیدن مشروبات الکلی و مواد مضر به سلامت منع شده و رضایت والدین عروس و داماد در ازدواج ضروری شمرده شده است.

آیین بهایی از ابتدای پیدایش در میان مسلمانان به عنوان یک انحراف اعتقادی (فرقۀ ضالّه) شناخته شد. ادعای بابیت و سپس قائمیت و مهدویت توسط سید علی محمد باب با توجه به احادیث قطعی پذیرفته نبود. ویژگیهای مهدی موعود(ع) در احادیث اسلامی به گونه ای تبیین شده که راه هرگونه ادعای بیجا را بسته است. در احادیث، ادعای بابیت امام غایب به شدّت محکوم شده است. ادعای دین جدید توسط باب و بهاءالله با اعتقاد به خاتمیت پیامبر اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) که توسط همۀ مسلمانان پذیرفته شده است، سازگار نبود. از اینرو علی رغم تبلیغات گسترده، بهائیان در میان مسلمانان و شیعیان جایگاهی نیافتند.

تاریخ پُرحادثۀ رهبران بهائی، نادرست درآمدن پیشگویی های آنان و منازعات دور از ادب از یک سو و حمایتهای دولت­های استعماری در مواضع مختلف از سران بهایی و بویژه همراهی آنان با دولت اسرائیل از سوی دیگر، زمینۀ فعالیت در کشورهای اسلامی، خصوصاً ایران را از بهائیان گرفت.(عبدالله شهبازی، بهایی گری)

ایراد  هایی که به  کیش بهایی گری گرفته شده  است -

این  کیش چنانکه  دیده شد هر قدم آن  چندار  هایی جدید را ارائه میدهد:بابیگری ،شیخی گری ،شیعیگری ، مهدی گری ،نهاده شه و از آن بالا تر رهبر شان خود را  پیغامبر  وبالاتر از آن خدا نیز خوانده اند.

رهبر و بانی این فرقه  گفته است: من آن یظهرالله هستم که سید باب (سید محمد باب)آمدنش را گواهی داده  و سید باب خودگفته  من ان مهدیم که شیعیان می بیوسیدند و شیخ احسایی یکی از رهبران  دیگر آنها  معنی کرده .

مؤلفان بسیاری در نقد این آیین کتاب نوشتند. علمای حوزه های علمیه شیعه و دانشگاه الازهر و مفتیان بلاد اسلامی، جدا بودن این فرقه از امّت اسلامی را اعلام داشتند و آنان را مخالفان ضروریات اسلام معرفی کردند. بازگشت برخی مقامات و مبلّغان بهائی از این آیین و افشای مسائل درونی این فرقه نیز عامل مهم فاصله گرفتن مسمانان از این آیین بوده است.

عبدالله شهبازی در کتابی مفصل کلیه خانواده های بهائی ظهور این دین را با ذکر نام و سند معرفی می نماید  که بیش از نود در صد آنان یهودیانی بودندکه  همان اواخر (به ظاهر ) مسلمان شده بودند . گویا دستوری به آنها داده شده بودتا خود را مسلمان معرفی کنند و با آغاز ادعای ظهور به این دین  جدید بپیوندند تا با این  گرایشبرد  تبلیغاتی این فرقه جدید بالاتر رود

1-9.            بابی ها - 

بابی  ها  گروهی  هستند  که خود را  از پیروان سید علی محمد شیرازی (1236-1266هـ) که در شهر شیراز  خروج  کرد ه و خود را باب می خواند، دانسته اند ،و  به  این  نام  معروف شده اند .

سید علی محمد رضای بزاز شیرازی است که در کودکی پدرش در گذشت . وی  تحت سر پرستی  عموی خود  حاج سید  علی ، تربیت یافت . در هفده سالگی به شغل پدر میل  کرد و به بندر بو شهر برای تجارت رفت . حدود  پنج سا به بوشهر  ماند و سپس به شیراز  باز گشت  و بازرگانی را رها کرد .مکه سفر کرد  و در عراق به زیارت قبور ائمه نایل آمد .اقامت او در  کربلا به ظاهر دو یاسه  سال به طول انجامید ، و موجب  گشت که از نزده سالگی به محضرشیخ احمد احشلئی و سید کاظم رشتی  پیش وای شیخیه  راه یابد و در سلک شاگردان او در آید . ((اشراق خاوری، ص ۶۳ـ ۶۴)

مصطفی حسینی طباطبایی؛پایه گذار فرقه بابی،سید علی محمد شیرازی، از مدعیان بابیت امام دوازدهم شیعیان كه بعدها مدعی مهدویت و نبوت شد. در ۱۲۳۵ در شیراز به دنیا آمد. در كودكی به مكتب شیخ عابد رفت و در آنجا خواندن و نوشتن و سیاه مشق آموخت. شیخ عابد، ازشاگردان شیخ احمد احسائی و سید كاظم رشتی بود (اشراق خاوری، ص ۶۳ـ ۶۴) و از همان دوران، سید علی محمد را با نام رؤسای شیخیه (احسائی و رشتی) آشنا كرد، به طوری كه چون سید علی محمد در حدود نوزده سالگی به كربلا رفت، در درس سید كاظم رشتی حاضر شد (فاضل مازندرانی، ظهور الحق، ج ۳، ص ۹۷) .

