بصیر دهزاد

 

بمناسبت 70 مین سالگرد تاٌسیس سازمان ملل متحد

سیاست های دوگانه  مانع تطبیق  اهداف اجرائی ملل متحد

(قسمت اول)

سازمان ملل متحد در 24 اکتوبر امسال 70 ساله گردید. علی الرغم موانع ناشی از سیاست های دوگانه و نقض مواد منشور این سازمان با اعتبار بین المللی توسط کشور های بانی آن که تطبیق و اجرای اهداف آنرا به با چالش گرفته است و هنوز هم میگرد، ولی این 70 سالگی شایسته تجلیل و قدر دانی است زیرا نقش این سازمان در حل بعضی از منازعات بین المللی و انکشاف بین المللی در عرصه های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی حایز اهمیت بزرگ بوده است. پروژه های انکشافی ملل متحد برای به خصوص کشور های فقیر و در حال انکشاف خیلی ها موثر بوده اند.

ولی در موازی با این انکشافات مثبت ، جهان کنونی ما ، منطقه ما و کشور ما از تهدید ها و خطرات توطئه های ضد امنیت و ثبات خالی نیستند. سیاست های مغرضانه و دو پهلو نه تنها عامل بی ثباتی و کشتار های مردمان ناشی از هر دو فکتور بلکه مسیر ختم درامه سریال گونه جنگ و دورنما های ثبات، انکشاف و امنیت را برای ما کنگ و مبهم ساخته است. جامعه افغانی ما متاٌسفانه در چنین شرایطی  در عمق عدم اعتماد از آینده روشن، ایجاد یک دولت مقتدر ملی با سیاست مستقل ملی و استقرار حاکمیت قانون قرار دارد. طوالت جنگ چهل ساله که بدون شک ناشی از همان سیاست های دوگانه  ( استریو تیپ) منشه میگیرد. پروژه های ملل متحد مبنی بر ایجاد صلح، تفاهم ملی میان خود افغانان و دولت متضمن تطبیق ارزش های قانون و آزادی های " خاصه جامعه افغانی" یکی پی دیگری ناکام میگردند.

واقعیت های  25 سال اخیرمنجمله جنگ در یوگوسلاویای سابق که در اثر بمباردمان ناتو بر دستگاه رادیو و تلویزیون آم بیش از پنجصد غیر نظامی کشته شدند و حادثه سابرینیتسکا که منجر به کشته شدن هشت هزار مرد بوسنیائی گردید اما  هیچ کشور و عامل کشتار ها بر جنایت شان اعتراف ننموده اند. جنایات جنگی در حوادث بمباردمان های زنجیری در لیبا توسط ناتو هیچگاهی به محکمه عدالت بین المللی راه نیافت، جنایات جنگی و حقوق بشر در عراق مورد توجه و بررسی سازمان عفو بین المللی و سازمان عدالت بین المللی  قرار نگرفت و اکنون با تمویل وزمینه سازی خشن ترین گروه های تند رو ترریستی که در سوریه ایجاد گردیده، آنها هر گونه کمک های مالی و تسلیحاتی را بدست میآورند. گروه های داعش و النصره جنایات بی نظیر ضد انسان و انسانیت را در تاریخ کشور های این خطه  انجام میدهند ولی همین سیاست های دوگانه بقای این نهاد ها را ،به مانند القاعده و طالبان زمینه ساز میگردد.

روی همین دلیل این سوال مطرح میگردد و موجه هم است که آیا سازمان ملل متحد در انجام وظایف برزگش مبنی بر تاٌمین صلح، امنیت و ثبات در جهان قادر است؟  آیا میتوان این سازمان جهانی را حافظ صلح  نامید و کشور های بزرگ که بانی این سازمان اند، در تعهدات شان نسبت به تطبیق مواد منشور ملل متحد صادق باشند؟

نویسنده علاقمند تعمق بر همین دو پرسش  و ارائه یک توضیح و تفسیر است.

