عابد

 

 

جهانِ امروز

برآتشی سوزان، آخرچه تدبیر است؟

ظالم زشهر و ده، ازخنده باجگیراست

دنیا نباید گفت، این آهنین قفس

آزادمنشی دهر، هرجا به زنجیراست

نبضِ زمان بی نظم، وارانه میزند

زیرا حکامِ آن، از فهم قاصراست

شاهینِ طبعِ ما، براوجِ قله ها

لیک کارِاین جهان، بردستِ کهتراست

طغیانِ زور و زر، آشکاربه بحروبر

عالم به کامِ موج، ملاح چوناظراست

نیرنگ رنگ به رنگ، براستیلای خویش

ادعا که می کنند، ازواقعیت دوراست *

هرآنکه بود آزاد، باید شود برباد

بیدارشوید مردم!، این مکرکافراست

(عابد) به نقدِ جان، غم میخرد بخویش

درخون زند اوشط، زخمی زخنجراست

وارانه : سرچپه

قاصر : کوتاه

کهتر : خورد، پائین رتبه

بر : خشکه

ملاح : کشتی بان

استیلا : مستولی شدن، کامیاب شدن

*اشاره به قضیه دولت سوریه است، که جهت تفوق جویی چسان بهانه می سازند

 

ج (عابد) ۸ اپریل سال ۲۰۱۷ – هالند

 

 

سلام

 

آن روز زادب، به من سلام انداختی

برملکِ دلم قصدِ قیام انداختی

درخرمنِ خاطرم، تو باد  یا آتش

تذکارش بده، از دو کدام انداختی؟

از طرزِ نگاه ای تو چنین شد تفهم

یعنی نه سلام، بلکه پیام انداختی

فردا زلبت گهربریخت چون دانه

تو مرغکِ وحشی را، بدام انداختی

از ناوکِ چشم مخمورت مستانه

تیری به تنم زدی، دلام انداختی

پیچ پیچی دو زلف تو مرا پیچانید

با ناز و تبسم ات خرام انداختی

عاری زقیودِ امر و نهی تا این دم

برآئین عشقِ من، صیام انداختی

گویا بخدا به توسنِ دیوانه

افسار به سرش، به دهن لگام انداختی

از دستِ هوس، حواس من پرپر بود

برقاعده ای زندگی نظام انداختی

خنیاگرِ حرف دل بودم، عشاق را

اما تو مرا کزین مقام انداختی

لیکن می چکد زطعمِ شعرم شربت

تأثیر به همه لفظ و کلام انداختی

ازسعی و تلاش، بکف گرفتی مقصد

توشوکتِ لیلی را زنام انداختی

گفتی گفتی، نکرده ای تعلم عشق

استاد به علوم، خود را تلام انداختی

بر مزرعهِ سوخته ام شیار مهرت

برحسب محک، به قدرِ جام انداختی

برکسبِ دلی زاهدکِ  نا (عابد)

تو هست و بودت را به تمام انداختی

 

دلام : نیزه

صیام : روزه گرفتن، ماهِ رمضان

افسار : آن وسیله که برسر اسب گذاشته میشود

لگام : آن قسمت افسار که از فلزساخته شده است، بردهن اسب میگذارند

خنیاگر : آواز خوان

تلام : شاگرد

ج (عابد) ۲۷ مارچ سال ۲۰۱۷ – هالند

 

 

پرسند

کدامین درد ترا پیچد بدورش ؟

بگو بر ما ! رسیم آخر به غورش

دلی شب را شگافتی ناله کردی

گوهر ازچشم بی خواب ژاله کردی

بگو آخر بگو ! درد ات کدام است ؟

که این غوغا ترا هرصبح و شام است

........................................

به مهد درد نهادم پا به عرصه

حوادث را زدم با سینه پُرسه

فتادم، هم شکستم هم گسستم

به بی عهدی ولی پیمان نبستیم

تجمع قطره قطره شربتِ دل

خروشان بحری شد بدونِ ساحل

که این الفاظ شود شهره زمان را

کند احتوا به مهر روزی جهان را

رود پله به پله تا ثریا

بُلند تر شاید هم از بام دنیا

حسادت سلطه شد، گفتند رمالی

چو بحری بد خصال آشفته حالی

نه دریا ام، نه بحرم، نه جهیل ام

به ظلمت گاه ی عصر نورِسهیل ام

کنم ایجاد گداز بر قلبِ شایق

بُلندی و فراز بر مردِ فائق

به وجد آرم دلی پژمرده گان را

به شور آرم سری افسرده گان را

به تشنه باشدش چون آب زمزمه

سُرور بخشد، ولیکن اضطراب کم

به عاشق شمعی شامی تارِ ظلمت

به معشوق می نماید، رمزِ حکمت

سراپا لفظ آن الهامِ درد است

ولی نفسِ زمان چون فصل سرد است

گهی موج است، گهی توفانِ سرکش

گهی مهر است، گهی ارمان دلکش

عروض خورشید، مدارش استعاره

مجاز چون ماهِ شب، تلمیع ستاره

کند حسرت عسل برشهدِ الفاظ

ملاحت می چکد ازختم و آغاز

زهرمطلع متاله می چکاند

زعمق دل نکاله می تکاند

زتکثیرِ فغان یک شهر سخن شد – ۱

به تصویرزمان، خارزار چمن شد – ۲

کنون گردد سکوت دل صدا دار – ۳

کند تأثیر به هرقلبی که داغدار

حلاوت فطرتی الفاظِ موزون

که آن بخشد نشاط، چون بنگ و معجون

تنم از تارِ تن انساجی حرف را

مشاهد میتوان کرد نحو و صرف را

طرب اینجاست، درین ویرانه آباد

ملول منظر همین جا می شود شاد

 

رمال – طالع بین

سهیل – ستاره روشن

وجد – شور و هیجان

متاله – عرفان، خدا شناسی

نکاله – رنج و درد

شهرسخن – اولین مجموعه

تصویر زمان – دومین مجموعه

صدای سکوت – سومین مجموعه (تحت کار است )

حلاوت – شیرینی

ملاحت – نمکین

ج (عابد) ۱۸ جنوری سال ۲۰۱۷- هالند

 

 

 


بالا
 
بازگشت