علی محمد بر اثر نفوذ اخلاقیو مذهبی سید  کاظم رشتی دگر گون  گشت و پس از درگذشت سید ، در بیست و چهار سالگی (1260هـ) دعوی کرد که باب و واسطۀ وصول به امام زمان  حضرت حجة بن الحسن قائم آل محمد  است.

در همین سال در خانه خود در شیراز نخستین بار دعوت خویش را به ملا حسین بشرویه اظهار کرد و او به وی گروید و از طرف باب ملقب به باب الباب شد .

در این نووشته از این منابع استفاده شده:

1.      سعیدی نادر ، پژوهشنامه آیین  جهانی بهاییُص۳۰.

2.      فداًییان جمشید ،«بهاالله بنیانگذار الهام بخش مدنیت جدید» ،انتشارات قرن ، چاپ۱۹۹۵.

3.      بنگاه امنساراتی مقدس بهاییان، «بهاءالله در قرآن»

4.      اسلمنت،ترجمه بشیر الهی، بهاءالله و عصر  جدید.

5.      رحیمی و ، و.ف.سلیمانی در رودجنیرو برازیل  ، بهاییان.

6.      آیین بهایی تالیف داکنر  هوشید مسلق،انتشارات جهانی بهاییان ُچاپ  امریکا.

7.      وفا عنایتی و فریش توفیق ،نگارش کوتاهی در مورد آیین بهایی، ترجمه سروش شهیدی «بهایی ستیزی یا اتهام  بهاییها به جاسوسی و ترفند  های دیگر پردازی.

8.      احمد کسروی ، بهایی گری.


[1]  فنائیان جمشید ، بهاء الله بنیان گذار والهام بخش مدنیت جدید  جهانی ، انتشار یافته  توسط اسامله  عمومی  بهاءیان استرالیا  چاپ تووسط شرکت غیر دولتی نشرات  قرن ، بندورا ویکتوریا ،ص 3.

 

 

++++++++++++

بحث هفتم

مذهب یا فرقه وهابیان

«وهابیان » پیروان محمد بن عبدالوهاب بن سلیمان تمیمی نجدی (1115 - 1206) هستند او پیر و مکتب ابن تیمیه و شاگرد او ابن قیم الجوزی بود که عقاید جدیدی را در جزیرة العرب بنیاد نهاد.

نام این فرقه از نام پدر او عبدالوهاب گرفته شده و لقب وهّابی را مخالفان این فرقه به آنان داده اند و صحیح این است که ایشان را «محمّدیه » در نسبت به شیخ محمّد پیشوای این فرقه بنامیم.

شیخ محمّد در شهر عینیه از بلاد نجد تولد یافت، پدرش در آن شهر قاضی بود و از کودکی به مطالعه کتب تفسیر و حدیث و عقاید می پرداخت.

فقه حنبلی را نزد پدر خود که از علمای حنابله بود بیاموخت.

محمّد در سفری که به حج بیت اللّه الحرام رفت بعد از مناسک به مدینه رفت و در آن جا استغاثه و استعانت مردم را از پیغمبر(صلی الله علیه وسلم) در پیش قبر او انکار کرد و گفت: این عمل بر خلاف توحید است و استعانت و حاجت خواستن فقط باید از خداوند باشد. سپس به نجد بازگشت و از آن جا به بصره و شام رفت و به مطالعه کتب ابن تیمیه و ابن قیم پرداخت.

ابن تیمیه ابوالعباس احمد بن عبدالحلیم حرّانی از بزرگترین علمای حنبلی قرن هفتم و هشتم هجری بود و چون عقایدش مخالف افکار علمای معاصرش بود تکفیر شده به زندان افتاد و عاقبت از جور مغولان مهاجم از شام به قاهره گریخت. ولی به سال 712 به دمشق برگشت و به سال 728 در قلعه دمشق درگذشت.

ابن تیمیه با این که خود و پدرش از علمای حنبلی به شمار می رفتند مقید به تبعیت از مذهب فقهی احمد بن حنبل نبود و در مسائل کلامی در توحید غلو می کرد.

سرانجام ابن تیمیه در زندان دمشق درگذشت.