مل متحد که رسماٌ در 24 اکتوبر 1945 بحیث یک سازمان بین االمللی حافظ صلح، ثبات ، امنیت و همکاریهای بین المللی ایجاد شد، مهمترین هدف آن عبارت بود از جلو گیری آن زمینه های که جهان را دو جنگ جهانی اول و دوم در عمق جنایات علیه بشریت ، کشتار دها ملیون انسان ، قحطی ناشی از جنگ ، سلب حاکمیت و استقلال ملی  ملتها و سلب حقوق مردمان بخاطر تعین سرنوشت خود بدست خود شان،  بکام خود فرو برد. روی همین منظور مهمترین اهداف ملل متحد بر بنیاد مفاهیم عام و کلیدی زیر در منشور آن فورمولبندی گردیدند یعنی: 

1-    حفظ صلح و امنيت بين‌المللی و اقدامات دسته جمعی موثر برای جلوگيری از تهديدات عليه صلح و متوقف ساختن هرگونه عمل تجاوز .

2-    حل و فصل اختلافات بين‌المللی که  منجر به نقض صلح گردد با در نظر داشت احترام به اصل تساوی حقوق و خود مختاری ملل و انجام ساير اقدامات موثر برای تحكيم صلح جهانی.

3-     همكاری بين‌المللی در حل مسائل بين‌المللی و احترام به حقوق بشر و آزاديهای اساسی بدون تبعیض و تمايز.

4-    انجام صادقانه تعهدات دولتها بر مقاصد که اين منشور بر عهده گرفته‌اند.

5-    حل اختلافات بين‌المللی  با وسايل مسالمت‌آميز كه صلح و امنيت بين‌المللی و عدالت در معرض تهدید قرار نگیرد.

6-    خود داری از تهدید و استفاده از زور عليه تماميت ارضی يا استقلال سياسی كشورها.

7-    سهمگیری و همکاری به  هر اقدام احتياطی يا قهری كه سازمان در برابر دولتهای که صلح و امنیت بین المللی را به خطر و تهدید مواجه میسازند، و همچنان خود داری دولتهای عضو  از کمک  به كشور كه سازمان ملل متحد عليه آن این اقدام قهری و احتیاطی را رویدست دارد.

سازمان ملل متحد که بر بنیاد همین مفاهیم ارزنده برای صلح، امنیت و ثبات بین المللی به وجود آمد ولی وظایف آن متناسب با انکشافات در عرصه بین المللی وسیع تر گردیدند ،تنظیم و سازماندهی آنها که در چوکات ضمیمه ها و کنوانسیون ها و میثاق های دیگر پیشبینی و مورد تصویب و تطبیق قرار گرفتند.

ولی این واقعیت را نیز باید در نظر داشت که سیستم های سیاسی در روند انکشافات بعد از تاٌسیس سازمان ملل متحد  در روابط  و تآثیرات متقابل قرار گرفته و از آنطریق وسیعتر از چهار چوب منشوز ملل متحد داخل درعرصه  مختلفه بین المللی و همکاریهای ذات البینی ، منطقوی و بین المللی گردیدند. ما باید به این استنتاج برسیم که عرصه مشارکت بین المللی روز تا روز وسیعتر و مهمتر میگردد و در آینده هاهم رشد و اهمیت متزاید را کسب مینماید. نه تنها صلح و امنیت بین المللی بلکه در موضوعات اقتصادی ، نظامی تفاهمات و توافقات عمل میآید. این عرصه وسیع در دو بعد متضاد سیاست های بین المللی را متاٌثر ساخته اند

در بعد اول یعنی که  این رشد مناسبات تطبیق و نظرداشت مواد منشور ملل متحد را تقویت مینماید و دول طرف معاملات  محتوای اصلی منشور ملل و میثاق های مربوط آنرا در نظر میگیرند،  منجمله مسائل مربوط به محیط زیست، همکاری های اقتصادی منطقوی ، تبادل همکاری در بخش تبادل اطلاعات و دستآورد های علمی و تخنیکی ، کلتور و فرهنگ و دهای دیگر.  این از آن ناشی میگردد که جوامع ملی و دولتهای آنها نمیتوانند اکثریت پروبلمهای خویش را بدون همکاری در عرصه روابط بین المللی مرفوع سازند.

در بعد دوم یعنی انکشافات در عرصه بین المللی که نه تنها جامعه بین المللی را به خطرات جدی ( مقطعی و دایمی) قرار میدهد و اثرات خیلی ها منفی را این عرصه به وجود آورده است، بلکه در تناقض صریح با اهداف اصلی ملل متحد یعنی صلح، ثبات و امنیت بین المللی قرار دارند و در موازات اهداف ملل متحد در رقابت ، تضاد و نقض تعهدات بین المللی یک جبهه را تشکیل داده است. این بدین معنی است که تیوری روابط بین المللی که میباید  به آزادی و استقلال و همکاری بین المللی بانجامد، مفهوم خود را از دست میدهد. یعنی که در موازی با رشد مناسبات بین المللی که در فوق توضیح گردید،  تعداد از دول بزرگ  در فورمولبندی سیاست بین المللی شان یعنی  مصئونیت و حفظ منافع مشروع و ملی شان ، با وسایل نا مشروع و متناقض با اهداف ملل متحد و در تضاد با اصل تیوری های روابط بین المللی  ، سر خط اهداف  خویش قرار داده و از آنطریق حدود فعالیت خود را در روابط بین المللی تعین میکنند. 

به مفهوم دیگری این تعداد دولتها تلاش میکنند تا  از منافع ملی شان دفاع نمایند و آن منافع را مصئون سازند ولی با بهانه و سوٌ استفاده از مفاهیم (( منافع ملی ، منطقوی و بین المللی )) ، (شرایط موجود)) و (( حتمی نبودن مقاصد صلح آمیز)) در پی مقاصد خود اند  و سیاستهای  خلاف صلح و امنیت بین المللی خود را موجه و مشروع تلقی می نمایند. 

در دهه های اخیر بخصوص سه عضو شورای امنیت ملل متحد یعنی ( ایالات متحده آمریکا، انگلستان و فرانسه) که از بنیانگذاران و مهمترین تعهد دهنده گان اصول همزستی مسالت آمیز اند، بحیث قدرت های  بزرگ نظامی سرمایه داری تشنجات بزرگ بین المللی را به وجود آورده و بدون تصمیم و یا پوشش شورای امنیت ملل متحد عملیات نظامی را  در تعداد از کشورها انجام میدهند، حکومتهای قانونی را یا با مداخله مستقیم نظامی و یا سازماندهی کودتا ها تعویض مینماید و حکومتهای دست نشانده را بر ملتها تحمیل مینماید.

پس  سیاستهای ماورای اهداف مسجل در منشور ملل متحد توسط تعداد ازدول مقتدر را میتوان پیشبرد اهداف و مقاصد دانست که از آن طریق روابط بین المللی، به مفهوم نورم های حقوقی بین المللی،  را متآثر و آین نورم های قبول شده بین المللی را به نحوی در ردیف دوم و سوم قرار دهند. پس آنرا را میتوان صدور و تحمیل سیاست های کشور های با قدرتهای بزرگ سیاسی و نظامی از طریق نیروی نظامی، دستگاه های استخباراتی ، وابستگیهای اقتصادی و بلاخره با استفاده از تکنالوژی مدرن (اطلاعاتی کمپیوتری) تعریف نمود به " سیاست های فرامرزی نا مشروع  نامید.