شمس الدین ابو عبداللّه محمد معروف به ابن قیم الجوزی (691 - 751) شاگرد ابن تیمیه بود و مانند استاد خود از آراء و افکار مذکور دفاع می کرد و به اتهام بدعت گذاری در اسلام به زندان افتاد.

محمد بن عبدالوهاب در مسافرتهای خود ظاهرا به ایران نیز سفر کرده است و در قدیمترین کتابی که در مورد مسافرت وی به ایران سخن رفته است، کتاب «تحفة العالم » تالیف سید عبداللطیف تستری (شوشتری) است.

این کتاب در سال 1216 در حدود ده سال پس از وفات محمد بن عبدالوهاب مصادف با حمله وهابیان به کربلا و نجف تالیف یافته است و در آن کتاب سفر او را به ایران و اصفهان ذکر کرده است.

میرزا محمد تقی خان سپهر نویسنده «ناسخ التواریخ » در مجلّد مربوط به قاجاریه در شرح حال محمد بن عبدالوهاب چنین گفته است. «وی از عرب بادیه بود و به بصره سفر کرد و در نزد یکی از علمای آن شهر که شیخ محمد مجموعی بود علم دین آموخت و از آن جا به ایران آمد و در اصفهان متوقف شد و در نزد علمای آن دیار به تحصیل علم و ادب و فقه پرداخت.

شیخ محمّد در شهر عینیه رانده شد و در سال 1106 به درعیه از نواحی معروف نجد رهسپار گردید.

امیر درعیه که محمد بن سعود نام داشت مقدم او را گرامی شمرد و سخنان وی را به مصلحت مقام خود دانست و به شیخ محمد وعده مساعدت و یاری در اشاعه عقایدش داد.

شیخ محمد درعیه را موطن خویش قرار داد، و به مردم آن سامان تفسیر قرآن بیاموخت و به اصول مذهب خود آشنا ساخت.

چون عدّه ای به مذهب وی گرویدند، آنان را علیه مردم نجد فرمان جهاد داد و ایشان به یاری محمد بن سعود بر نجد و قبایل ساکن در آن حدود غلبه کردند، و شهر ریاض را فتح کردند و از آن به بعد آل سعود آنجا را پایتخت خود قرار دادند.

شیخ محمّد اداره امور مردم را به عهده عبدالعزیز پسر محمد بن سعود واگذار کرد و خود به عبادت و تدریس پرداخت تا در سال 1206 رخت از جهان بربست.

شیخ مفهوم توحید و لا اله الاّ اللّه را طوری قرار می داد که جز معتقدان به این عقیده موحد دیگری باقی نمی ماند.

وی چنین گوید: لا اله الاّ اللّه نفی است و اثبات.

قسمت اوّل لا اله دلالت بر نفی جمیع معبودات می کند و قسمت دوم الاّ اللّه عبادت را برای خدایی که شریک ندارد ثابت می نماید.

همچنین گوید: مهمترین چیزی که خداوند بر آن امر فرموده «توحید» است که مقصود از آن منحصر ساختن عبادت به خدا می باشد و زشت ترین چیزی که خداوند از آن نهی فرموده، شرک است.

محمد جواد مغنیه در کتاب «هذی هی الوهابیه » ، طبع بیروت باستناد به کتب محمد بن عبدالوهاب و آثار دیگر «وهابیان » می نویسد: به نظر وهابیها هیچ انسانی نه موّحد است و نه مسلمان مگر این که امور معینی را ترک نماید که از جمله آنها این چند مورد است:

1-    بوسیله هیچ یک از انبیاء و اولیای خدا به خداوند تعالی توسل نجوید و هر گاه چنین کند و بگوید: ای خدا توسط پیامبرت محمد (صلی الله علیه وسلم) به تو متوسل هستم که من را مشمول رحمت خود قرار دهی، چنین کسی به راه مشرکان رفته و عقیده اش شرک است.

2-     به قصد زیارت به قبر پیغمبر (صلی الله علیه وسلم) نزدیک نشود و بر آن دست نگذارد و در آن جا دعا نخواند و نماز نگذارد و بر آن بنا و مسجد نسازد و برای آن نذر نکند.

3-    از پیغمبر طلب شفاعت نکند اگر چه خداوند حق شفاعت را به پیغمبر (صلی الله علیه وسلم) اسلام عطا کرده است ولیکن از طلب آن نهی فرموده است.

بر مسلمان جایز است که بگوید: یا اللّه اشفع لی محمدا، یعنی محمد(صلی الله علیه وسلم) را شفیع من قرار ده ولی روانیست بگوید: یا محمد اشفع لی عند اللّه، یعنی ای محمّد (صلی الله علیه وسلم) نزد خدا برای من شفاعت کن.

کسی که از پیامبر طلب شفاعت کند مانند این است که از بتان شفاعت خواسته باشد.