سیاست های نا مشروع فرامرزی در عرصه جهانی توانسته است  صلح، ثبات و نورم های قبول شده در روابط بین المللی را به خطرات جدی مواجه و اصل احترام به حاکمیت ملی کشور ها، استقلال و تآمین منافع مشروع ملت ها را در در ابعاد وسیع آن آسیب پذیر سازد. حوادث منطقوی مانند مسآله شرق میانه، جنوب و شرق اسیا، آفریقا و آمریکای لاتین در دهه های 60 – 80 و تکرار آنها در اوضاع کنونی کشور های مانند لیبیا، عراق ، افغانستان، یمن این مسآله را به اثبات رسانیده است که سیاست های نا مشروع فرامرزی  حل مشروع و عادلانه پروبلمهای یاد شده را بر بنیاد اهداف و وظایف سازمان ملل متحد مانع و به ناکامی مواجه ساخته است. مشخصه اوضاع کنونی و تاٌثیر سیاست های نا مشروع بین المللی ( موازی با اهداف ملل متحد) در آن است که بعد از سقوط دولت با قدرت اتحاد شوروی و انحلال پیمان نظامی وارسا، دول بزرگ سرمایه داری بخصوص سه دولت عضو دایمی ملل متحد سیاست مداخله بر امور داخلی کشور ها و وسیع ساختن دامنه بی ثباتی مناطق جهان دست یازیدند و چندین کشور را به جنگ های داخلی مواجه و به بر انداختن دول قانونی با زور و مداخله مستقیم نظامی رهبرای چند دولت متوصل گردیدند.

اکنون نمیتوان دیگر از نقض صریح اصول مسالمت آمیز صلح ، ثبات و امنیت بین المللی مسجل در منشور ملل متحد و نقض صریح حقوق بشر و انجام جنایات اشد جنگی توسط این دولتها انکار نمود و چشم پوشید. اکنون زمان بیان واضیح این حقیقت است که در قدم اول دول های ایلات متحده آمریکا، انگلستان و فرانسه در تبانی با تعداد از دول دیگر عضو ناتو و دولتهای وابسته ( مانند اسرائیل، پاکستان، قطر و عربستان صعودی) بزرگترین ناقضین محتوای منشور ملل متحد اند که در فوق از آنها تذکر دادم، میباشند.

چند مثال:

سیگنال های وجود دارد که حلقه های استخباراتی مداخله گر که در چوکات قوای حفظ صلح ملل متحد در سالهای 70 و 80 در لبنان قرار داشتند، بخاطر تسلط بر اوضاع و پیشبرد اهداف شان به نفع اسرائیل در شبانگاه ها افراد با نفوذ غیر نظامی را در آنجا تثبیت و ترور میکردند.

 قوای نظامی هالند در چوکات ایساف توسط یک فرد به احتمال قوی افغانی الاصل در منطقه اوروزگان سران قوم و افراد صاحب نفوذ که برای طالبان موثر بودند، شبانه تثبیت و به قتل میرسانیدند. این مسآله در برنامه تلویزونی هالند دو سال قبل نشر گردید.

ورود و انتقال مصئوون صد ها جنگجوی طالبان و از قلمرو پاکستان به افغانستان و انتقال شان با سرویس ها و هلیکوپتر ها به ولایات شمال افغانستان که قبلاٌ با آمن بودند. جالب این است که دولت وابسته  با سیاست پسیف  افغانستان اعم از کرزی و اشرف غنی- عبد الله عبد الله  در دو مرحله این حوادث در آگاهی کامل بودند، ولی لب از لب شور ندادند.

دیده شد که بعد از ختم دوران جنگ سرد  دامنه  صدور سیاست و تحمیل سیاستها وحکومات به ظاهر آزاد و دموکرات ولی در نهاد سیستم های دیکتاتوری پوشیده، وسعت بی سابقه یافت. حکومت اسرائیل با دست باز وعدول صریح از نورم های بین المللی به قتل عام فلسطینی ها ادامه میدهد و از حمایت بدون حدود ایالات متحده آمریکا منفعت میبرد. با یک کودتای سازمان داده شده در بوسنیا ۱۹۸۹ تطبیق نقشه تقسیم یوگوسلاویا به کشور های متعدد پیاده میشود. یک ملیون انسان در کشور رواندا قتل عام میگردند.

سازمان ناتو حیثیت یگانه رقیب رول سازمان ملل متحد را در مخاصمات ملی و منطقوی در آن قپیده است و دست پای اهداف منشور ملل متحد را در بعضی حالات از پشت بسته است.

 

(قسمت دوم)

با قد علم نمودن سیاست های نا مشروع فرامرزی ، نقش سازمانهای بین المللی اخصآ ملل متحد که صلح و امنیت بین المللی در سرخط اهداف و وظایف شان قرار دارد، در تضعیف موثریت خویش بر اوضاع بین المللی قرار گرفته است. به نسبت عوامل فوق تا کنون ملل متحد موفق به تشکیل یک نیروی نظامی حافظ صلح که تحت اداره و قومانده مستقیم این نهاد بین المللی باشد، نگردیده است. ما برای اثبات این ادعا مثال حوادث لیبیا را ارائه میداریم:

در هفده هم مارچ 2011 شورای امنیت ملل متحد یک قطعنامه هفده فقره وی را به تصویب رسانید که ابهامت زیاد و یک محتوای گنگ در آن وجود داشت. ائتلاف آمریکا ، انگستان و فرانسه  در اولین شب بعد از تصویب این قطعنامه  بمبارمان هوائی را در مناطق مختلفه لیبیا انجام دادند  و حتی تعمیر مقر ریاست جمهوری لیبیا هم شدیدا مورد بمباردمان هوائی قرار گرفت. در حالیکه متن اصلی قطعنامه شورای امنیت ملل متحد تعین یک زون (ساحه ) منع پرواز های هوائی  را بخاطر جلوگیری از استفاده نیروی هوائی توسط نیروهای رژیم قذافی در شهر های تحت تسلط شورشیان مسلح  پیشبینی نموده بود.  اکنون بعد از شدیدترین بمباردمان یک هفته ئی ائتلاف سه عضو دایمی شورای امنیت، قومانده عملیات به قوتهای ناتو داده میشود.

این انکشاف نه تنها تغیر رژیم ها را در تعداد کشور ها  که منابع بزرگ نفتی دارند بلکه یک حلقه زنجیری را در حفظ ساحه نفوذ و مصئون سازی منافع سائر کشور های با منابع بزرگ نفتی برای غرب به خصوص آمریکا ، انگلستان و فرانسه میسر را ساخت.

آیا  ائتلاف ایالات متحده، انگلستان و فرانسه  صلاحیت حقوقی داشتند تا متکی بر قطعنامه شورای امنیت دست به بمباردمان در لیبیا بزنند؟

آیا  تعویض رئیس جمهور قانونی لیبیا با استفاده از ضعیف ساختن نیروی نظامی لیبیا و بمباردمان ساحات مهم نظامی و تعمیر ریاست جمهوری آن   با قوانین و کنوانسیون های بین المللی مطابقت مینماید یا یک نقض صریح از آنها و سوٌ استفاده از مواد منشور و تفوق نظامی بخاطر اهداف نا مشروع شان میباشد.؟

چرا  ائتلاف سه گانه بعد از شدید ترین بمباردمان بر ساحات نظامی و دولتی  قومانده را به سازمان 28 کشوری ناتو میداد.؟

آیا بمباردمان  ائتلاف  بالای دستگاههای جنگی و زرهی  زمینی لیبیا شامل فقرات  پیشبینی شده قطعنامه شورای امنیت ملل متحد میگردید؟

در واقیعت امر قطعنامه شورای امنیت ملل متحد که در 17 فقره به تصویب اکثریت شورای امنیت رسید، در محتوای خود تنها منع ساحه پرواز های هوائی لیبیا بخاطر جلوگیری از بمباردمان هوائی و حفظ امنیت مردمان ملکی پیشبینی نموده بود . قطعنامه تنها پرواز های هوائی را بخاطر رسانیدن کمک های عاجل بشری مستثنا شناخته بود. این قطعنامه  عملیات نظامی و بمباردمان  تعمیرات دولتی و هدف قرار دادن وسایط جنگی زرهی زمینی را پیشبینی نکرده بود  ولی عملیات شب اول نیرو های هوائی و بحری آمریکا، انگلستان و فرانسه متناقض با خواست های اولی ملل متحد در قطعنامه آن بوده است.