4-     باید هرگز به پیغمبر سوگند نخورد و او را ندا و «یا محمدا» نکند و آن حضرت را با لفظ «سیدنا» توصیف نکند و الفاظی از قبیل: بحق محمد، یا محمد، سیدنا محمد(صلی الله علیه وسلم) بر زبان جاری نسازد.

5-    نذر برای غیر خدا و پناه بردن و استغاثه به غیر خداوند شرک است.

6-    زیارت قبور و ساختن گنبد و بنابر آنها و تزیین قبور و سنگ و کتیبه نهادن بر آن، و چراغ و شمع گذاشتن بر آن شرک است.

همه مسلمانان معتقدند که هر کس شهادتین گوید مسلمان محسوب می شود و خون و مالش محفوظ است امّا «وهابیه » گویند: قول بدون عمل ارزش و اعتباری ندارد و بنابراین هر کس شهادتین را بخواند ولی از مردگان استعانت بطلبد چنین کسی کافر و مشرک خواهد بود و خون و مال او حلال می باشد.

«وهابیان » به پیروی از ابن تیمیه به ظاهر آیات و اخبار عمل می کنند و قایل به تاویل و توجیه نیستند، و به استناد ظاهر پاره ای از احادیث و آیات برای باری تعالی اثبات جهت می کنند و او را مانند «مجسمه » دارای اعضا و جوارح می دانند. آنان نخستین پیغمبر را نوح و خاتم ایشان را حضرت محمد(صلی الله علیه وسلم) بن عبداللّه دانند.

در سرزمین ایشان زیارت قبور وجود ندارد و تمام قبرها با خاک یکسان است و روضه منوره پیغمبر(صلی الله علیه وسلم) را که تا به حال باقی می باشد طوری قرار داده اند که کسی نمی تواند بدان نزدیک شود و قبر مطهر ابدا دیده نمی شود.

مذهب وهابی اکنون در عربستان سعودی مذهب رسمی است و فتاوی علمای آن مذهب از طرف دولت اجرا می شود.

«وهابیان » در فروع مذهب تابع امام احمد حنبل هستند و بر هیچ یک از پیروان مذاهب اربعه مثل: حنفی، شافعی، حنبلی، مالکی ایراد نمی گیرند ولی پیروان دیگر مذاهب را از قبیل: «شیعه » و «زیدیه » و «غلاة » را مورد طعن قرار می دهند.

«وهابیه » در سال 1216 هجری قمری بعد از خراب کردن قبور بقیع، به کربلا و نجف حمله کردند و حرم حضرت امام حسین(رض) را غارت نمودند و قریب چهار هزار تن از مردم شیعه آن شهر را بکشتند.

ایشان بر آن بودند که گنبد رسول(صلی الله علیه وسلم) خدا را نیز خراب کنند و با خاک یکسان نمایند ولی از بیم اعتراض دیگر مسلمانان از این کار خودداری کردند.

گویند: محمد بن عبدالوهاب بر سر قبر رسول(صلی الله علیه وسلم) خدا می رفت و با عصای چماق گونه خود بر قبر آن حضرت می کوفت و می گفت: یا محمد، قم ان کنت حیّا «یعنی ای محمد(صلی الله علیه وسلم) اگر زنده ای برخیز» و با این عمل می خواست به پیروان خود نشان دهد که پیغمبر(صلی الله علیه وسلم) زنده نیست و نباید از او حاجت خواست.

با تبلیغات متعدد عقاید «وهابیان » در افریقا و هند رواج فراوان یافته است چنان که در زنگبار بسیاری از مسلمانان به این مذهب گراییده اند.

در هندوستان پیشوای این فرقه سید احمد خان (1817 - 1898) ملقب به (زخژ) بود که در سال 1822 میلادی در سفر حج خود مذهب وهابی را پذیرفت و در پنجاب به دعوت پرداخت و دولتی شبیه به حکومت «وهابیان » به وجود آورد و کارش بالا گرفت به حدی که شمال هند را تهدید می کرد. وی به علما و واعظان دین در آن نواحی حمله می برد و به هر کس که مذهب او را نمی پذیرفت اعلان جهاد می داد، و هند را «دار الفکر» نامید.

سرانجام امپراطوری انگلیس برای رفع اغتشاش توانست سید احمد خان را به جای خود بنشاند.

در الجزایر امام سنّوسی برای حج به مکّه رفت و دعوت «وهابیه » را بشنید و آن را بپذیرفت و پس از بازگشت به موطن خود در انتشار آن کوشید.

در یمن شخصی به نام امام شوکانی (درگذشته در 1250) برخاست و آن عقاید را در آنجا رواج داد.

شیخ محمد عبده در مصر به دو نکته که اساس مذهب «وهابیه » را تشکیل می داد توجه کرد که یکی مبارزه با بدعتهاست و دیگری باز بودن باب اجتهاد.