یکی از اشتباهات بزرگ  غرب و هم ضعف در  توانائی اجرائی ملل متحد در قضیه لیبیا در این بوده است که در آغاز هیچگونه مجال و فرصت به تلاش های دیپلوماتیک  داده نشد و به بیان دیگر غرب به خصوص یک سازمان بین المللی را در تحت فشار قرارداد و با  یک عجله غیر عادی  که در چنین یک سازمان با اعتبار بین المللی کمتر واقع میگردد، سند را به حیث وسیله مداخله غیر قانونی  به تصویب رسانید. در حالیکه  اقدامات دیپلوماتیک بحیث پیش زمینه برای حل پروبلم لیبیا در منشور ملل متحد پیشبینی گردیده، قبل از آنکه موضوع مداخله نظامی ( اقدام قهری و احتیاطی) مطرح باشد.

در شرایط  واوضاع کنونی بین المللی، دست باز سازمان نظامی ناتو در اجرای برنامه های خارج از نفوذ ملل متحد یک مسآله بغرنج و خطرناک در تحمیل سیاست ها و حکومت های نا خواسته توسط مردم است ونیز میتواند خطرات درازمدت را درتغیر احتمالی سرحدات ، تقسیم کشور های بزرک به کشور های کوچک و دامنه دار سازی جنگهای داخلی قویتر سازد.

از برررسی مسائل و انکشافات بین المللی میتوان به این عقیده و نتیجه رسید که احیای یک مناسبات بین المللی بر پایه های احترام بر حاکمیت ملی دول، حق آزادی تعین یک حکومت و سیاست مستقل ، کسب و جایگاه همه دول در پروسه های اقتصادی و تآمین منافع مشروع شان در روابط با یکدیگر، یک ضرورت و تحرک جدید و ضرورت زمان است. حکومتهای مشروع، حاکمیت قانون، توانایی دولت ها در مصئون ساختن زندگی قانونی اتباع خویش در داخل و خارج سرحدات اش و بلاخره مصئونیت دموکراسی متناسب و حقوق اساسی بشری میتواند این روند را در عرصه مناسبات بین المللی موثرترو قویتر سازد.

نا گفته نباید گذاشت که جهان بعد از جنگ دوم جهانی و تسلط سیاست دو قطبی در هر یک منطقه  دارای اهمیت استراتیژیک و یا متشنج با آنکه ازیک جهت  میدان رقابت های سیاسی- نظامی و از جهت دیگر عامل نسبی  و تاٌکید بر  مساٌله صلح، ثبات و امنیت بین المللی  بحیث مفاهیم گرهی بودند که هر دو در یک نوع مسئولیت همراه با رقابت بر سیاست های جهانی اثر گذار بودند. تحت سایه همین سیاست ها  جهان در یک توازن نسبی صلح و امنیت قرار داشت که با در نظر داشت قوانین و موافقتنامه های بین المللی روی توازن قوا، امنیت مناطق مختلفه جهان ( جنوبشرق آسیا، شرق میانه، جزایر کوریا، آمریکای لاتین، حوزه کارائیب) و همچنان توجه به ادای تعهدات مطابق به منشور ملل متحد، اخصاٌ اصول همزیستی مسالمت آمیز و توافقات دیتانت مصوب قرار داد هلسنکی  1975 جهان به دور نماهای نسبی خوشبین بود. در این دوره  مسایل و فکتور ها سیاست و روابط بین المللی بیشتر متمرکز بر تعهدات به  منشور ملل متحد ، توازن قوا و جلوگیری از جنگ هستوی بود. با وجود اینکه بعد تشنجات بین المللی از آسیا تا  آفریقا و از آمریکای لاتین و حوزه کارائیب کم نبودند ولی توجه بیشتر به حل مسالمت آمیز پروبلم های بین المللی و چانس دادن به راه های دپلوماتیک حل مسائل بود.  مشخصه دیگر این دوره در آن بود که میزان  کمک های وسیع سیاسی و اقتصادی اش به کشور در سطح وسیعتر بودند و کشور های تحت کمک  در راه رشد و انکشاف قرار داشتند. روی همین دلیل  رشد در این کشور ها روی اقتصاد پایه ئی مانند فابریکات مادر، بند و انهار برای انکشاف زراعت، سرک ها و راه های مواصلاتی استوار بود.