وی را در این راه، شاگرد و دوست صدیقش، سید محمد رشید رضا صاحب مجله المنار یاری می کرد.

عقاید «وهابیان » در افکار و آثار شیخ محمود شکری آلوسی نیز تاثیر کرد.

آثار محمد بن عبدالوهاب، کتاب التوحید، کشف الشبهات، تفسیر الشهاده لا اله الاّ اللّه، فضل الاسلام، نصیحت المسلمین و مفید المستفید است[1].

کشف الارتیاب فی اتباع محمد بن عبدالوهاب.[2]


 

[1]  پایگاه اطلاع رسانی حوزه 

[2]  وهابیان، العقیدة و الشریعه. ص 237 – 252؛ الاعلام زرکلی، ج 7، ذیل محمد بن عبدالوهاب.

 

 

+++++

سایر مذاهب وفرق اسلامی

بحث-26

اگرقرار باشد که آراء و افکار تمام فرقه  های که منسوب به دین اسلام هستند یا غلاتی که  از پهلوی تشیع بر خاسته        و لی ظاهراً با آنها مشابهت  هایی ندارند  تشریح گردد ت، نها ذکر نام  آنها   صد من کاغذ خواهد شد .لذا به  چند تای آن منباب مثال اکتفا می کنیم که در ذیل  مطالعه خواهید کرد

1.    خوارج:

خوارج- [1] که با شیعه علی هم گون بودند ،نقطه مقابل شیعه ، بنام خوارج ظاهرشدند. خوارج در حین جنگ صفین  نا گهان  جمع شدند و گروهی را  تشکیل دادند .تا آن زمان  همگی از طرفداران ثابت قدم علی بودند ، اما همینکه آن حضرت ناگزیر شد  که ماجرای جنگ با معاویه را  به حکمین واگذار کند ، خوارج به او پشت  کردند  و گفتند که او ، با پذیرش داوری انسان  به جای داوری خدا ، کافر شده است .سپس انحراف ایشان بیشتر شد  واز آنجا که متعصب  و سرسخت بودند  و اعتقاد داشتند  که باید با هر کسی که عقیده ای  خلاف آنان دارد ، و با حرکت جائری (ستمگری) ، در هرجا که باشد، به جنگ برخاست ، مدتها در جنگ و خونریزی  به سر بردند  تا آنکه سر انجام  به دست عباسیان  سرکوب شدند ومنطقه نفوذ ایشان  نیز عراق بود  و مسقط الرأس آنان بطائح [2] میان کوفه  وبصره  عقاید ایشان  اجمالاً چنین  بود:

1.      ابوبکر و عمر  خلفای برحق بودند ، اما عثمان در اواخر  حکومتش  از راه عدل  و راه راست منحرف  شد، و سزایش  این بود  که معزول یا کشته شود . علی نیز با پذیرفتن  حکمیت از جانب کسی جز خدا  مرتکب گناه بزرگ شد .دو نفر   حکم (عمرو بن عاص و ابوموسی عشعری )، انتخاب کنندگان شان (علی و معاویه)، و همه ای کسانیکه  حکمیت را پذیرفتند  گناهکار بودند. همۀ آنها یی که در جنگ  جمل  شرکت  جستند ، از جمله طلحه  و زبیر  و عایشه ، مرتکب گناه  کبیره شدند.

2.      از دیدگاه خوارج ، گناه مترادف بود با  کفر،  هر کسی که مرتکب  گناه  کبیره  می شد (و توبه نمیکرد  و از آن روی بر نمی تافت )از ملت اسلام خارج  می شد . همۀ کسانی که  در بالا ذکر شان رفت  کافر محسوب می شدند . و آنان را لعن  میکردند و سزاوار سرزنش میدانستند .مسلمانان عموماً  کافر بحساب می آمدند ، زیرا اولاً از گناهان بری نبودند ،ثانیاً آنها  این افراد (علی و معاویه  وطلحه  و زبیر و غیره ) را  نه تنها  مسلمان  می شمردند ، بلکه  به عنوان هادیان مورد اعتماد نیز قبول داشتند و قوانین  مستخرج  از سنتهای منقول  به وسیلۀ ایشان  را مورد استنتاج و تصدیق قرار داده بودند.

3.      از نظر آنان ، خلیفه یا امام  می بایستی  با رأی آزاد  مسلمانان  انتخاب  شود.

4.      نیازی نیست که امام از قبیلۀ قریش  باشد . هر کسی از میان  مسلمانان امین  انتخاب  شود، امام بر حق خواهد بود.

5.      از یک خلیفه یا امام  تا زمانی  که از  روی  حق و عدالت  عمل  می کند  باید اطاعت  شود؛اما اگراز حق عدول کرد  خروج بر او واجب  می شودو باید یا او را  بر کنار کرد  یا کشت.

6.      قرآن به عنوان  منبع  معتبر شریعت  شناخته شده بود .اما  نظر شان در باره حدیث (سنت پیغامبر (صلی الله علیه وسلم) ) و اجماع ، با نظر  اکثر  مسلمانان  تفاوت داشت .[3]  

1-2.         نجدیه :

گروه بزرگی از آنان  که خود را النجدیه   ( پیروان  نجدة بن عامر  حنفی (متولد36 و متوفی69). ) میخواندند، به لزوم  یک دولت اعتقاد نداشتند . میگفتند  که بر مسلمانان واجب است  که حق را گردن نهند .اما اگر  نیاز یافتند  که خلیفه ای در مسائل شان  نظارت  کند ، زیانی ندارد  که خلیفه ای بر گزینند.

1-3.         ازارقه :

یکی از فرقه  های بزرگ خوارج  به نام  ازارقه ( طرفداران نافع بن  ازرق  که  در دوران  خلافت  یزید بن معاویه  خروج  کردند. )،مسلمانان مخالف خود را  مشرک  می پنداشتند .  به عقیده آنها  خوارج در نماز به  کسی  جز یکی از خوارج  اقتدا  کنند.آنها  نمی توانستند  گوشت  حیوانی را  که به دست  غیر خارجی  ذبح شده بود  بخورند  و نه با  یک غیر خارجی  ازدواج  کنند ، و حتی یک  خارجی  ویک  غیر خارجی  از یکدیگر،ارث نمیتوانستند  ببرند . ازارقه  جنگ با مسلمانان دیگر را  یک وظیفۀ  مذهبی  می دانستند  و کشتن زنان و کودکان  و به غنیمت  گرفتن  اموال آنان  را جایز می شمردند . آنها  کسانی را هم  که از  هواخواهان ایشان بودند  ولی به آنان نمی پیوستند  مشرک میدانستند . هر گونه نا بکاری  بر مخالفان  خود  را روا می دانستند  و چنان  کینه توز بودند  که یک غیر مسلمان در میان شان  بیشتر از یک مسلمان  عادی  احساس امنیت  میکرد. 

1-4.         اباضیه:

مدارا کننده ترین  آنها اباضیه ( اصحاب  عبدالله  بن اباض که در زمان مروان  بن محمد  خروج  کرد (مؤلف) ) بودند  که  گرچه  مسلمانان  را که مخالف ایشان بودند  مشرک نمیدانستند ولی در عین حال  آنان را مؤمن هم نمی دانستند  بلکه  کافر  به  حساب  می آورند  و می گفتند  شهادت ایشان جایز  است  و ازدواج با زنان ایشان  و ارث بردن از آنان و ارث بخشیدن به آنها  نیز  حلال است .اباضیه   سرزمین  مسلمانی را  که مخالف آنان بودند دارالکفر یا دار الحرب نمی نامیدند ، بلکه آنرا دارالتوحید میخواندند ، ولی لشکرگاه  سلطان را «دیوارتجاوزیا بغی»می دانستند .ریختن خون مخالفان  خود را  در نهان جایز نمی دانستند،ولی جنگ  آشکار با ایشان  را  روا  می داشتند .[4]

1-5.         مرجئه :

این فرقه اگر چه  منسوب به فرق شیعه نمی باشند ولی ، ازاختلافات  میان شیعیان  و خوارج پدید آمدند که به  موجب آن  فرقۀ دیگری  بنام مرجئه  پدید آید.علاوه بر  کسانیکه با جدیت  تمام، یا  علی (رض) را  در جنگهایش  تأیید و  پشتیبانی  کرده  یا از در مخالفت  باو وارد شده بودند ، جماعتی نیز بودند  که بی طرف مانده بودند ، و علت بی طرف ماندن ایشان  هم این بود  که به گمان  خود میخواستند  عاقلانه عمل کنند و از جنگ داخلی که به زیان امت بود  جلو گیری نمایندویا اینکه واقعاً نمی دانستند  که در این میان  حق به جانب کیست. این عده  خوب میدانستند که کشت و کشتار مسلمانان  بدست یکدیگر  براستی آفت  جامعه اسلامی  است،  اما در عین حال  حاضر  نبودند  که هیچیک  از این  دو طرف متحارب را کافر بنامند و حکم میان آنان را به خدا واگذار کردند .تنها  خداوند در روز قیامت داوری خواهد  کرد  که  کدام طرف برای حق جنگیده  است  و کدام طرف  برای باطل.تا اینجا عقیدۀ  ایشان  با عقیده سایر  مسلمانان  بطور کلی موافق  بود، اما همینکه برای شیعیان  و خوارج این پرسش ها  مطرح شد  که ایمان چیست و چه  چیز  موجب کفر میشود و با طرح  این مسائل  دورۀ جدیدی  از منازعات  عقیدتی  و مباحث کلامی  آغاز شد، این  گروه بی طرف  نیز اعتقاداتی  در تأیید  موضع  خویش  ابراز داشتند.این عقاید  به اختصار  از این قرار  است :

ایمان -عبارت است  از  اعتقاد  به خدا و رسول  او . عمل شخص  جزء لازم  ایمان  اوست . بنا بر این ، مؤمن  مؤمن  است  هر  چند  که  از انجام  تکالیف خود  سرباز بزند یا مرتکب  گناه  کبیره  شوند.