 در هر حالتی ما از آستانه سقوط و انقراض دولت شوروی الی امروز ، جهان و سیاست بین المللی دیگری را مواجه هستیم که به مراتب بزرگتر از دیروز ها مساٌله صلح و ثبات و امنیت بین المللی را به خطر مواجه ساخته است. بطور مثال سازماندهی کودتا های نظامی دیروزی که از طریق سیاست های مخفی و استخاباراتی صورت میگرفتند، امروز با مداخله مستقیم نظامی،  از صحنه کشیدن رهبراین دولت ها با قوای نظامی، براه انداختن جنگ های فرسایشی داخلی و دخالت یکجانبه دستگاه ناتو با ابعاد وسیع مبدل گردیده است

حوادث سیاسی – نظامی جهان بعد از انقراض دولت اتحاد شوروی و کمپ سوسیالستی وهمچنان  تسلط سیاسی تک قطبی غرب و وسعت دامنه  فعالیت ها و عملیات های بدون حد و سرحد از طریق نیرو های نظامی پیمان ناتو انگیزه جدید است تا جهان کنونی را از زوایای جدید باید به بررسی گرفت و به این سوال عمده پاسخی جستجو نمود که آیا آمریکا، ناتو و سیستم جهانی سرمایه داری خواستند و توانستند تحت سیاست های لیبرالیزم، دموکراسی ، به کنوانسیون های بین المللی ، مواد مندرج در منشور ملل متحد ، حقوق بشر، تشنج زدائی ، صلح ، ثبات و امنیت بین المللی صادقانه خدمت  واحترام نمایند، بر آن چیزی که در دوران جهان دو قطبی و جنگ سرد انگشت انتقاد میگذاشتند؟

 در این دوره  کسب تجارب از سیاست های یک قطبی ، موجه و مدلل است  که ما همه فاکت ها و عملکرد های فوق الذکر را در بررسی ها و نتیجه گیری های جدید گیریم و تحلیل ها و بررسی ها را با هم شریک ساریم. اهمیت صلح و مبارزه برای صلح ، ثبات و امنیت بین المللی اگر در زمان جهان دو قطبی و تحت سایه جنگ سرد مهم و حیاتی بود ، اکنون به با اهمیت ترین  مساٌله حیاتی برای بقای بشریت و عرصه های جدید مبارزه برای صلح  مبدل گردیده است وآن در صورت ممکن است و میتواند  تعریف گردد که ما با دید وسیع و از زوایای حقو ق و روابط بین المللی ، سیاست های جهانی ، موافقتنامه و معاهدات بین لمللی جهان دوقطبی دیروز و جهان و سیاست های تک قطبی امروز و آثرات آنها را در یک دید مقایسوی به ارزیابی و نتیجه گیری گیریم و دور نما های مبارزه برای صلح و ثبات و حقوق بشری مردمان در تعین دولت و سرنوشت خود شان را فرمولبندی نمائیم.

 فعال شدن یا تلاش برای احیای دو باره موقعیت روسیه در سیاست جهانی ، جنبیدن چین در سیاست های بین المللی و در نزدیکی نسبی با روسیه، جهش و انکشاف جدید در سیاست و اقتصاد تعداد از کشور های آمریکای لاتین، بروز قدرت های جدید اقتصادی ( هند، آفریقای جنوبی، برازیل) و بلاخره نتیجه گیری ها از پالیسی های کشور های مقتدر سرمایه داری لیبرال ، چنین بررسی های جدید از هر زمان دیگر متبارز تر میسازد. اگر ما جهان  را در شریط سیاست های تک قطبی  و در یک بعد وسیع سیاسی- نظامی و اقتصادی به بررسی و نتیجه گیری بگیریم ، همان سایکل در ذهن انسان مجسم میگردد که در یک مرحله آغاز یافت، به اوج رسید و اکنون دارد در مرحله انقراض خود برسد. از نظر نویسنده اکنون باید به بررسی ها و نتیجه گیری های بپردازیم که خود شاهد فاکت ها و واقعیت بودیم و هستیم و بلاخره فاکت های تاریخی را به تحلیل گیریم و مجموع ایده های خود را برای قضاوت و انتخاب یک  اندیشه سالم و وطنپرستانه برای نسل جوان کنونی و نسل  های آینده ارائه بداریم.

ما و نسل پیشتاز کنونی ما باید بدین حقیقت آگاه باشیم که بسیاری از معضلات کنونی و آتش جنگ های داخلی منجمله در  سوریه و اخصاٌ کشور بلاکشیده ما نا شی از نقض همه مفاهیم هفتگانه که در اول از آنها تذکر رفته است، نهفته اند  یعنی با بکار گیری سیاست های نا مشروع فرامزری این کشور ها در آتش جنگ های داخلی،  ولی بالاثر مداخلات خارجی میسوزند و خون انسانهای آن میریزد و آنرا هنوز هم پایانی نیست.

یعنی:

1-    صلح و امنيت بين‌المللی  در معرض خطر جدید قرار گرفته است، اقدامات دسته جمعی موثر برای جلوگيری از تهديدات عليه صلح و متوقف ساختن هرگونه عمل تجاوز  عمداٌ و با کاربرد سیاست های استخباراتی ناکام ساخته میشوند.

2-    حل و فصل اختلافات  میان کشور ها در مناطق داغ جهان بدون اصل  احترام به حاکمیت ملی و استقلال و حقوق مشروع یک ملت و با مداخله  بدون حل باقی  میمانند و کشور ها منجمله کشور جنگزده افغانستان در یک آینده تاریک و مبهم و بلاخره درگیر بی ثباتی باقی میماند.

3-     همكاری بين‌المللی در حل مسائل بين‌المللی و احترام به حقوق بشر و آزاديهای اساسی بدون تبعیض و تمايز در سطح نازلترین خواهد بود و نقض اصول متذکره در کشور های مانند افغانستان حیثیت " جزیره خورشید" را گرفته است.

4-    انجام تعهدات دولتها ی زیربط قضیه افغانستان ( پاکستان، ایران، انگلستان و آمریکا) بر بنیاد مواد  منشور ملل متحد نه بلکه روی منافع نا مشروع آنان صورت گرفته و خواهد گرفت.

5-    پرنسیپ حل اختلافات بين‌المللی  با وسايل مسالمت‌آميز كه صلح و امنيت بين‌المللی و عدالت را تضمین نماید، در معرض تهدید دول با سیاست های ،زمندانه باقی خواهد ماند.

6-    خود داری از تهدید و استفاده از زور عليه تماميت ارضی يا استقلال سياسی كشورها مفهوم بر بنیاد تیوری روابط بین المللی را خد را از دست داده است.

7-     سهمگیری و همکاری دول زیربط قضیه افغانستان  برای حل سیاسی  معضله افغانستان با پاکستان و ختم جنگ داخلی با ادامه توطئه های پاکستان و همکاری پشت پرده حامیان تروریزم بین المللی ، امید واهی خواهد بود.

پایان

 

 

 


بالا
 
بازگشت