رستگاری  تنها  به ایمان بستگی دارد .  هیچ  معصیتی  به شخص  با ایمان  زیانی  نمی رساند .  برای آمرزش  کافی است که انسان  از شرک  بپرهیزد و موحد بمیرد.[5]

بعضی از مرجئه از این  هم گامی  فراتر  رفتند  و  گفتند  که به غیر  از شرک ، همه گناهان  وحتی بدترین شان  هم آمرزیده  خواهد شد .[6] طایفه ای  دیگر در این جهت  پیشتر رفتند  و گفتند  که اگر  کسی  قلباً ایمان داشت  اما  بی  انکه تقیه کند  زبان به  کفر  گشود  یا در دار اسلام  به دین یهودی  یا نصرانی  در آید  و به  پرستش  صلیب  پردازد و قائل به  تثلیث شود ، ودر این حال  از دنیا  رود، باز او مؤمن  است  و ایمانش  نزد  خدا  کامل  است  و، ولی  خدای عزوجل  است  و از اهل  بهشت  است .[7]

نظریه دیگری تقریباً  قابل قیاس با نظر بالا ست  این است که اگر  لازم باشد  برای  ادای  تکلیف امر به معروف و نهی از پلیدی  سلاح در دست  گرفت  باید از این فتنه  بر حذر  ماند .انسان کاملاً حق دارد  که دیگران را از ارتکاب  اعمال نا شایست  باز دارد ، اما جایز نیست  از جور حکومت جبار  فریاد  سردهد. [8]

الجصّاص از این  چیز ها بسیار خشمگین بود و میگفت  که  اینان مایۀ تقویت جباران  اند و نیروی پایداری مسلمانان را  در برابر  قدرتهای  شریر و خبیث کاهش می دهد.

1-6.قرامطه :

قرامطه  منسوب به مردی به نام حمدان قرمط  هستندو محمد بن اسحاق الندیم می نویسد که چون عبدالله بن میمون  از بصره به سلمیه گریخت ، در آنجا مردی به نام  حمدان بن اشعث ملقب به   کوتاهی اندام و پا هایش او  را به آن لقب میخواندند دعوت او را پذیرفت  قرمط در دهکده ای بنام قس بهرام ، کشاورزی ، و گاو داری داشت .چون بسیار با هوش بود سمت ریاست یافت  و حمدان نامی را که  کتابها  و تصنیفات خود را بیشتر  از دیگران دزدیده و به خویش نسبت  می داد برای نشر دعوت خود بر گزید ، او داعیانی به اطراف کوفه  فرستاد  واقامتگاه  خود را در کلوازی قرارداد . عبدالله میمون یکی از پسران خود را معین کرد  که از طالقان با وی مکاتبه  کرد ، و این ماجرا در سال (261هـ)بود. در اواخر قرن سوم  هجری  طرفداران حمدان قرمط  از طرف رئیس فرقۀ پنهانی خود که «صاحب الظهور» نامیده می شود و محل اقامتش مجهول بود ، دولتی در بحرین که مرکز آن الاحساءِ بود تأسیس کردند(283هـ)واینان از قیام زنگیان که به  پیشوایی صاحب الزنج در عراق سر به شورش برداشته  ودولت عباسی  را مستأصل کرده بود استفاده  کردند.قدرت قرمطیان رو به افزایش گذاشت و در بغداد موجب نگرانی بسیار گردید .قرامطه نه تنها در بین النهرین  وخوزستان  بلکه در انقلابات بحرین و یمن  و سوریه  نیز دست داشتند.رهبران ایشان در این هنگام زکرویه   وابوسعید حسن به بهرام الجنابی(اهل بندر گناوه) که ایرانی نژاد بودند سرزمین  های وسیعی را زیر سیطره خود در آوردند.[9]

 


[1]  اول-   جمع خارجه خارجی . 1 - کسانی که مخالفت خلیفه یا پادشاه یا جمهور ملت کنند 2 - کسانی که معتقد بمذهب خوارج باشند .

  نام فرقه ایست از مسلمانان که بعد از جنگ صفین و مساله حکمیت بمخالفت خلیفه وقت برخاستند و چون از طرف علی ( ع ) ابو موسی اشعری و از طرف معاویه  عمرو بن عاص به داوری معین شده بودند تا با مطالعه کتاب خدا و سنت رسول معلوم کنند که از علی و معاویه کدام یک برحقند همینکه داور شام داور عراق را فریب داد و عراقیان دانستند از عمرو بن عاص فریب خورده اند بر علی ( ع ) اعتراض کردند که چرا به حکمیت گردن نهاده ای و فرقه ای شدند و بمخالفت علی پرداختند .

 

دو- گروهی که در زمان خلافت علی بن ابی طالب بسبب آنکه آن حضرت پس از جنگ صفین بحکمیت رضا داده بود در اوخروج کردند و گفتند : (( لا حکم الا الله )) خوارج مخصوصا در دوره بنی امیه قدرت بسیار بدست آوردند و بدو قسمت شدند : قسمتی در عراق و فارس و کرمان تسلط پیدا کردند و دسته ای در جزیره العرب . این فرقه عظیم در عهد امویان یکی از مشکلات بزرگ دولت اسلامی بودند و در دوره بنی عباس هم تا چندی کر و فری داشتند ولی بتدریج از میان رفتند.از تعالیم مشترک بین همه دسته های مختلف خوارج این است که اولا راجع بخلافت ابوبکر عمر و عثمان تا اواخر خلافت و علی  بن ابی طالب تا موقعیتی که بحکمیت تن در نداد معترف و موافق بودند و بعد از موضوع حکمیت با علی  بن ابی طالب و پس از وی نسبت بهمه خلفای اموی و عباسی مخالفت جدید داشتند و مخصوصا از بنی امیه بدشنامهای زشت یاد میکردند. ثانیا راجع بخلافت معتقد بودند که انتخاب خلیفه باید از روی اختیار مردم از میان مسلمانان خواه قریش و عرب و خواه از هر قوم و ملت دیگر صورت گیرد و بدین ترتیب خوارج مطلقا نژاد را در موضوع خلافت شرط نمی دانستند . ثالثا میگفتند خلیفه بعد از انتخاب باید اوامر الهی را اطاعت کند و الا باید معزول شود . بعد از آنکه خوارج بفرق متعدد منقسم شدند هر یک از آنها برای خود مباحثی راجع به مسائل معنوی در پیش گرفت.از مهمترین بحثهای این فرق یکی راجع به (( ایمان )) بود.تقریبا همه فرق خوارج میگفتند عمل باحکام دین جزو ایمانست و ایمان تنها باعتقاد نیست پس کسی که بوحدانیت خداوند و نبوت محمد ( ص ) اقرار داشته باشد ولی بفرایض عمل نکند و مرتکب معاصی گردد کافر و واجب القتل است .از مهمترین فرق خوارج :ازارقه نجدات اباضیه و صفریه اند. خوارج ایران بیشتر در سیستان و خراسان قدرت داشتند و در سه قرن اول هجری غالبا تشکیل دسته های بزرگ میداده و تسلط خلفا را براین نواحی دشوار میساخته اند چنانکه خلفا گاه مجبور می شدند بتن خود برای رفع مزاحمت آنان لشکرشی کنند .از بزرگان خوارج ایران باید از حمزه پسر آذرک شاری و عمار خارجی باید نام برد .(فرهنگ فارسی)

[2]  بطائح  جمع بطیحه ،به زمین  های آبرفتی  و باتلاقی میان  کوفه  و بصره  گفته  می شده است (مؤلف)

1 برای کلیات  عقاید  خوارج  رجوع  کنید  به ، الملل والنحل ، مجلد الول ، الفصل الرابع ، ص114 به بعد ؛ترجمۀ الفرق ،ص50 به بعد ؛ ترجمه الملل ، ص 91؛ الملل، ج.1،ص122 به بعد.

[4]  عبدالقادر بغدادی ، الفرق بین الفرق، چاپخانه  معاریف ، مصر ،ص 55،61،63،64،67،68،82،83،99،313،315؛شهرستانی  همان  کتاب ، ،صص 87، 92، 100؛الاشعری ، همان کتاب ، ص156-190؛ المسعودی ، همان کتاب ،ص119.

[5]  شهرستانی ، همان  کتاب ،ص 139-146؛ الاشعری ، همان  کتاب ، ص 198،201.

[6]  شهرستانی ، همان ، ص 104.

[7]  ملل و نحل ، ، نشر بیروت ، 1390، ، ج.4، ص202.این است  که اگر لازم باشد  برای ادای تکیف

[8]  الجسّاس ،احکام القرآن ،چاپخانه بهیّه ، مصر 1347/(1928)،ح.2،ص،40.

[9]   فرهنگ فرق اسلامی ،پیشین ، ص چهل وسه ،  پیشگفتار

 

 

قبلی

 


بالا
 
بازگشت